کد خبر: ۷۴۹۹
۱۴۰۵/۰۷/۱۱ ۱۴:۱۷

هدیه ای برای مادر

مهم نیست، خدا باید راضی باشه که مطمئنم این‌طوری بیشتر راضیه.

حسنا احمدی
نویسنده :

حسنا احمدی

خاله اعظم روی مبل لم داده بود. فنجان چایی‌اش را که به‌سمت دهانش می‌برد، صدای النگوهایش در گوشم می‌پیچید.
ـ خاله جان، می‌دونی که من خیر شما رو می‌خوام. بعد، خواهر خدا بیامرزم، شما مثل بچه‌های من می‌مونید. حالا خوب گوش بده ببین چی می‌گم. به سال مادرت چیزی نمونده، باید یه مراسم در شأن آبجی اکرم بگیرید. به‌خاطر خودتون می‌گم، باید مادرتون رو سرافراز کنید. یه تالار دیدم، قیمت گرفتم، بد نیست. حداقل باید سه جور غذا رو بدهید. نمی‌شه که ما کم بیاریم. یادته بچه‌های دایی حشمت چه مراسمی برای بابای خدا بیامرزشون گرفتن.
حرف نمی‌زدم و فقط به حرف‌های خاله گوش می‌کردم. شاید هم عادت کرده بودم به حرف‌هایش. سر مراسم‌های قبلی مادر هم همین حرف‌ها را زده بود. بیچاره سینا مجبور شد ماشین زیر پایش را بفروشد که مراسم سوم و هفتم خاله را میان فک و فامیل‌هایش سرافراز کند.
ـ گوش می‌دی مهتاب؟ با توام. برنامه‌تون چیه؟ پول‌مول دارید دیگه؟ من دستم خالیه، و اِلا خودم همه‌ی هزینه‌ها رو تقبل می‌کردم. اکرم حق مادری به گردنم داشت.
دستمالی از کیف چرمش درمی‌آورد و اشک گوشه‌ی چشمش را پاک می‌کند.
امام صادق‌علیه‌السلام می‌فرماید: «الاَکْلُ عِندَ اَهلِ المُصیبَه مِن عَمَلِ الجاهِلیَّهِ وَ السُّنَّهُ البَعْثُ اِلَیْهِم بِالطَّعامِ؛ غذا خوردن نزد مصیبت‌دیدگان و با خرج آنان، از رفتار‌های جاهلیت است و سنت پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله فرستادن غذا برای مصیبت‌زدگان می‌باشد.»
(من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۱۸۲)

خاله رفته بود. دلم عجیب هوای مادر را کرده بود. کاش سینا خانه بود و می‌توانستیم با هم سر مزار برویم. تا سالگرد مادر دو هفته‌ای فرصت مانده بود. می‌خواستم کاری بکنم، ولی نه آن‌طور که خاله اعظم می‌خواست. ما قرار نبود هزینه‌ی پز دادن و فخرفروشی‌های خاله را می‌دادیم. حالا که نمی‌توانستم سر مزار بروم، باید کاری برای مادر می‌کردم. شب جمعه بود. یادم افتاد مادر عاشق کوکو سبزی بود. باید دست‌به‌کار می‌شدم. اگر عباس‌آقا سبزی تازه داشت، می‌توانستم چند ساندویچ کوچک آماده کنم و بین بچه‌های محل که برای بازی به پارک می‌آمدند، خیرات کنم. فکر خوبی بود. لباس‌هایم را پوشیدم. سبزی را که خریدم، سریع به خانه آمدم و شروع کردم به درست کردن ساندویچ‌ها. در دلم ذوق عجیبی داشتم، درست مثل زمان‌هایی که برای مادر کوکو می‌پختم و وقتی چشمش به ظرف کوکوها می‌افتاد، چشمانش برق می‌زد. ساندویچ‌ها آماده شده بود، ولی هنوز فرصت داشتم. قرآن را برداشتم و شروع کردم به خواندن سوره‌ی یس.
امام صادق‌علیه‌السلام می‌فرمایند: «إِنَّ الصَّلَاةَ وَالصَّوْمَ وَالصَّدَقَةَ وَالْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ وَكُلَّ عَمَلٍ صَالِحٍ يَنْفَعُ الْمَيِّتَ، حَتَّى إِنَّ الْمَيِّتَ لَيَكُونُ فِي ضِيقٍ فَيُوَسَّعُ عَلَيْهِ، وَيُقَالُ: هَذَا بِعَمَلِ ابْنِكَ فُلَانٍ، وَبِعَمَلِ أَخِيكَ فُلَانٍ؛ نماز، روزه، صدقه، حج، عمره و هر کار نیکی به میت سود می‌رساند؛ تا آنجا که اگر میت در تنگی باشد، بر او گشایش داده می‌شود و به او گفته می‌شود: این گشایش به سبب عمل فرزندت یا برادر دینی‌ات است.»
(وسائل‌الشیعه، شیخ حر عاملی، ج ۸، ص ۲۸۰)

7
  
سینا خسته روی مبل دراز کشیده بود و چشمانش را بسته بود. فنجان چای را برایش روی میز گذاشتم و کنارش نشستم. می‌دانستم خواب نیست. آرام صدایش کردم.
ـ سینا!
چشمانش را باز کرد.
ـ می‌گم امروز خاله اعظم اومده بود. می‌گفت برای سال مامان می‌خواید چیکار کنید. می‌گفت باید یه مراسم باشکوه بگیرید.
سینا نیمه‌خیز شد، فنجان چایی‌اش را برداشت و پرید وسط حرفم.
ـ من پول ندارم مهتاب جان. نهایت بتونیم یه مراسم خانوادگی کوچیک بگیریم.
با محبت نگاهش کردم. حق داشت.
ـ راستش من می‌گم بیا یه کار دیگه کنیم. اصلاً چه نیاز‌یه مراسم بگیریم؟ ما می‌خواهیم برای مامان خیرات بدهیم. امروز به ذهنم رسید سال تحصیلی نزدیکه. بیا برای بچه‌های نیازمند، به اندازه‌ای که بودجه‌مون اجازه می‌ده، لوازم‌التحریر بخریم. مطمئنم مامان هم این‌طوری بیشتر راضیه.
سینا متفکر نگاهم کرد.
ـ مطمئنی می‌خوای این کار رو بکنی؟ بعداً می‌تونی از پس طعنه‌های فک و فامیل و خاله بربیای؟
لبخندی بزرگ روی لبم نشست. به پشتی مبل تکیه دادم و گفتم:
ـ مهم نیست، خدا باید راضی باشه که مطمئنم این‌طوری بیشتر راضیه.
امام حسین‌علیه‌السلام می‌فرمایند: «مَنْ طَلَبَ رِضَى اَللَّهِ بِسَخَطِ اَلنَّاسِ كَفَاهُ اَللَّهُ أُمُورَ اَلنَّاسِ وَ مَنْ طَلَبَ رِضَا اَلنَّاسِ بِسَخَطِ اَللَّهِ وَكَلَهُ اَللَّهُ إِلَى اَلنَّاسِ؛ هر کس رضایت خدا را بجوید، هرچند مردم از او ناخشنود شوند، خداوند او را از دغدغه و شرّ مردم کفایت می‌کند. و هر کس رضایت مردم را با خشم خدا بجوید، خداوند او را به مردم واگذار می‌کند.»
(مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، جلد ۱، صفحه ۳۲)

سال شصت ویکم-شماره 2962

گزارش خطا