دیدم که جانم می‌رود

دوران دفاع مقدس گنجینه‌ تمامی‌ناپذیری است که هرچه بیشتر به اعماق آن می‌رویم با ابعاد تازه‌تر و جذاب‌تری از آن روبرو می‌شویم. یکی از این ابعاد جذاب و کمتر دیده شده، رفاقت بین رزمندگان بوده است. رفاقتی که گاه آدم‌ها را از برادر خونی بهم نزدیک‌تر می‌کرده است و آن‌قدر ریشه‌دار و عمیق می‌شده که تبدیل به اخوت و برادری واقعی می‌شده است.

ماجرای بین حمید داوودآبادی و شهید مصطفی کاظم‌زاده نیز از همین برادری‌هاست. دو نوجوان کم‌سن‌وسال که در روزهای ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی با هم آشنا می‌شوند و بعد از آن هم با هم راهی جبهه شده‌اند و در نهایت نیز شهادت مصطفی او را از حمید که برادر واقعی‌اش شده بود، جدا می‌کند. شرح رفاقت حمید و مصطفی آن‌قدر شیرین است که وقتی به لحظه‌ جدایی آن دو می‌رسد، حمید می‌گوید: «دیدم که جانم می‌رود.»

حالا بعد از سال‌ها حمید داوودآبادی شرح این رفاقت را مکتوب کرده است و در کتابی 320 صفحه‌ای از اولین روز آشنایی با مصطفی تا روز شهادت و بعد از آن خاک‌سپاری او گفته است.

داوودآبادی که در طول سالیان بعد از جنگ تحمیلی همواره جزو رزمندگان فعال در عرصه ثبت و ضبط خاطرات دوران دفاع مقدس بوده است، در این کتاب با پرداختن به ماجرای رفاقتش با شهید مصطفی کاظم‌زاده هم به شرح برخی از خاطرات مشترکش با این شهید بزرگوار پرداخته است و هم بخشی از خاطرات خود را در خلال روزهای حضورش در خط مقدم جبهه نوشته است.

زبان کتاب در اغلب موارد زبان گفتار و روانی است که به‌خوبی با مخاطب ارتباط برقرار می‌کند و در کنار آن نیز نویسنده با ذکر برخی از خاطرات طنزی که خود در جبهه آن‌ها را تجربه کرده، سعی کرده هم مخاطب را بیشتر جذب کند و هم تصویری واقعی از حضور رزمندگان در صحنه‌های نبرد ارائه کند.

برشی از کتاب:

داخل سنگر کنار یکدیگر دراز کشیدیم. سقف آن‌قدر کوتاه بود که حتی نمی‌شد به راحتی نشست. شروع کرد به خنده. با خوشحالی گفت:

ـ امروز من می‌رم.

گفتم: اول بگو ببینم این مسخره‌بازی چیه که از صبح در آوردی؟ مگه تو نبودی که همه‌‌اش می‌گفتی بیا عکس بگیریم، ولی حالا که من می‌گم عکس بگیریم، حضرت‌عالی ناز می‌کنی؟ که چی صبح من رو جلوی بچه‌ها ضایع کردی؟ هرچی گفتم بذار یه عکس تکی ازت بگیرم، گفتی باشه بعدا وقت زیاده، اصلا ازت توقع نداشتم.

یک‌دفعه پرید صورتم رو بوسید و با خنده گفت: اصلا ناراحت نشو، فکرش رو هم نکن. من امروز بعدازظهر می‌خوام برم!

تعجبم بیشتر شد. گفتم: خب کِی می‌خوای تشریف ببری؟

با همان شادی، دست‌هایش را به هم مالید و گفت:

ـ من... امروز... شهید می‌شم!

فکر کردم این هم از همان شوخی‌های جبهه‌ای است که برای هم‌دیگر ناز می‌کردیم. ولی شوخی نمی‌کرد، چون چهره‌اش جدی جدی بود. سعی کردم با چند شوخی مسئله را تمام کنم و حرف را به موضوعات دیگر بکشانم، که گفت:

ـ حمید جون، دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی که میگم خوب گوش کن.

کم‌کم باورم شد که می‌خواهد بار سفر ببندد، ولی باز قبول و تحملش برایم مشکل بود. پرسیدم: مگه چیزی یا خبری شده؟

حالتی عجیب به خودش گرفت و گفت:

ـ آره. من امروز بعدازظهر شهید می‌شم؛ چه بخوای چه نخوای! دست من و تو هم نیست. هرچی خدا بخواد، همونه.

سپس شروع کرد خوابی را که دیشب دیده بود، برایم گفت. خوابش حکایت از آن داشت که بعدازظهر امروز به شهادت می‌رسد. کم‌کم لحن حرف‌هایش عوض شد و شروع کرد به نصحیت و توصیه. وصیت شفاهی‌اش را کرد. حرف‌هایی زد که برای من خیلی جالب بود. مخصوصا در پاسخ به این سؤالم که:

ـ مصطفی، تو شهادت رو چگونه می‌بینی؟

در حالی که دست‌هایش را به دور خود پیچیده بود و فشار می‌آورد، ناگهان آن‌ها را باز کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ شهادت رهایی انسان از حیات مادی و یک تولد نو است. شهادت مانند رهایی پرنده از قفس است.

کتاب «دیدم که جانم می‌رود» به قلم توانای حمید داوودآبادی در قطعی رقعی و در 320 صفحه همزمان با سالگرد شهادت شهید کاظم‌زاده توسط انتشارات شهید کاظمی روانه بازار شد. علاقه‌مندان جهت تهیه این کتاب می توانند از طریق سایت nashreshahidkazemi.irو یا ارسال نام «کتاب» به سامانه پیامکی ۳۰۰۰۱۴۱۴۴۱ کتاب را تهیه نمایند.