چرا نمیتوانیم خوشحال باشیم؟
ما معمولاً دربارهی غم، اضطراب و شکست زیاد حرف میزنیم، اما دربارهی رابطهمان با شادی کمتر فکر کردهایم. برای بعضی آدمها، خوشحالی فقط یک احساس خوشایند نیست؛ چیزی است که باید مراقبش باشند. در روانشناسی مفهومی به نام «ترس از شادی» یا Fear of Happiness وجود دارد. پژوهشگران برای سنجش این پدیده مقیاسهایی را هم طراحی کردهاند که بررسی میکند فرد تا چه اندازه از تجربهی هیجانهای مثبت میترسد یا آنها را با نگرانی تجربه میکند. در برخی افراد، این ترس با این باور همراه است که «اگر الان خیلی خوشحال باشم، احتمالاً بعدش اتفاق بدی میافتد» این باور لزوماً منطقی نیست؛ اما ذهن همیشه با منطق کار نمیکند. گاهی تجربههای گذشته به ما یاد دادهاند که شادی را با خطر، فقدان یا ناامیدی بعدی پیوند بزنیم.
مثلاً کسی که چند بار بعد از زمانی که در آن آرامش داشته با اتفاقی دردناک روبرو شده، ممکن است بهتدریج یاد بگیرد که به آرامش اعتماد نکند. او این تصمیم را آگاهانه نگرفته است، بلکه ذهنش مدام یادآوری میکند: «خیلی هم از این آرامش مطمئن نباش»
وقتی مغز منتظر اتفاق بد است
برای بعضی آدمها، خوشحال بودن شبیه انداختن سپر دفاعی است. آنها سالها با این تصور زندگی کردهاند که اگر همیشه آمادهی بدترین اتفاق باشند، کمتر غافلگیر میشوند. بنابراین حتی وقتی اتفاق خوبی میافتد، ذهنشان بهجای اینکه بگوید «چه خوب»، میپرسد: «بعدش قراره چه بلایی سرم بیاد؟»
این حالت میتواند در افرادی که تجربههای سخت یا آسیبزا داشتهاند شدیدتر باشد. پژوهشها نشان دادهاند که در برخی مشکلات مرتبط با تروما، فقط احساسات منفی مثل ترس، خشم، شرم و گناه افزایش نمییابد، بلکه تجربه و ظرفیت تجربه هیجانهای مثبت مثل شادی و علاقه نیز ممکن است کاهش پیدا کند.
در چنین شرایطی، آدم بهخاطر این که خوشحالی را دوست ندارد از خوشی فرار نمیکند، بلکه اعتمادی به پایدار بودن یا بهطور کلی به احساس آن لحظهاش ندارد.
من حق خوشحال شدن دارم؟
اما همیشه پای ترس از اتفاق بد در میان نیست. گاهی مسئله احساس نالایق بودن است.
کسی که سالها خودش را با سختگیری قضاوت کرده، ممکن است در ناخودآگاهش به این نتیجه رسیده باشد که شادی چیزی است که باید اول آن را به دست بیاورد. انگار خوشبختی جایزهای است که فقط بعد از انجام دادن همهی وظایف، حل کردن همه مشکلات و خوب بودنِ کامل میتوان دریافتش کرد. برای همین وقتی ناگهان اتفاق خوبی میافتد، بهجای اینکه بگوید «چقدر خوشحالم»، ممکن است فکر کند: «واقعاً لیاقتشو دارم؟ مگه من چیکار کردم؟
این همه آدم مشکل دارند، من چطور میتونم خوشحال باشم؟ شاید دارم تبدیل به یه آدم الکی خوشحال میشم؟ یا یه آدم بیتفاوت؟
این همان جایی است که شادی، بهجای اینکه احساس آزادی ایجاد کند، با گناه همراه میشود.
شادی در کنار رنج دیگران
یکی از دشوارترین شکلهای این احساس زمانی اتفاق میافتد که خودمان حالمان خوب است اما کسی که دوستش داریم در رنج است. مثلاً مادری که فرزندش با مشکلی جدی دستوپنجه نرم میکند، ممکن است از اینکه خودش چند ساعت خندیده یا از یک مهمانی لذت برده احساس گناه کند. یا کسی که عزیزی را از دست داده، ممکن است بعد از چند ماه ناگهان متوجه شود که از یک فیلم خندیده و بعد از خودش بپرسد: چطور تونستم بخندم؟
اما واقعیت این است که همدلی با دیگران به معنای تعطیل کردن زندگی خودمان نیست. رنج دیگران، شادی ما را غیرقانونی نمیکند. میشود برای کسی غمگین بود و همزمان از یک اتفاق خوب خوشحال شد. میشود کسی را دوست داشت و در عین حال از زندگی لذت برد. احساسات قرار نیست مثل چراغ یک اتاق باشند؛ یا روشن یا خاموش.
آدم میتواند همزمان غمگین و خوشحال، نگران و امیدوار، دلتنگ و سرزنده باشد.
شاید به خوشحالیمان هم سخت میگیریم
یک تناقض جالب در روانشناسی وجود دارد که میگوید: زیادی مهم دانستنِ خوشحالی میتواند گاهی نتیجهی معکوس داشته باشد.
در یک مطالعهی کلاسیک، پژوهشگران نشان دادند افرادی که اهمیت بسیار زیادی برای خوشحال بودن قائل بودند، در شرایط خاص، رضایت و شادی کمتری تجربه میکردند. یکی از توضیحات این بود که آدم شروع میکند احساس خودش را ارزیابی کردن: «آیا الان بهاندازهی کافی خوشحالم؟ چرا بیشتر خوشحال نیستم؟» و همین ارزیابی میتواند شادی را مختل کند.
پژوهشهای جدیدتر هم همین ایده را از زاویهی دیگری بررسی کردهاند. در سه آزمایش با بیش از ۱۸۰۰ نفر، نگرانی و قضاوت کردن دربارهی میزان خوشحالی خود با بهزیستی پایینتر ارتباط داشت و بخشی از این ارتباط از طریق افزایش احساسات منفی و ناامیدی نسبت به اتفاقات مثبت توضیح داده شد. یعنی ممکن است حتی شادی را هم تبدیل به یک پروژه کنیم: «باید خوشحال باشم. باید قدر زندگی را بدانم. باید مثبت فکر کنم. باید از این لحظه لذت ببرم.»
و درست همان لحظهای که «باید خوشحال باشم» وارد ماجرا میشود، خودِ شادی کمی دورتر میایستد.
همیشه هم مشکل، احساس گناه نیست
یک نکتهی مهم این است که هر ناراحتی بعد از یک اتفاق خوب را نباید «ترس از شادی» یا «مشکل روانشناختی» بدانیم.
گاهی آدم فقط خسته است. گاهی افسرده است. گاهی شرایط زندگی واقعاً سخت است. گاهی هم شادی کردن در یک موقعیت خاص با ارزشها یا شرایط فرد سازگار نیست. حتی پژوهشها دربارهی «روی تاریک شادی» نشان میدهند که شادی همیشه و در هر شرایطی یک خیر مطلق نیست؛ شدت، زمان، زمینه و نحوهی تجربهی شادی اهمیت دارد. پس قرار نیست از فردا به خودمان دستور بدهیم که «هر اتفاقی افتاد، خوشحال باش» قرار است بفهمیم چرا گاهی حتی اجازه نمیدهیم یک احساس خوب، بدون محاکمه از کنارمان عبور کند. شاید لازم نیست برای خوشحال بودن دلیل بزرگی داشته باشیم. یکی از بزرگترین اشتباهات ما این است که فکر میکنیم شادی باید توجیه داشته باشد. اگر شغل خوبی پیدا کردهام، حق دارم خوشحال باشم. اگر بچهام موفق شده، حق دارم خوشحال باشم. اگر عاشق شدهام، حق دارم خوشحال باشم. اگر خانه خریدهام، حق دارم خوشحال باشم. اما اگر امروز صبح فقط آفتاب قشنگی روی دیوار افتاده بود چه؟ اگر چایم خوشطعم بود؟ اگر بعد از مدتها یک آهنگ قدیمی را شنیدم و لبخند زدم؟ اگر برای چند دقیقه هیچ مشکلی نداشتم؟
شاید زندگی دقیقاً از همین شادیهای کوچک ساخته شده باشد؛ از لحظههایی که اتفاق بزرگی نیفتاده، اما برای چند دقیقه همهچیز قابل تحملتر شده است. لازم نیست همیشه برای خوشحال بودن، پروندهای از دلایل محکم به دادگاه ببریم.
خوشحال بودن خیانت به رنجهای گذشته نیست
شاید یکی از مهمترین چیزهایی که باید یاد بگیریم این باشد که خوشحالی به معنای انکار رنج نیست. اینکه امروز میخندیم، به این معنا نیست که دیروز درد نکشیدهایم. اینکه دوباره عاشق شدهایم، به این معنا نیست که کسی را که از دست دادهایم فراموش کردهایم. اینکه از زندگی لذت میبریم، به این معنا نیست که مشکلات دنیا را نمیبینیم. و اینکه حالمان خوب است، الزاماً به این معنا نیست که آدم خودخواهی شدهایم.
گاهی حتی برعکس است؛ آدمی که اجازه میدهد زندگی هنوز برایش زیبا باشد، در حال پذیرفتن یک حقیقت ساده است که رنج، تمام زندگی نیست. قرار نیست برای اثبات اینکه رنجهایمان واقعی بودهاند، تا آخر عمر رنج بکشیم.
وقتی حال دنیا خوب نیست
اما یک سؤال مهمتر هم وجود دارد: وقتی حال جامعه خوب نیست چه؟ وقتی جنگ است، آدمها نگران آیندهاند، فشار اقتصادی زیاد شده، هر روز خبر تازهای از رنج و فقدان میشنویم، آیا واقعاً حق داریم بخندیم، سفر برویم، مهمانی بگیریم یا از یک عصر آرام لذت ببریم؟
خیلیها در چنین شرایطی ناخودآگاه شادی خودشان را سانسور میکنند. انگار خوشحال بودن در روزهای سخت، نوعی بیتفاوتی نسبت به رنج دیگران است. اما همدلی با رنج دیگران، با نابود کردن شادی خودمان یکی نیست. ما میتوانیم از جنگ بترسیم و در همان روز با یک دوست چای بخوریم. میتوانیم نگران وضعیت اقتصادی باشیم و باز هم از یک موسیقی خوب لذت ببریم. میتوانیم برای آدمهایی که رنج میکشند دلنگران باشیم و در عین حال به فرزندمان لبخند بزنیم. اینها تناقض نیستند؛ بخشی از پیچیدگی زندگی انسانیاند.
حتی در سختترین دورهها، انسان به لحظههایی از آرامش، ارتباط، خنده و امید نیاز دارد. شادی قرار نیست به معنای نادیده گرفتن واقعیت باشد. قرار نیست بگوییم «همهچیز خوب است» وقتی خوب نیست. شاید معنایش فقط این باشد که اجازه ندهیم بد بودن بخشی از جهان، تمام ظرفیت ما برای تجربهی خوب بودن را از بین ببرد. اگر هر بار که میخندیم خودمان را سرزنش کنیم که «چطور میتوانم در چنین شرایطی خوشحال باشم؟» در نهایت نه رنج دیگران کمتر شده و نه خودمان توان بیشتری برای مواجهه با زندگی پیدا کردهایم.
شاید سالمتر این باشد که بگوییم: «بله، میدانم چه چیزهایی در جهان و اطرافم دردناک است. از آنها بیخبر و نسبت به آنها بیتفاوت نیستم. اما تا وقتی زندگی ادامه دارد، حق دارم لحظههای خوبم را هم تجربه کنم.»
شاید باید به شادی اعتماد کنیم
شاید مسئلهی اصلی این نیست که چطور خوشحالتر شویم. برای بعضی از ما مسئله این است که چطور اجازه بدهیم خوشحالی اتفاق بیفتد. بدون اینکه سریع دنبال یک نشانهی خطر بگردیم یا شادیمان را با رنج دیگران مقایسه کنیم و به این فکر کنیم هر اتفاق خوب حتماً باید با یک اتفاق بد جبران شود و مدام نگران باشید که «نکند این خوشی زیادی است؟»
زندگی تضمینی به ما نداده است. ممکن است بعد از یک روز خوب، روز بدی برسد. ممکن است بعد از خنده، گریه هم باشد. ممکن است چیزی را که دوست داریم از دست بدهیم. اما شاید راه سالم زندگی کردن این نیست که برای غم احتمالی فردا، شادی امروز را از خودمان بگیریم. قرار نیست خوشحالی را به کسی بدهکار باشیم. گاهی اتفاق خوبی افتاده است و فقط دلمان میخواهد بخندیم و انگار همین کافی است. این شادی علامت بیدرد و نقص بودن زندگی نیست، بلکه نشان میدهد هنوز زنده و امیدواریم.
سال شصت و یکم ـ شماره 2960