کد خبر: ۷۴۴۹
۱۴۰۵/۰۶/۲۸ ۱۰:۱۸

آواز خاموش ـ قسمت 20

فوعه و کفریا، دو شهرک شیعه‌نشین در شمال سوریه، طی سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصره‌ی ائتلافی از گروه‌های مخالف دولت سوریه، از جمله جبهه‌النصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانه‌ی همین فاجعه روایت می‌شود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ می‌تپد و تلاش می‌کند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.

مریم ابراهیمی شهرآباد
نویسنده :

مریم ابراهیمی شهرآباد

داستان دنباله‌دار 2960عصر دلگیری بود کلاغ‌ها روی شاخه‌ها بودند و زوزه‌ی باد از درز گونی‌های جلوی پنجره، توی اتاق می‌پیچید. کسی محکم با مشت به در خانه می‌کوفت، بیان هراسان از خواب پرید و با صدایی بلند شروع به گریه کرد. خودش را توی بغل سوزان انداخت. سوزان سر بیان را به سینه چسباند. صدای کوبیده شدن در دوباره آمد. سوزان خواست بیان را از بغلش جدا کند، اما بیان او را سفت در آغوش گرفته ‌بود و با گریه خودش را محکم‌تر به سوزان می‌چسباند. سوزان یک دست به دیوار گرفت و با دست دیگر بیان را محکم گرفت و از جا بلند شد. قلب بیان تندتند می‌زد، سوزان دستی توی موهای ژولیده‌ی بیان کشید و سرش را بوسید. ژاکتش را از روی کرسی برداشت و دور بیان پیچید.
توی حیاط باد تند، گرد و خاک را به چشم می‌زد. صدای زنی از توی کوچه آمد: «می‌شه در رو باز کنین» ناله‌ی لولای در بلند شد، پرستار درمانگاه پشت در ایستاده ‌بود. به سوزان سلام کرد، چشمان بی‌فروغ پرستار روی صورت بیان بی‌حرکت ماند، سوزان دید که پرده‌ای از اشک چشمان پرستار را پوشاند. صورتش گرفته و غمگین بود، گویی می‌خواست رازی را بگوید. وحشت ناشناخته‌ای قلب سوزان را فشرد: «اتفاقی افتاده؟» لب‌های پرستار لرزید، دستی به سر بیان کشید، غم توی صورتش موج می‌زد، نگاهش روی بیان خیره ماند، آن‌قدر آهسته حرف زد که انگار دارد با خودش حرف می‌زند: «تک‌تیراندازا دایی‌ش رو شهید کردن.» یک آن قلب سوزان گرفت، اشک روی گونه‌های پرستار روان شد: «داشته گشت‌زنی می‌کرده که یک‌دفعه یه چوب می‌بینه که توی زمین کاشته شده، سر دوستش هم بالای چوب بوده، انگار اسیر تکفیری‌ها بوده که کشته بودنش. این بنده خدا می‌خواسته بره سر رو بیاره پایین که...» سوزان چشمانش را بست و به در خانه تکیه داد، چند لحظه در همان حال ماند و بعد مثل دیواری شکسته روی زمین نشست، خواست حرفی بزند، نفسش یاری نمی‌کرد و صدایش بالا نمی‌آمد، پرستار خواست بیان را از بغل سوزان بگیرد، اما بیان دستانش را محکم دور گردن سوزان حلقه کرد و جیغ زد. سوزان تا مدتی گیج و مبهوت اطرافش را نگاه ‌کرد با صدای گرفته و نفس پس رفته‌ای گفت: «یاالله» اشک صورت خسته‌اش را پُر کرد، دستان کوچک بیان را گرفت و بوسید، چشم در چشم هم، انگار که غصه‌هایشان را با هم قسمت می‌کردند. باد غوغا می‌کرد و هرچه گرد و خاک بود با خودش می‌آورد و به سر و صورت‌شان می‌کوبید. پرستار بغضش را فرو خورد، زیر بغل سوزان را گرفت: «بلند شو، باید بیان رو ببری مسجد، دایی‌شو آوردن اونجا.»
هوای داخل مسجد، با وجود گستردگی بنا، سنگین و چسبناک بود. نه از گرمای هوا، بلکه از حجم انبوه اندوهی که در تاروپود فرش‌های کهنه نفوذ کرده بود.
چند نفری بیشتر توی مسجد جمع نشده‌ بودند، بیان دوروبرش را نگاه ‌کرد انگار از چیزی وحشت داشت، خودش را بیشتر به سینه‌ی سوزان ‌چسباند. پرستار جوان، مدام گریه می‌کرد چهره‌اش کمی پف کرده و رنگ‌پریده ‌بود، در دو قدمی سوزان ایستاد، انگار رازی توی سینه داشت، زیر لب رو به بیان گفت: «خدا تکفیری‌ها رو لعنت کنه که زندگی تو رو تباه کردن.» سوزان نگاه پرسش‌گری به او کرد: «می‌شناسیش؟» صدای زن جوان لرزان شد: «با مامان باباش همکار بودم، تو بیمارستان ادلب کار می‌کردن شهر که سقوط کرد، دیگه از اونا هم خبری نشد.» لرزش لب‌های زن بیشتر شد.
ـ بعد سه سال بی‌خبری، چند روز پیش بود که خبرش رسید پدرش رو سر بریدن و مادرش رو هم زنای تکفیری‌ها اینقدر گاز گرفتن تا...
داستان دنباله‌دار 2960زن دیگر قادر نبود کلمه‌ای بگوید، چشم‌هایش پر از اشک شد، بغض گلویش را گرفت، صورتش را با گوشه‌ی روسری پوشاند. ترس و ترحم همه‌ی جان سوازن را گرفت. درد گنگی به قلبش نیش می‌زد. سرش داغ شد و احساس کرد زانوهایش می‌لرزند دست بر سینه‌ی دیوار گرفت و آهسته روی زمین نشست چشمانش را بست، گویی به خواب مرگ فرو رفته ‌باشد. چند لحظه به این حال بود که دستان کوچک بیان را روی صورتش حس کرد، به هم نگاه کردند انگار که می‌خواهند با هم حرف بزنند، چشمان بیان زیر پرده‌ای از اشک و بغض می‌درخشید. صدای تکبیر بلند شد، تابوت روی دستان چهار مرد وارد مسجد شد. عدنان جلوی تابوت ود، سوزان چشمش به آفتاب افتاد که آخرین اشعه‌اش را روی صورت عدنان انداخته ‌بود و چین و چروکش را بیشتر نمایان می‌کرد. پرستار جوان درد دلش شروع شد.
ـ چقدر باید شهید بدیم تا شهر آزاد بشه؟ دیگه مردی برامون نمونده همه رفتن.
گویی داشت با سوزان درد دل می‌کرد.
ـ یه سال بود ازدواج کرده‌ بودم، عاشق شوهرم بودم، نذاشتن طعم زندگی مشترک رو بچشم، یک‌دفعه این جنگ لعنتی عشق و زندگی و شوهرم رو ازم گرفت.
دیگر نتوانست ادامه بدهد، هق زد و صورتش را بین دو دستش پنهان کرد.
سوزان، میان دریایی از غم، ایستاده بود. گوشه‌ای نشست. خنکی سنگ ناگهان شوک عجیبی به پاهایش داد. او آرام بود. آرام‌تر از آنکه شایسته‌ی زنی باشد که بار دیگر بار سنگین فقدان را به دوش می‌کشد. سکوت، یک وزن عظیم بود. وزنی که سوزان در حال تحملش بود. هر چه در اطرافش می‌گذشت، هر صدایی، هر تلاشی برای دلداری، تنها به تعلیق آن سکوت کمک می‌کرد. او در یک فضای بی‌زمان گیر افتاده بود. ناگهان، بدون مقدمه، زمان متلاشی شد. محیط اطرافش ناپدید شد.
همه چیز در ذهن سوزان به هم گره خورد حس کرد یک‌ جایی در گذشته مانده‌ است. سنگینی اندوه در وجودش جرقه زد؛ جرقه‌ای که تمام سال‌ها را پاره کرد و او را مستقیماً به سی سال پیش پرتاب کرد. حس کرد که دیوارها ذوب شده‌اند. بوی عطر محمد در هوا پیچید. در سکوت مطلق، صدای خفیفی از سال‌ها پیش، در آخرین لحظات دیدارش با محمد، در گوشش طنین‌انداز شد.
ـ سوزان! اگه شهید شدم، دوست ندارم بعد شهادتم ایران بمونی، برگرد سوریه پیش خانوادت، پیش پدر مادرت.
فضای اتاق کوچک سنگین بود، اما نه از غبار، بلکه از معنای سنگینی که کلمات برای گفتن نداشتند. هوا سرد بود، اما گرمای بدن محمد ، تنها منبع آرامش سوزان بود.
محمد روبروی آینه‌ی قدی نیمه‌تاریک ایستاده بود. دست‌های مردانه‌اش با دقتی تمام دکمه‌های یونیفرمش را می‌بست. هر حرکت او، یک امضای قطعی بود بر پایانِ زندگی معمولی که برای سوزان رقم زده بود.
سوزان به چشمان محمد خیره شد. سعی می‌کرد هر خطی را که زیر چشم‌های محمد در اثر خستگی یا نگرانی نقش بسته بود، حفظ کند. می‌خواست این چهره را با وضوحِ یک نقاشی رنگ روغن در اعماق حافظه‌اش حک کند، چرا که می‌دانست این آخرین فرصت است. یونیفرم نظامی روی شانه‌های پهن محمد نشست گویی با پوشیدن آن، فاصله‌ی میان او و سوزان عمق بیشتری پیدا می‌کرد؛ فاصله‌ای به‌اندازه‌ی سال‌ها خاک و خون. سوزان نتوانست حرفی بزند. تنها توانست با نوک انگشتانش، یقه‌ی محمد را که از عرق و اضطراب خیس شده بود، لمس کند. او می‌خواست هزاران کلمه بگوید: «نرو»، «من بدون تو نمی‌توانم»، «دروغ نگو که برمی‌گردی.» اما هیچ‌کدام به زبانش نیامد. او می‌دانست که این جنگ، نه برای آرزوهای او، بلکه برای آسایشِ شهری بود که حالا پشت در، منتظر بود.
محمد به جلو خم شد. انگشت شستش را به‌آرامی روی پیشانی سوزان کشید، همان‌جایی که هرگز نباید جای بوسه‌ی وداع می‌شد.
ـ دیگه سفارش نکنم، اگه من برنگشتم تو باید بری سوریه پیش خانوادت.
محمد چرخید. قدم‌هایش سنگین نبودند، بلکه یک جریانِ ناگزیر بودند. رفتن او، شبیه افتادن قطره‌ی آخرِ باران بود. صدای سوزان لرزید، انگار ریسمانی نازک را می‌کشید که ممکن بود پاره شود.
ـ محمد...
محمد برگشت. لبخندی زد که به چشم‌هایش نرسید. سوزان نتوانست جلوی خودش را بگیرد. قدمی به جلو برداشت، دلش می‌خواست یونیفرم نظامی را از تن محمد بیرون بکشد و او را در آغوش امن خانه نگه دارد. محمد به آرامی دو بازوی سوزان را لمس کرد، لمسی که دیگر قرار نبود تکرار شود.
ـ به من نگاه کن عزیزم. قول بده هر اتفاقی افتاد تو قوی بمونی.
سوزان سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد، اما چشمانش دروغ می‌گفت. او تصویر واضحی از آینده داشت، تصویری بدون رنگ و صدا، تصویری که در آن فقط سکوت بود. محمد کلاه نظامی‌اش را روی سر گذاشت. کلاه چهره‌ او را پوشاند و تبدیل به یک شبح مصمم کرد. سوزان آخرین حرفش را زد، با آخرین نفس‌های اشتراکی‌شان.
ـ مراقب خودت باش.
محمد در چارچوب در ایستاد. پشت سرش، شهر در نور کمِ صبحگاهی، آرام و فریبنده به نظر می‌رسید، اما هر دو می‌دانستند که این آرامش، موقتی است.
محمد نگاهی به عقب انداخت، نه به سوزان، گویی به خاطراتی که پشت سرش جا می‌گذاشت. سپس، بدون یک کلمه‌ی دیگر، رفت و سوزان تنها ماند. صدای بسته شدن در، در گوش سوزان، دیگر صدای بسته‌شدن در خانه نبود؛ صدای کوبیده شدن درِ تابوت بود که او برای خودش می‌ساخت.
سوزان تنها در حیاط ایستاد و تصویری که حالا برای حفظ کردنش، باید به‌جای دیدن، آن را در گوشت و استخوانش حک می‌کرد. اجازه نداد صدایش درآید. تنها درک او، حس تلخ تکرار تنهایی بود.
روز جمعه بود، سوزان شب قبل خواب عجیبی دیده ‌بود. وارد کوچه باریکی شد، هرچقدر پیش می‌رفت به انتهای کوچه نمی‌رسید و از دو طرف کوچه تنگ‌تر می‌شد طوری که که قفسه سینه‌اش از فشار، درد گرفته بود، ورودی و خروجی کوچه مثل نقطه نوری بود که با سوزان کیلومترها فاصله داشت، صدای محمد را می‌شنید از او می‌خواست قوی باشد، نیمه شب با سردرد کُشنده‌ای از خواب بیدار شد. قلبش گرفت و فکر و خیال‌های عجیب و ترسناک به سرش زد، پیشانی‌اش خیس عرق شده بود، دستانش می‌لرزید. علی را بغل کرد و به اتاق مادر محمد رفت، خواب را برایش تعریف کرد. پیرزن سعی ‌کرد دلداری‌اش بدهد، اما سوزان همچنان در ترس و وحشت خوابی بود که دیده ‌بود.
داستان دنباله‌دار 2960صدای گنجشک‌ها از میان شاخه‌های درختان خرمالوی توی حیاط می‌آمد، خورشید از بالای درختان به سر و صورت سوزان می‌تابید. سوزان توی حیاط قدم می‌زد، کابوس دیشب یک لحظه از یادش نمی‌رفت. چشم به خورشید و آسمان دوخت، مدام زیر لب دعا می‌خواند و گه‌گاهی که از کوچه صدایی می‌آمد می‌دوید سمت در و بعد ناامید در را پشت سرش می‌بست و به محمد فکر می‌کرد. وقتی جیپ سپاه، پشت در توقف کرد. لبخند روی لبان سوزان نشست. مطمئن شد که اینبار محمد آمده. هر وقت که محمد از منطقه برمی‌گشت، پشت دیوار قایم می‌شد، به‌محض دیدن سوزان توی قاب در، اول شاخه‌ی گل رز قرمز را جلوی او می‌گرفت و بعد با صورتی پُر از خنده سلام می‌کرد، حتی در زمستان هم با گل طبیعی می‌آمد، یک‌بار سوزان پرسید: «آخه توی این زمستون تو گل طبیعی از کجا میاری؟» محمد خندید: «به گلی مثل تو فقط باید گل داد» این‌بار هم، سوزان در را باز کرد و انتظار داشت صورت پُر از لبخند محمد و رز قرمز را ببیند. مرد میان‌سالی با یونیفرم سبز سپاه، پشت در ایستاده ‌بود، دستش را به دیوار تکیه داده بود، در چهره‌اش غم بزرگی موج می‌زد، پرسید: «شما خانم آقا محمد هستین؟» «بله» در دهان سوزان خشک و انتظارش در گلو بغض شد. مرد میان‌سال نتوانست حرفش را بزند، ساکت ایستاد، سکوتش وحشت را به قلب سوزان انداخت، چشم‌های مرد پر از اشک شد سرش را پایین انداخت. کوچه و آسمان و زمین جلوی چشمان سوزان سر و ته شد، چشم که باز کرد، مادر محمد را جلوی خودش با یک کاسه خالی دید. قطرات آب روی صورت سوزان سُر می‌خوردند و پایین می‌ریختند. چشم‌ها و بینی پیرزن از گریه سرخ و رنگش مثل گچ سفید شده ‌بود، همسایه‌ها دوره‌شان کرده‌ بودند. در عمق نگاه همه، اندوهی بود که از چشمان سوزان پنهان نبود. سر و صورت سوزان خیس بود. نگاهش به آسمان دوخته شد، خورشید بالای سرش بود. مادر محمد، با دستانی لرزان اشک‌های سوزان را پاک کرد: «دخترم! محمد امانتی بود که خدا به من و تو داد حالا هم اون امانتش رو پس گرفت»
روز تشییع جنازه، سوزان توی جمعیت چشم گرداند انگار که دنبال محمد می‌گشت، نمی‌خواست باور کند محمد توی تابوتی خوابیده که روبرویش بود. بارها با محمد به معراج شهدای نجفِ کرمانشاه رفته ‌بود، و هربار محمد عزادار یکی از دوستان و هم‌رزمانش شده‌ بود و این‌بار سوزان تنها به معراج رفته‌ بود و عزادار محمد بود. چشمانش را بست، دلش می‌خواست کسی یا صدایی او را از این خواب بد بیدار کند. سرش را روی تابوت محمد گذاشت، خواست حرفی بزند اما صدایش بالا نیامد. دستش را روی صورت محمد گذاشت، می‌خواست پارچه‌ی سفید را کنار بزند، انگشتان دستش به وضوح ‌لرزید. نفسش یاری نمی‌کرد، بغضی که پیدا بود مدت‌ها در گلو نگه داشته را رها کرد، با دو دست صورتش را پوشاند. اشک می‌ریخت و گوشه‌ی چادرش را به سر و صورتش می‌کشید.
با صدای عدنان به خودش آمد: «حالت خوبه سوزان؟ می‌خوای بریم خونه؟» سوزان با نگاه غمگینی از عدنان تشکر کرد. حس کرد دلش می‌خواهد گریه کند، لرزش لب‌هایش شدت گرفت، قادر نبود کلمه‌ای بگوید، سر بیان را به سینه فشرد، به عدنان پشت کرد، دوست نداشت او اشک‌های تنهایی‌اش را ببیند. عدنان دو دستش را باز کرد و از بیان خواست به بغل او برود، بیان بی‌هیچ مقاومتی خودش را توی آغوش عدنان انداخت. سوزان سرش را به دیوار تکیه داد و هق زد. شهادت محمد، غمی کهنه بود که با دیدن تابوت دایی بیان، جوششی مجدد پیدا کرده بود. سوزان در آن لحظه، با دیدن تابوت، تمام عشق بی‌صدای غار و دانشگاه را به یاد آورد. محمد برای او همانند یک غار بود؛ جایی که عشق در سکوت محض شکل گرفت، اما پایانش در فریادِ غم رقم خورد.
عدنان جلوی سوزان ایستاد، اشک در چشمانش جمع شد و بعد روی گونه‌هایش لغزید.
ـ درکت می‌کنم سوزان، درکت می‌کنم.
گریه‌ی سوزان با شنیدن صدای عدنان شدت گرفت، احساس کرد قرار نیست هیچ‌وقت زخم‌های غم و فراقش جوش بخورد. هرچه زمان می‌گذشت دردهایش عمیق‌تر می‌شد. خواست لب به شکایت باز کند، حس کرد محمد روبرویش ایستاده، سکوت کرد و نگاهش را به بالا دوخت، چند ستاره در دل آسمان چشمک می‌زدند. کسی توی مسجد اذان می‌گفت.

ادامه دارد...

سال شصت و یکم ـ شماره 2960

گزارش خطا