کد خبر: ۱۳۴
۱۳۹۵/۰۹/۰۱ ۱۲:۱۵

جامانده ...


مریم جهانگیری زرگانی

قسمت پنجم

سفره ی ناهار پهن بود. عفت و روشن مشغول خوردن بودند. کوثر زل زده بود به بشقاب غذایش. قاشق را زیر برنج ها می زد و بعد دوباره خالی شان می کرد وسط بشقاب. حواسش پرت بود. روشن صدا زد:

-کوثر!

کوثر از جا پرید:

-بله مامان؟

-کجایی؟

کوثر ابرو بالا داد. عمیق نفس کشید و صاف نشست.

-ببخشید... گیر کرده ام توی داستانم. نمی دانم... اضطراب هم دارم... فقط سه روز مانده...

نفسش را تند بیرون داد. روشن پرسید:

-کجایش هستی؟

-آخرین وداع. هر چی می نویسم به دلم نمی نشیند. نمی توانم خوب توصیفش کنم. فکر می کنم آن لحظه ها خیلی سخت بوده، نه؟ هم برای زن ها و هم برای خود امام حسین.

...

گزارش خطا