
حسنی
احمدی
معاویه
در خیمهاش قدم میزند و افکار شیطانیش را مرور میکند لبخندی بر روی لبانش نقش میبندد
اگر موفق شود ضربهای اساسی به علی وارد کرده است. عبیداللهبنعمر وارد خیمه میشود.
معاویه رو به عبیدالله کرده و میگوید:
ای
عبیدالله نزد حسنبنعلی برو و او را به خلافت امیدوار کن و وعدههای دیگری هم به
او بده شاید بتوانیم او را از پدرش «علیبنابیطالب» جدا کنیم و نزد خود بیاوریم
تا از این راه ضربه سنگینی به علی بزنیم.
عبیداللهبنعمر
به سرعت خود را به حسن میرساند و سخنان معاویه را برای او بازگو میکند. حسنبنعلی
برافروخته پاسخ میدهد: گویا تو را مینگرم که امروز یا فردا کشته خواهی شد. به
راستی که شیطان این افکار را برای تو زینت داده و تو را فریفته است. خداوند به
زودی تو را بر زمین افکند و کشتهات را بر صورت به خاک اندازد. بدان که من فریب
شما فریبکاران را نمیخورم و حرص و طمع دنیا و مال و قدرت در من وجود ندارد.
عبیدالله
در حالی که ترس بر تمام وجودش نشسته است نزد معاویه باز میگردد و ماجرا را تعریف
میکند.
معاویه
نگاهی به عبیدالله میاندازد و میگوید:
آری به
درستی که او حسن فرزند علیبنابیطالب است.