مریم جهانگیری زرگانی
قسمت پنجم
سفره ی ناهار پهن بود. عفت و روشن مشغول خوردن بودند. کوثر زل زده بود به
بشقاب غذایش. قاشق را زیر برنج ها می زد و بعد دوباره خالی شان می کرد وسط بشقاب.
حواسش پرت بود. روشن صدا زد:
-کوثر!
کوثر از جا پرید:
-بله مامان؟
-کجایی؟
کوثر ابرو بالا داد. عمیق نفس کشید و صاف نشست.
-ببخشید... گیر کرده ام توی
داستانم. نمی دانم... اضطراب هم دارم... فقط سه روز مانده...
نفسش را تند بیرون داد. روشن پرسید:
-کجایش هستی؟
-آخرین وداع. هر چی می نویسم به دلم
نمی نشیند. نمی توانم خوب توصیفش کنم. فکر می کنم آن لحظه ها خیلی سخت بوده، نه؟
هم برای زن ها و هم برای خود امام حسین.
...