رعنا به قلم خانم مژگان شیخی و داعشی و عاشقی مجید ملامحمدی
زهرا آذربایجان
رعنا ـ مژگان شیخی
«رعنا» به قلم «مژگان شیخی»، روایتگر زندگی است بدون هیچ پیچیدگی و درهمآمیختگی. روایت در دل مشکلات جوانه زدن، تحمل کردن، صبوری و از همه مهمتر زندگی کردن. این کتاب که در صد و هشتاد و چهار صفحه و توسط انتشارات عهد مانا به چاپ رسیده است، داستان زندگی دختری به نام رعنا را روایت میکند. داستان او از طلاق پدر و مادرش شروع میشود وقتی که فقط شش سال دارد. پدری که بیست و پنح سال از مادرش بزرگتر بوده و با فریب و نیرنگ با او ازدواج کرده اما دوستش دارد و حاضر به طلاق دادن او نیست. رعنا در این میان بازیچهی دست مادرش میشود. تهدیدهای مادر برای کشتن و از بین بردن رعنا کار خودش را میکند و طلاقش را میگیرد. زندگی سخت و خانهی اجارهای و ازدواج مجدد مادر، او را به خانهی مادربزرگ میکشاند. مادربزرگی که انگار فقط او رعنا را دوست دارد. بعد هم مشکلات ثبتنام در مدرسه و شناسنامهی بزرگتر از سن رعنا و قبول نشدن در کنکور و بهم خوردن ازدواج اول و اذیتهای مادرشوهرش. در نهایت کار به جایی میرسد که رعنا میشود همسر شهید. چون بهرام، در اوایل جنگ تحمیلی به جبهه رفته و به شهادت میرسد.
برشی از کتاب:
«مادرم که دیگر خیلی عصبانی شده بود، کتاب و دفترم را برداشت و توی برفهای حیاط انداخت. بعد هم دست مرا گرفت و انداخت بیرون. لباسهای مدرسه و کفشهایم را از توی اتاق پرت کرد توی حیاط و فریاد زد: «برو خونهی بابات. دیگه هم اینجا نیا. برو گم شو. دیگه نمیخوام تو رو ببینم. دخترهی پررو.»
کتابها و لباسهایم توی برفها خیس شده بود. وسایلم را جمع کردم، جلوی در رفتم و فریاد زدم: «مگه من چی گفتم؟ در رو باز کن مامان. تو رو خدا!»
از پشت شیشه میدیدم که مهدی گریه میکند. مادرم خیلی عصبانی بود و خودش و بقیه را نفرین میکرد. هرچه التماس کردم فایده نداشت. ساعت از نه شب گذشته بود که با هقهق گریه به راه افتادم. نمیدانستم کجا بروم. فکر میکردم حتماً مادرم یا بچههایش دنبالم میآیند و مرا برمیگردانند، اما نیامدند.»
داعشی و عاشقی ـ مجید ملامحمدی
کتاب «داعشی و عاشقی» به نویسندگی «مجید ملامحمدی» که در صد و نود و شش صفحه و تحت عنوان سه فصل: یوسف، زینا و بهشت نوشته شده توسط انتشارات به نشر به چاپ رسیده است. دو جوان، یکی دختر عرب به اسم زینا و دیگری پسری اروپایی به اسم جوزف که هر دو داعشی هستند، برای عملیاتی انتحاری، به مسیر پیادهروی اربعین آورده میشوند و روایتهای متفاوت خود از حالات درونی و مسیر مشایه را بازگو میکنند. آن دو در ذهن خود، از آموزههای دینی داعشیان یاد گرفتهاند که خشن و تندخو باشند، هر که را دشمنشان است از سر راه بردارند. با هیچکس مدارا و محبت نداشته باشند و برای گسترش عقاید خود، دست به هر کار خوفناک و ناجوانمردانهای بزنند. اما در مسیر پیادهروی کربلا، از دین خدا و مکتب اهلبیتعلیهمالسلام چیزهای دیگری میبینند که برخلاف عقایدشان است. جوان اروپایی به تردید میافتد، اما دختر جوان، بهخاطر یکدندگی و کوردلی ذاتی خود، بر عقیدهی اشتباهش اصرار دارد. آن دو خود را برای عملیات آماده میکنند...
برشی از کتاب:
«به یاد یکی از مردانی افتادم که میخواست به بازار شهر برود و برای بقیه میوه بخرد. ما توی سالن کوچکی جمع بودیم و تازه دورهی اول کلاسهایمان تمام شده بود. یکی از زنها گفت: «یادت باشد موز هم بخری!»
او با شنیدن این خواسته به خشم آمد و گفت: «کدام یک از شما این حرف را زد؟» همه کز کردند. انگار لالمانی گرفتند. شیخ کلاس خودش را مهربان نشان داد و با لحن پدرانهای گفت: «به من بگویید کدام یک از شما این حرف را زد؟» یکی از خانمهای سبزه رو که هیکل مانکن و کشیدهای داشت، جواب داد: «من بودم!» شیخ به او خوب خیره شد. او از خجالت صورت به زیر انداخت. شیخ با تبسم معنیداری گفت: «حق داری که ندانی. تو تازه از مصر آمدی و با احکام و آداب اسلام آشنا نیستی.» زن گفت: «اما من مسلمانم. قبلاً هم مسلمان بودهام. پدر و مادرم هم مسلمان هستند!» شیخ گفت: «مگر فقط باید مسلمان بود تا به خدا رسید؟ آیا خلیفه را میشناسی؟! آیا به فتواهای او آشنا هستی؟ آیا هیچ میدانستی که خوردن موز حرام است؟!»
سال شصت و یکم ـ شماره 2960