کد خبر: ۱۵۸
۱۳۹۵/۰۹/۰۱ ۱۲:۴۵

جامانده...


مریم جهانگیری زرگانی

ـ «... زن‌ها دور ذوالجناح را گرفته بودند. اسب سرش را پایین آورده بود و شیهه می‌کشید. صدای ناله و ضجه زن‌ها به آسمان بلند شد. ام‌کلثوم دست‌ها را روی سر گذاشت و فریاد زد:

ـ وامحمداه! واجداه، وانبیاه، وا ابالقاسماه، واعلیاه، واجعفراه، واحمزتاه، واحسناه، این حسین است که در خاک کربلا روى زمین افتاده، سرش را جدا کردند، عبا و عمامه‌‏اش را به غارت بردند...

خواهرِ داغدیده دیگر طاقت نیاورد. از هوش رفت. زینب میان زنان می‌چرخید و سعی می‌کرد آرامشان کند. سربازان ابن‌سعد به دستور شمر به جان خیمه‌ها افتاده بودند و اموال و دارایی‌های امام را غارت می‌کردند. زینب به دختران و زنان دستور داد هر چه زیورآلات دارند از گوش‌ها و گردن‌ها باز کنند و به سربازان بدهند، مبادا دست آن ناپاکان به آل‌الله بخورد. زنان با حال زار و تن‌های خسته هر آن‌چه قیمتی بود از خود جدا کردند و گوشه‌ای ریختند. سربازان همه را بردند. ناگهان شمر دستور داد خیمه‌ها را آتش بزنند. زنان وحشت‌زده دور زینب را گرفتند. زینب می‌دید که مردان با مشعل‌های روشن به سمت خیمه‌ها هجوم می‌آورند. دوید طرف خیمه امام سجاد:

ـ پسر برادرم! چه کنیم؟

علی‌بن‌الحسین نگاهی به چهره رنگ‌پریده و نگران عمه انداخت. کاری از دستش بر نمی‌آمد. ناچار گفت:

ـ عمه جان! فرار...

دختران پیامبر، زنان حرم نبوی، کودکان تشنه لب و خسته بنی‌هاشم ترسیده و بی‌پناه میان صحرا می‌دویدند. هر کس به سویی سرگردان بود. بچه‌ها زمین می‌خوردند. دخترها جیغ می‌کشیدند. به این‌سو و آن‌سو می‌دویدند. هیچ‌کس به دادشان نمی‌رسید. آتش از خیمه‌ها بالا می‌رفت... خورشید داشت غروب می‌کرد. آسمان سرخ بود. فرشتگان در آسمان بر آن مصیبت عظیم نوحه‌سرایی می‌کردند.»...

گزارش خطا