قمر بلند شد، دستانش را زیر پاها و سر ادریس برد، از جا بلندش کرد، در بغلش گرفت، روی تشکچه خواباند، شال نخی را از ابوهادی گرفت، صورت و دور دهان ادریس را تمیز کرد، پتو رویش کشید، پیشانیاش را بوسید و قربانصدقهاش رفت.
مریم ابراهیمی شهرآباد
سوزان کنار عقیله نشست. دستهایش میلرزید. قطرات اشک، صورت عقیله را پوشاند. موهای عقیله از سختی و چرک درهم گره خورده بود. سوزان نگاهی به موهای کمپشت عقیله انداخت، همان موهایی که روزی با دستهای او شانه میشدند، حالا آنها بین تیغههای قیچی خرد میشدند و روی زمین میریختند. سوزان تیغ زنگزده و کُندی را از لای پارچه بیرون آورد. عقیله دیگر گریه نکرد، گویی به درد خو گرفته بود. سوزان تیغ را روی پوست سر عقیله کشید. خراشیدن تیغ بر پوست و مو، تنها صدای موجود در اتاق شد. هر تار مویی که میافتاد انگار بار سنگینی از غم و درماندگی را به قلب سوزان فرو میریخت. موهای عقیله که بیش از این بور و بلند بود، داشت به یک پوشش بسیار کوتاه، زبر و تیغ تیغی در میآمد، شبیه به کرکهای نوکتیز یک میوهی ناآشنا. سوزان تیغ میزد و اشک میریخت اما لب نمیزد. او به این کار ادامه داد. هر بار که تیغ را بالا میآورد، نگاهی به صورت عقیله میانداخت و دوباره کار را آغاز میکرد. عقیله با صدایی لرزان پرسید: «ماما الان موهامو بزنی زود در میاد؟» سوزان نفسش را در سینه حبس کرد. او تیغ را به زمین نینداخت، فقط مکث کرد. نگاهش خیره به پوست سر عقیله ماند. میخواست دروغی بگوید که به عقیله امید بدهد، اما حقیقت بویِ نا و کمبود آب و چهرهی جنگ، دهانش را مٌهر و موم کرد. بهآرامی سر عقیله را با دست نوازش کرد. آن لمس، سرد و پُر از عذرخواهی بود و صدایش شکسته بود.
ـ آره عزیزم زودتر درمیاد.
سپس دوباره کارش را شروع کرد. تیغ دوباره بر پوست سر عقیله کشیده شد. اینبار، حرکت دست سوزان سریعتر بود، انگار میخواست هرچه زودتر درد اجبار این صحنه را تمام کند. با هرکشش لرزشی ناخواسته در بازوی سوزان میافتاد و گونههایش از شدت فشار درونی، منقبض میشد.
ادریس بهتزده کنار ابوهادی روی موزاییکهای سرد نشسته بود و حرکات دست سوزان را دنبال میکرد. سوزان نفس کوتاه و پرصدایی کشید. در یکی از کششها تیغ به یک برآمدگی کوچک برخورد و گیر کرد، سوزان سعی کرد تیغ را آزاد کند، اما نیروی ناگهانی او باعث شد تیغ کمی عمیقتر فرو رود. خون خشک شده را کَند، خون تازه روی پوست دوید. چهره عقیله درهم شد از درد ناله کرد و چشمانش را محکم بست. سوزان فوراً تیغ را عقب کشید. یک رگهی باریک خون، از میان پوست تراشیده، روی شقیقهی عقیله جاری و قطرهای شد که بر گونهاش سرازیر گشت. سوزان بدون اینکه عقیله متوجه خون شود، به قمر اشاره کرد تا برایش دستمالی بیاورد. قمر از جایش بلند شد. سوزان حواسش به ادریس بود، دید که ادریس یک لحظه نگاهش را از روی صورت عقیله برنمیدارد.
سوزان احساس کرد با هر قطره اشکی که عقیله میریزد انگار کسی به قفسهی سینهی ادریس چنگ میاندازد. ادریس همینکه باریکهی خون را روی شقیقه و گونهی عقیله دید، چشمانش سیاهی رفت، سوزان حس کرد قلب ادریس از جا کنده و همهی رگهای بدنش از هم پاره شد. گویی خانه دور سر ادریس چرخید. حنجرهاش فشرده شد، نفسهایش به خسخس افتاد، نه نفس که جانش داشت از گلویش بالا میآمد، دهانش باز ماند و بدنش در یک انقباض شدید فرو رفت. سوزان تا خواست از جا بلند شود، ادریس با دهانی پُر از کف، با صورت، روی موزاییکهای سرد افتاد.
ابوهادی داد زد: «یاالله» پیرمرد مانده بود چه کند، دو دستی بر سر کوفت. سوزان بدو بهطرف ادریس آمد، یک لحظه دست و پایش را گم کرد، کف دستش را بین دندانهای ادریس گذاشت. دندانهای ادریس مثل دو میلهی آهنین روی کف دست سوزان قفل شدند. تیزی دندانها انگار داشت در قلب سوزان فرو میرفت. درد عمیق تمام مچ دستش را فرا گرفت. چشمانش را بست، لبهایش را بهم فشرد، زیر لب یا سیدهی زینب گفت. با درد و عشق میلرزید. عقیله با قدمهایی لرزان بالای سر برادر آمد. گریه میکرد و ماما ماما میگفت. سوزان زیر لب گفت: «جانم آروم باش من اینجام.»
قمر سراسیمه وارد اتاق شد. ادریس را دید که بیرمق به پهلو روی موزاییک دراز کشیده، سوزان با یک دست، کف دست دیگر را گرفته بود و جای دندانهای ادریس را محکم فشار میداد. ابوهادی هم به دیوار تکیه داده، پاهای استخوانیاش را روی موزاییک دراز کرده، خیره به صورت ادریس نگاه میکرد.
قمر با دیدن این صحنه فهمید که باز ادریس تشنج کرده. کنار سوزان نشست، با یک دست سوزان و با دست دیگر عقیله را در بغل گرفت. اشک در چشمانش دوید. دست سوزان را گرفت، انگشتش را روی ردّ دندانهای ادریس کشید که آن قسمت از پوست سوزان را سیاه و خونمرده کرده بود.
ابوهادی شال را از دست قمر گرفت، رو به عقیله گفت: «دخترم بیا اینجا صورتت رو تمیز کنم.» عقیله مثل گنجشکی خودش را در بغل ابوهادی جا کرد. قمر از سوزان پرسید: «باز چی شد که تشنج کرد؟» سوزان نگاهی به صورت عقیله انداخت.
ـ خون روی پیشونی خواهرش رو که دید حالش بد شد.
قمر بلند شد، دستانش را زیر پاها و سر ادریس برد، از جا بلندش کرد، در بغلش گرفت، روی تشکچه خواباند، شال نخی را از ابوهادی گرفت، صورت و دور دهان ادریس را تمیز کرد، پتو رویش کشید، پیشانیاش را بوسید و قربانصدقهاش رفت.
ـ بخواب عزیزکم بخواب بهتر بشی.
ادریس چشمهایش را بست، پلکهایش یواشیواش سنگین شدند، سوزان به صورت ادریس خیره شده بود و موهایش را نوازش میکرد، احساس کرد حسی تنبل و خوب توی بدن ادریس پیچید و او را به خوابی عمیق فرو برد.
سوزان آرام و بیصدا به قمر اشاره کرد عقیله را بیرون ببرد. خودش هم جارو و خاکانداز را آورد، موهای ریخته شده روی موزاییک را جارو کرد. خواست به حیاط برود که دید ابوهادی هنوز به دیوار تکیه داده، زیر لب با خودش چیزهایی میگوید و اشک میریزد. بغض به گلوی سوزان چنگ انداخت، فهمید که پیرمرد دلتنگ پسرش شده، بدون اینکه با او حرفی بزند، از اتاق بیرون آمد.
هوای حیاط تازه بود، بوی خاک نمگرفته به عمق جان سوزان نشست. قطرات باران روی سر و صورتش ریخت. موهای توی خاکانداز را ریخت تویِ پیت حلبی کنار دیوار آشپزخانه.
به اتاقی رفت که قمر آنجا بود. عقیله را دید که با سری بیمو جلوی قمر نشسته هنوز اشک میریخت، سوزان به صورت عقیله نگاه کرد و فکر کرد اگر خودش هم موهایش را تیغ کند، عقیله کمتر غصه میخورد. شال مشکی عربیاش را از دور سرش باز کرد، با ته لبخندی که تویِ صورتش بود، جلوی قمر نشست، رو به عقیله گفت: «حالا نوبت منه که خاله موهامو تیغ کنه.» چنگ انداخت تویِ سرش و خرتخرت خاراند، یکوری شد تا صورت خواهرش را ببیند، تعجب را در چشمان قمر دید، پلکهایش را جوری روی هم گذاشت که قمر بدون هیچ حرفی قیچی را برداشت، یک دسته از موهای خاک گرفته سوزان را جدا کرد و بین دو تیغهی قیچی گذاشت. تودهای از مو بر زمین ریخت.
عقیله با چشمانی نمناک سوزان را نگاه میکرد. تیغ روی سر سوزان لغزید. چشمانش را بست. صدای خفیف ساییده شدن مو در فضا پیچید. با هر ریختن مو، لبخند روی صورت رنگپریدهی عقیله پررنگتر میشد. نگاهش بین رد تیغ و صورت سوزان بود.
انگار که تمام خون تنِ سوزان، به کاسهی سرش هجوم آورد، فشار دستهی تیغ روی سر سوزان بیشتر شد، سوزان حس کرد که تیغ کُند شده و به سختی موهایش را از ریشه قطع میکند. قمر خندید.
ـ خواهر با این تیغ سرت پر از تپه چاله میشه.
سوزان چشمکی به عقیله زد، لبهایش را جمع کرد و جلو داد، مثل کسی که بخواهد تصویر خودش را در آینه ببوسد، از دور عقیله را بوسید. عقیله پرسید: «ماما! موهای سر داداش ادریس رو هم تیغ میکنی؟» سوزان با چشمانی گردشده و لبخندی روی لب، چندبار سرش را پشت سرهم تکان داد که یعنی حتماً. عقیله با دیدن موهای ریخته شده سوزان برای اولین بار آرام گرفت.
تیغ کردن سر سوزان که تمام شد، قمر پای خواب رفتهاش را دراز کرد، بعد از چندبار ماساژ دادن کف پایش، به زحمت بلند شد.
ـ برم آب گرم بیارم سر عقیله جانم رو بشوییم.
سوزان سر بیمویش را جلوی عقیله خم کرد با خنده گفت: «خوشگل شدم نه؟» عقیله دستان کوچکش را روی تیغتیغهای سر سوزان کشید.
ـ شدیم مثل هم.
سوزان شال مشکیاش را دور سرش پیچید سعی کرد لبخند بزند.
ـ انشاءالله وقتی موهامون در میاد جنگ هم تموم شده.
برق شادی در چشمان عقیله دوید. قمر زیر لب آمین گفت، از اتاق بیرون رفت، بعد از چند لحظه با یک قابلمه آب برگشت.
فضای اتاق سرد و نمور بود. صدای ناله باد از شکاف اطراف گونی جلوی پنجره به داخل میخزید و سرمای استخوانسوز شهری محاصره شده را به همراه میآورد. سوزان سر عقیله را توی تشت خم کرد، قمر در قابلمه را برداشت، بخار آب در فضا پیچید. کاسه را توی آن فرو برد، پر از آب کرد روی سر عقیله ریخت. سوزان صابون سفید نازک شده را روی سر عقیله کشید، صابون از وسط دو تکه شد. بوی ملایمی از پاکیزگی در هوای سرد پیچید. سوزان با انگشتانش که حالا حس لامسهی کمتری داشتند، کف رقیق شده را روی سر عقلیه پخش کرد. سعی کرد تمام سر عقیله را به کف آغشته کند، با ناخن آرام روی پوست سر عقیله را چنگ زد، دستانش از سرما سرخ شده بود. دید که دندانهای عقیله بهم میخورد. به قمر گفت: «فکر کنم کافی باشه، زودتر سرش رو آب بکشم سرما نخوره.»
قمر چند کاسه پیاپی آب روی سر عقیله ریخت. کف و آب روی سر و صورت عقیله شُره کرد توی تشت. سوزان حولهی سفید چرکمرده را دور سر عقیله انداخت، قطرات آب گرم از سر عقیله روی زمین سرد میریخت. اطراف یقهاش خیس بود. قمر گفت: «بلوزش خیس شده، بذار برم پتو بیارم، بپیچم لای پتو وگرنه سرما میخوره» عقیله نگاهی به سوزان کرد، شکمش را فشار داد.
ـ ماما گرسنمه.
قمر تند و تیز از جا بلند شد، لبخند روی لبانش نشست.
ـ تو این بچه رو بپیچ لای پتو برو پیش ادریس من میرم تو آشپزخونه یه چیزی برای عقیله جانم بیارم.
سوزان میدانست که قمر چیزی برای پختن ندارد، نگاه قمر به صورت بیرمق عقیله گره خورد. لبخند دلنشینی روی لبان عقیله نقش بست.
سوزان پتو را دور عقیله پیچید، او را در آغوش گرفت، همراه قمر از اتاق بیرون آمد. قمر به سوزان گفت از گنجهی لباسها یک شال او را بردارد و سر عقیله کند. باران نمنم میبارید. سوزان به اتاق آنطرف حیاط رفت و قمر بهسمت آشپزخانه.
عقیله حالا با سری مرطوب و پیچیده شده در یک پتوی کهنه، روی تشک کنار ادریس خوابید. صدای خروپف ابوهادی بلند بود، سوزان بالای سر بچهها نشست. این اتاق تنها پناهگاه نسبی در برابر سرمای بیرون بود.
قمر وارد اتاق شد، کاسهی زیتون را کنار منقل روی موزاییک گذاشت. تکه چوبهای تویِ منقل را باد زد شعلهها با صدای ضعیفی برخاستند، گرمای ملایم و زرد رنگی، مانند یک دوست قدیمی به سرعت در فضا پخش شد و سرمای ناشی از موزاییکهای اطراف را پس زد. نور آتش سایههای اغراقآمیزی از چهرههای خسته بر دیوارها انداخت. قمر قابلمه را روی آتش گذاشت.
سوزان تکیه داده بود به دیوار سرد و نگاهش به پنجرههای مسدود شده بود، گونیهای خاکستری رنگ، تنها حائل بین آنها و دنیای بیرون بودند، یادگاری سه سالهی جنگ. سوزان غرق فکر و خیال بود. ناخنش را آرام زیر چرک و خونهای دلمه بسته و تخم شپشها میبرد و آنها را از سر بیموی عقیله میکَند.
قمر او را که دید گفت: «خواهر! داری چیکار میکنی بذار بخوابه طفل معصوم الان بیدار میشه! شال رو سر بچه کن سرما نخوره» سوزان حرفهای قمر را شنید و نشنید، میان گذشته و حال میچرخید، بیآنکه بتواند روی لحظهای متوقف شود. قمر متوجه شد سوزان جسمش اینجاست و فکرش جایی دیگر. کنار سوزان نشست.
ـ داری به چی فکر میکنی؟
افکار سوزان پراکنده بود، نمیدانست چه باید بگوید، کلمات از ذهنش فرار میکردند، همه چیز در ذهنش تکثیر میشد. بغضی بیدلیل بیخ گلویش را گرفت و اجازهی صحبت به او نداد.
قمر حال خواهرش را درک کرد، دست او را گرفت و نوازش کرد، رنگ پریدهی عقیله و ادریس دل قمر را به رحم آورد، حال سوزان بهتر از آنها نبود، قمر نتوانست طاقت بیاورد، از جا بلند شد، بهطرف در اتاق رفت.
باد از لای در زد تو، بوی تند باران میداد. عقیله در خواب چرخید و پتو از روی ادریس کنار رفت، سوزان خم شد، گوشهی پتو را گرفت، آن را روی ادریس کشید، رو به قمر گفت: «خواهر میری بیرون زود در رو ببند، بچهها یخ نکنن.» قمر لبخندی به سوزان زد، در را سریع بست...
فضای اتاق که با نور نارنجی منقل اندکی جان گرفته بود، ناگهان زیر یک موج عظیم لرزید. اینبار نه صدای بمب، بلکه لرزش مهیب زمین بود که نشان از انفجار در نزدیکی داشت. در بهشدت باز شد و قمر با صورتی سفیدشده از وحشت به داخل هجوم آورد. منقل تکان خورد، هیزمها جابجا شدند. ابوهادی که تا پیش از این خواب بود، از جا نپرید بلکه بهشدت به جلو خم شد، دستهایش را روی سرش گذاشت، گویی میخواست خود را از شدت لرزش حفظ کند. ادریس در خواب عمیقی فرو رفته بود، اما با تکان شدید، نیمخیز شد و به اطراف نگاه کرد. سوزان سریع او را در آغوش گرفت. عقیله خود را به سوزان چسباند. پس از چند ثانیهی کُشنده، لرزش اصلی فروکش کرد. سکوتی سنگین حاکم شد، تنها صدای خشخش زغالها و نالههای خفیفی از دور شنیده میشد. سوزان نگاهی به پنجرههای مسدود شده انداخت، گونیهای خاکستری رنگ که، تنها حائل بین آنها و دنیای بیرون بودند، اکنون نه کامل افتاده و نه ایستاده بودند، در باد سرد پس از انفجار تاب میخوردند مثل تن زخمیای که هنوز نمیخواهد زمین را لمس کند. نوری خاکستری از میان شکافهای میان گونیهای پاره وارد میشد و روی عکس قابشدهی هادی میافتاد که هنوز جایش از انفجار نلرزیده بود. گرمای منقل همچنان در مرکز اتاق وجود داشت، اما فضا سنگین از بوی خاک و ترس ناشی از آن انفجاری که نزدیک بود.
ادامه دارد...
سال شصت و یکم ـ شماره 2944