کد خبر: ۱۳۵
۱۳۹۵/۰۹/۰۱ ۱۲:۱۶

برادر با برادر...


معصومه پاکروان

تصویرساز:حوراء

من یکی از اهالی آپارتمان خیابان گل و بلبل هستم. این‌جا ساختمانی است که هرگز روی آرامش ندیده و به گمانم نخواهد دید.

در یک روز معمولی مثل بقیه روزها و اهالی آپارتمان گل و بلبل مثل خیلی‌ها از آدم‌ها ساعت پنج صبح در خواب ناز تشریف داشتند که ناگهان صدای فریاد آقای سالادی در ساختمان چنان پیچید که همه از رختخواب بیدار شده و از درهای واحد آپارتمانی‌شان بیرون پریدند تا ببینند این موقع از روز و صبح کله سحر آقای سالادی چه دیده و چه شنیده است! آقای تهرانی عینکش را روی چشمانش جابه‌جا کرد و گفت:

ـ زنده‌ای آقای سالادی؟

آقاسلمان هم پیش بند سلمانی به دست بیرون آمد و گفت:

...

گزارش خطا