آهای مگه کوچه و خیابون رو ازتون گرفتن که اومدید اینجا این بیچارهها رو اذیت میکنید! اگر همین حالا نرید بیرون به مامانتون میگم به حسابتون برسه
هانیه شاهدی
با صدای بهم زدن دیگ، کاسهها و صلوات خانمها چشمهایم را باز کردم، امروز روز سی و پنجم بود و طبق گفتهی خودش ده روز دیگر میآمد و بالأخره میتوانستم دار قالی را بِبُرم؛ یک هفتهای بود که آن را تمام کرده بودم اما مادر اجازه نمیداد که به آن دست بزنم؛ لحظهای را یادم آمد که چادرش را به کمرش بسته بود و به من گفت: «باید خودش بیاد اون موقع میتونی دار قالی رو بِبُری، به حق امام رضا وقتی داماد شد این قالی رو میندازه تو خونهی خودش»
از پنجرهی اتاق به حیاط نگاه کردم. همهی همسایهها آمده بودند بهجز منیره خانوم که دختر کوچکش مریض شده بود و تب کرده بود، اما جای خالی خودش را پنچ تا بچهی قد و نیم قدش با سروصداهایشان در حیاط پر کرده بودند، به راستی که اگر او با مادرم دوست صمیمی نبودند خودم دو، سه تا از بچههایش را بهعلت ایجاد مزاحمت برای اهالی محله به کمیته تحویل میدادم.
بعد از آب زدن به صورتم گرهی روسریام را محکم کردم و به حیاط رفتم، اولین نفری که دیدم شایسته خانم بود، خیلی هم عالی بهتر از این نمیشد که روزت را با فضولترین زن خاورمیانه شروع کنی؛ تا من را دید مانند همیشه شروع کرد: «سلام فاطمه خانم خوبی؟ کم پیدایی نکنه تا الان خواب بودی»؟ با لبخندی مصنوعی که انگار با دیدنش دنیا را که نه اما جهنم را به من داده باشند گفتم: «سلام شایسته خانوم، بله» ابروهای باریکش را در هم گره کرد و گفت: «خوبه والا من همسن تو بودم عروس شده بودم، راستی کلاس چندم بودی فاطمه»؟ میدانستم میخواهد چه بگوید، نفس عمیقی کشیدم تا بر اعصابم مسلط باشم و با دستان مبارکم خفهاش نکنم و گفتم: «امسال میرم کلاس پنجم». چشمان درشتش را چرخاند و گفت: «خب پس دیگه باید کمکم آمادهی خونهی بخت بشی». انگار نه انگار که دختر خودش نزدیک به بیست سال داشت و هنوز شوهرش نداده بود، او همیشه عادت داشت که در زندگی همه سرک بکشد و عیب و ایرادی از آنها بگیرد اما هیچکس جرئت نداشت که در مورد خودش و خانوادهاش نظری بدهد؛ در همین حین که خدا خدا میکردم این زن دست از سر کچل من بردارد انگار خداوند صدایم را شنید که خانم رحمانی او را برای شستن هویجها صدا زد. خانم رحمانی پیرزن همسایه بغلیمان بود که دو ماه پیش خبر شهادت پسر جوانش را آوردند. در آن طرف حیاط، حسین و محمد بچههای منیره خانم در حال دنبال کردن مرغهایمان بودند برای اینکه آن زبان بستهها را به کشتن ندهند بهطرفشان رفتم و گفتم: «آهای مگه کوچه و خیابون رو ازتون گرفتن که اومدید اینجا این بیچارهها رو اذیت میکنید! اگر همین حالا نرید بیرون به مامانتون میگم به حسابتون برسه». تهدیدم اثربخش بود که دو پا داشتند دو تای دیگر هم قرض کردند و رفتند.
هر هفته همهی خانمهای همسایه برای تهیهی مواد غذایی مورد نیاز رزمندگان در خانهی یکی از اهالی جمع میشدند و اینسری قرعه به نام خانهی ما افتاده بود و همه در حال تدارک پخت مربای هویج بودند؛ با صدای مادر که مرا صدا میزد بهطرفش برگشت.معلوم است امروز توپش پر است برای همین از ترس اینکه جلوی همسایهها آبرو و شرفم را نبرد سریع بهسمتش رفتم و گفتم: «بله مادر جان»؟ نگاه غضبناکی به من کرد و گفت: «تو نمیدونی من امروز یه دنیا کار دارم تا الان خوابیدی و بعدشم تو حیاط برای خودت میچرخی؟ بیا این سینی چایی رو ببر پخش کن». هول کرده گفتم: «نه به خدا من خیلی وقته بیدارم، شایسته خانم منو به حرف گرفته بود و ولم نمیکرد». و برای اینکه بیشتر مورد لطف و رحمت مادر قرار نگیرم سریع سینی را از دستش گرفتم و پخش کردم بین همسایهها و کنارشان نشستم و مشغول پوست کندن هویجها شدم.
سوژهی این هفتهی همسایهها دختر کبری خانم بود که بهتازگی با یک شاگرد مغازهی ابزارفروشی عقد کرده بود و هر کسی برای خودش یک نظری میداد، از قیافهی داماد بیچاره گرفته تا پارچهی ساتن سفرهی عقد که خوب اتو نشده بود و کمی چروک داشت؛ اعظم خانم که یک دختر دمبخت داشت و همیشه بهگونهای از او تعریف میکرد که اگر کسی او را ندیده بود خیال میکرد دارد دربارهی بانوی اول جهان صحبت میکند نه دختر از دماغ فیل افتادهی خودش! اعظم خانم سر و گردنی آورد و گفت: «والا سمیرای من که خواستگار زیاد داره ولی دوست دارم دخترم با یه رزمنده ازدواج کنه نه یه شاگرد مغازه». گمان کنم فقط خواجه حافظ شیرازی این را نمیدانست که اعظم خانم دوست داشت عباس ما دامادش شود، اما مگر من برادرم را از سر راه آورده بودم که به دست دختر فیس و افادهای مثل سمیرا حیف و میل شود!
در همین حین مادر صدایم زد و گفت: «فاطمه برو از بقالی سرکوچه دو بسته شکر بگیر زود بیا». از خداخواسته پول را از مادر گرفتم و بهسمت بقالی راه افتادم اما همین که به سرکوچه رسیدم دیدم که یک ماشین بزرگ خاکستری به این سمت میآيد، این همان ماشینی بود که دو ماه پیش خبر شهادت پسر خانم رحمانی را آورده بود. با دیدن آن در دلم غوغایی به پا شد و بیخیال خرید شکر شدم و بهسمت خانه دویدم تا به همسایهها چیزی را که دیده بودم بگویم اما همین که به در خانه رسیدم آن ماشین هم به داخل کوچه پیچید و در مقابل خانهی ما ایستاد، در دلم خداخدا میکردم که آنچه فکر میکنم درست نباشد.
مردی با پیراهن سبز و موهای جوگندمی و چهرهای آفتاب سوخته از ماشین پایین آمد، نفس کشیدن برایم سخت شده بود، آن مرد با کنجکاوی نگاهی به من کرد و گفت: «سلام دخترم، منزل آقای کرمانی اینجاست؟» انگار قدرت تکلم را از من گرفته بودند که نمیتوانستم چیزی بگویم و با تکان دادن سر تأیید کردم، مرد لبخند دلسوزانهای به من زد و با صدای گرفتهای گفت: «بیزحمت مادرت رو صدا کن دخترم باهاشون کار دارم». یعنی با مادرم چه کار داشت؟ نکند عباس...، وای عباس، به داخل حیاط دویدم با چشمانم بهدنبال مادر گشتم و او را در کنار حوض دیدم که در حال شستن هویجها بود انگار یک نفر دستش را روی گلویم گذاشته بود و فشار میداد، نفس کشیدن برایم سخت شده بود، جلو رفتم و دستم را روی شانهاش گذاشتم، ناگهان از جا پرید و گفت: «وای خدا بگم چیکارت کنه بچه! ترسوندی منو، شکرت کو؟» با هر جانکندنی که بود به او گفتم: «بیرون یه آقایی باهات کار داره». چشمانش را گرد کرد و گفت: «کیه؟ چیکارم داره؟» سرم را به زیر انداختم و گفتم: «نمیدونم». دستانش را با چادری که روی بند انداخته بود خشک کرد، آن را روی سرش انداخت و در را باز کرد؛ آن مرد را دیدم که بهطرف مادر برگشت و سرش را به زیر انداخت و چند مهرهای از تسبیح در دستش را جابهجا کرد و چیزی به مادر گفت که مادر با شنیدن آن لحظهای خشکش زد و ناگهان روی زمین نشست و چادرش را روی صورتش کشید و صدای گریههایش کوچه را پر کرد؛ نگاهم بهطرف اتاق کشیده شد، دار قالی سر جایش بود اما عباس دیگر نبود
سال شصت و یکم ـ شماره 2944