ایثار

ایثار
طیران آدمیت

مسافر

کوله را به‌سختی از بالای کمد پایین کشید. دلش حتی برای کوله هم تنگ شده بود. یکی از زیپ‌هایش را باز کرد؛ خدا را شکر سالم بود. باید فکری هم به حال کفش‌های پیاده‌روی‌اش می‌کرد. مادر که صدایش کرد، کوله را روی زمین گذاشت و به‌سمت اتاق رفت. ـ بله، مامان‌خانم، چیزی می‌خوای؟
کد خبر: ۷۱۳۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۵/۰۸

طیران آدمیت

دیگر نمی‌خوامش

ـ منوچهر، پول تو بساطت داری به من قرض بدی؟ درخواست وام دادم، هر موقع دادن، پس می‌دم. فنجان چایش را روی میز گذاشت.
کد خبر: ۷۱۰۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۵/۰۳