1- اندر حکایات کلاس مجازی
به به، به به. امروز و فرداست که به مدد کلاسهای مجازی اقدام کنم برای دیپلم و کنکور و برود تا به آخر شاید تا دکترا هم رفتم و برای خودم در این مملکت کسی شدم. هر روز صبح زودتر از بچهام از خواب بیدار میشوم دفتر و دستکهایم را جلویم پهن میکنم و به سؤال و جوابهای معلمش جواب میدهم و از او هراز آفرین و صد آفرین میگیرم. آنقدر از او تعریف و تمجید گرفتهام که اعتمادبهنفسم بالا رفته که دیگر جای گفتن ندارد. تمام حسابکتابهای خانه را میبرم به رقم اعشار و درصد و تناسبش را حساب میکنم که اصلاً دیدنی است. چند روز پیش که امتحان ریاضی داشتند و نمیشد بچه را از پای فوتبال توی کوچه بیرون بکشم، خودم نشستم پای امتحان و دانه دانهی سؤالها را جواب دادم. از بس درسم خوب شده آنقدر در بحر امتحان رفته بودم که دست آخر بهجای اسم و فامیل بچهام اسم و فامیل خودم را نوشتم و فرستادم برای معلمش.
کلاسهای مجازی آنقدرها هم بد نیست با وویسهای گاه و بیگاهی که ارسال میشود، وسطهای کلاس ما در جریان زندگی خصوصی بقیه قرار میگیریم و به زندگی خصوصی خودمان شکر میکنیم. حالا درست است بچهمان درست بلد نیست بشمارد یا ضرب و تقسیم کند اما ما میدانیم که مادر بهرامی طلایش را فروخته که برای خودش سرویس تفلون بخرد روی جاریاش کم شود!

2- عقل عروس
یکی از رسمهای عجیب و غریب شهر ما برای عروسی عملی است به نام «عقل عروس برداشتن» از خانهی عروس است. نه این که عقل عروس را قاب گرفته باشند و چسبانده باشند به دیوار. عقل عروس میتواند شبیه هر چیزی باشد؛ تابلو، گلدان، بالشت و پتو.
خلاصه که شب عروسی که عروس خانم میآید خانهی پدریاش که از آنها خداحافظی کند و راهی خانهی بختش بشود. دخترهای جوان و چستوچالاک فامیل راه میافتند توی خانه بهدنبال چیز دندانگیری میگردند که بهعنوان عقل عروس از خانهی پدر عروس آن را کش بروند. اگر این کار را انجام ندهند عروس خانم عقلش را خانهی پدری جا میگذارد و راهی خانهی شوهر میشود و حتماً آنجا بعداً کارهایی انجام میدهند که بهاصطلاح میگویند عقلش پارهسنگ برمیدارد یا سبکمغز است. این عمل برداشتن عقل عروس باید خیلی دقیق و حساب شده انجام شود. وسیله اگر حسابی باارزش باشد که چه بهتر نور علی نور میشود و عروس یک عقل درست و حسابی با خودش به خانهی شوهرش میبرد و کار و بار شوهرش را با آن عقل آنچنانی سکه میکند. هرچند بارها پیش آمده که سر همین برداشتن عقل عروس بین دو خانواده دعوا مرافعه راه افتاده چون خانوادهی عروس نمیخواستند آن وسیله را که عقل دخترشان است راحت از دست بدهند و شب عروسی بر سر عقل و درایت عروس خانم دعوا و مرافعهای راه افتاده که بیا و ببین. و اینگونه میشد که اولین پایههای اختلاف شکل میگرفت...
3- متن کتاب و اینستاگرام
ـ وقتی میخواهی کتاب بخوانی، فضا را آرام میکنی، پتو را تا نوک بینی روی خودت میکشی، توی دنجترین گوشهی خانه مینشینی و نفس عمیق میکشی، حالا وقت لمس کتاب است و بو کشیدن کاغذهایش. بعد هم شروع میکنی به خواندن و ورق زدن.
ـ اینستاگرام را باز میکنی تا ببینی توی دنیا چه خبر شده که تو از آن بیخبر ماندهای! سرت را بالا میآوری و میبینی از آن دو دقیقه زمانت، دو ساعت گذشته و تو مشغول بالا و پایین کردن پروفایل رفیق دخترخالهی زندایی مرجانی و حسرت ناخنهای دراز و کاشتهشدهی طرح پلنگیاش را میخوری به علاوهی مژههایی که با آن میتواند حداقل تا کیش خودمان پرواز کند و چانهی تیزی که میشود با آن هندوانه برید.
کتاب را میخوانی تا حافظهات قوی شود اما فکر دخترعمه شادی و مدل مبل جدیدش ولت نمیکند. بچهاش را رویش نشانده و کلی قربانصدقهی مبل و بچه رفته، خجالت هم نمیکشد که مبلش هنر دست مبلساز است نه خودش. توی پیجهای زرد میگردی و در محسنات خودت باش دختر و قورباغهات را درسته قورت بده و باشگاه پنج صبحیها، مطلب میخوانی تا یک روز توی کافه یکی از این کتابها را دست بگیری و کلی ژست روشنفکری بیایی، که من خیلی چیز حالیام میشود. بعدش هم در حالی که به قهوهات لب نزدی بلند میشوی و کتاب را به نمکی سر کوچه میدهی تا از شر جا گرفتنش راحت شوی و بروی عکسهای امروزت را پست کنی.
آره جانم، کتاب خواندن وقت و حوصله میخواهد نه ادا و اصول، اگر ذهن مشوش اینستاگرامی بگذارد.

4- سرمایهگذاری واقعی!
تعدادی از آنها! با نوسان قیمت طلا، دچار ولع و گاهی ترس و استرس میشوند. من بهعنوان کسی که سالهاست با قفل و زنجیر همسفرهام، به شما میگویم که سرمایهگذاری واقعی یعنی: تبدیل کردن تمام نقدینگی به سکه و سپس غیر قابل دسترس کردن آن برای خود صاحب مال و دیگران تا پایان عمر شریف.
چطوری؟ اینطوری. وقتی حقوق ماهانهتان را گرفتید، اصلاً معطل نکنید سریع تبدیل به طلا کنید. حتی اگر تا آخر برج مجبور باشید پیاده رفتوآمد کنید، نان خشک بخورید. بهجایش شما الان یک سرمایهدارید، گور بابای چیزهایی که در ادامه میخواهم بگویم.
بخش حیاتی دیگر ماجرا پیدا کردن مکانی است که حتی جیمز باند هم نتواند به آن نفوذ کند. لباسهایتان را توی بقچه بچپانید و جای بالشت استفاده کنید و شش عدد قفل بزرگ و سنگین برای کمد لباستان بخرید. کار تمام است! سکهها را توی آن جاساز کنید و به روزی فکر کنید که اندک اندک پر گردد و وانگهی دریا شود. کلیدها را هم در جاهای مختلف قایم کنید. ترجیحاً شبها با نخ به دستهایتان ببندید.
حالا که سکهها در کمد هستند، شما دیگر یک سرمایهدار واقعی هستید! هرگز در کمد را باز نکنید که یهوقت تحت تأثیر تبلیغات سوء قرار بگیرید و وسوسه شوید طلاها را برای کارهای خیری نظیر کمک به سروسامان گرفتن زندگی جوانان، حج و زیارت و... بفروشید یا بخواهید با فروش آن گره از مشکلات مردم و مملکت باز کنید و کار تولیدی راه بیندازید و به پیشرفت اقتصاد خانه، کشور و در و همسایه کمک کنید، کار خلقالله را راه بیندازید و اندوختهای برای آخرتتان ذخیره کنید. ول کنید این حرفها را که یک مشت شعار است، شما الان مالک کلی طلا هستید که اگر خودتان منفعتی از آن نبردید ولی بهجایش کلی هیجان جمعآوری و تجربهی خرید طلا داشتید همین هیجان برایتان بس است مابقی را برای وراثان و بازماندگانی بگذارید که چشم امیدشان به روز آسمانی شدن شما و سکههای زرد و خوشرنگ توی کمدتان است. حج هم اگر نرفتید، نرفتید… اصلاً ولش کنید عواقبش بماند پای من که این کار را یادتان دادم. خوش باشید.
سال شصت و یکم ـ شماره 2960