کد خبر: ۱۵۲
۱۳۹۵/۰۹/۰۱ ۱۲:۳۰

خاطره بازی با بافتنی


دانه به دانه، رج به رج!

فرشته امیرزاده

دیشب خواب عجیبی دیدم. میان یک دالان دور و دراز نشسته بودم. درست زیر راه کوچکی از نور که از یک پنجره بزرگ قدیمی روز دستانم می‌تابید و در خواب دائم با خود کلنجار می‌رفتم که چرا پنجره آن‌قدر بزرگ است و نور آن‌قدر کم؟ و دستانم را تندتند تکان می‌دادم. خوابم که بیشتر عمیق شد گلوله‌های رنگ رنگی و کلاف‌های پرپیچ و خم نخ‌های بافتنی، اطرافم را احاطه کردند و من با دو دست چند میل را از روی هم رد می‌کردم اما نخ‌ها گره می‌خوردند و نقش‌های پروانه‌ای که می‌خواستم، روی بافتنی شکل نمی‌گرفتند. دائم گره می‌خوردند و من گاه با دندان و گاه با نوک ناخن‌هایم گره‌ها را باز می‌کردم و می‌خندیدم...

گزارش خطا