محلهای قدیمی بود؛ با کوچهپسکوچههای باریک و قدیمی که انگار هر گوشهاش چیزی از گذشته را در خود نگه داشته بود و حسوحالی عجیب را در هر انسانی بیدار میکرد. جلوی در ایستاده بودم و نمیدانستم چه چیزی انتظارم را میکشد. دلم شور میزد. نکند نتوانم غم دل این مادر و همسر شهید را تاب بیاورم؟ نکند روایت آنچه بر آنها گذشته، برای من سنگینتر از آن باشد که بتوانم کلماتش را روی کاغذ بیاورم؟ زنگ در را که زدم و در به رویم باز شد، دیواری که از ترس برای خودم ساخته بودم، آرامآرام فرو ریخت. مادر شهید با چهرهای مهربان به استقبالم آمد و میزبانم شد. وارد خانه که شدم، انگار چیزی در فضای آنجا آرامم میکرد. خانهاش بوی آرامش میداد؛ آرامشی که هر لحظه بیشتر در آن غرق میشدم. هرچه زمان میگذشت، احساس میکردم در امنترین خانهی دنیا نشستهام؛ خانهای که همه چیز در آن بوی صلابت، توکل و صبر میداد. حالا این دل من بود که قرص میشد؛ به بودن زنانی که روبرویم نشسته بودند و قرار بود از عزیزترین داشتهی زندگیشان برایم روایت کنند؛ از سروی که روزی برای وطن، آبیاریاش کرده بودند و حالا ریشههایش در خاک این سرزمین جا مانده بود شهید «محمدحسین محمدی.»
مرضیه ولی حصاری
از همان کودکی متفاوت بود
محمدحسین از بدو تولد ویژگیهای خاص خودش را داشت و از همان ابتدا تفاوت بارزی با بچههای دیگر داشت. از همان نوزادی بازیهای خاص خودش را داشت و شیطنتهای پسرانه میکرد، اما خیلی دوستداشتنی بود و اصلاً بچهای اذیتکن و خرابکار نبود. در کنار همهی این حالتها، هوش وافری هم داشت که خانواده از همان ابتدا آن را درک کرده بودند.
دوران دبستان را خیلی خوب پشت سر گذاشت و با موقعیت خیلی خوب وارد دوران نوجوانی شد. دورهی نوجوانی انگار خودش راهش را پیدا کرد؛ رفت در حوزهی بسیج و دائماً در هیئت و تفریحات سالم حضور داشت و راهش را پیدا کرد که باید چه کار کند
علاقهای که از کودکی در خانواده داشت
تمام بازیها و کارهایش خاص و ویژه بود و علاقهی زیادی هم به پدر و مادر و خانواده داشت. ما با پدربزرگ و مادربزرگش در یک منزل زندگی میکردیم و محمدحسین خیلی به این دو بزرگوار علاقهمند بود. هر شب که شام میخوردیم، میگفت: «حالا وقت یه سر بالامونه»؛ یعنی حتماً باید سری به پدربزرگ و مادربزرگ میزدیم.
پدرش را هم در ذهن خودش یک ابرقدرت میدانست. وقتی سؤالهای فنی برایش پیش میآمد، سراغ پدرش میرفت و از او سؤال میکرد. یک بار عمویش از او پرسید: «پدرت مهندسه؟» گفت: «بله، مهندسه. «مهندس چیه؟مهندس نخه؟»
محمدحسین گفت: «مهندس همه چیزه.» خیلی پدرش را مثل یک مرد قوی و همهچیزدان در ذهنش میدانست.
عمو، الگوی دوران کودکیاش بود
از همان ابتدا خیلی به عموی شهیدش ابراز ارادت داشت و او را الگو قرار داده بود. بهواسطهی اینکه پدربزرگ و مادربزرگش کنارش بودند و یاد شهید همیشه در خانه زنده بود، همینطور خودبهخود از عموی شهیدش الگوبرداری کرد. وقتی هم که راهش را انتخاب کرد، ما دیگر هیچ مخالفتی با او نداشتیم.
از هوافضا تا دنیای کامپیوتر
ایشان همانطور که خودشان پیشبینی کرده بودند، توانستند در رشتهی هوافضا در دانشگاه خواجهنصیر پذیرفته شوند. دوران دانشگاه را با موفقیت سپری کردند و پس از آن وارد حوزهی کار شدند.
با اینکه علاقهی زیادی به رشتهی کامپیوتر و سیستمهای کامپیوتری داشتند، وقتی حوزهی کاری پیشنهادی به ایشان معرفی شد و دیدند با علاقه و سلیقهشان همخوانی دارد، وارد آن حوزه شدند. در ادامه نیز با جدیت کار را دنبال کردند و الحمدلله در مسیر کاری خود موفق بودند و توانستند به نتایج دلخواهشان دست پیدا کنند.
به ما نه نمیگفت
رابطهی ما با ایشان بسیار خوب و توأم با محبت و احترام بود. از همان کودکی برای پدر و مادر احترام زیادی قائل بودند. همین روحیهی احترام و ولایتمداری که از کودکی در وجودشان شکل گرفته بود، بعدها در پایبندی عمیقشان به ولایت فقیه هم خودش را نشان داد.
من واقعاً به یاد ندارم که ایشان به ما «نه» گفته باشند. حتی اگر انجام کاری برایشان سخت بود یا امکان انجامش را نداشتند، مستقیم مخالفت نمیکردند. معمولاً با ترفند و ظرافت خاصی موضوع را مطرح میکردند و ما متوجه میشدیم که انجام آن کار در آن شرایط برایشان مقدور نیست. این رفتار بیشتر در کارهای مربوط به خرید و امور منزل خودش را نشان میداد، اما در مجموع در برخورد با خانواده بسیار با محبت بودند. با پدربزرگ و مادربزرگ و دیگر اقوام هم با احترام رفتار میکردند. نسبت به برادرشان هم، به نظرم، فقط یک برادر نبودند؛ بلکه تا حدی برای او نقش پدر و مادر دوم را داشتند. خیلی حمایتگر بودند و در این مورد واقعاً اغراق نمیکنم.
وقتی خودش برای ازدواج اعلام آمادگی کرد
تصمیم ازدواج هم تا حد زیادی از طرف خودشان مطرح شد. فکر میکنم حدود ۲۳ سال داشتند. البته باز هم مستقیم نگفتند که میخواهند ازدواج کنند. با همان شیوهای که در بیان خواستههایشان داشتند، کمکم مطرح کردند که میتوانند مستقل باشند. گاهی میگفتند درآمدم خوب است و برای مستقل شدن کافی است.
بعد از آن قسمت اینطور رقم خورد که با خانوادهی محترم همسرشان آشنا شدیم و برای خواستگاری رفتیم و به لطف خدا همه چیز به خیر و خوبی پیش رفت.
فرصت خدمت
در جریان جنگ دوازدهروزه، از همان روزی که جنگ شروع شد، نگرانی از بابت آقا محمدحسین داشتیم. آن روز ما مهمان داشتیم. ایشان قبل از اینکه همه مهمانها برسند، به محل کارشان رفتند و از همان زمان درگیر شرایط جنگ شدند. در آن دو، سه هفتهای که درگیریها ادامه داشت، همیشه احساس خطر میکردیم، اما نه به این شکل که احتمال بدهیم مستقیماً مورد هدف قرار بگیرند. بیشتر نگران بودیم که نیروهای معاند یا گروههای دیگر به ایشان آسیبی برسانند.
در روزهای هفدهم و هجدهم دیماه که آن اغتشاشها اتفاق افتاد، نگرانی ما بیشتر شد. قرار بود هجدهم دیماه به منزل ما بیاید. وقتی به محل رسیده بود و خیابانها را بههمریخته و اوضاع را نامناسب دیده بود، خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود. با مسئول بسیج پایگاه مسجد نزدیک محلمان صحبت کرده و گفته بود: «اگر نیرو میخواهید، من هستم. باید یک کاری کرد.»
ما به او میگفتیم: «به فکر زن و بچهات باش، به کارت برس.» اما میگفت: «نمیشود. اگر هر کس بگوید من کار دارم و خودش را کنار بکشد، اینطوری مملکت میرود روی هوا. الان موقع ورود ماست.»
جنگ شد دیگه!
وقتی جنگ رمضان شروع شد، صبح روز اول جنگ آقا محمدحسین با من تماس گرفت. گفت: «صداها رو شنیدی؟»
گفتم: «شنیدم.»
پرسیدم: «چی بود این صداها؟»
گفت: «جنگ شد دیگه.»
این جمله را با حال و هوایی گفت که برای من عجیب بود؛ انگار قند در دلش آب کرده باشند، انگار فرصتی به دست آورده بود تا به هدفی که داشت برسد. من انتظار داشتم با احتیاط و نگرانی صحبت کند، اما او با نشاط حرف میزد.
بعد از آن، شبها برای ایست بازرسی میرفتند و صبحها هم سر کارشان حاضر میشدند. دو شب توانست در ایست بازرسی حضور پیدا کند.
برای رفتوآمد هم یک موتور تهیه کرد. روز شنبه، یعنی روز اول جنگ، به پدرش گفت: «بابا، بریم با هم موتور بخریم.»
خیلی برای پدرش احترام قائل بود. با اینکه خودش معمولاً همهی جوانب کارها را میسنجید و تصمیمش را میگرفت، اما برای اینکه احترام پدر را حفظ کند، در چنین کارهایی از او میخواست همراهش باشد. با پدرش رفتند و موتور را تهیه کردند. دو شب هم با همان موتور برای ایست بازرسی رفت. اما دیگر فرصت زیادی نداشت؛ روز سوم جنگ، آقا محمدحسین به شهادت رسید.
آن صدای مهیب
روز شهادت ایشان حدود ساعت دو و نیم بعدازظهر بود. اتفاقاً پدرشان هم منزل بودند و با برادرش در اتاق نشسته بودیم. با اینکه فاصلهی ما با محل حادثه زیاد بود، وقتی موشک برخورد کرد، صدای مهیبی شنیدیم. بعداً هم در آن مناطق چندینبار اصابت اتفاق افتاد، اما من صداهای بعدی را نشنیدم.
همان صدای اول که آمد، یکدفعه حال عجیبی پیدا کردم. بلند شدم و ایستادم، انگار پاهایم توان نداشت. گفتم: «چرا این صدا اینقدر بد بود؟» گفتند: «نه، مثل بقیهی صداها بود.» وقتی صدای دوم آمد، ناخودآگاه گوشی را برداشتم و به محمدحسین زنگ زدم. جواب نداد. دوباره زنگ زدم، بار سوم و چند بار دیگر هم تماس گرفتم، اما پاسخی نداد. بعد برادرش از طریق دوستان محمدحسین متوجه شد که ساختمانی که آنها در آن بودند مورد اصابت قرار گرفته است. خیلی سریع خودش را به آنجا رساند. حدود یک ساعت بعد با پدرش تماس گرفت و گفت: «به مامان چیزی نگو، ولی ساختمان داداش را زدهاند. از داداش خبری نیست، دارم دنبالش میگردم. انشاءالله زخمی شده و او را به بیمارستان بردهاند.»
پدر محمدحسین که بلند شد برود، من هم گفتم: «من هم با شما میآیم.»
گفت: «نه، شما نیا. ما میرویم؛ احتمالاً محمدحسین را به بیمارستان بردهاند و میرویم خبر سلامتیاش را میآوریم.»
گفتم: «خب، بگذارید من هم بیایم. با هم میرویم خبر سلامتیاش را میآوریم. بیشتر از این نمیتوانم نگرانی را تحمل کنم.»
با هم راه افتادیم. وقتی وارد کوچهای شدیم که ساختمان محل کار آنها در آن قرار داشت، ساختمانهای اطراف را دیدم که آسیب دیده بودند. شیشهی پنجرهها شکسته و بعضی پنجرهها کج شده بود. با دیدن ساختمانهای اطراف، به خودم گفتم: «خداروشکر، از این ساختمانها بعید است کسی آسیب جدی دیده باشد؛ نهایتاً ممکن است کسی زخمی شده باشد.»
اما هرچه جلوتر رفتیم، متوجه شدم ساختمان اصلی که بچهها در آن بودند، بهطور کامل تخریب شده است. آن زمان همه آشفته بودند. کسی دقیق نمیدانست چه اتفاقی افتاده و چه کسانی به بیمارستان منتقل شدهاند و چه کسانی شهید شدهاند. دنبال محمدحسین میگشتیم، اما پیدایش نمیکردیم.
تا آخر شب در بیمارستانها دنبالش گشتیم. به ما آدرس چند بیمارستان را داده بودند و همچنان امید داشتیم که شاید مجروح شده و او را به بیمارستان منتقل کرده باشند. تا آخر شب خبری از او نشد و برگشتیم.
فردای آن روز، پدر و برادرش دوباره برای پیدا کردن او رفتند. بیمارستانها را بیشتر گشتند و حتی به معراج بهشت زهرا هم سر زدند.
در آنجا عکسی از پیکری را به آنها نشان داده بودند. نتوانسته بودند با قطعیت تشخیص دهند که آن پیکر متعلق به محمدحسین است. گفته بودند احتمال زیادی وجود دارد که خودش باشد، اما اگر شک دارید، آزمایش DNA انجام بدهید.
از آنها نمونه DNA گرفتند و نتیجهی آزمایش دو، سه روز بعد مشخص شد. روز چهارشنبه از معراج شهدا تماس گرفتند و گفتند: «نتیجهی DNA شما با آن شهیدی که در معراج شهداست، مطابقت دارد.»
امید تا آخرین لحظه
در آن دو، سه روز، نیروهای امدادی و بسیج برای پیدا کردن پیکرهای باقیمانده بسیج شده بودند. خود ما هم بیخبر بودیم. خانواده و دوستان و حتی نیروهایی از بعضی سازمانها که آشنایی داشتند، برای پیدا کردن مفقودان کمک میکردند.
پیکرها یکییکی پیدا شدند. وقتی دوستان محمدحسین پیدا شدند و در نهایت پیکر او هم پیدا شد، دیگر همه چیز برای ما روشن شد. وقتی به محل ساختمان رفتیم، دو نفر را دیدم که با اشاره و در لفافه به هم میگفتند: «شهید شده.»
ما که سؤال کردیم، چیزی نگفتند. همانجا من تا حدی پذیرفتم که شاید محمدحسین شهید شده باشد، اما پدرش اصلاً قبول نمیکرد. انکار میکرد و میگفت شاید اتفاق دیگری افتاده باشد. این انکار، برای من هم امید ایجاد کرد. با خودم گفتم شاید واقعاً همینطور باشد؛ شاید محمدحسین توانسته باشد جایی پناه بگیرد یا اتفاق دیگری افتاده باشد. اول، انکار بود و بعد، امیدواری. اما وقتی روز سوم رسید و تا عصر هیچ خبری از او نشد، دیگر من فقط از خدا میخواستم که زیر آوار نباشد. با این حال، در نهایت راضی بودیم به رضای خدا.
آخرین دیدار
آخرین بار شنبه بعدازظهر دیدمش. دلم خیلی میخواست با او وداع کنم، اما خودم هم نمیدانستم چرا چنین حسی دارم. سوار موتور بود و آمده بود پدرش را برساند. یک پیچ از موهایش افتاده بود روی پیشانیاش و باد، موهایش را به هم ریخته بود؛ یک پیچ قشنگی در موهایش افتاده بود.
خیلی دلم میخواست در آغوشش بگیرم، اما مثل همیشه که بچهها بزرگ میشوند و کمتر آنها را در آغوش میکشیم، حیا و حجب مانع شد. شاید این یکی از اشتباههای بزرگ ما باشد که وقتی فرزندمان بزرگ میشود، کمتر محبتمان را به آغوش نشان میدهیم. اما آن لحظه چهرهاش برایم خیلی دلنشین و دوستداشتنی شده بود. گفتم: «تیپ زدی، خوشتیپ شدی!»
گفت: «موتور اینطوری کرده، مامان.»
این آخرین تصویری است که از محمدحسین در ذهنم مانده است.
گرمای شانههایش
چند بار خوابش را دیدهام. آخرین بار حدود دو هفته پیش بود. در خواب میدانستم که شهید شده، اما او را در آغوش گرفتم. هنوز حس سر و شانههایش را که در آغوش گرفته بودم، در خودم احساس میکنم. صورتش را بوسیدم و موهایش به صورتم خورد. آن حس هنوز با من است.حس خیلی خوبی بود.
چیزی را از دست ندادهایم
بعد از رفتن محمدحسین، رسالتها برایمان هدفمندتر شده است. نبودنش را به آن معنایی که شاید تصور شود، حس نمیکنیم. خصوصیات مادیاش نیست، اما حضورش، کمکها و حمایتهایش را همچنان در زندگیمان حفظ کردهایم.
احساس میکنم رفتن او یک رشد به خانواده داده است. حالا کمی عمیقتر به دنیا و مسیرها نگاه میکنیم. خیلی از چیزها برایمان معنای واقعیتری پیدا کردهاند.
اگر بخواهم بگویم چیزی را از دست دادهایم، واقعاً اینطور نیست. انگار همه چیز معنای پررنگتر و واقعیتری پیدا کرده است.
همیشه به مقام اموهب غبطه میخوردم
من همیشه به مقام اموهب غبطه میخوردم. همیشه فکر میکردم انسان باید در مسیر امامش و ولایت، اینگونه باشد. واقعاً این مقام را خیلی برجسته میدیدم.
وقتی آقا محمدحسین در ایام جوانی، اواخر دوران دبیرستان و پیش از ورود به دانشگاه، خیلی تلاش داشت که از مدافعان حرم باشد، من هیچ مخالفتی با او نداشتم. حتی دورهها و آموزشهایی را هم گذراند تا بتواند برای جهاد برود، اما در نهایت او را نپذیرفتند.
هر وقت به من میگفت: «میخواهم بروم برای دفاع از حرم»، با خودم میگفتم وظیفهی من در این شرایط، حمایت از فرزندم است. وقتی راهش را انتخاب کرده و آن را شناخته، من چرا باید مخالفت کنم؟
البته بعضی از اقوام نزدیک وقتی این حرفها را از من میشنیدند، به من خرده میگرفتند و میگفتند: «این چه حرفی است؟ نگذار برود. مراقب بچهات باش و نگذار وارد این مسیرها شود.»
من این موضوع را در جمع مطرح نمیکردم، چون میدانستم با مخالفت روبرو میشوم. اما با خود محمدحسین همیشه صریح بودم و میگفتم: «اگر انتخاب شما این است، ما هم به این انتخاب راضی هستیم.» وقتی خودش این مسیر را انتخاب کرد، ما هم به این نتیجه رسیدیم که مسیری که انتخاب کرده، درست و قابل احترام است.
این تنها راه سعادت ماست
در حوزهی ولایت فقیه، بچهها باید از کودکی وارد این مسیر شوند. اگر ولایت خدا، ائمه معصومینعلیهمالسلام و پدر و مادر را بشناسند و بپذیرند، حتماً در مسیر ولایت قرار میگیرند. کسی که از ولایت جدا نباشد، حتماً به سعادت میرسد.
این تنها راه سعادت ماست. انشاءالله خدا توفیق بدهد که زیر سایهی ولایت آقا سیدمجتبی خامنهایحفظهالله، به حکومت مهدویت برسیم.
روایت همسر شهید
آشنایی به رسم سنتی
من و همسرم بهصورت سنتی با هم آشنا شدیم. دو نفر از نزدیکانمان ما را به هم معرفی کردند و شب یلدای سال ۱۴۰۰ برای خواستگاری آمدند. خیلی محجوب و باحیا بودند، خیلی به من نگاه نمیکردند و با صدای آهسته، آرامش و طمأنینه سؤالهایشان را میپرسیدند. با هم صحبت کردیم و برای من خیلی مهم بود که به سؤالهایی که آماده کرده بودم، چه جوابهایی میدهند. بهخصوص در مورد اعتقاداتشان، نماز و روزه و مسائلی که برای من اهمیت داشت، سؤالهایی پرسیدم و همه را آنطور که دلم میخواست جواب دادند. چیزی نبود که بگویم این مورد را دوست ندارم همسر آیندهام داشته باشد.
شغلی که خطرات خودش را داشت
در یکی از جلسات دربارهی کارشان صحبت کردیم و به من گفتند که شغلشان یکسری خطرات دارد. همان روز گفتم: «من باید راجع به این موضوع فکر کنم.» ایشان کمی ترسیدند که جواب من منفی باشد و گفتند: «آنجوریها هم نیست.»
من فکر کردم و دیدم شخصیتشان و اعتقاداتشان، همهچیزشان باب میل من است و در تصوراتم نمیگنجید که بخواهم بهخاطر این موضوع از ازدواج با ایشان صرفنظر کنم. بعد از اینکه وارد زندگی شدیم و بهخصوص بعد از جنگ دوازدهروزه، تازه متوجه شدم که شرایط کاریشان یک مقدار خطرناک است.
اهل تفکر و منطق بود
آقا محمدحسین اولین ویژگی بارزش این بود که بهشدت اهل تفکر، تعقل و منطق بود. با اینکه خیلی مهربان و احساساتی بود، اما در مواجهه با مسائل و مشکلات زندگی واقعاً اینطور بود که مینشستیم فکر میکردیم و تصمیم میگرفتیم که باید برای آن مسئله چهکار کنیم. هیچکداممان اینطور نبودیم که بنشینیم غصه بخوریم و عزا بگیریم که «وای، حالا چهکار کنیم؟» واقعاً مینشستیم و با هم صحبت میکردیم. این موضوع صحبت کردن بین ما خیلی مهم بود که راجع به همهچیز با هم صحبت کنیم. اگر مسئلهای وجود داشت، آن را رها نمیکردیم و نمیگذاشتیم به قهر و دعوا کشیده شود. این موضوع برای من خیلی مهم بود و خیلی خوب بود که در زندگی، یک مرد بتواند صحبت کند و مشکلات را منطقی حل کند. در عین حال، خیلی مهربان بود. در مواجهه با دخترشان بهشدت مهربان بودند و حواسشان به او بود.
شیرینترین خاطره
شیرینترین خاطرهای که یادم میآید، لحظهای بود که فاطمهخانم به دنیا آمده بود و فاطمه را دادند بغل بابایش. خیلی بااحتیاط بغلش کرده بود و عاشقانه نگاهش میکرد.
لحظهای که برای من خیلی شیرین بود، این بود که محمدحسین مینشست بالای سر فاطمه و قرآن میخواند و گریه میکرد. آن احساسات و شکری که برای تولد فاطمه داشت، برای من خیلی خاص و عجیب بود.
بعد از جنگ دوازدهروزه
بعد از جنگ دوازدهروزه، زندگی ما کُنفیکون شد. دیگر آقا محمدحسین در خانه هم وقت برای خودش نداشت. قبل از آن، وقتی فاطمه به دنیا آمد، خیلی کمکحال من بودند و دغدغههای ذهنی من در خانه برایشان مهم بود.
اما قبل از جنگ هم از لحاظ فکری و هم یدی به من کمک میکردند. مثلاً میدیدند ظرفها مانده، میرفتند ظرفها را میشستند یا میدیدند من جارو میکنم، میگفتند: «بده من جارو کنم.» نگهداری از فاطمه را هم خیلی دوست داشتند و از خداشان بود که او را نگه دارند تا من به کارهایم برسم.
فکر نمیکردم چنین اتفاقی بیفتد
من واقعاً به از دست دادن محمدحسین فکر نمیکردم. آنقدر که خودم نگران مسئلهی جنگ بودم، از مُردن خودم خیلی بیشتر میترسیدم و اصلاً فکر نمیکردم چنین اتفاقی برای همسرم بیفتد. وقتی محمدحسین شهید شد، گفتم: «مگه امکان داشت همچین اتفاقی بیفته؟ من اصلاً همچین تصوری نداشتم.»
مادر و پدرم نگران بودند و روز اول جنگ به محمدحسین گفتند نرو، اما محمدحسین گفت: «نهایتش شهید میشیم دیگه؛ یا تو خونه با هم، یا جای دیگه.» ایشان از خداشان بود که شهید شوند.»
یک بار هم در دوران عقد دربارهی این موضوع صحبت کرده بودیم و من آنقدر گریه کردم که ایشان ترجیح دادند دیگر دربارهی این موضوع با من صحبت نکنند.
آخرین صبح
وقتی جنگ رمضان شروع شد، محمدحسین چون میدانست من خیلی میترسم، جمع کردیم و رفتیم خانهی پدرم. روز اول، محمدحسین دیرتر سر کار رفت و شب هم دیر برگشت. کمی با فاطمه بازی کرد و بعد خوابیدیم.
صبح، حدود ساعت ده یا یازده، با ایشان خداحافظی کردم و گفتم: «مواظب خودت باش.» خیلی باعجله از خانه رفت بیرون. من همیشه با خودم میگویم چرا به حرف من گوش نداد و چرا مواظب خودش نبود.
شبِ بیخبری
روز شهادتش، مدام با محمدحسین تماس میگرفتم. تقریباً هر نیم ساعت یک بار زنگ میزدم، پیامک میفرستادم، اما هیچ جوابی نمیداد. چون قبلاً هم پیش آمده بود که هنگام جلسه به گوشی دسترسی نداشته باشد، با خودم گفتم احتمالاً بهخاطر شرایط جنگ است و جایی هستند که نمیتوانند جواب بدهند. البته همیشه قبل از جلسه به من خبر میداد و میگفت: «دارم میرم جلسه، گوشیم پیشم نیست.» اما آن روز هیچ خبری نداد.
ساعت شش که اذان شد، سر سفرهی افطار نشستیم، اما نگرانیام لحظه به لحظه بیشتر میشد. به چند نفر از همسرانِ همکاراش زنگ زدم. گفتند ما هم خبری نداریم. پرسیدم گوشیهایشان را جواب میدهند؟ گفتند نه، گوشیهایشان خاموش است. بعد با پدرِ همسرم تماس گرفتم. گفتند اتفاقی نیفتاده و احتمالاً جایی رفتهاند که به گوشی دسترسی ندارند. اما دل من آرام نمیشد. دوباره به یکی از همسران شهدا زنگ زدم. پشت تلفن گریه میکرد. همان لحظه بود که اضطراب و استرس شدیدی تمام وجودم را گرفت.
خیلی سریع لباس پوشیدم. شب خیلی سختی بود؛ از یک طرف صدای انفجارها میآمد و از طرف دیگر فاطمه در خانه بود. اصلاً نمیدانستم باید چه کار کنم و کجا بروم دنبال محمدحسین بگردم.
از بیمارستانی به بیمارستان دیگر
با پدرم راه افتادیم. چند ساعتی منزل پدر محمدحسین ماندیم تا ببینیم باید چه کار کنیم. مدام احساس میکردم اتفاقی افتاده و به من نمیگویند. هر بار میدیدم چند نفر گوشهای با هم صحبت میکنند، فکر میکردم خبری دارند و از من پنهان میکنند. وقتی میپرسیدم، میگفتند: «ما واقعاً خبری نداریم» و حتی قسم میخوردند که چیزی نمیدانند.
به پدرم گفتم برویم بیمارستانها را بگردیم. راه افتادیم و در خیابانها از هر طرف صدای موشک و انفجار میآمد. ما جلوی بیمارستان میایستادیم و همان نزدیکی موشک اصابت میکرد. آن شب واقعاً هیچکس به هیچکس نبود.
پدرم هم حالش بد شده بود، اما من فقط میگفتم: «بابا، یک ذره تندتر برو، بریم بیمارستان بعدی.» از اینجا فکر میکنم شش، هفت بیمارستان را گشتیم؛ امام حسین، فجر و چند بیمارستان دیگر، اما هیچ خبری نبود. عکسش را نشان میدادیم و میپرسیدیم: «این آقا اینجاست؟» میگفتند: «نه، اینجا نیست.»
سه روز تمام در خوف و رجا بودیم؛ با خودمان میگفتیم نکند محمدحسین جایی باشد که ما از او خبر نداریم. در خانه به مادرم گفتم: «مامان، من میدونم آقا محمدحسین نیست.» اما با وجود این حرف، همزمان هنوز امید داشتم که بالأخره یک جایی پیدایش کنیم.
آخرین وداع
سرانجام، ما را برای شناسایی پیکر بردند. تابوت را آوردند. خواستیم رویش را باز کنند، اما آن آقایی که تابوت را آورده بود گفت: «نمیتوانیم باز کنیم؛ سرِ شهیدتان جدا شده است.»
همانجا دیگر امیدمان تمام شد. فقط دستم را روی تابوت کشیدم و همان طوری وداع کردم. حضورش را در زندگی حس میکنم. همیشه توی ذهنم این میچرخد که محمدحسین شهید شده، اما هست. اگر این تصور و این اعتقاد در ذهن من نباشد، واقعاً نمیتوانم زندگی کنم و نمیتوانم زندگی را پیش ببرم.
یکی از چیزهایی که خیلی برایم جالب بود و همین چند روز پیش بیشتر به آن رسیدم، این است که احساس میکنم در زندگی یکسری اتفاقها میافتد که انگار راه را برایم هموار میکند. شاید نمونهی خیلی کوچکش این باشد که هر جا با ماشین میروم، خیلی راحت جای پارک پیدا میشود؛ چیزی که قبلاً اینطور نبود.
شاید برای خیلیها این اتفاقها ساده یا حتی قابل درک نباشد، اما برای من اینها فقط یک نمونهی کوچک است. احساس میکنم یکسری اتفاقهای ساده در زندگی میافتد که قبلاً نبود و حالا هست؛ یک جورهایی حضورش را حس میکنم، انگار حمایتهایش هنوز همراهمان است.
آن روز که خبر شهادت آقا را شنیدیم
صبح روزی که خبر شهادت آقا را اعلام کردند من دیدم نمیتوانم در خانه واکنشم را نشان بدهم و گریه کنم. خودم را نگه میداشتم، چون فاطمه خواب بود و برادر کوچکترم هم خواب بود. اگر گریه میکردم، همه با وحشت از خواب بیدار میشدند.
به آقا محمدحسین گفتم: «بیا با هم بریم تو خیابون.» با موتور راه افتادیم. به خیابان انقلاب و سردر دانشگاه تهران که رسیدیم، با دیدن جمعیت، شروع کردم به گریه کردن. در خیابان فقط داد میزدم که واقعاً چه مصیبتی بود. آقا محمدحسین خیلی بیصدا گریه میکرد، اما از یک جایی به بعد موتور را کنار زدیم و ایستادیم. هر دو گریه میکردیم و مردم توی خیابان آمده بودند و ما را دلداری میدادند.
به خدا توکل کن
مسائل و مشکلات زندگی که پیش میآید، ممکن است آدم ناراحت و غمگین شود. با آقا محمدحسین علاوه بر اینکه سعی میکردیم برای مشکلات راهحلی پیدا کنیم، همیشه اول و آخر حرفهایش این بود که: «محدثه، به خدا توکل کن، از خدا کمک بخواه، با خدا مناجات کن.» همان اعتقادات خودش الان در ذهن و روح من وجود دارد و باعث میشود آرام باشم. هر موقع ناراحت میشوم، با خودم میگویم محمدحسین چه میگفت؟ میگفت: «به خدا توکل کن، از خدا کمک بخواه.» همینهاست که الان آرامم میکند و به من قوت ادامه دادن زندگی را میدهد.
سال شصت و یکم ـ شماره 2960