کد خبر: ۷۴۴۴
۱۴۰۵/۰۶/۲۸ ۰۸:۵۶
عادی‌سازی خشونت در جنگ

سکوت کُشنده‌ی معنادار

نیمه‌شب یک آپارتمان در حومه‌ی لس‌آنجلس، نوجوانی پانزده‌ساله دسته‌ی بازی را رها نمی‌کند. روی صفحه، شخصیتی که او هدایتش می‌کند، سومین قربانی مرحله را با ضربه‌ای که طراحان بازی آن را فینیشینگ موو نامیده‌اند از پا در می‌آورد؛ صحنه آهسته می‌شود، دوربین دور می‌زند تا لحظه‌ی مرگ را از زوایای مختلف نشان دهد و به بچه امتیاز می‌دهد. همان ماه‌ها، در میناب ایران، زیر آوار دبستان شجره طیبه، پیکر کوچک دانش‌آموزانی که ساعتی پیش مشغول درس بودند بیرون کشیده می‌شود؛ حمله‌ای که بنا بر گزارش نهادهای حقوق بشری، در سه نوبت پیاپی مدرسه را هدف قرار داد و به کشته‌شدن حدود صد و پنجاه غیرنظامی، از جمله بیش از صد کودک شش تا سیزده ساله، انجامید. ساعتی بعد، همین فاجعه در بولتن خبری بسیاری از رسانه‌های بزرگ غربی در قالب گزارشی خنثی درباره‌ی تشدید تنش‌ها و نوسان بازار نفت جای گرفت. دو تصویر که هیچ ربط ظاهری به هم ندارند، محصول یک فرایند مشترک‌اند؛ فرایندی که خشونت را از استثنا به قاعده، از فاجعه به امر روزمره و از چیزی که باید در برابرش ایستاد به چیزی که باید با آن کنار آمد بدل می‌کند. این پرونده‌ی جریان‌شناسی به همین فرایند در سه میدان به‌ظاهر متفاوت می‌پردازد:

نفیسه زارعی
نویسنده :

نفیسه زارعی

جریان شناسی 2960عادی‌سازی خشونت و کارکردش برای ما آدم‌ها
عادی‌سازی خشونت فرایندی تدریجی است که طی آن، مواجهه‌ی مکرر و بی‌واسطه با تصاویر، روایت‌ها یا الگوهای رفتاری خشونت‌آمیز، حساسیت اخلاقی و عاطفی مخاطب را نسبت به آن کاهش می‌دهد تا جایی که خشونت دیگر امری استثنایی و ناقض هنجار تلقی نمی‌شود بلکه به بخشی از بافت عادی زندگی، سرگرمی یا حتی سیاست بدل می‌شود. این فرایند سه سازوکار اصلی دارد؛ تکرار که آستانه‌ی تحریک را بالا می‌برد و باعث می‌شود مخاطب برای دریافت همان میزان تأثیر عاطفی به محرک شدیدتری نیاز پیدا کند سپس زیبایی‌شناسی‌سازی که خشونت را جذاب، سینمایی یا حتی قهرمانانه جلوه می‌دهد و درنهایت چارچوب‌بندی زبانی، که با گزینش واژگان، عامل و قربانی خشونت را جابه‌جا یا محو می‌کند و مسئولیت اخلاقی را در پس اصطلاحات خنثی پنهان می‌سازد. آنچه این پرونده نشان می‌دهد این است که هر سه سازوکار، در سه میدان متفاوت، اما با یک منطق واحد در حال کارند؛ منطقی که در نهایت به نفع کسانی تمام می‌شود که از تداوم بی‌حسی جمعی سود می‌برند، خواه این سود مالی باشد و خواه سیاسی یا حتی جنگ تجاوزکارانه علیه ملتی مظلوم!!!

صنعت سرگرمی به‌مثابه کارخانه‌ی بی‌حسی
صنعت بازی‌های ویدیویی غرب طی سه دهه‌ی گذشته مسیری را طی کرده که در آن خشونت از یک عنصر بازی به محور اصلی تجربه‌ی کاربر بدل شده است. از بازی‌های «دوم» و «مورتال کامبت» در دهه‌ی نود تا عناوین امروزی هرکدام به‌نوعی خشونت را به کودکان منتقل می‌کردند. منتقدان بارها هشدار داده‌اند که این صنعت با فاسد کردن ذهن جوانان و عادی‌سازی خشونت روبروست، هرچند برخی طراحان بازی این نقد را کم‌اهمیت جلوه می‌دهند و آن را صرفاً بهانه‌ای برای فرافکنی مشکلات اجتماعی می‌دانند. نکته‌ی مهم‌تر اما در تحلیل این صنعت آن است که خشونت در این بازی‌ها صرفاً به تماشای کشتن محدود نمی‌شود؛ به گفته‌ی برخی تحلیل‌گران، منطق پنهان این بازی‌ها بر پایه‌ی قاعده‌ی سلطه‌یابی و شکست‌دادن رقیب استوار است، دینامیکی که کاربر را در جایگاه فاتح خشونت‌ورز قرار می‌دهد و به او پاداش درونی می‌دهد پاداشی که حالا فراتر از امتیازهای بازی یا خط‌های شانسی است که امکان بازی کردن بیشتر را به بازیگر می‌دهد.
فشار عمومی برای مهار این پدیده در نهایت به شکل‌گیری نهادهای رده‌بندی سنی در ایالات متحده انجامید؛ در سال ۱۹۹۴ میلادی پس از فشار کنگره‌ی آمریکا، سامانه‌ی رده‌بندی سنی بازی‌های ویدیویی موسوم به ESRB شکل گرفت. اما این اقدام، به‌جای حل ریشه‌ای مسئله، عملاً به مشروعیت‌بخشی به تداوم تولید محتوای خشن در قالبی قانونی و کنترل‌شده انجامید؛ به بیان دیگر، صنعت به‌جای کاهش خشونت، آن را دسته‌بندی و بازاریابی کرد.

جریان شناسی 2960سینمای هالیوود نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ پژوهش‌های دانشگاهی جدید نشان داده‌اند که استودیوهای هالیوود از سیستم رده‌بندی سنی فیلم‌ها به نفع خود بهره می‌برند و این بهره‌برداری، در نهایت به آسیب رساندن به نوجوانان منجر می‌شود. سریال‌هایی مانند بازی مرکب نمونه‌ی روشنی از این پروژه‌اند؛ بر اساس تحلیل‌های منتشرشده، خشونت به‌کار رفته در چنین آثاری یک انتخاب تصادفی هنری نیست بلکه بخشی از یک پروژه‌ی رسانه‌ای حساب‌شده برای عادی‌سازی خشونت در ذهن مخاطب جهانی است، پروژه‌ای که با ظرافت خاصی حتی نقد اجتماعی را در لفافه‌ی سرگرمی می‌پیچد؛ به این معنا که ظاهراً از نابرابری نژادی یا طبقاتی انتقاد می‌کند اما در عمق روایت، قربانیان این نابرابری را ناتوان، وحشی یا مستحق سرنوشت خود جلوه می‌دهد و مخاطب را ناخودآگاه با نظم موجود آشتی می‌دهد.
زوایای دیگر این عادی‌سازی، ابعاد جنسیتی هم دارد؛ وقتی منتقد رسانه‌ای به نام آنیتا سرکیسیان به بازنمایی خشونت علیه زنان در بازی‌های ویدیویی اعتراض کرد با پیام‌های تهدیدآمیز، تمسخر، توهین جنسی و حتی تهدید به قتل از سوی بخشی از هواداران این صنعت روبرو شد این واکنش خود گواهی است بر اینکه چگونه فرهنگ عادی‌سازی خشونت حتی نقد آن را نیز به موضوع خشونت بدل می‌کند. این نمونه به‌خوبی نشان می‌دهد که عادی‌سازی خشونت صرفاً یک پدیده‌ی محتوایی نیست بلکه به فرهنگ رفتاری جامعه‌ی مصرف‌کننده نیز تسری می‌یابد و مرز میان دنیای مجازی و واقعی را کم‌رنگ می‌کند.

پژوهش‌های روان‌شناسی رسانه هم در این میان نکته‌ای فراتر از سرگرمی محض را برجسته می‌کنند؛ به گفته‌ی برخی از این پژوهش‌ها، نمایش خشونت رسانه‌ای می‌تواند کارکردی سیاسی نیز داشته باشد، چرا که رضایت افراد از سیاست‌های دولت را افزایش داده و مشروعیت قدرت و خشونت دولت را در نگاه عمومی تقویت می‌کند. همین پژوهش‌ها هشدار می‌دهند که فیلم‌ها و بازی‌ها معمولاً درباره‌ی تأثیر واقعی خشونت بر بدن انسان صادق نیستند و تصویری جراحی‌شده و بی‌درد از رنج ارائه می‌دهند که با واقعیت میدانی فاصله‌ی زیادی دارد؛ به بیان دیگر همان دستگاهی که کودکان و نوجوانان را به کشتن مجازی عادت می‌دهد در سطحی کلان‌تر، افکار عمومی را برای پذیرش خشونت‌های واقعی سیاست خارجی نیز آماده می‌سازد؛ نمونه‌ای که در ادامه در نحوه‌ی پوشش جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، به‌روشنی قابل ردیابی است.
بُعد دیگری که در این میدان باید مورد توجه قرار گیرد، نقش شبکه‌های اجتماعی در تسریع این فرایند است. بر خلاف سینما و بازی که محصولی نهایی تولید شده‌اند، شبکه‌های اجتماعی جریانی پیوسته و بی‌وقفه از محتوای خشونت‌آمیز کاربر ساخته تولید می‌کنند که هیچ نهاد رده‌بندی یا نظارتی توان مهار آن را ندارد. ویدیوهای خام جنگ که بدون هیچ هشدار محتوایی در مرکز انتخاب کاربران عادی ظاهر می‌شوند عملاً چرخه‌ی عادی‌سازی را از فضای کنترل‌شده‌ی استودیویی به فضای کاملاً بی‌مرز کاربری منتقل کرده‌اند؛ اتفاقی که نسل نوجوان امروز غرب را در معرض حجمی از خشونت خام قرار می‌دهد که هیچ نسل پیشین با آن مواجه نبوده است.

جریان شناسی 2960دوگانگی رسانه‌ای در پوشش جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران
اگر عادی‌سازی خشونت در سینما و بازی از طریق تکرار و زیبایی‌شناسی عمل می‌کند، در رسانه‌ی خبری غرب این کار عمدتاً از طریق چارچوب‌بندی زبانی و حذف انتخابی انجام می‌شود. نمونه‌ی بارز آن پوشش جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران است. در نخستین ساعات این جنگ، حمله‌ای هوایی دبستان دخترانه و پسرانه‌ی شجره طیبه در میناب را در سه نوبت جداگانه هدف قرار داد؛ این جنایت آمریکایی اسرائیلی منجر به قتل‌عام کودکان، معلمان و برخی از والدین بی‌گناه این سرزمین شد، سازمان دیده‌بان حقوق بشر این حمله را نقض قوانین جنگ دانست و خواستار بررسی آن به‌عنوان جنایت جنگی شد، چرا که قوانین بین‌المللی حملاتی را که آسیب مورد انتظار به غیرنظامیان با مزیت نظامی حمله تناسبی نداشته باشد ممنوع می‌کنند، اما وقتی پای آمریکا میان باشد ماجرا متفاوت می‌شود؛ زیرا پوشش این فاجعه در رسانه‌های اصلی غربی الگوی آشنایی را تکرار کرد. تحلیل رسانه‌ای نشان می‌دهد که خبرگزاری‌ها و شبکه‌های بزرگ آمریکایی و اروپایی، به‌جای تمرکز بر کشتار غیرنظامیان و کودکان، عمدتاً بر ابعادی چون از سرگیری تنش‌ها پس از یک وقفه، تهدیدهای سیاسی، تأثیر بحران بر بازار انرژی و تنگه هرمز و حملات متقابل به پایگاه‌های نظامی تمرکز کردند یعنی دقیقاً همان چارچوب‌بندی زبانی‌ای که رنج انسانی را در پس اصطلاحات ژئوپلیتیک و اقتصادی محو می‌کند. حتی در مواردی که ارتش آمریکا با شواهد مستند مواجه شد سنتکام جنایتکار از انتشار نتایج تحقیقات خود درباره‌ی حمله به مدرسه خودداری کرد و فرمانده‌اش مدعی شد این مکان پایگاهی نظامی بوده است؛ ادعایی که مسئولیت اخلاقی کشتار کودکان را به زبان نظامی و غیرشخصی ترجمه می‌کند و آن را از افکار عمومی پنهان می‌سازد.
این استاندارد دوگانه صرفاً در انتخاب کلمات خلاصه نمی‌شود بلکه در ساختار روایی گزارش‌ها نیز نمود دارد. تحلیل‌های رسانه‌ای نشان می‌دهند که تصاویر کودکان قربانی، چه در لحظه‌ی شهادت و چه در واکنش خانواده‌های داغدار در بسیاری از رسانه‌های بزرگ غربی یا حذف شده‌اند یا با زاویه‌ای بازنویسی شده‌اند که تمرکز را از قربانی به ملاحظات امنیتی و نظامی منتقل می‌کند؛ الگویی که در ادبیات مطالعات رسانه از آن با عنوان وارونه‌سازی روایت قربانی یاد می‌شود. این وارونه‌سازی دقیقاً همان سازوکار چارچوب‌بندی زبانی است که پیش‌تر در تعریف عادی‌سازی خشونت به آن اشاره شد؛ با این تفاوت که در اینجا موضوع یک شخصیت داستانی نیست بلکه یک ملت واقعی است که زیر بمباران قرار گرفته است.
باید توجه داشت که این الگوی دوگانه به یک جنگ محدود نمی‌ماند؛ همین سازوکار در پوشش رسانه‌ای بسیاری از بحران‌های دیگر منطقه، از غزه تا یمن، سوریه و لبنان به کار گرفته شده است. آنچه در تمام این موارد مشترک است، صرفاً یک سوگیری سیاسی مقطعی نیست بلکه یک زیرساخت گفتمانی پایدار است که بر مبنای آن، خشونت علیه برخی ملت‌ها به‌دلیل دین یا موقعیت ژئوپلیتیک از ابتدا در جایگاهی قابل‌توضیح‌تر یا کم‌اهمیت‌تر قرار می‌گیرد. این زیرساخت است که به رسانه اجازه می‌دهد بدون آنکه آشکارا از خشونت دفاع کند آن را عادی جلوه دهد.
با این همه به گزارش تحلیل‌گران، این انحصار روایی طی همین جنگ دچار ترک‌هایی هم شد با گذشت چند ماه حتی رسانه‌های غربی به بن‌بست راهبردی و شکست میدانی متجاوزان در تحقق اهداف اعلامی‌شان اعتراف کردند و از تشدید هزینه‌های جنگ برای واشنگتن و تل‌آویو خبر دادند. برخی گزارش‌ها حتی از فاصله‌گرفتن تدریجی مقامات آمریکایی از سیاست‌های اسرائیل به دلیل ناکامی جنگ و گسترش اختلافات، سخن گفتند.

جریان شناسی 2960

از صفحه‌ی نمایش تا میدان جنگ
آنچه این دو میدان را به هم متصل می‌کند، یک زنجیره‌ی روان‌شناختی‌ ـ رسانه‌ای است یعنی نسلی که از کودکی با صحنه‌های خشونت گرافیکی در بازی و سینما بزرگ شده، آستانه‌ی حساسیتش نسبت به رنج انسانی واقعی نیز کاهش می‌یابد؛ همان نسل، وقتی با گزارش خنثی و آماری از کشتار دانش‌آموزان یک مدرسه در خبرها مواجه می‌شود دیگر آن را استثنا و فاجعه تلقی نمی‌کند بلکه به‌عنوان بخشی از اخبار روز می‌پذیرد. این همان چیزی است که برخی پژوهشگران رسانه از آن با عنوان انفصال از واقعیت یاد می‌کنند؛ فرایندی که در آن مرز میان خشونت نمایشی و خشونت واقعی محو می‌شود و مخاطب دیگر قادر به تشخیص شدت واقعی رنج انسانی نیست. در این بین صنعت سرگرمی بی‌حسی تولید می‌کند؛ رسانه‌ی خبری آن بی‌حسی را برای توجیه سیاست خارجی به کار می‌گیرد و در نهایت، افکار عمومی غربی به جایی می‌رسد که می‌تواند هم‌زمان از کشته‌شدن یک شخصیت مجازی در یک بازی احساس رضایت کند و در برابر تصاویر ویرانه‌ی یک دبستان در میناب، واکنشی بیش از یک عبور زودگذر و ساده‌ی صفحه‌ی گوشی نشان ندهد.

خشونت خانگی و پاسخ متفاوت جامعه‌ی دینی
نقطه‌ی مقابل این دو الگو، رویکردی است که در آموزه‌های اسلامی و بافت خانواده‌ی ایرانی نسبت به خشونت دنبال می‌شود؛ رویکردی که به انکار وجود خشونت در سطح خرد جامعه از جمله خشونت خانگی نمی‌پردازد بلکه نفی اصل عادی‌سازی آن را سرلوحه‌ی خود قرار می‌دهد. برخلاف الگوی غربی که خشونت را زیبایی‌شناسی می‌کند یا در پس زبان خنثی پنهان می‌سازد، آموزه‌های قرآنی صراحتاً بر نفی هرگونه سخت‌گیری و ستم بر زن تأکید دارند؛ چنانکه در تفسیر آیه‌ی مربوط به عَضل آمده است، قرآن با هدف احیای حقوق و کرامت زن نازل شده و در دورانی که زن در تکفل پدر و همسر بود، آزادی و ارزش او را به رسمیت شناخت. این نگاه، خشونت را نه به‌عنوان امری قابل تحمل یا اجتناب‌ناپذیر بلکه به‌عنوان انحرافی از کارکرد طبیعی خانواده معرفی می‌کند؛ چنانکه کارشناسان جرم‌شناسی نیز تأکید دارند خشونت خانگی، خانواده را از کارکرد مثبت و طبیعی خود خارج کرده و حالتی انحرافی به آن می‌بخشد.
تفاوت بنیادین درست در اینجاست یعنی در الگوی غربی، مسئله‌ پنهان‌سازی یا زیباسازی خشونت برای تداوم مصرف یا توجیه سیاسی آن است اما در رویکرد دینی، مسئله بازشناسی خشونت به‌عنوان یک آسیب و درمان ریشه‌ای آن در نهاد خانواده و از طریق تربیت، قانون و اخلاق دینی است. در این نگاه، مشاهده‌ی رفتار خشن نه امری قابل تکرار یا الگوبرداری بلکه هشداری است که باید نسل بعد را از تکرار آن بازدارد؛ پژوهش‌های اجتماعی داخلی نیز نشان می‌دهند که کودکانی که شاهد خشونت خانگی بوده‌اند، در بزرگسالی یا دچار احساس انتقام می‌شوند یا آگاهانه تلاش می‌کنند از تکرار الگوی والدین خود پرهیز کنند؛ نکته‌ای که نشان می‌دهد جامعه، حتی در سطح غریزی، خشونت خانگی را امری ناهنجار تلقی می‌کند و آن را به‌عنوان یک قاعده‌ی پایدار نمی‌پذیرد.
این تفاوت رویکرد در سطح قانون‌گذاری داخلی نیز مشهود است؛ نظام حقوقی کشور با قوانینی همچون قانون حمایت از خانواده و مواد متعدد قانون مجازات اسلامی، چارچوبی برای شناسایی و پیگیری خشونت خانگی فراهم کرده که هدف آن مهار و اصلاح خشونت است. توجه قانون‌گذار ایرانی به قباحت خشونت فیزیکی علیه افراد، ریشه‌ای تاریخی نیز دارد که نشان می‌دهد نفی خشونت، برخلاف تصویر گاه ارائه‌شده در رسانه‌های غربی، امری وارداتی یا نوظهور در جامعه‌ی ایرانی نیست ریشه در سنت حقوقی و دینی دیرینه دارد.
البته در حوزه‌ی اجرا کاستی‌هایی وجود دارد و مبارزه با عادی‌سازی خشونت در بستر داخلی نیز نیازمند تقویت زیرساخت‌های حمایتی و آگاهی‌بخشی اجتماعی است.
آنچه این حوزه را با سایر موارد متمایز می‌کند جهت حرکت گفتمان است. در غرب، گفتمان عمومی حتی در برابر کشتار کودکان یک ملت، به‌سمت توجیه و عادی‌سازی حرکت می‌کند اما در ایران علی‌رغم آسیب‌های واقعی در سطح خرد جامعه، جهت‌گیری رسمی گفتمان دینی و حقوقی، برخلاف جریان غربی به‌سمت افزایش حساسیت اجتماعی و پاسخ انسانی و حقوقی به آن است. همین جهت‌گیری معکوس بود که در جریان همین جنگ، انسجام و ایستادگی داخلی را در برابر تلاش رسانه‌های غربی برای القای فضای سازش یا عقب‌نشینی تقویت کرد.

جریان شناسی 2960

سلبریتی‌ها و اینفلوئنسرها؛ سکوت غربی در برابر ایستادگی داخلی
لایه‌ای که در مقایسه‌ی این دو جریان اهمیت می‌یابد، رفتار چهره‌های مشهور و اینفلوئنسرهاست که به‌عنوان واسطه‌ی میان صنعت رسانه و مخاطب عادی عمل می‌کنند و عادی‌سازی خشونت را از سطح محتوا به سطح رفتار روزمره منتقل می‌کنند. در فضای غربی، بسیاری از هنرمندان، بازیگران و ورزشکارانی که در قبال مسائل اجتماعی داخلی کشورشان، از نژادپرستی تا حقوق اقلیت‌ها، موضع‌گیری فعال دارند در برابر تصاویر ویرانه‌ی مدرسه‌ی میناب و شهادت تعداد زیادی از کودکان ایرانی سکوت اختیار کردند یا با احتیاطی محاسبه‌شده و در قالب عباراتی کاملاً کلی سخن گفتند. این سکوت انتخابی، به‌ویژه در مقایسه با سرعت واکنش همان چهره‌ها به رویدادهای دیگر عملاً به مخاطب پیامی می‌دهد که ارزش برخی قربانیان خشونت کمتر از دیگران است. چهره‌های مشهوری هم که موضع صریح گرفته‌اند، غالباً با فشار رسانه‌ای، لغو قرارداد یا کارزار تخریب شهرت روبرو شده‌اند؛ واقعیتی که به دیگر چهره‌های عمومی این پیام را می‌دهد که سکوت یا دست‌کم کلی‌گویی، انتخابی امن‌تر برای حفظ جایگاه حرفه‌ای است این الگو البته در ایران هم در برخی از اینفلوئنسرها و فعال‌های مجازی به همین ترتیب است.
البته در نقطه‌ی مقابل این الگو، بخشی از فضای هنری و رسانه‌ای داخلی و منطقه‌ای در همین بازه‌ی زمانی مسیر معکوسی را طی کرد؛ یعنی هنرمندان، کارگردانان و چهره‌های فرهنگی‌ای که به‌جای سکوت محاسبه‌شده، آگاهانه موضع گرفتند و با وجود خطرپذیری‌های حرفه‌ای، صدای خود را در حمایت از دانش‌آموزان و غیرنظامیان مظلوم قربانی تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل بلند کردند. این تفاوت رفتاری، آزمونی عملی برای همان مدعای محوری این جریان‌شناسی است یعنی در فرهنگی که ارزش‌های دینی و اخلاقی مرجعیت واقعی دارند، مرجعیت اجتماعی چهره‌های مشهور در جهت افزایش حساسیت نسبت به رنج انسانی به کار می‌افتد، نه در جهت کاهش آن.
این مقایسه نشان می‌دهد که مسئله صرفاً یک تفاوت فرهنگی سطحی نیست بلکه به دو نظام ارزشی متضاد در تعریف نقش چهره‌ی تأثیرگذار بازمی‌گردد. در نظام ارزشی غربی که بر منطق بازار و حفظ برند شخصی استوار است سلبریتی عمدتاً محاسبه‌ی سود و زیان حرفه‌ای خود را بر هر موضع اخلاقی ترجیح می‌دهد. در نظام ارزشی‌ای که تعهد دینی و اجتماعی را بر منافع شخصی مقدم می‌داند همان جایگاه اجتماعی به ابزاری برای بیدارسازی وجدان عمومی بدل می‌شود.

 منابع: این پرونده بر اساس گزارش‌های رسمی نهادهای حقوق بشری بین‌المللی و گزارش‌های رسمی خبرگزاری‌های داخلی از بازتاب جهانی شکست راهبردی متجاوزان، تدوین شده و در بخش رسانه‌ای آن، اعتراف‌های خود رسانه‌ها و مقامات غربی به ناکامی جنگ و پنهان‌کاری‌شان درباره‌ی حمله به مدرسه‌ی میناب، به‌عنوان سند علیه روایت رسمی غرب مورد استناد قرار گرفته است.

سال شصت و یکم ـ شماره 2960

گزارش خطا