
معصومه پاکروان
گرچه هیچکس از بیپولی خوشش نمیآید و از بیپولی آن هم شب سال نو غصه میخورند اما در خانواده آقای سعادت تقریبا همه از بیپولی آخر ماه آقای سعادت بسیار خوشحال بوده و در پوست خودشان نمیگنجیدند و این را نوعی سعادت شب عیدی میدانستند که به آنها رو کرده بود. البته هر کس به نحوی از این موضوع خوشحال بود و اینطور نبود که همه در مورد این خوشحالی بیپولی نظر یکسانی داشته باشند. اولین شادی این ماجرا زمانی بود که آقای سعادت خیلی ناخوشحال و ناراضی وارد خانه شد و همسر محترمش یعنی هماخانم از قیافه او فهمید که امسال از عیدی کارمندی همسر محترمش خبری نیست. خانم آقای سعادت با آوردن یک چای سر صحبت را باز کرد و گفت:
ـ خب امسال قرار است چقدر عیدی بگیری؟
همین جمله کافی بود که قیافه آقای سعادت از چیزی که بود بدتر هم بشود. چای در گلویش گیر کرد. آن دو به هم خیره شدند و آقای سعادت گفت:
ـ کارفرما برایش یک سفر فوری پیش آمده و به سفر رفته... میگویند امسال این طرف سال از پول خبری نیست...
فرید و فریده دختر و پسر آقای سعادت با شنیدن این حرف در جمع حاضر شدند. فرید گفت:
ـ این یعنی عیدی بی عیدی؟
آقای سعادت نفسش را به سختی بالا داد و گفت:
ـ این یعنی حتی حقوق هم بیحقوق!
بعد هم شانه بالا انداخت و برای اینکه خانواده را بیشتر از این ناراحت نکرده باشد گفت:
ـ البته میگویند طلبکار بودن بهتر از هیچی است... ما پولمان را آنطرف سال میگیریم...
هماخانم نگاهی به فرش زیر پایشان کرد و با افسوس گفت:
ـ خب این یعنی امسال فرشمان را نمیتوانیم بدهیم قالیشویی ببرد بشورد بیاورد.
این اولین نکتهای بود که باعث خوشحالی آقای سعادت شد. یعنی خرج اضافی قالیشویی حذف! لبخندی برلبش آمد که مثال زدنی بود با همان لبخند گفت:
ـ خب یادت هست هرسال چقدر باید به این قالیشوییها پول میدادیم که قالی را ببرند بشورند و بیاورند؟! تازه هر بار بردن و آوردنش برای تار و پود فرش ضرر داشت! قالی را نگاه کن اگر زبان داشت میگفت خداراشکر امسال من را از این خانه بیرون نمیبرید و میگذارید یک نفسی بکشم!
همه به حرفهای آقای سعادت فکر میکردند که ناگهان فرید دچار نگرانی شد و گفت:
ـ خب... اگر فرش را به قالیشویی ندهیم باید چه کنیم؟
هماخانم که داشت تصور میکرد قالی دهان دارد، گفت:
ـ نمیدانم... باید دستهجمعی آن را ببریم و در پارکینگ بشوریم! فکر میکنی قالی این را میخواهد بگوید؟
آقای سعادت بلافاصله وسط حرف او پرید و گفت:
ـ نه! نه... قالی که به این کار رضایت نمیدهد... اولا که این همه پله است و ما چهار نفر زورمان نمیرسد... بعد هم مگر میشود شب عیدی فرش را به پارکینگ ببریم و بشوریم؟! ندیدی که همسایهها چه اطلاعیهای به دیوار زدند؟! سهم همه را در شستن فرش در پارکینک مشخص کردند. کلی پول باید برای این کار بدهیم.... پس باید امسال از خیر شستن فرش بگذریم. خود قالی هم همین را میخواهد... من این را مطمئنم!
همه به قالی خیره شدند. اینبار فرید بود که لبخندی از ته دل میزد که یعنی از پارو زدن و بالا پایین کردن قالی خبری نخواهد بود. آقای سعادت ضمن این حرف گفت:
ـ چه کاری است که فرش را ببریم بشوییم و در اسراف آب هم شریک شویم؟! یک شامپوفرش رویش بکشید و تمام!
با شنیدن این جمله فریده قلبش را گرفت و گفت:
-یعنی باید در خانه رویش شامپوفرش بکشیم؟وای قالی از شامپو فرش خوشش نمیآید... درست مثل من! نگویید که خانهتکانی شب عید شروع شد...زمین و دیوار و در و کابینتها یکهو همه شب عید کثیف میشوند. همهشان انکار دهان باز میکنند و میگویند به ما رسیدگی کنید، ما کثیف هستیم... من از خانهتکانی بیزارم... ساکت شوید دیگر کابینتها!
هماخانم نگاهی به فریده کرد و بعد هم نگاهی به پردهها و دیوارهای خانهاش کرد و رو به آقای سعادت گفت:
ـ ولی از شامپو فرش و وسایل شوینده در خانه خبری نیست... باید برویم وسایل شوینده بخریم....
آقای سعادت با ناباوری به چشم هماخانم و فریده خیره شد و جواب داد:
ـ ولی از پول که اینور سال خبری نیست...حتی یک صابون هم نمیتوانیم بخریم! این را همان کابینتها هم میدانند!
فریده لبخندزنان گفت:
ـ پس یعنی خانهتکانی امسال برگزار نمیشود؟
هماخانم و آقای سعادت دوتایی نه گفتند. فریده با خوشحالی ادامه داد:
ـ شنیدید کابینتها.... بیخودی خودتان را لوس نکنید !
دیگر بچهها حالشان حسابی خوب شده بود. فقط مانده بود مراسمهای سال نو و دید و بازدیدها و خرج و مخارج پذیرایی از مهمانهایی که اغلب هم از اقوام آقای سعادت بودند. تا اینجای ماجرا همه خوشحال بودند جز هماخانمی که امسال دیگر نه پردهای عوض کرده بود و نه قالی شسته بود و نه خانهتکانی کرده بود. از جایش بلند شد و گفت:
-لااقل هرچه داریم باید بگذاری کنار برویم آجیل و شیرینی عید بخریم... دیگر به مهمانها که نمیشود گفت ما اینور سال چیزی نداریم!
بچهها هم این را تأیید کردند. فریده گفت:
ـ آجیلها دارند صدایمان میزنند...
آقای سعادت پوزخندی زد و گفت:
ـ هرچه دارم ؟ فکر میکنی چقدر باید داشته باشم؟
ـ نمیدانم... بالأخره که مهمان به خانه ما میآید؟!
ـ اگر نیاید چه؟
ـ مگر میشود نیاید؟
-بله...خیالت راحت نمیآید...
سپس چون دید همه به او خیره شدهاند ادامه داد:
ـ به عمه خانم گفتم امسال عید به من مأموریت کاری خورده و باید تمام تعطیلات سفر باشیم... او هم تا به این ساعت به همه این را گفته است. پس کسی به خانه ما عید دیدنی نمیآید!
فریده گفت:
-یعنی همه فکر میکنند ما امسال عید سفر هستیم؟ خیلی برایمان کلاس دارد.... فکر کن چقدر همه دلشان میخواست مثل ما باشند!
هماخانم اینبار لبخندی بر لبش آورد و گفت:
ـ یعنی از رفت و روب و شستوشو و شام و ناهار پختن هم خبری نیست؟
فریده هم با خوشحالی گفت:
ـ یعنی از فریده از مهمانها پذیرایی کن، فریده ظرفها را بشور، فریده برای مهمانها چای دوم را بیاور و... هم خبری نیست!
آقای سعادت باز سری تکان داد. فرید پرسید:
ـ یعنی از فرید چرا رمز وایفایتان را هرسال عوض میکنید هم خبری نیست؟ یعنی از عموجان دانشگاه رفتی یا نه هم خبری نیست؟!
فریده گفت:
ـ این را چرا نمیگویی؟! فریده چرا ازدواج نمیکنی؟
هماخانم هم گفت:
ـ این یکی را چرا نمیگویی؟! هماخانم تو چندسال است این مبلها را داری، خسته نمیشوی!؟از اینها هم خبری نیست!؟
آقای سعادت گفت:
ـ از این هم خبری نیست، آقای سعادت شما چرا یک سال عید یک سفری نمیروید؟!
همه این بار با هم گفتند:
ـ چقدر خوب است امسال پول نداریم...
آقای سعادت از همه خوشحالتر بود نگاهی به آنها کرد و گفت:
ـ خوبی بیپولی ما میدانید چیست؟ حالا آنطرف سال که همه دستشان خالی است و پولشان را شب عید خرج کردهاند و دیگر پول ندارند، ما پول داریم.
هماخانم نگاهی به آقای سعادت کرد و گفت:
ـ شنیدید قالی چه گفت؟! گفت آنور سال قالیشوییها خلوت است پس من را آنور سال به قالیشویی بدهید.