این روایت درباره مرزهای مسئولیت، توهم تخصص و خطرِ مداخله بدون صلاحیت است.
ماه منیر داستانپور
قدیمیها خوب میگفتند که: «کوکو از روغن عمل میآید و زن از شوهر!» من این را با چشمهای خودم در زندگی زناشویی همسایهی دیوار به دیوارمان دیدم. مثلاً یک نمونهاش اینکه شنیدهام حاجخانم وقتی اوایل دههی پنجاه با شوهرش ازدواج کرد شش کلاس بیشتر سواد نداشت و حالا پس از گذشت حدود پنجاه و چند سال زندگی چند دکترا در رشتههای مختلف پزشکی، روانپزشکی، دامپزشکی، حقوق قضایی، آشپزی، ادبیات و هنر دارد. البته نه اینکه مدارک کلیهی این رشتهها را بهصورت فیزیکی گرفته و به رزومهاش اضافه کرده باشد؛ نه، ولی خودش انقدر روی تمام این رشتهها مطالعه داشته و بهصورت تجربی آنقدر روی یک به یک آنها کار کرده که در حد دکترا اطلاعات، معلومات و تجربهی عملی دارد.
بهطور مثال حاجخانم تابهحال چندین تجربهی موفق مشاوره در زمینهی خانواده داشته که چندتایشان هم برحسب اتفاق به طلاق انجامیده است. البته خودش معتقد است که سرنوشت از هر مشاور و دادگاهی بالاتر است و وقتی روی پیشانی آدم چیزی حک شده باشد؛ هیچ مشاوری نمیتواند نتیجه را برعکس کند و کار همانطور که باید پیش خواهد رفت. پس اگر کار برخی مراجعینش به طلاق انجامیده، قطعاً در سرنوشتشان بوده و ربطی به او ندارد. اما این تنها یکی از مشغولیات اوست. خودش که عقیده دارد در کار با داروهای گیاهی از مشاوره هم بهتر عمل میکند. یادم هست خودم چندوقت پیش دومین شعبهی داروخانهی گیاهیاش را در یکی از شبکههای اجتماعی بیگانه افتتاح کردم. بگذریم که این سومین کسب و کار مجازی او بود و قبل از آن دو صفحهی مشاوره و آشپزی را هم به خوبی اداره میکرد. اما ساخت و فروش داروهای گیاهی مشتریهای خاص خودش را داشت. از قضا اوضاع خرید و فروش دارو در شبکههای اجتماعی حسابی هم خوب و بازارش به شکل عجیبی گرم است. تازه به نظر حاجخانم هیچ نظارتی هم روی شبکههای اجتماعی بیگانه نیست و میتوانی بدون کمترین میزان استرس به کارت ادامه دهی و تجربه کسب کنی. مثلاً اگر یک یا دو بار هم تجویز غلط کردی، کسی نمیتواند به قانون عارض شود و این خودش بهترین دلیل پیشرفت از طریق آزمون و خطاست.

البته من هم مثل حاجخانم تا چندوقت پیش همینطور تصور میکردم تا اینکه ماجرای سنگ کلیهی حاجآقا یدالله پیش آمد. یادم هست که مدتی بود پیرمرد از کمردرد مینالید و حاجخانم از بادکش گرفته تا ماساژ با انواع و اقسام روغنهای گیاهی روی کمر مرد بیچاره امتحان کرده بود. اما یکدفعه درد بهجای کم شدن چند برابر شد و او را کلاً اسیر رختخواب کرد. این اتفاق سبب شد جرقهای در ذهنش زده شود و به تمام افکارش نور و روشنی ببخشد. او در یک چشم بر هم زدن تمام آنچه در این مدت از مقالات اینترنتی آموخته بود را به یاد آورد و در کمترین زمان ممکن به جواب رسید. از علائمی که شوهرش با آن دست و پنجه نرم میکرد معلوم شده بود که سنگی بهاندازهی حداقل دو سانت در کلیهاش جا خوش کرده و باید به سرعت برای خرد کردنش دست به کار بشود. اما حاجخانم که بعید بود بگذارد شوهرش راهی درمانگاه بشود. چون نهتنها به هیچکدام از دکترهای این دوره و زمانه اطمینان نداشت بلکه معتقد بود آنها فقط برای مریض بیچاره جیب دوختهاند و میخواهند داروندارش را از دستش در بیاورند. به همین خاطر هم خودش دست به کار شد و یک هندوانهی ابوجهل از بازار خرید و با پوست پخت. بعد هم که از صافی ردش کرد و یک پارچ آب هندوانهی پخته به مرد بینوا خوراند. اما تجویزاتش به اینجا ختم نشد. حاجخانم که همه او را زن مصممی میدانستند؛ هرچه پسته در خانه داشت را پوست کند و یکباره همهی پوست پستهها را در آتش انداخت و سوزاند و خاکستر کرد. بعد پودر سیاه رنگ حاصل از این عملیات محیرالعقول را الک کرد و ریخت در آب و دوباره به همسرش تأکید کرد که اگر میخواهی از شر این درد خلاص شوی همه را بخور و صدایت هم در نیاید! به گفتهی خودش با این کار دیگر خیالش راحت بود که تا خورشید صبح روز بعد طلوع نکرده هیچ سنگی در کلیهی همسرش باقی نخواهد ماند و میتواند با طلوع آفتاب با شادی و سرخوشی به سر کار و کاسبیاش برگردد. اما ماجرا دقیقاً برخلاف انتظارات او از کار در آمد. شوهر بیچاره نهتنها روز بعد را ندید، بلکه با طلوع آفتاب راهی گورستان شد و همسرش که متهم به قتل شده بود، راهی زندان شد.
من از جمله افرادی بودم که بهعنوان شاهد در صحنهی دادگاه حضور داشتم. پلیس فضای مجازی تمامی فعالیتهای او را زیر نظر داشت و شکایات چند نفر دیگر در مورد او را به ثبت رسانده بود. شاید حتی اگر زودتر پیدایش کرده بودند؛ پیرمرد همسایه هنوز زنده بود.
چند وقتی که از زندانش گذشت از دختر بزرگترش شنیدم مادرش حتی در زندان نیز بهدلیل تجویزهای غلط مسبب بیماری چند زندانی شده و چند روزی را در زندان انفرادی به سر برده است. انگار نه راهش تغییر میکرد و نه مرامش!
نمیدانم در این کار بیشتر او مقصر بود که بدون علم و آگاهی و بر پایهی مطالعات شخصی دست به طبابت و مشاوره و هزار کار دیگر میزد؟! یا امثال من که کمکش میکردیم بیشتر خودش را به اطرافیانش بشناساند و بهصورت ضمنی تأییدش میکردیم؟ یا حاجآقا که در بیشتر موارد نقش بیمارش را بازی میکرد که او سرخورده نشود و در آنچه دوست دارد، پیش برود؟ یا شاید تقصیر با کسانی بود که بدون تحقیق و آگاهی از اینکه او چه سابقهای در طبابت دارد یا چه تحصیلاتی در رزومهاش ثبت شده با او ارتباط میگرفتند و هرچه که بهعنوان توصیه یا دستور پزشکی مطرح میکرد؛ بدون چون و چرا قبول میکردند.
حالا یک ماه است پیرزن از پشت میلههای زندان با دخترهایش حرف میزند. هیچکس از فردایش خبر ندارد. از اینکه آیا پیرزن زنده میماند و قانون از سر تقصیراتش میگذرد یا اینکه در این پیرانه سری طومار بیآبرو شدن فرزندانش تکمیل میشود و مادرشان به دار مجازات آویخته میگردد. دیگر حتی حاجآقا هم نیست که برایش ریش گرو بگذارد و مثل همیشه از هر تنگنایی نجاتش دهد! شاید اگر از روز اول همه از او خواسته بودند تنها به زندگی و کار خودش برسد، اوضاع اینطوری نمیشد.
حالا یک ماه است پیرزن از پشت میلهها دخترهایش را میبیند و دلش برای در آغوش کشیدن آنها لک زده! حالا مانده سر دو راهی زندگی و مرگ و از قضا انگار زور مرگ دارد به زندگی میچربد و قدم به قدم به طناب سرد دار یخزده نزدیکترش میکند! بر سر دو راهی مانده اما این دو راهی خیلی سال پیش مقابل مسیرش علم شده بوده! همان اولین باری که میتوانست در یک مورد که ربطی به او نداشت، سکوت کند اما ترجیح داد حرف بزند و حالا راهش کشیده شده به پشت میلههای زندان و تنهایی!
نظر کارشناس
این روایت از آسیب اجتماعی شایع، پرده بر میدارد! و آن "مسئولیت جمعی اعضای یک جامعه در پروراندن مجرم و پرورش جرم است". داستان فوق تنها یکی از هزاران داستانی است که مردم به دست خودشان رقم می زنند بدون اینکه مسئولیت رفتارهای نادرستشان را بپذیرند یا کسی نسبت به مشارکت آنها در تحقق یک جرم و پرورش یک مجرم یا مجرمین، پرونده ی قضایی بسازد و یا حتی تذکری بدهد.
"توهم همه چیز دانی و همه چیز توانی" در حاج خانم این داستان با اقدامات نسنجیده اطرافیان رقم می خورد. اطرافیانی که به تصور خودشان دارند دلسوزی و کمک رسانی می کنند اما به تدریج شریک جرم های بزرگی می شوند که بعضا خودشان را هم قربانی می کند! حاج یدالله این داستان نمادی از انبوه آدمهای اجتماع است که با دست خودشان هیولاهای اجتماعی می سازند و با دمیدن در بادکنک خودبزرگ بینی و خودشیفتگی برخی آدمها، سرانجام آنها را به بمب هایی خطرناک بدل می کنند که خود و جامعه را به آسیب های بزرگ می کشاند.
این روایت درباره مرزهای مسئولیت، توهم تخصص و خطرِ مداخله بدون صلاحیت است. حاجخانم این داستان سالها از بازخورد واقعی محروم مانده؛ و محروم نگه داشتن یک فرد از واقعیت، ظلم بزرگ آدمها در قبال هم است. ظلمی که از عدم صداقت و صراحت و جریان یافتن دروغ نشات می گیرد.
اینجا دیگر مسئله فقط یک ویژگی شخصیتی نیست؛ تصمیمهای فرد میتواند مستقیماً جان و سلامت دیگران را تهدید کند. روایت حتی نشان میدهد که پس از پیامدهای سنگین نیز این الگو متوقف نشده است.
برای پیشگیری، نخست باید اعضای خانواده و جامعه به نقش حیاتی خود در قبال یکدیگر واقف شوند.
![]()
![]()

این نقش حیاتی در خانواده و فرزندپروری جایگاه والایی دارد تا آنجا که گاه والدین فرزندان خودشان را با تشویق های نابه جا در معرض بیماری های شخصیتی و روحی قرار می دهند و در جامعه، مردم با تشویق و تایید و لایک و فالوهای نابه جا از یک سلبریتی ورزشی یا هنری که تنها در زمینه کاری خودش تخصص دارد، متوهمی خودبزرگ پندار می سازند تا در تمام زمینه های روانشناسی و سیاسی و اجتماعی و نظامی و حتی پزشکی و ... نظر بدهد و آنرا درست تصور کند و دود این اقدامات نادرست در نهایت به چشم فرد هدف و جامعه اطراف او و حتی جامعه فراتر از اطراف او خواهد رفت.
پیشگیری یعنی مسئولیت پذیری همه آحاد یک جامعه و خانواده حتی پیرامون نظرات مثبت و منفی و تایید و رد دیگران. یعنی صداقت! یعنی به هیچ قیمتی حتی خیرخواهانه و دلسوزانه راضی به دروغ و محروم نکردن دیگری از واقعیت نشدن! یعنی بدانیم حتی کلمات ماهم در ساختن خودمان و خانواده مان و جامعه مان، می تواند چه نقش حیاتی ایفا کند.
«نمیدانم» گاهی مسئولانهترین پاسخ یک انسان است. خودمان و دیگران را به کاربرد این واژه و این مهارت بسیار تمرین دهیم. یک مهارت به ظاهر ساده اما با پیامدهای بسیار بزرگ!
مهارت های زندگی همینقدر حیاتی هستند اما اغلب افراد، اینجا هم "نمی دانم" را نمی پذیرند و با توهم دانستن مهارت های زندگی، چه خسارت ها به بار می آورند و چه خسران ها که مبتلا می شوند.
سال شصت و یکم-شماره 2962
دکتر زهرا کیایی