با اینکه باید ناراحت میبود، اما حس رضایت میکرد. سکوتی که کرده بود، حرفهایی که نزده بود، اینبار برایش شیرینتر و دلنشینتر از جوابهایی بود که میتوانست به فروغی بدهد.
نویسنده :
حسنا احمدی
درِ اتاق را بست و بیرون آمد. باورش نمیشد به همین راحتی اخراج شده بود. چند لحظه پشت در ایستاد و به راهروی ساکت خیره ماند؛ انگار هنوز منتظر بود کسی صدایش کند و بگوید همهی اینها یک سوءتفاهم بوده است. دستی به موهای پریشانش کشید. حرفهای رئیسش مثل پتک در سرش کوبیده شده بود. تنها کاری که از دستش برآمده بود، این بود که سکوت کند و سرش را پایین بیندازد. همین حرف نزدن، تأییدی شده بود برای وصلههایی که به او چسبانده بودند. راه افتاد سمت اتاقش. باید وسایلش را جمع میکرد. قدمهایش سنگین بود و هر قدم، خاطرهای از روزهایی را که در این اداره گذرانده بود، پیش چشمش میآورد. داخل اتاق که شد، سرمدی سرش را بالا آورده و زود سرش را پایین انداخت. شاید خجالت کشید، شاید هم از آتشی که روشن کرده بود راضی بود. حالا میتوانست جای او را بگیرد، درآمدش بیشتر میشد و موقعیت بهتری هم پیدا میکرد. پیامبر خداصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «مَن سَعى بأخيهِ إلى سُلطانٍ أحبَطَ اللهُ تعالى عَمَلَهُ كُلَّهُ، و إن وَصَلَ إلَيهِ مَكروهٌ أو أذىً جَعَلَهُ اللهُ تعالى مَع هامانَ في درَجَةٍ في النّارِ؛ هر که از برادر خود نزد سلطانی بدگویی کند، خداوند متعال همهی اعمال او را بر باد دهد و اگر به شخصی که از او بدگویی کرده است ناراحتی یا گزندی رسد، خدای متعال بدگو را با همان در یک درجه از آتش قرار دهد.»(کنزالعمّال، ۷۵۴۵)
کتابهایش را داخل جعبه گذاشت و نگاهی سرسری به کشوهایش انداخت. همه چیز را جمع کرده بود. دستش لحظهای روی یکی از کشوها ماند؛ کشویی که سالها وسایل شخصیاش را در آن گذاشته بود. نمیدانست واکنش شیما به اخراجش چه خواهد بود. شاید مثل همیشه قهر میکرد، شاید هم اگر همه چیز را برایش تعریف میکرد، با او همدلی میکرد. دلش میخواست قبل از رفتن، یکبار دیگر اتاق را نگاه کند؛ اتاقی که روزهای خوب و بد زیادی را در آن گذرانده بود. سرمدی از اتاق بیرون رفته بود. اینطوری، دلش نمیخواست موقع خداحافظی آنجا باشد. کنار پنجره رفت و به درخت سروی که سالها همدمش شده بود، نگاه کرد. شاخههای سرو آرام با باد تکان میخوردند و نور کمرمق آفتاب روی برگهایشان مینشست. بیشتر از هر چیزی در این شرکت دلش برای این درخت تنگ میشد. در افکار خودش بود که مشرحیم صدایش کرد. ـ چی شده باباجان؟ چرا وسایلتو جمع کردی؟ برگشت و به چهرهی نورانی مشرحیم نگاه کرد. لبخندی محزون روی صورتش نشست. ـ رفتنی شدم مشتی. درستترش اینه که بگم اخراج شدم. ـ لاالهالاالله... بالأخره کار خودشو کرد. دیدم اون روز داره تو دفتر دکتر فروغی ریزریز... مشرحیم حرفش را خورد. دست روی دستش کشید و مستأصل به نظر میرسید. ـ دکتر فروغی چرا باور کرد؟ من میرم باهاش حرف میزنم. باید جلوی مشرحیم را میگرفت. امام علیعلیهالسلام میفرمایند: «لا تَعجَلَنَّ إلى تَصديقِ ساعٍ؛ فإنَّ السّاعِيَ غاشٌّ، و إن تَشَبَّهَ بِالنّاصِحينَ؛ در فرمان ولایت مصر به مالک اشتر فرمود: در پذیرفتن سخنان بدگو، شتاب به خرج مده؛ زیرا بدگو بدخواه است، هرچند خود را خیرخواه جلوه دهد.»(نهجالبلاغه، نامه ۵۳)
مشرحیم روی صندلی نشسته بود. قانع شده بود حرفی نزند. سرمدی نباید اخراج میشد؛ زن و بچه مریضش که گناهی نداشتند. ـ باباجان، اینطوری که نمیشه؟ یکی باید جلوشو بگیره. ـ الان وقتش نیست مشتی. من دیگه بهتره برم. موندنم اینجا صورت خوشی نداره دیگه. جعبهی وسایلش را برداشت و راه افتاد. حالا که با مشرحیم حرف زده بود، حس بهتری داشت. از اداره که بیرون آمد، نفس بلندی کشید. هوای بیرون خنک بود و صدای خشخش برگها را زیر پایش میشنید. چند لحظه همانجا ایستاد و به ساختمان پشت سرش نگاه کرد؛ ساختمانی که تا چند ساعت پیش محل کارش بود و حالا دیگر جایی در آن نداشت. با اینکه باید ناراحت میبود، اما حس رضایت میکرد. سکوتی که کرده بود، حرفهایی که نزده بود، اینبار برایش شیرینتر و دلنشینتر از جوابهایی بود که میتوانست به فروغی بدهد. مطمئن بود روزی بدگوییهای سرمدی گریبانش را خواهد گرفت، اما دلش نمیخواست او باعثش باشد؛ نه برای خودش، برای کودکی که از این دنیا تنها رنج بیماری نصیبش شده بود. عَنِ الصّادِقِعلیهالسلام میفرمایند: «تَرَى المُؤمِنينَ فِى تَبارِّهِم و تَراحُمِهِم وَ تَعاطُفِهِم كَمَثَلِ الجَسَدِ إذا اشتَكى عُضوٌ تَداعى لَهُ سائِرُهُ بِالسَّهَرِ وَ الحُمّى.» امام صادقعلیهالسلام فرمود: «مؤمنان را در نیکی و مهرورزی به یکدیگر و دوستی و ملاطفت با هم، همانند یک پیکر میبینی که وقتی عضوی به درد آید و شکایت کند، اعضای دیگر با بیخوابی و تب با او همصدا شوند و یکدیگر را فراخوانند.»(بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۲۷۴، ح ۱۹)