دانه به دانه، رج به رج!
فرشته امیرزاده
دیشب خواب عجیبی دیدم. میان یک دالان دور و دراز نشسته
بودم. درست زیر راه کوچکی از نور که از یک پنجره بزرگ قدیمی روز دستانم میتابید و
در خواب دائم با خود کلنجار میرفتم که چرا پنجره آنقدر بزرگ است و نور آنقدر
کم؟ و دستانم را تندتند تکان میدادم. خوابم که بیشتر عمیق شد گلولههای رنگ رنگی
و کلافهای پرپیچ و خم نخهای بافتنی، اطرافم را احاطه کردند و من با دو دست چند
میل را از روی هم رد میکردم اما نخها گره میخوردند و نقشهای پروانهای که میخواستم،
روی بافتنی شکل نمیگرفتند. دائم گره میخوردند و من گاه با دندان و گاه با نوک
ناخنهایم گرهها را باز میکردم و میخندیدم...