کد خبر: ۷۴۳۹
۱۴۰۵/۰۶/۲۸ ۱۰:۵۳

مانی، شاید هم مانیا

می‌خواستم بگویم که خانه‌ام، ته همین خیابان است ولی نای حرف زدن نداشتم. حمل شدم تا ماشینی. در هر جابجایی تکه‌ای از من کنده می‌شد و درد، مچاله‌ام می‌کرد. صدای داد و فریاد، توپ و ترقه از هر طرفی می‌آمد.

رؤیا حسینی
نویسنده :

رؤیا حسینی

داستان 2960اشک‌آور خورده بهش! حالش خوب نیست… ببین!
ـ زن مردمه، ولش کن حاجی! دردسر نشه!
سرم منگ بود. گوشم سوت می‌زد. حرف‌های یکی در میانی را از اطرافم می‌شنیدم. ولی چیزی نمی‌دیدم. چشم‌هایم داشتند از کاسه درمی‌آمدند. انگار فلفل پاشیده باشی بهشان. پاها و کمرم بی‌حس بودند. کف آسفالت سرد بود و سرمایش، به تن داغم، لرز می‌انداخت. شنیده بودم که موقع مرگ، میت عرق سرد می‌کند. پس داشتم می‌مردم. می‌خواستم خودم قتل کنم، ولی حالا مقتول شده بودم. با این‌ همه باید چشم‌هایم را می‌مالیدم. خیلی می‌سوختند و بی‌اراده اشک می‌ریختند. آمدم دست‌هایم را تکان بدهم، اما در اختیارم نبودند. اصلاً انگار این بدن، هیچ‌وقت مال من نبوده! اختیاردارش هر کسی بوده، جز خودم!
ـ غیرتت کجا رفته مرد! من خودم دیدم که هلش دادن و افتاد زمین. من دود سیگار فوت می‌کنم تو صورتش… تو برو یه پارچه‌ای چیزی پیدا کن تا ببریمش بیمارستان.
ـ پارچه از کجام بیارم؟ 
ـ در این خونه‌ها رو بزن، حتماً یه چادری ملافه‌ای بهت میدن دیگه!
گوش‌هایم داشتند آرام می‌شدند و شنوایی‌ام برمی‌گشت. بوی تند بهمن را نفس کشیدم. زنده‌ام کرد. حلق و گلویم هوای آشنای پدر را چشیدند. دنیا هم جای عجیبی ست! دود سیگاری که یک عمر، پدر را به‌خاطرش شرمنده می‌کردم، حالا نجات‌بخشم بود.
ـ خانم! خوبی؟ صدامو می‌شنوی؟
خوب نبودم. زبانم به جواب نچرخید و فقط آخی گفتم.
ـ کجات درد داری مادر؟ زخمی شدی؟
نمی‌دانستم این صدای مهربان زنانه از کجا پیدایش شده بود. زور انداختم در فکم تا بجنبد.
ـ باردارم.
ـ خدا مرگم نده! تو این واویلا چی‌کار می‌کنی آخه؟
گوشه‌ی چشمم را باز کردم. تصاویر تار بودند. هنوز پلک‌هایم داغ و سوزان بودند. اما نمایی از زنی را دیدم که داشت چادرش را از سرش درمی‌آورد و روی زمین پهن می‌کرد. در همین حین، سعی کردم بفهمم کجایم درد بیشتری دارد ولی حتی نمی‌دانستم که خون من است یا او! شاید هنوز هم او نشده بود. کاش برایش اسمی انتخاب می‌کردم که در حد ضمیر اشاره باقی نماند.
ـ می‌تونی خودت رو یه کم جابجا کنی تا بذاریمت تو چادر‌؟
به زحمت و کمک چند دست، روی چادر غلتیدم. می‌خواستم بگویم که خانه‌ام، ته همین خیابان است ولی نای حرف زدن نداشتم. حمل شدم تا ماشینی. در هر جابجایی تکه‌ای از من کنده می‌شد و درد، مچاله‌ام می‌کرد. صدای داد و فریاد، توپ و ترقه از هر طرفی می‌آمد. ماشین که می‌رفت، از پشت نگاه تار و خیسم، شعله‌های آتش را دیدم که از ساختمانی بالا می‌رفتند و سیاهی شب را پاره می‌کردند. یعنی خسارتش چقدر می‌شد‌؟ با احتساب ارز امروز و جان‌باختگان… ذهنم خسته‌تر از آن بود که مثل همیشه اعداد را حساب و کتاب کند و به قیمت تمام شده برسد. چطور در یک شب، شهر آرام و امن، مثل وجود من، درگیر چنین آشوبی شده بود؟!
در بیمارستان، روی تخت روان از این اتاق به آن اتاق، جابجا می‌شدم. با پنبه چیزی روی چشمم کشیدند. بالأخره خنک شدند و چشم به جهان گشودم. اورژانس خیلی شلوغ بود. آدم‌ها می‌رفتند و می‌آمدند. بی‌هوا به تخت‌های رها شده در اطراف سالن برخورد می‌کردند و تغییر جهت می‌دادند. قیامت شده بود. مثل فیلم‌های جنگی بود که عصر روزهای تعطیل از تلویزیون پخش می‌شد. همهمه‌ی اطراف حواسم را مشغول و مشوش کرده بود و درد کمتری حس می‌کردم. مثل همان وقتی که از خانه بیرون زدم و به نزدیکی‌های سر خیابان رسیدم. طوری بلوا بود که فراموش کردم برای چه بیرون آمده‌ام. پسر جوانی داشت با صندوق صدقات کشتی می‌گرفت. بعد از چند لگد جانانه، با سنگ به جانش افتاد. این آخرین بازمانده‌ی صندوق‌های صدقات کل محله بود. چون نزدیک بازار تره‌بار بود، همیشه پر می‌شد. بنا به درخواست اهالی از کمیته امداد، جمع نشده بود. نتوانستم ساکت بمانم.
ـ چرا این‌جوری می‌کنی؟ زورت به صندوق رسیده؟
پسر نیم‌نگاهی به من انداخت. کار مشت و لگد، از نفس انداخته بودش.
ـ جامعه‌ی خراب رو باید نابود کرد… به آتیش کشید.
کلمه‌ی آتش را چنان با غیظ گفت که ترسیدم.
ـ ولی راه‌حلش خرابکاری نیست. باید با منطق و گفتگو درستش کرد.
ـ هه! خودت حاضری بشینی پای وضعیتی که بهش راضی نیستی و تاوان بدی…تا شاید حل بشه؟!
دهانم بسته شد. نه! حاضر نبودم. راه‌حل خودم هم برای وضعیت بحرانی‌ام، خشونت بود. قتل بود! قلبم لرزید. شاید بهتر بود که بیشتر فکر می‌کردم. ولی حیف که دیگر کار از کار گذشته بود.
پرستاری آمد بالای سرم. خستگی از صورتش می‌بارید. چنان تند کار می‌کرد که انگار سه جفت دست و چشم داشت.
ـ خب: سحر داوودی؟ نگران نباش به خانواده‌ات اطلاع دادیم. میان به‌زودی. الان باید ببریمت سونو تا وضعیتت مشخص بشه.
تشکر زیر لبی کردم ولی دلم آشوب شد. حالا چطور با احمدرضا روبرو شوم. تختم را با تعدادی برگه، به مردی سپرد که روپوشش خونی بود. چند راهرو را گذراندم و وارد آسانسور گشادی شدیم. زن و پسری در کناره‌ی اتاقک کز کرده بودند. صورت پسر زرد بود و چشمش پانسمان شده بود. دلم کنده شد و نگاهم را دزدیدم. ولی صدای هق‌هق منظم زن را می‌شنیدم. گاهی فحش زیر‌لبی می‌داد که فقط حروف اولش شنیده می‌شد و بقیه‌اش در ذهن کامل می‌شد.
تخت روانم تحویل منشی بخش شد. منشی مقنعه‌اش را در گردی صورتش جابه‌جا کرد و نگاهی گذرا به من انداخت. بعد مشغول مرور برگه‌های پرونده‌ام شد.
ـ چند هفته‌ای؟
جوابی ندادم چون نمی‌دانستم. دوباره پرسید: «اصلاً سونو دادی؟»
ـ نه!
سرش را آورد سمت گوشم و صدایش را پایین کشید.
ـ تو شلوغیا بودی؟ آخه زن باردار رو چه به اغتشاش؟ ممکنه بچه‌ات سقط شده باشه.
کلمه‌ی سقط، آتشم زد. مثل همان ساختمان در حال سوختن شدم. ولی خواست خودم بود. شب قبل‌ترش، آزمایش مثبت به دست، به احمدرضا گفته بودم که سقطش می‌کنم.
در صف سونو ماندم. سپیده از دور، هروله کنان به‌سمتم می‌آمد. خودم را به بی‌حالی زدم و چشمم را بستم. نمی‌خواستم جواب پس بدهم. بین راست و دروغ مانده بودم. بهتر بود که دروغی ببافم. مدل فکری مامان و سپیده با من فرق می‌کرد. اصلاً همه چیز به همین ذهن لعنتی برمی‌گردد. همین که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام مثل مامان و سپیده باشم. آن‌ها همیشه با اولین گزاره‌ی منطقی قانع و آرام می‌شدند. به داشته‌هایشان می‌بالیدند و به نظر خوشحال می‌آمدند. مامان با تکنیک به در بگو تا دیوار بشنوه، می‌گفت: «نمی‌فهمم درد این جوونا چیه؟ اگر تمام دایره‌ی قسمت رو هم بهشون بدی، بازم یه نقطه‌ای رو بیرونش می‌خوان. اصلاً سر همین زیاده‌خواهی‌ها، نمی‌تونن خوشبختی دم دست‌شون رو ببینن.» بعد درگیری لفظی‌مان شروع می‌شد: «چون جوونا تازه به حقوق‌شون آشنا شدن. دل‌شون یه زندگی مرتب می‌خواد، ولی ازشون دریغ شده. بعد هم شما به این وضع گرونی می‌گید خوشبختی؟!»
برخلاف من که جوش می‌آوردم، مامان با بی‌خیالی همیشگی‌اش، لبخندی به لپ‌های گلی‌اش می‌نشاند و جوابم را می‌داد: «هر زمونه‌ای، یه جور سختی داره. باید درستش کنیم ولی تا وقتی همدیگه رو داریم، باکی نیست.»
بحث بی‌فایده بود. تنها چیزی که آرامم می‌کرد، تحلیل‌های تند اقتصادی بود که پانویس هر روزنامه و مجله‌ای که بار می‌خورد، چاپ می‌کردم.
سپیده و از پس‌اش مامان، از راه رسیدند. صورت‌هایشان سرخ و ملتهب بود. از خودم خجالت کشیدم که در چنین شب پر خطری، آن‌ها را از خانه بیرون کشیده بودم. مخصوصاً مامان که جزو معدود چادری‌های محل بود. مامان که از هول داشت پس می‌افتاد، نرسیده به تختم داد زد:
ـ خوبی سحر؟ خوب شد که آقات نبود تا این روزو ببینه.
از پنج سال پیش که پدر فوت کرد، در هر پیشامدی، جمله‌ی دم دست مامان همین بود. دستم را دراز کردم تا گرمای آغوشش بگوید که هنوز امیدی به بازگشت خطاکاری مثل من هست. تا بغلم کرد، زیر لب گفت: «بوی بهمن میدی! آقات نظر کرده و برام نگهت داشته.»
و زد زیر گریه. من هم از ته دل اشک ریختم. هم برای خودم، هم برای بچه‌ی بیچاره‌ای که مادرش او را نخواسته بود.
ـ آبجی! می‌گن باردار بودی؟ آره؟ خبر داشتی؟
مامان دست از گریه کشید و چشم‌هایش گرد شد و پرسید: «مگه نشنیده بودی که فراخوان خراب‌کاری داده بودن؟ انگار جنگ شده تو خیابون. بیرون چیکار می‌کردی چش‌سفید؟»
سرم را پایین انداختم. اما با سلام کشیده‌ی احمدرضا، میخکوب شدم. زیرچشمی نگاهی انداختم تا ببینم عصبانی ست یا نگران. موهای فرفری‌اش در هوا پخش‌وپلا بودند. چشم‌هایش، درشت‌تر از حد معمول، خیره نگاهم می‌کردند. ردیف دندان‌هایش را روی هم سابید و نچ‌ای گفت.
ـ کار خودتو کردی؟
داستان 2960دیگر جای حاشا کردن نبود. من حق داشتم که برای آینده‌ام تصمیم بگیرم، هر چند گند کاشته بودم. سرم را بردم زیر ملحفه که حرفی نزنم. مثل اینکه مامان و سپیده که تشنه‌ی کشف ماجرا بودند، دست به دامان احمدرضا شده بودند.
ـ دیشب که برگشتم خونه، دیدم یه پاتیل گریه کرده. فکر کردم دوباره با یه سردبیری چیزی دعواش شده یا مقاله‌اش رد شده. ولی یه بی‌بی‌چک بهم نشون داد که دو تا خط داشت. گفت بچه‌ آوردن توی این وضعیت بی‌ثبات، مسخره‌ترین کاریه که میشه کرد. بعد هم گفت که میره و بچه رو می‌ندازه. منم که هیچ‌وقت حریف تحلیل‌هاش نمی‌شم، بهش گفتم که اولاد نعمته، از پسش برمیایم ولی واقعاً فکر نمی‌کردم اقدام کنه.
مامان ملحفه را از رویم کشید. براق شده بود. منشی به دادم رسید. دوباره دستش به صاف و صوف کردن مقنعه‌اش بود.
ـ دور مریض رو خلوت کنید. نفر بعدی شمایید.
صدایم را نازک کردم تا جو را عوض کنم: «خدا می‌دونه رفتم که از الهام، دارو علفی بگیرم و خب باهاش حرف هم بزنم. فکرش رو نمی‌کردم سر خیابون اینجوری شلوغ باشه. یکی بهم تنه زد و پخش زمین شدم. بعدشم که انگار فلفل ریختن تو چشمم.»
پرستاری جلو آمد و حرفم را قطع کرد. تختم را وارد راهرو و بعد اتاقی کرد. کسی ته قلبم داد می‌زد که کاش زنده باشد. صورت دکتر چیزی از نتیجه نشان نمی‌داد. اگر خدا رحم می‌کرد و بچه‌ام می‌ماند، به خودم قول دادم که برای آینده‌اش، همه چیزم را فدا کنم. چه خوب می‌شد اگر اسمش را مانی می‌گذاشتم، شاید هم مانیا! دل در دلم نبود ولی صبوری کردم تا دکتر، خودش چیزی بگوید: «دقیق نمی‌تونم بگم که سقط داشتی…نیاز به بررسی بیشتر هست ولی احتمال زیاد دوقلو داشتی که الان یکیش به نظر سالم میاد.»
قلبم کوبید. غم و شادی مثل گردبادی تکانم داد. یک چشمم اشک شد و یکی خنده.

سال شصت و یکم ـ شماره 2960

گزارش خطا