فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند.
«آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
قمر بلند شد، دستانش را زیر پاها و سر ادریس برد، از جا بلندش کرد، در بغلش گرفت، روی تشکچه خواباند، شال نخی را از ابوهادی گرفت، صورت و دور دهان ادریس را تمیز کرد، پتو رویش کشید، پیشانیاش را بوسید و قربانصدقهاش رفت.
فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند.
«آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
سوزان یک نفس عمیق کشید، لبهایش بهآرامی باز شدند، کلماتی را به زبان آورد که مرز بین دیروز و امروزش بود. گویی تمام گذشته را محو کرد و آیندهاش را به محمد گره زد.
دستان سوزان با حرکاتی آرام و پیوسته ریشههای حویش و شویکه را از ساقه جدا میکرد اما ذهنش در عالم دیگری سیر میکرد. هر برگ این سبزی داستانی از عشق بیدریغ عدنان بود. تصویر عدنان در میانهی دشت با قامتی استوار و دلی سرشار از امید جلوی چشمان سوزان آمد که برای چیدن این گیاهان جان خودش را به خطر انداخته بود.
اکثر خانهها در آتش خمپارهها سوخته بودند. وارد کوچهی بسامالعمر که شدند، انگار بولدزر آسفالت کوچه را کنده بود. نزدیک خانه رسیدند جلوی در روی تلی از خاک و سیمان ایستادند. قمر زیر لب گفت: «آخه چطوری میشه از زیر این همه خاک و خل یخچال بیرون کشید؟» علی پا پیش گذاشت.
سوزان، با دستانی که از شدت سرما و نگرانی میلرزید، قرآن مجید را با احتیاط تمام بر روی پارچهای تیره و آراسته گشوده بود. در زیر نور ضعیف و مایل به آبی آسمان، کلمات زرین قرآن به سختی میدرخشیدند. این مراسم، تکرار هر اعزام بود؛ تلاشی ناخودآگاه برای زنجیر کردن علی به این دنیا، به این حیاط، به سوزان.
سوزان لبهایش را به تلخی روی هم فشرد و حرف نزد. گونههایش برافروخته شد و گرهی مبهمی میان ابروهایش افتاد. فرماندهی جوان همچنان خونسرد و با همان حالت بیتفاوت پشت میزش ایستاده بود. انگار منتظر بود که سوزان چیزی بگوید. سکوت او را که دید ادامه داد.
فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند.
«آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
نور نقرهای ماه از بین ابرها، حیاط را روشن کرد. درِ آهنی، با وزش باد، روی لولای زنگزدهاش بازی میکرد، عدنان جلوتر از همه دوید و در اتاق را باز کرد، سنگینی بدن سوزان، روی دوش علی بود، مادر را کنار کرسی برد، سوزان به سختی توانست جلوی پایش را ببیند، به دیوار پشت داد و آرام نشست.
آفتاب تویِ کوچه پهن شده بود. باد کمزوری میوزید. سوزان مسیر طولانی خانه تا درمانگاه را با بیقراری میدوید، ابوهادی پشت سرش میدوید، زمین میخورد و بلند میشد. وقتی رسیدند دیگر نه به قدمهای هیچکدامشان رمقی مانده بود و نه به قلبشان. ابوهادی جلوتر از سوزان با قامتی شکسته از پلهها بالا رفت.
سوزان با کابوس بدی از خواب پرید، در تاریکی هنوز صدایی توی گوشش میپیچید، صدای ضجه بود. فکر و خیال ذهنش را پُر کرده بود و مثل رودی با پیچ و تاب فراوان پیش میرفت، اضطراب و دلهره را به جانش میانداخت. قلبش تند میزد.
امیر، پسر نوجوانیست که میخواهد جزو مدافعان حرم شود. پدرش، در خرمشهر جانباز شده و با دوستان همرزمش، دورهمیهایی دارد. امیر، جمع پدر و دوستانش را دوست دارد و میخواهد مثل پدرش، از دین و مقدسات، دفاع کند...
برفهای جلوی خانه پاخورده و کوبیده شده بودند، سوزان در را که باز کرد با علی چشم در چشم شد، دماغ علی از سوز سرما کبود شده بود. به رویش لبخند زد، اما این لبخند اصلاً با صورتش سازگار نبود، ذهنش مثل بوم نقاشی قروقاطی با رنگهای تیره بود، رنگهایی که کوهی از غم را توی قلبش کشیده بودند...
فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند.
«آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
باد نیمهشب از لابهلای درز گونیها و پلاستیکهایی که بهجای شیشه به چارچوب پنجرهها کوبیده شده بود، با زوزهای ممتد به درون میخزید. هر بار که باد میوزید، پلاستیکها مثل سینهی زخمی هوا را بازدم میکردند و دوباره به دیوار میچسبیدند؛ صداشان شبیه آهِ خانهای پیر بود.