کد خبر: ۷۴۲۹
۱۴۰۵/۰۲/۲۶ ۱۰:۵۲
گفتگو با «فاطمه رضایی»؛ دارای سه مدال طلای اختراعات

یک‌تنه در مقابل مشکلات ایستادم

هفتاد و چهار شب است که جهان اسلام تشنه‌ی حضور مردی است که حتی طنین کلامش مرهمی بود بر دل‌های پُر از التهاب. هفتاد و چهار شب است که حکایت حیات و ممات آن مردِ بزرگ، شده لالایی مادران در گوش دخترکان و پسران. که رهبر بزرگ ایران ما را با مشتی گره کرده به شهادت رساندند. هفتاد و چهار شب است که آخر همان شد که نباید می‌شد. آخر همان رفت که نباید می‌رفت. اما یک چیزی می‌گویم بین خودمان باشد. من و شما که با هم غریبه نیستیم.+ من هنوز منتظرم بگویند که آقا سالم است. من خوشحالم تشییع نشده. من امید دارم. «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» بگذریم... این شماره اولین گفتگوی من در سال جدید با رویکردی جدید است. بانو فاطمه رضایی، مخترع جوان و نوآور، مهمان ما بود. جالب است بدانید که جایزه‌ی طلایی ایران بانوی سال ۱۴۰۴ نیز به فاطمه‌ی عزیز تعلق گرفت. با او که آشنا شدم فهمیدم زن بودن یعنی ساختن، یعنی اگرچه خسته باشی اما متوقف نشو. شاید شما هم بعد از خواندن این گفتگو آماده‌ی ساختن مسیری جدید شوید. پس یاعلی.

سیده یاسمن رودباری
مصاحبه گر :

سیده یاسمن رودباری

مصاحبه 2944برای آشنایی بیشتر خوانندگان با شما درباره‌ی سوابق علمی و افتخارات خود توضیح دهید.
بنده در حال حاضر به‌عنوان مخترع و پژوهش‌گر فعالیت می‌کنم. تاکنون موفق به ثبت هفت اختراع در حوزه‌های مهندسی پزشکی، الکترونیک و نانو شده‌ام. همچنین سه مدال طلای مسابقات بین‌المللی اختراعات از کشورهای سوئیس، رومانی و کره جنوبی را در کارنامه دارم. افزون بر این، موفق به دریافت کاپ ویژه کشور کره‌ی جنوبی از شهر سئول در بخش جایزه‌ی ویژه‌ی زنان شده‌ام. کارآفرین برتر سال ۱۳۹۷، مدرس برتر سال ۱۳۹۸ هستم. هم‌چنین تألیفات و پژوهش‌های متعدد از جمله دیگر فعالیت‌های من می‌باشد.

تحصیلات دانشگاهی شما در چه رشته‌هایی بوده است؟
مقطع کارشناسی را در رشته‌ی حساب‌داری گذراندم. پس از آن، با شناخت دقیق‌تر از علایق و توانمندی‌های خود، در مقطع کارشناسی ارشد رشته‌ی کارآفرینی را انتخاب کردم که تجربه‌ای بسیار ارزشمند و جذاب برایم بود. دوره‌ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه پیام نور به پایان رساندم.
پس از آن، برای مقطع دکتری وارد دوره‌های حرفه‌ای دکترای کارآفرینی و مدیریت کسب‌وکار شدم و در حال حاضر در حوزه‌ی راه‌اندازی و مدیریت کسب‌وکارهای کوچک مشغول تحصیل هستم. این دوره‌ها در دانشکده‌ی مدیریت دانشگاه تهران ارائه می‌شود و پذیرش از طریق آزمون، سهمیه‌ی استعدادهای درخشان و نیز دوره‌های حرفه‌ای مستقل دانشگاه صورت می‌گیرد.
این دوره‌های حرفه‌ای، به‌ویژه برای افرادی که وارد فضای عملیاتی کارآفرینی شده‌اند یا در جایگاه مدیران ارشد فعالیت می‌کنند، بسیار کاربردی و مؤثر است؛ زیرا مهارت‌هایی نظیر مدیریت راهبردی، تدوین استراتژی، جذب و مدیریت منابع انسانی و سایر الزامات راه‌اندازی و توسعه‌ی کسب‌وکار را به‌صورت تخصصی آموزش می‌دهد.

از فضای خانه و پیشینه‌ی خانوادگی خود برای ما می‌گویید؟
من متولد شهرستان ملایر و اصالتاً لر هستم. پس از اخذ مدرک دیپلم، در سال ۱۳۸۳ به همراه خانواده به تهران مهاجرت کردیم. متولد دی‌ماه و فرزند آخر خانواده هستم. پدرم از ابتدای ازدواج معتقد بودند که تمایلی به داشتن بیش از دو فرزند ندارند و همواره بر این موضوع تأکید داشتند. تولد من تا حدی غیرمنتظره بود و به همین دلیل همواره در فضای خانواده به شوخی گفته می‌شود که من با «اصرار برای بودن» به دنیا آمده‌ام. خودم نیز گاهی با لبخند به پدرم می‌گویم که از همان ابتدا برای حضور در زندگی مقاومت کرده‌ام. البته ایشان این موضوع را جدی نمی‌دانند و آن را صرفاً شوخی‌های خانوادگی می‌دانند. به هر حال، من فرزند آخر خانواده هستم و همواره مورد توجه و حمایت اعضای خانواده قرار داشته‌ام.

علاقه‌ی شما به پژوهش و اختراع از چه زمانی شکل گرفت؟
علاقه به خلق کردن و نوآوری از دوران کودکی در من وجود داشت، هرچند در آن زمان نه مهارت مشخصی داشتم و نه مسیر روشنی پیش رویم بود. در دوره‌ی نوجوانی نیز این اشتیاق همچنان در ذهنم وجود داشت، اما نمی‌دانستم چگونه باید یک ایده را به مرحله‌ی اجرا رساند یا فرآیند ثبت اختراع به چه صورت است. تنها می‌دانستم که تمایل دارم کاری متفاوت و اثرگذار انجام دهم.
امروز که با فاصله‌ی زمانی به گذشته نگاه می‌کنم، با اطمینان می‌گویم که از کودکی دغدغه‌ی «ایجاد کردن» و «خلق کردن» در وجودم ریشه داشته است، اما آن زمان ابزار و دانش بیان آن را نداشتم.

چگونه وارد عرصه‌ی گویندگی و صداگذاری شدید؟
در یکی از فراخوان‌های منتشرشده توسط حسینیه ارشاد شرکت کردم که آن‌جا برای تولید کتاب‌های صوتی از علاقه‌مندان دعوت به همکاری کرده بود. بدون داشتن تجربه‌ی حرفه‌ای، در آزمون شرکت کردم.
ابتدا متنی خبری به من داده شد که مورد تأیید تهیه‌کننده قرار نگرفت. سپس قطعه‌ای شعر خواندم و در ادامه پیشنهاد شد در حوزه‌ی کتاب کودک فعالیت کنم. کتابی که برای اجرا به من سپرده شد، مجموعه «هِنری زلزله» بود؛ داستان پسربچه‌ای پنج‌ساله و بسیار شیطان. به دلیل نزدیکی فضای داستان با روحیات پرانرژی خودم، توانستم با شخصیت ارتباط برقرار کنم و اجرای موفقی ارائه دهم.
پس از آن، اجرای بخش‌های بیشتری از حوزه‌ی کودک به من واگذار شد و به‌تدریج وارد فضای حرفه‌ای گویندگی و صداگذاری شدم. حتی در استودیو، به‌دلیل هیجان بالا، ایستاده اجرا می‌کردم تا انرژی لازم را منتقل کنم.
آن زمان بود که به یاد سخنان اطرافیانم در کودکی افتادم که همواره می‌گفتند صدایم ظرفیت ویژه‌ای دارد. امروز این تجربه را نیز بخشی از لطف الهی می‌دانم و معتقدم هر آنچه در مسیرم شکل گرفته، نتیجه‌ی عنایت خداوند و جسارت شخصی‌ام در استفاده از فرصت‌ها بوده است.

ویژگی شخصیتی مؤثر در پیشرفت شما چه بوده است؟
در مقایسه با خواهر و برادرم، همواره جسورتر و ریسک‌پذیرتر بوده‌ام. همین روحیه باعث شد فرصت‌ها را جدی بگیرم و بدون ترس وارد فضاهای تازه شوم. باور دارم ترکیب ایمان، پشتکار و جسارت، سه عامل اصلی پیشرفت در مسیر زندگی من بوده است.

آیا تجربه‌ای وجود دارد که نقش «زاویه دید متفاوت» را در زندگی شما پررنگ‌تر کرده باشد؟
بله، یکی از اتفاقاتی که این موضوع را در زندگی من بسیار برجسته کرد، تجربه‌ای بود که در یک استودیو ضبط صدا برایم رخ داد. در همان دوره‌ای که در حوزه‌ی گویندگی و کتاب‌های صوتی فعالیت می‌کردم، یک روز مسئول ضبط صدا خانمی نابینا بود؛ دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ارشد ادبیات از دانشگاه تهران.
ایشان بدون هیچ کمک مستقیمی، تمامی امور فنی استودیو را با دقت و تسلط کامل انجام می‌دادند. تمرکز فوق‌العاده‌ای داشتند؛ به‌گونه‌ای که کوچک‌ترین حرکت اضافه من را که منجر به ایجاد نویز می‌شد، تشخیص می‌دادند و ضبط را متوقف می‌کردند. توانمندی و اعتمادبه‌نفس ایشان برایم بسیار الهام‌بخش بود و همین موضوع زمینه‌ی آشنایی و دوستی ما را فراهم کرد. روزی ایشان را بسیار آشفته دیدم. علت را جویا شدم. توضیح دادند که مادربزرگ‌شان به بیماری خاصی مبتلاست و طبق توصیه‌ی پزشک، باید هر چهل دقیقه تا یک ساعت فشار خون ایشان کنترل شود. آن‌ها تنها زندگی می‌کردند و عملاً مسئولیت مراقبت بر عهده‌ی همین دوست من بود که خود نیز شاغل بود.
در خلال صحبت‌ها، جمله‌ای گفت که برای من تبدیل به «مسئله» شد. گفت: «کاش وسیله‌ای وجود داشت که مادربزرگم خودش بتواند فشار خونش را اندازه بگیرد و به کسی وابسته نباشد.»
این جمله در ذهن من ماند. از استودیو خارج شدم و در مسیر بازگشت، طولانی پیاده‌روی کردم. از حوالی ونک تا چهارراه ولیعصر و سپس تا درِ اصلی دانشگاه تهران، مدام به این مسئله فکر می‌کردم. هنوز راه‌حل مشخصی به ذهنم نرسیده بود، اما ذهنم درگیر موضوع شده بود.

چه زمانی ایده به شکل جدی‌تری در ذهن شما شکل گرفت؟
نزدیک درِ اصلی دانشگاه تهران، ناگهان جرقه‌ای در ذهنم زده شد: چرا دستگاه‌های فشار خون موجود به‌گونه‌ای طراحی نشوند که «گویا» باشند و کاربری آن‌ها برای افراد نابینا یا افرادی با سواد دیجیتال پایین نیز کاملاً ساده و مستقل باشد؟
به این فکر کردم که می‌توان از طریق طراحی کیت یا ایجاد قابلیت صوتی در دستگاه‌های فشار خون، امکان استفاده‌ی مستقل را فراهم کرد. همان لحظه انرژی عجیبی در من ایجاد شد. هوا بسیار سرد بود و برف شدیدی می‌بارید، اما من متوجه شرایط محیطی نبودم.
با هیجان مسیر را ادامه دادم تا حوالی میدان امام حسین و همان‌جا با صدای بلند گفتم: «فهمیدم!» اطرافیان با تعجب نگاهم کردند، اما برای من لحظه‌ی کشف یک راه‌حل بود. آن‌قدر غرق در فکر و هیجان بودم که بعدها متوجه شدم در آن مسیر طولانی برفی، انگشتان پایم از شدت سرما بی‌حس شده است.

مصاحبه 2944و گام بعدی شما چه بود؟
پس از شکل‌گیری ایده، به این فکر کردم که این موضوع در حوزه‌ی مهندسی پزشکی قرار می‌گیرد. بررسی کردم کدام دانشگاه‌ها در این رشته ظرفیت و توانمندی بیشتری دارند. از پیش می‌دانستم که دانشگاه صنعتی امیرکبیر در حوزه‌های فنی و مهندسی فعال است، بنابراین مسیرم را به ‌سمت آن دانشگاه تغییر دادم تا درباره‌ی امکان توسعه‌ی این ایده بیشتر تحقیق کنم.
این تجربه برای من مصداق عملی همان «زاویه دید متفاوت» بود که پیش‌تر از جمع مخترعان آموخته بودم؛ اینکه یک مسئله‌ی روزمره را ببینیم، آن را جدی بگیریم و برای آن راه‌حل طراحی کنیم. به دانشگاه صنعتی امیرکبیر مراجعه کردم و از نگهبانی درخواست کردم امکان گفتگو با یکی از اساتید دانشکده مهندسی پزشکی برایم فراهم شود. طبیعی بود که بدون معرفی‌نامه رسمی اجازه‌ی ورود داده نشود، اما با اطمینان توضیح دادم که ایده‌ای دارم که می‌تواند به بسیاری از افراد کمک کند و تنها پنج دقیقه زمان برای طرح آن می‌خواهم.
اعتمادبه‌نفس و باور درونی‌ام سبب شد مسئول مربوطه با ورود من موافقت کند. بدون آنکه احساس غریبی یا عدم تعلق داشته باشم، وارد دانشکده مهندسی پزشکی شدم و سراغ استادی را گرفتم که علاقه‌مند به فعالیت‌های پژوهشی و اختراعی باشد. دانشجویان، مرحوم دکتر علی مالکی را معرفی کردند و گفتند ایشان در حوزه‌ی پژوهش بسیار فعال هستند.
در ابتدا ایشان تمایلی به پذیرش من نداشتند، چرا که دانشجوی آن دانشگاه و آن رشته نبودم. با این حال، با پافشاری مؤدبانه درخواست کردم تنها پنج دقیقه به من فرصت دهند. حتی پس از پایان ساعت کاری، پشت در اتاق ایشان منتظر ماندم و برای استفاده‌ی بهینه از زمان، مشغول مطالعه شدم.
زمانی که مجدداً درخواست خود را مطرح کردم و گفتم: «من خودم را باور دارم؛ شاید شما باورم نکنید، اما اجازه دهید ایده‌ام را مطرح کنم»، این جمله توجه ایشان را جلب کرد. در نهایت درِ اتاق را باز کردند و گفتند: «ببینم چه در ذهن داری که این‌قدر مصر هستی.»
همین نقطه، آغاز یک همکاری علمی جدی بود.

حاصل این همکاری چه بود؟
با راهنمایی دکتر مالکی، ایده‌ی دستگاه فشار خون گویای قابل استفاده برای افراد نابینا طراحی و به ثبت اختراع رسید. این موفقیت زمینه‌ساز همکاری‌های بعدی نیز شد.
در ادامه، با دو نفر از دوستان پژوهشگرم همکاری را گسترش دادیم. هر دو از افراد پرتلاش و صاحب‌نظر در حوزه‌ی پژوهش بودند و هر یک سابقه‌ی فعالیت‌های علمی مستقل داشتند. با تشکیل جلسات منظم و اتاق‌های فکر، به ایده‌ای جامع‌تر در حوزه تجهیزات هوشمند پزشکی دست یافتیم.
نتیجه‌ی این همکاری، ثبت سه اختراع در حوزه‌ی مهندسی پزشکی بود. یکی از مهم‌ترین آن‌ها «سیستم هوشمند کودک در بخش مراقبت‌های ویژه نوزادان (NICU)» بود.
ایده‌ی این سیستم از یک تجربه‌ی میدانی در بخش مراقبت‌های ویژه‌ی نوزادان شکل گرفت. یکی از اعضای تیم که سابقه‌ی حضور در فضای درمانی داشت، مشاهده کرده بود که در شرایط بحرانی، جابه‌جایی نوزاد یا تمرکز هم‌زمان بر مادر و نوزاد، فشار روانی زیادی بر تیم درمان وارد می‌کند. در برخی موارد، تمرکز کادر درمان ناگزیر از یک بیمار به بیمار دیگر منتقل می‌شد و مدیریت شرایط دشوار می‌گردید.
بر همین اساس، طراحی سیستمی را آغاز کردیم که بخشی از پایش علائم حیاتی نوزاد را به‌صورت هوشمند انجام دهد تا تمرکز پزشک و پرستار افزایش یابد.
این سیستم به‌صورت یک ماژول هوشمند کوچک در ساختار تخت نوزاد تعبیه می‌شود و قابلیت ثبت و پایش اطلاعاتی همچون: تاریخ و ساعت تولد، مشخصات مادر و نوزاد، وزن، قد و ضربان قلب، سایر علائم حیاتی اولیه را دارد. اطلاعات به‌صورت خودکار در سیستم ثبت می‌شود و در صورت خروج هر یک از شاخص‌ها از محدوده‌ی طبیعی، هشدار فوری صادر می‌گردد تا کادر درمان مداخله‌ی لازم را انجام دهند.
همچنین امکان چاپ اطلاعات اولیه‌ی نوزاد نیز فراهم شد که علاوه بر کارکرد پزشکی، به‌عنوان یادگاری ارزشمند برای والدین نیز قابل نگهداری است.
در یکی از جلسات، وقتی با دو همکار دیگرم نزد دکتر مالکی رفتیم، با لبخند گفتند: «خودت کم بودی، دو نفر دیگر هم اضافه کردی!» اما زمانی که جدیت، پیگیری و انسجام تیمی ما را دیدند، حمایت‌شان جدی‌تر شد.
ایشان بارها اشاره می‌کردند که جسارت و پشتکار ما برایشان قابل تحسین است؛ زیرا حتی برخی دانشجویان رسمی دانشگاه نیز آن میزان پیگیری را نداشتند. در نهایت، با همراهی و راهنمایی ایشان، پروژه‌ها به نتیجه رسید و ثبت اختراعات انجام شد.
این بخش از مسیر زندگی من، نمونه‌ای روشن از تأثیر سه عامل بود:
باور درونی، جسارت در اقدام، و کار تیمی هدفمند.

در مسیر ثبت و ساخت نمونه‌ی اولیه اختراعات با چه چالش‌هایی روبرو بودید؟
بخش ثبت اختراعات یک مرحله بود، اما ساخت نمونه اولیه چالش‌های جدی‌تری داشت. تهیه‌ی قطعات، برنامه‌نویسی و آزمون‌های مکرر، همگی نیازمند سرمایه بودند و ما دانشجو بودیم. از طرفی، باور شخصی‌ام این بود که تا زمانی که ایده به نتیجه نرسیده، ضرورتی ندارد خانواده را درگیر ریسک مالی کنم.
بر همین اساس، تصمیم گرفتم خودم مسئولیت تأمین هزینه‌ها را بر عهده بگیرم. در واحد پژوهشی دانشگاه مشغول به کار دانشجویی شدم و دستمزدی که دریافت می‌کردم را به‌طور کامل صرف پروژه‌ها می‌کردم. در آن مقطع، هزینه‌ی قطعات الکترونیکی ـ به‌ویژه قطعات وارداتی مانند میکروکنترلرها ـ برای ما بسیار سنگین بود. کوچک‌ترین خطای برنامه‌نویسی ممکن بود به سوختن یک پایه و از بین رفتن یک قطعه منجر شود.
در ابتدا عملاً تأمین مالی پروژه بر عهده‌ی من بود، اما به‌تدریج سایر اعضای تیم نیز همراه شدند و این مسئولیت به‌صورت مشترک ادامه یافت. این تجربه به ما آموخت که پژوهش، علاوه بر دانش، نیازمند تاب‌آوری مالی و صبوری است.
در ادامه‌ی مسیر، با یکی از مسئولان مرکز پژوهش دانشگاه آشنا شدم که بخش کارآفرینی تازه‌ای را راه‌اندازی کرده بودند. آشنایی با این بخش برایم بسیار جذاب بود؛ زیرا در آنجا ایده‌ها تنها در حد پژوهش باقی نمی‌ماندند، بلکه به محصول تبدیل می‌شدند و سپس وارد بازار می‌شدند.
برای من، این چرخه بسیار الهام‌بخش بود. احساس می‌کردم نوآوری می‌تواند علاوه بر حل مسئله، منجر به ایجاد فرصت‌های شغلی و گسترش یک جریان اقتصادی سالم شود. همین نگاه بعدها در انتخاب رشته‌ی کارشناسی ارشد کارآفرینی نیز نقش مؤثری داشت.
با وجود آنکه این بخش تازه تأسیس بود و هنوز ساختار منسجمی نداشت، داوطلب شدم در همان حوزه فعالیت کنم. تمایل داشتم در کنار اساتید و فعالان کارآفرینی حضور داشته باشم و از نزدیک فرآیند تبدیل ایده به کسب‌وکار را بیاموزم.

مصاحبه 2944حتماً شما در دوران کودکی الگویی الهام‌بخش داشتید؟
در دوران زندگی در ملایر، یکی از همسایگان ما پسری داشت که در المپیاد فیزیک کشور رتبه‌ی نخست کسب کرد و سپس بورسیه تحصیلی ایالات متحده شد. موفقیت او برای من بسیار الهام‌بخش بود.
در آن زمان، من دانش‌آموز مقطع ابتدایی بودم و هر زمان در درسی به پرسشی برمی‌خوردم، علاقه داشتم پاسخ را از او بپرسم. حتی زمانی که اطرافیان توصیه می‌کردند ضرورتی ندارد این‌قدر پیگیر باشم، همچنان برای پرسیدن سؤال‌هایم مراجعه می‌کردم.
زمانی که متوجه شدم او برای ادامه‌ی تحصیل به خارج از کشور رفته است، برخلاف تصور خانواده‌ام که گمان می‌کردند این موضوع مرا دلسرد می‌کند، انگیزه‌ام بیشتر شد. با خودم می‌گفتم اگر او توانسته به چنین موفقیتی برسد، من نیز می‌توانم مسیر موفقیت خودم را پیدا کنم.
علاوه بر جنبه‌ی علمی، تعهد مذهبی و نظم شخصی او نیز برایم الگو بود. برای مثال، همواره بر اقامه‌ی نماز اول وقت تأکید داشت و این موضوع برای منِ کودک، نشانه‌ای از انضباط و پایبندی بود. در ذهنم این‌گونه شکل گرفته بود که اگر فردی مجموعه‌ای از عادات درست را در زندگی خود پیاده کند، نتیجه‌ی آن موفقیت خواهد بود.
این بخش از زندگی‌ام نشان می‌دهد که الگوهای الهام‌بخش، حتی اگر به‌صورت غیرمستقیم در کنار ما باشند، می‌توانند جهت حرکت ما را تعیین کنند. ترکیب الگوبرداری آگاهانه، پشتکار شخصی و جسارت در اقدام، مسیر من را از یک دانش‌آموز شهرستانی به پژوهش‌گر و مخترع حوزه‌ی مهندسی پزشکی هدایت کرد.

آیا در مسیر اختراعات با لحظاتی روبرو شدید که ناامیدتان کند؟
بله، در مسیر اختراعات و پژوهش، لحظاتی بود که چالش‌های جدی ایجاد می‌شد، اما همواره تلاش کردم امیدم را از دست ندهم.
یک مثال روشن: روزی در خانه وسایلم را در اتاق خواب جمع کرده بودم و در حال اتصال کیت‌ها بودم. مادرم با نگرانی به‌خاطر دغدغه‌های روزمره گفت: «این کارها تو را به نان و زندگی نمی‌رساند، بهتر است جمع‌شان کنی.» من در آن لحظه بسیار ناراحت شدم و بغض کردم، اما به خدا گفتم: «خدایا، یک روز این تلاش‌ها جواب می‌دهد.»
بگذارید از تجربه‌ی سفر به رومانی و مدال طلا هم برایتان بگویم.
پس از آماده شدن برای حضور در یک مسابقه‌ی بین‌المللی اختراعات در رومانی، همه‌ی امور را خودم و با همراهی یکی از دوستان خوبم، انجام دادیم؛ از هماهنگی‌های سفارت تا تبدیل پول و خرید ارز. در فرودگاه، پدرم با نگاه حمایتی گفت: «برو، امیدت به خدا باشد.» این جمله اعتمادبه‌نفس مرا بیشتر کرد.
در رومانی، پس از هشت روز ارائه و بررسی اختراعات، روز دهم اعلام نتایج بود. استرس زیادی داشتم و حتی نتوانستم در سالن اعلام نتایج بمانم. دوستانم مرا به بیرون آوردند و با هیجان گفتند: «فاطمه، اسمت را صدا می‌زنند!» در همان لحظه متوجه شدم مدال طلا کسب کرده‌ام.
وقتی تلفن را برداشتم و با پدرم تماس گرفتم، خواهرم گفت: «بابا وضو گرفته، پشت‌بام رفته و سجده کرده و برای تو دعا می‌کند.» آن لحظه بغض و اشک‌های من از شوق و احترام به پدرم بود؛ نه صرفاً خوشحالی از مدال. برایم اهمیت داشت که پدرم به موفقیت من افتخار کند و او را خشنود کرده باشم.
پس از آن، با دوستم به کره‌ی جنوبی رفتیم و در یک فستیوال بین‌المللی ویژه زنان موفق به کسب مدال طلا و کاپ ویژه شدیم. هدف اصلی این جایزه، اهمیت و دقت در مراقبت از نوزادان تازه به دنیا آمده بود.
سپس در سوئیس شرکت کردیم که رقابت‌ها بسیار سخت و جدی بود، اما باز هم موفق به کسب مدال طلا شدیم.
اختراعاتی مانند «دستبند هوشمند هویت نوزاد» و «دستگاه فشارسنج گویا» نتیجه‌ی تلاش شبانه‌روزی و ایمان به مسیرمان بود و این موفقیت‌ها انگیزه و تجربه‌ی بزرگی برای ادامه‌ی مسیر پژوهشی و اختراعات فراهم کرد.

چرا مسیر شغلی شما با حسابداری شروع شد. تجربه‌تان در این حوزه چگونه بود؟
پس از اتمام مقطع کارشناسی در رشته‌ی حسابداری، بر خلاف علاقه ذاتی‌ام به پژوهش و اختراعات، مسیر شغلی خود را بر اساس مدرک تحصیلی انتخاب کردم. ابتدا کارشناس حسابداری شدم، سپس به مدیر حسابداری و بعد مدیر مالی ارتقا پیدا کردم.
در ظاهر، زندگی حرفه‌ای من پر از امکانات و رفاه بود: حقوق مناسب، سفرهای داخلی و خارجی، لباس‌های برند و زندگی مستقل و شیک. با این حال، حس رضایت و انگیزه‌ی واقعی نداشتم و همواره می‌پرسیدم: «چرا حالم خوب نیست؟»
یک مثال ملموس: در هیئت علمی شرکت، پیشنهاد بهبود فرآیندهای مالی ارائه دادم، اما پاسخ شنیدم: «اینجا جای ایده‌پردازی نیست، فقط باید اجرا کنی.» این تجربه تلنگری بود که متوجه شدم محیط کارمندمحور و محدود، برای خلاقیت و نوآوری مناسب نیست و باعث شد انگیزه‌ی من کاهش یابد.
یک روز، از طرف دوستی دعوت شدم که در شبکه‌ی افق یک مصاحبه انجام دهم؛ فرصتی ۴۵ دقیقه زودتر از خروج از شرکت بود. وقتی درخواست مرخصی را به مدیرعامل ارائه دادم، با پاسخ محدود مواجه شدم. این تجربه باعث شد متوجه شوم اختیار زمان و تصمیم‌گیری خودم چقدر برایم اهمیت دارد.
تصمیم گرفتم استعفا دهم و پس از این اقدام، حس آزادی و انرژی تازه‌ای پیدا کردم؛ انگار از قفس بیرون آمده بودم. در این لحظه بود که به خودم قول دادم مسیر خودم را بر اساس علاقه و توانمندی‌های ذاتی‌ام بسازم، نه صرفاً مدرک یا جایگاه رسمی. پس از استعفا، تمرکز خود را روی توانمندی‌ها و علاقه‌هایم گذاشتم: مطالعه کتاب‌های تخصصی در حوزه‌ی کسب‌وکار و مهارت‌های فردی، از جمله آثار کلیفتون و جان‌هالند. با جمع‌بندی تجربیات و دانش خود، یک مدل شخصی برای توسعه توانمندی‌ها طراحی کردم و شروع به اجرای آن در محیط عملیاتی کردم. نخستین گام عملی، فعالیت در سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران بود، جایی که توانستم ایده‌ها و مهارت‌های خود را در عمل تجربه و توسعه دهم و کلاس آموزشی راه‌اندازی کنم.

 راه‌اندازی کلاس‌ها و مؤسسه آموزشی به چه صورت بود؟
من شروع کردم به طراحی بازی‌هایی که به کودکان کمک می‌کند علایق و توانمندی‌هایشان را بشناسند. وقتی این ایده را مطرح کردم، یکی از مسئولین پرسید: «منبعت چیست؟»
و من توضیح دادم که خودم این مسیر را تجربه کرده‌ام و توانسته‌ام پیشرفت کنم. او گفت: «اگر تو بتوانی همین روش را به بچه‌ها آموزش بدهی، عالی است.»
به این ترتیب، کلاس‌هایم را در فرهنگسراها، خانه‌های فرهنگ و مهدکودک‌های زیر نظر خانه فرهنگ برگزار کردم و به‌عنوان مربی در سامانه‌ی فرهنگی هنری شهرداری تهران ثبت شدم. تمام کلاس‌ها مستندسازی شد و گواهی‌ها و تأییدیه‌هایم موجود است. پس از مدتی، متوجه شدم که والدین به فعالیت‌ها علاقه‌مند هستند و به کلاس‌ها گوش می‌دهند. بنابراین بخشی از زمان کلاس‌ها را به مادران اختصاص دادم تا مهارت‌های بازی و تربیت کودک را یاد بگیرند و در خانه تمرین کنند. این تجربه باعث شد بسیاری از مادران، حتی آن‌هایی که به‌دلیل فشار زندگی حوصله نداشتند، بازخورد مثبت بدهند و علاقه‌مند شوند. به مرور، این کلاس‌ها توسعه یافت و وارد مدارس و مراکز آموزشی شد. در نهایت، یکی از مادران پیشنهاد داد که یک مؤسسه مستقل تأسیس کنم تا بتوانند با فرزندان‌شان ساعت‌های بیشتری را سپری کنند. من با مدیران فرهنگسراها صحبت کردم و با توافق درصدی، دفاتر مختلفی در فرهنگسراها گرفتم. با تلاش و عنایت خداوند، مجموعه‌ای به نام سیمرغ رشد کرد و ۵۰۰ نفر زیرمجموعه داشت که کلاس‌های مادر و کودک برگزار می‌کردند. پس از آن، برنامه‌ای برای نوجوانان طراحی کردم به نام «رویانو»، تا آن‌ها را با فضای کسب‌وکار آشنا کنم. به هر نوجوان مبلغی داده می‌شد و مأموریت داشت تا آن را در طول تابستان حداقل دو برابر کند. نتایج شگفت‌انگیز بود: یک پسر ۱۲ ساله شربت آبلیمو درست کرده و با فروش آن ۲۰۰ هزار تومنش را به ۱ میلیون و ۷۰۰ هزار تومن رسانده بود. دیگری از آویز سوئیچ استفاده کرد و توانست اعتمادبه‌نفس خود را در فروش تقویت کند.
برای تکمیل تجربه، یک اختتامیه و نمایشگاه کوچک مانند عصر جدید برگزار کردم. نوجوانان کارهای خود را روی سن ارائه دادند و والدین با هیجان نظاره‌گر بودند. بسیاری از کودکانی که در حضور ۲۵۰ نفر خجالت می‌کشیدند، توانستند با اعتمادبه‌نفس کامل اجرا کنند.

مصاحبه 2944در این حرفه‌ی فرهنگی ماندگار شدید؟
در اوج و بحبوحه‌ی کارها جمعه صبحی تلفن زنگ خورد و گفتند پدر حالش بد شده. من و خواهرم سراسیمه خودمان را به بیمارستان رساندیم و متأسفانه دیدیم که پدر دچار سکته‌ی خفیف مغزی شده است.
پدر دو روز بدون اطلاع خواهرم، قرص‌های قلبش را مصرف نکرده و خون لخته شده بود؛ همین باعث سکته شد.
صحنه‌ی بیمارستان بسیار سخت بود. پدر تلاش کرد از روی تخت بلند شود، اما افتاد و ما فقط به هم نگاه می‌کردیم. هیچ حرفی نمی‌توانستیم بزنیم، فقط کمکش کردیم و او را دوباره روی تخت گذاشتیم. احساس شکست داشتیم.
خواهرم که پرستار و ماساژ درمان بود، تمام زندگی و کارش را کنار پدر گذاشت. او تمرینات ماساژ و توان‌بخشی ساده را شروع کرد، حتی بدون تجهیزات فیزیوتراپی رسمی.
مدت دو تا سه ماه طول کشید. من مرتب با کلاس‌ها و پروژه‌ها تماس می‌گرفتم و به خواهرم می‌گفتم که نمی‌توانم حضور داشته باشم، اما او پابه‌پای پدر بود.
پدر پس از شوک و درمان، تازه شروع به توان‌بخشی و کار فیزیکی سبک کرد، اما شرایطش سخت بود و من احساس کردم باید کمک کنم و ادامه مسیر را با غیرت پیش ببرم.
این تجربه‌ی سخت، هم صبر و شکیبایی و هم قدرت تصمیم‌گیری و مسئولیت‌پذیری را به من آموخت.
من بدون اینکه گواهینامه داشته باشم، شروع کردم به راه‌اندازی سوله و جابجایی آن. واقعاً هیچ تجربه‌ای نداشتم، حتی نمی‌دانستم تیرک چیست و چگونه باید آن را نصب کنم. اول همه کارهای مجموعه‌ی سیمرغ را به یکی از همکاران سپردم و گفتم: «تا جایی که می‌توانی کلاس‌ها را پیش ببر و اختتامیه را برگزار کن، بعد از آن من خودم تصمیم می‌گیرم چه کاری انجام دهم».
داشتن تیم و تیم‌سازی یکی از چالش‌هایم بود. حتی با وجود ۱۵ استاد، تیم اداری و مجموعه‌ای که برای برگزاری کلاس‌ها داشتم، متوجه شدم اگر خودم نباشم و مستقیم هدایت نکنم، کار از بین می‌رود.
در همان زمان، متوجه شدم که بدهی خانواده زیاد شده. مجموع بدهی‌ها به حدود ۷۰۰ میلیون تومان می‌رسید. پدر در بیمارستان بود، خواهرم بالای سرش، و من باید هم‌زمان کارهای سوله و کلاس‌ها را مدیریت می‌کردم.
همسایه‌ها کمک کردند و می‌گفتند: «نگران نباش، ما پشتت هستیم، تو فقط لیست و اسامی بدهکاران را جمع کن». هر غروب با پدر حساب و کتاب می‌کردم، تلاش می‌کردم تا کسب و کار دوباره راه بیفتد. هیچ تجربه‌ای نداشتم و همه چیز را با پرس‌وجو از همسایه‌ها و آزمون و خطا یاد می‌گرفتم.
بازار آهن واقعاً محیطی مردانه و پرهیاهو بود. شهریور ۱۴۰۲ شروع کردم، هیچ‌کس باور نمی‌کرد که یک دختر خانم بتواند در میان مردان آهن‌فروش فعالیت کند.
برای محافظت از دست‌هایم، دستکش‌های ظرفشویی می‌پوشیدم و با فرز و صدای آهن کار می‌کردم. اولش خیلی سخت بود، اما شجاعت و تمرکز مرا پیش می‌برد و به‌تدریج توانستم کار را پیش ببرم.
هم‌زمان با شروع کار، تصمیم گرفتم گواهینامه بگیرم.
بیست و نهم قبول شدم و قبل از اینکه گواهینامه به دستم برسد، کارم را شروع کردم. خدا را شکر، بابا از بیمارستان مرخص شد و حالش خوب شد. هفته‌ی اول مهر، او را بردیم امام رضا، بعد از بازگشت فشار کاری زیاد شد، اما خوشبختانه پدر حالا سرپاست و می‌تواند کارهای خودش را انجام دهد، اگرچه دیگر حوصله‌ی فعالیت اقتصادی سنگین را ندارد و بیشتر نظارت می‌کند.
 پس روزهای سخت و مسئولیت سنگین بر عهده گرفتید.
اوایل خیلی نگران بودم و خانواده هم کمی تعصب داشتند که چرا یک دختر باید وسط این کارها بیاید، وسط مسئولیت‌های اقتصادی و فیزیکی. پول برق، آب، گاز، خریدها، مهمان‌ها… همه‌ی این‌ها روی دوشم بود. اولین بار که برای خانه گوشت خریدم، واقعاً هیچ تجربه‌ای نداشتم. همیشه فکر می‌کردم مامان و بابا هستند، برادرم هست، پس من کاری ندارم. اما خدا و شرایط نگذاشتند که ساده بگذرد.
اوایل هر روز صبح زود می‌رفتم به آقا سیدالکریم، و با دلشوره می‌گفتم: «من هیچی بلد نیستم، فقط این دوتا دل‌بسته به من هستند، کاری نکن که شرمنده‌شان شوم». حس می‌کردم این آدم‌ها، با زحمت و ایمان خودشان، من را تا این سن رساندند و حالا نوبت من است که مسئولیت‌ها را درست انجام دهم.
یاد گرفتم که چطور باید بابا را مدیریت کنم، کجا باید بهش بگویم «نه»، و مامان را چگونه راهنمایی کنم تا صبر و حوصله داشته باشد. این دو سال و نیم، دو سال و نیم سنگین، مرا به بلوغ و مسئولیت واقعی رساند.
در این مسیر فهمیدم که اتصال به ایمان و ائمه، واقعاً راهنمای عمل است. کرامت امام حسن‌علیه‌السلام را درک کردم. وقتی به «خانم ام‌البنین» متوسل می‌شدم، حس کردم که زندگی و مسیرم با مراقبت و دعاهای آنان هدایت می‌شود.
مثلاً وقتی موجودی آهن یا پول کم بود و مشتری‌ها سفارش‌های سنگین می‌دادند، مجبور بودم زرنگ باشم و منابع محدود را مدیریت کنم. گاهی به دلم می‌افتاد و با خدا حرف می‌زدم: «خانم ام البنین، آبرویم را حفظ کن، نمی‌توانم به پدر بگویم ندارم».

مصاحبه 2944چطور به ایران بانو معرفی شدید؟
این دیگر هدیه‌ی اصلی بود که از عنایت خانم حضرت زهراسلام‌الله‌علیها گرفتم. فشار کار خیلی زیاد شده بود. اینجا بود که نشستم با خودم گفتم: «خدایا، من حتماً یک اشتباهی کردم. درست است، گفتم هیچی نمی‌خواهم… اما تو فقط یک نشانه بفرست که من را دوست داری. فقط یک نشانه که بدانم حواست به من است.» همان روز، دقیقاً همان روز، بابا یک هزینه انجام داد و همان مبلغی هم که در حساب داشتیم، رفت. دیگر واقعاً زدم به سیم آخر. بهانه‌ای آوردم و گفتم: «بابا، من می‌روم اداره‌ی دارایی.»گفت: «باشه باباجان، برو.» اما مستقیم رفتم حرم حضرت عبدالعظیم. دیگر اشکم بند نمی‌آمد. گفتم: «من همینم که می‌بینی. واقعاً کم آوردم. هیچی ندارم. حتی نمی‌دانم چه باید از شما بخواهم؟ شاید ظرفش را ندارم. شرمندگی مامان و بابا را چکار کنم؟ من نمی‌دانم چی بگویم. فقط یک کاری بکنید.» با بغض گفتم: «به خانم ام‌البنین گفتم، جوابی نگرفتم. به خانم رقیه گفتم، خبری نشد. امام حسن هم خبری ندادند. یا سیدالکریم، شما یه کاری بکن.»
همین که از حرم آمدم بیرون، انگار یکی آرام در دلم گفت: «صبور باش… خبری در راه است.» آمدم سوله. بابا گفت: «دارایی شلوغ بود؟» گفتم: «آره بابا، خیلی شلوغ بود.»
رفتم داخل دفتر. گریه کرده بودم. صورتم مشخص بود، ولی نمی‌خواستم کسی بفهمد. همان لحظه تلفنم زنگ خورد. یک خانم خیلی مؤدب، با لحن آرام گفت: «خانم رضایی جان، ما خیلی گشتیم شما رو پیدا کردیم…»
گفتم: «بفرمایید؟»
گفت: «ما هر سال برنامه‌ای داریم به نام ایران بانو. می‌خواهیم ده ایران‌بانوی برتر را انتخاب کنیم. لطفاً اطلاعات‌تان را در اختیار ما قرار بدید.»
من اصلاً در حال‌وهوای این حرف‌ها نبودم. خیلی ساده شروع کردم توضیح دادن:
«من ملایر به دنیا اومدم…»
و مسیر زندگی‌ام را کوتاه برایشان گفتم.
تماس قطع شد. اصلاً نمی‌دانستم موضوع جدی است یا نه. روز تمام شد.
فردایش تماس گرفتند و گفتند: «شما چهارشنبه تشریف بیارید سالن شهید شیرودی».
من هنوز در فشار مالی و ذهنی بودم. حتی از نظر ظاهری هم حال خوشی نداشتم. یادم هست عبا و روسری آبی‌ای داشتم که گل‌های صورتی داشت و همیشه حالم را خوب می‌کرد. انداختم روی صندلی پشت ماشین. با خودم گفتم: «معلوم نیست که بروم.»
ساعت ده و نیم صبح بود. گفتم: «نمی‌روم. سوله مهم‌تر است. بابا تنهاست.»
دوباره همان خانم زنگ زد: «خانم رضایی، قدم رو چشم ما می‌گذارید؟»
انقدر محترمانه گفت که خجالت کشیدم نه بگویم. گفت اگر بخواهید برایتان ماشین هماهنگ می‌کنیم. گفتم: «نه عزیزم، خودم ماشین دارم، می‌‌آیم.»
لباس‌هایم را پوشیدم. بابا پرسید: «کجا می‌روی؟»
گفتم: «بابا یک جایی دعوتم کردند.»
راستش دیگر رویم نمی‌شد نروم. حس می‌کردم اگر نروم بی‌احترامی است.
رفتم… و وقتی وارد فضا شدم، دیدم چه حال و هوای خوبی دارد…
وارد ورزشگاه شیرودی شدم. یکی برگشت و گفت: «خانم رضایی آمد.»
گفتم: «خدایا من کجا و این‌جا کجا…»
یکی دیگر برگشت و گفت: «بیایید، خانم رضایی را همراهی کنید.»
من اصلاً این افراد را نمی‌شناختم.
رفتیم و نشستیم. آن‌ها اصلاً به من چیزی نگفتند. فقط بچه‌هایی مثل ‌هانیه گفتند: «شما این ردیف پایین بنشینید.»
به اطراف نگاه کردم، وقتی خانواده‌ی شهدا را دیدم، حالم بهتر شد.
یک مادربزرگ سادات، خانم ارمکیا، هم آمده بود. ایشان را زیاد دیده بودم و خیلی خوشحال شدم. حالم خوب شد، اما ته دلم هنوز منتظر نشانه بودم.
به خودم گفتم: «خب، حالا چرا آمدم اینجا؟»
بعد گفتم: «جشن خانم حضرت زهراست، دیگر.»
تا رسید به اعلام ۹ نفر، تازه فهمیدم چرا این‌قدر حساسیت هست. دیدم خانم‌هایی که مجرد هستند، بعضی‌ها دو یا سه بچه دارند، حتی خانمی که نوزادش را آورده بود، من واقعاً به وجد آمدم. رزومه‌ی این‌ها را نگاه می‌کردم و خوشحال می‌شدم.
یک‌دفعه دیدم دوربینی جلوی من ایستاد.
دوربین رفت آن‌ورتر. شک کردم، چرا دوربین‌ها سمت من می‌آیند؟
یک لحظه به ذهنم جرقه زد که آقای مجری گفت:
«بانویی از شهرستان ملایر.»
همان‌جا به من گفتند: «وقتی تولد مادر است، ادب می‌کنیم، هدیه را می‌دهیم به مادر. مادر به شما بدهد».
دیگر روی زمین نبودم.
انقدر خوشحال بودم. 
وقتی مرا صدا کردند که بیایم، هنوز کیفم روی شانه‌ام بود. چون داشتم با خودم نجوا می‌کردم: «یا خانم ام‌البنین، تو من را می‌بینی؟ خدا را شکر… یا امام حسن، تو من را دیدی… دستت درد نکند.»
از پله‌ها بالا می‌رفتم، مردم دست می‌زدند، سوت می‌زدند. من اصلاً روی زمین نبودم. بالای زمین بودم. داشتم با خانم‌ها صحبت می‌کردم و فقط می‌گفتم:
خدایا شکرت که نشانه را بعد از دو هفته به من دادی. که فهمیدم تو من را دیدی.
خیلی خوشحال بودم. الان وقتی عکس‌ها را نگاه می‌کنم، به خودم می‌گویم: تو اصلاً در آن مراسم نیستی، من انگاری یک جای دیگر بودم.
بعداً با خمساسادات اسبقیان آشنا شدم، استوری‌شان را گذاشتم، و چقدر به ایشان افتخار کردم.
از سِن که آمدم پایین، مصاحبه گرفتند، عکس گرفتند. نمی‌توانم احساسم را توصیف کنم.
مامان و بابا  فیلم‌های جشن ایران بانو را در گوشی همراه خود ریختند، بابا مدام در سوله نگاه می‌کند و کیف می‌کند.

سوله و کسب‌وکار آهنی چطور شد؟
سوله خیلی با روحیه‌ی من متفاوت بود، ولی این را می‌خواهم بگویم… من به‌عنوان آهن به آن نگاه نمی‌کنم. برای من سوله، یک کسب‌وکار است. کارآفرینی همیشه برای من جذاب بود.
حالا حتی کنار آهن. اکنون پرچم و پایه‌های پرچم تولید می‌کنیم، و باز هم تخصص من نیست. ولی آن‌جا شخصیت‌های مختلف را مدیریت می‌کنم، استراتژی می‌چینم و شاکرم که خدا یک سفره‌ی پربرکتی پهن کرده است.
 در این مسیر به فکر مهاجرت افتادید؟
در مسیر زندگی و کسب‌وکار، هیچ‌وقت به فکر مهاجرت نیفتادم. خدا مسیر زندگی من را طوری چید که الان خانواده‌ام همیشه در جریان کارهایم هستند؛ خواهرم، مادر و پدرم کنارم هستند.
اعتقاد دارم و همیشه به خواهرزاده‌ام هم گفته‌ام که هر کاری می‌خواهی انجام بده، اول در کشور خودت تلاش کن. اگر می‌خواهی خارج درس بدهی یا کارآفرینی آموزش بدهی، ابتدا صنعت کشور خودت را بساز، دو خط تولید ایجاد کن، برای چهار نفر نان بساز، سپس برو و درس بخوان و بعد برگرد؛ باید همیشه ایران را حفظ کنیم.

لطفاًخودتان را با یک واژه توصیف کنید؟
اگر بخواهم خودم را با یک واژه توصیف کنم، می‌گویم «امانت‌دار خدا».
من همیشه با خودم این حس را مرور می‌کنم و به خدا می‌گویم: «ببخشید اگر فاطمه‌ات را بد نگه داشتم، تو فاطمه را پاک به من دادی.»
مثلاً دو هفته پیش، سر یک اتفاق دندانم خراب شد و گفتند دیگر قابل نگهداری نیست و باید کشیده شود. در آن لحظه خیلی از خدا خجالت کشیدم و گفتم: «تو دندان سالم به من دادی، من نگه نداشتم.»
برای من این حس یعنی امانت‌داری خدا؛ یعنی در ادب، در زندگی، در اقتصاد، در مال پدری که در دستم است و در محبتی که به آدم‌ها می‌کنم، همیشه مراقب باشم.

مصاحبه 2944پیام فاطمه رضایی به دختران و زنان جوان چه است؟
با تمام وجود به زن بودن خودتان افتخار کنید. آفرین به زن بودن‌تان! خداوند به جنس زن نگاه ویژه‌ای داشته است؛ اگر این نگاه ویژه نبود، مادر نمی‌توانست محبت خود را نسبت به فرزندش به شکل کامل تجربه کند. هنوز من تمام آن عمق حب خدا نسبت به خودم را درک نکرده‌ام، ولی محبت مادر نسبت به فرزندش را می‌فهمم. خداوند عزت و کرامت خاصی به زن داده است؛ او را معصوم، محبوب و محترم آفریده است، و به واسطه این جایگاه، زن توانمند و ارزشمند است.
این باورهای مذهبی و قدرت زن از خانواده نشأت می‌گیرد. خانواده‌ی من مذهبی بود، ولی انتخاب مسیر و استقلال را به ما سپرده بودند. پدرم تحصیلات دانشگاهی ندارد، ولی ما را مستقل بار آورده و اجازه داده بود که خودمان تصمیم بگیریم. هر چیزی که امروز دارم «چادر، نماز، دعای سحر» همه را لمس کرده‌ام، عزت و عنایتش را درک کرده‌ام.
همیشه به نوجوانانی که با آن‌ها گفتگو می‌کنم می‌گویم بسیاری از دستاوردهای امروز من، آرزوهای دوران کودکی‌ام بوده است. اگر در کودکی یا نوجوانی رؤیایی در ذهن دارید، حتی اگر هنوز ابزار و مهارت تحقق آن را نمی‌شناسید، آن رؤیا را جدی بگیرید. مسیر به‌تدریج روشن می‌شود، به شرط آن‌که اشتیاق درونی خود را حفظ کنید. اگر من خطایی کردم، یا رفتار ناآگاهانه‌ای انجام دادم، شما اتصال خود را با اهل بیت قطع نکنید. بروید و از حضرت زهرا یا خانم ام‌البنین کمک بگیرید، از آن‌ها نشانه و راهنمایی بخواهید. ریشه‌ی ما خداست، فطرت ما خداست. اگر این اتصال قطع شود، هیچ چیزی برای زندگی باقی نمی‌ماند. ماه‌های مبارک، شب‌های قدر، دعای عرفه و حضور در مسیر اهل بیت، ستون زندگی ما هستند.
گاهی که در لحظه‌ای احساس می‌کنم خدا در دلم نشسته است، حتی اگر یک صدم ثانیه باشد، کافی است؛ این همان چیزی است که زندگی را معنا می‌دهد. این دو سال و نیم اخیر به من نشان داده است که اگر بتوانم به خدا و اهل بیت متصل باشم، حتی در سخت‌ترین شرایط مثل بیماری پدر، می‌توانم راه درست را ادامه دهم و خدمت کنم بدون اینکه شرمنده شوم.
از خدا عاجزانه می‌خواهم که در مسیر زندگی، صبور باشم، ظرفیتم بزرگ باشد و عنایتش را از من برندارد. الهی آمین.

سال شصت و یکم ـ شماره 2944

گزارش خطا