مرضیه ولی حصاری
از دلشوره پتو را روی سرم میکشم که وانمود کنم
هنوز خوابم، اما مادر ول کن نبود «حمیده، مامان جان بلند شو مدرسهات دیر میشههااا»
غلتی میزنم ولی از جایم بلند نمیشوم. صدای پدر میآید«اکرم خانم کاری نداری؟» و
مادر مثل هر روز پاسخ میدهد: «نه آقا، خیر پیش». باز مادر صدایم میکند، پتو را
کنار میزنم. مادر کنار سماور نشسته و برای مصطفی چاییاش را شیرین میکند. مادر
نگاهی به قیافه خسته و نزارم میاندازد و میگوید: «چی شده مادر، تو که هر روز
زودتر از همه بیدار میشدی، رنگت هم پریده، نکنه مریض شدی» کمی در رختخواب جا به
جا میشوم حرف تا نوک زبانم میآید ولی قورتاش میدهم. دست و صورت نشسته مینشینم
کنار سفره و بیمقدمه میگویم: «مامان اگر کسی حجابشو رعایت نکنه یعنی نه اینکه
بخواد رعایت نکنه مجبور شده گناه کرده؟» مادر ابروهایش را بالا میاندازد و
کنجکاوانه نگاهم میکند و میگوید: «یعنی چی مجبور شه، کی میخواد مجبورش کنه؟
امروز یه طوری شدی حمیده، حرف بزن ببینم چته؟»
...