ما بیست و پنج سال پیش از طریق یکی از دوستانمان بهم معرفی شدیم. آن زمان وحید اعتقادات محکمتری نسبت به امروزش داشت. بعد از چند جلسه رفتوآمد و صحبت به این نتیجه رسیدیم که در کنار هم خوشبختترین زوج عالم میشویم.
معصومه تاوان
سلام من خجسته هستم. 45 سال سن دارم و سه فرزند دارم دو پسر و یک دختر. همسرم وحید 50 ساله است و صاحب یک گلفروشی است. اینکه فکرِ راه انداختن گلفروشی از کجا و چطور به ذهنش خطور کرد را من خبر ندارم. او از روزی که ما با هم ازدواج کردیم چندین و چند بار شغل عوض کرده است و در هر کدام از شغلها فقط مدت کوتاهی دوام آورده و بعد هم رفته سراغ بعدی. و همین است روال زندگی من تا به همین امروز. هر روز زندگی من در این استرس گذشته که قرار است فردا چه اتفاقی بیفتد و تا میایم به این شغل همسرم و شرایطش عادت کنم میرود سراغ شغل بعدی و بعدی و بعدی.
خانوادهی من و همسرم از نظر فرهنگی و اقتصادی خیلی با هم فرق دارند یعنی نمیشود گفت خیلی ولی خب تا حدودی از هم فاصله داریم و خانوادهی من شرایط بهتر و خوبتری را دارند. ما بیست و پنج سال پیش از طریق یکی از دوستانمان بهم معرفی شدیم. آن زمان وحید اعتقادات محکمتری نسبت به امروزش داشت. بعد از چند جلسه رفتوآمد و صحبت به این نتیجه رسیدیم که در کنار هم خوشبختترین زوج عالم میشویم. شاید هم من اینطور فکر میکردم. چون همان روزها هم وحید تا حدودی دمدمیمزاج و میشود گفت بوالهوس بود اما من بهخاطر علاقهای که به او پیدا کرده بودم چشمم را روی همهی این عیبها بستم و به این فکر کردم که حتماً در زندگی مشترک درستش میکنم و تغییرش میدهم و او را به راه میآورم.
پدر و مادرم هم مخالفت جدی نکردند یعنی وقتی دیدند که دخترشان اینطور واله و شیدا شده و با آب و تاب از خواستگارش حرف میزند قبول کردند. برای آنها همین که از نظر فرهنگی و اعتقادی به هم نزدیک هستیم مهمتر و جدیتر از مسألهی مالی بود و ما ازدواج کردیم. خب وحید از همان روزهای اول تلاش زیادی برای سرپا شدن زندگیمان انجام میداد و هیچکدام از این تلاشها از نظر من و خانوادهام پنهان نمیماند و ما واقعاً بهخاطر چنین انسان شریف و پر تلاشی خدا را شکر میکردیم. اما کمکم شرایط شکل دیگری جلو رفت و وحید آن شکل دیگر خودش را که من کمابیش با آن آشنا بودم نشان داد. او در هیچ شغلی بیشتر از چند ماه دوام نمیآورد. اگر میخواست خیلی مقاومت کند و دل به کار بدهد دو سال بود و بعد میرفت سراغ شغلی دیگر و بعد کار دیگر و بعد کار دیگر و... درست شبیه خانهبهدوشها در کارش ورشکست میشد بدهی بالا میآورد و ما مجبور میشدیم دار و ندارمان را بفروشیم و دوباره با تلاش و کوشش سر پا میشدیم باز شکستی دیگر و...
بچهدار شده بودیم. یک دوقلوی دختر و پسر. مخارج آنها از یک طرف و دربهدری، بیپولی و خانهبهدوشی از طرف دیگر از من زنی عصبی و پرخاشگر ساخته بود. بارها تا مرز طلاق رفتیم اما اصرار پدر و مادرم و حمایتهای آنها مانع از سرانجام گرفتن این کار میشد. تمام تلاشم را میکردم که صبر و تحملم را بالا ببرم. گاهاً خودم را به بیخیالی بزنم و سعی کنم از دیدن خیلی چیزها چشمپوشی کنم اما شدنی نبود. به هر حال من مادر دو بچهی کوچک بودم که در این میان بهشدت داشتند آسیب میدیدند و دلم برایشان میسوخت. هر روز و هر شب شاهد دعواهای من و پدرشان بودند، اشک میریختند، گریه میکردند و خودشان را در بغل من پنهان میکردند. من سعی کردم طور دیگری به جنگ با این شرایط بروم. با وساطت یکی از دوستانم در شرکت لوازم خانگی شاغل شدم. همین بیرون بودن از محیط بستهی خانه و معاشرت با آدمهایی غیر از وحید روحیهام را بهتر کرد. وحید هم مشغول کار خودش بود. همان از این شاخه به آن شاخه پریدن و بدهی بالا آوردن و فراری بودن و هزار چیز دیگر. تمام اینها را فقط با کمک خداوند و حمایتهای والدینم تحمل میکردم. در خانهای که پدرم در اختیارمان گذاشته بود زندگی میکردیم و بخور و نمیر سر میکردیم. وحید اما اعتقاداتش هر روز کمرنگتر و کمرنگتر و کمرنگتر میشد. خیلی سربهسرش نمیگذاشتم به قول پدرم هر کسی را در قبر خودش میگذارند و بیشتر برای آرامش خاطر فرزندانم که حالا سه نفر شده بودند و دوست نداشتم دعواهای ما تمام خاطرات گذشتهشان را در بر بگیرد. با آمدن گوشیهای مدل جدید و بعد برنامههای مختلف اصلاً انگار وحید به کیلومترها آنطرفتر از من پرتاب شد و من دیگر با او و او با من غریبهی غریبه شدیم. بیشتر توی خودش بود و سرش را با شغل جدید گلفروشی سرگرم کرد. دیگر بیشتر شغلها را امتحان کرده بود و این آخری نمیدانم از کجا به سرش زد.
در یکی از روزهای گرم تابستان وحید تیر خلاصش را به من زد و با یک تولهسگ کوچک به خانه آمد. ما خانوادهی مقیدی هستیم. برای خودمان چهارچوبهایی داریم و سعی میکنیم به آنها احترام بگذاریم. اما این کار وحید برایم تازگی داشت. با تمام وجودش به آن تولهسگ وابسته شده بود حتی بیشتر از من و شاید بچهها و خانواده! از خانهام متنفر شده بودم. به هیچ چیز دوست نداشتم دست بزنم. بارها با هم حرف زدیم اما نه به زبان خوش جواب میداد نه به قهر و دعوا! حرفش یک کلام بود.
ـ بیرونش نمیکنم دوسش دارم.
و ماچش میکرد. چیزی نگذشت که دومی هم وارد زندگیمان شد. پدرم وقتی از این مسأله خبردار شد دیگر پایش را به خانهی ما نگذاشت. حتی والدین خودش! اما اصلاً برایش اهمیت نداشت دنیایش را سگهایش پر کرده بودند و لباسها و غذاهایشان و لوازمات آنها. مانده بودم که یک گلفروشی مگر چقدر درآمد دارد که کفاف این همه هزینه را میدهد؟ بچهها التماسم میکردند بیخیال شوم اما شدنی نبود این یکی را دیگر نمیتوانم تحمل کنم سومیهم آمد و چهارمی و پنجمی... خدایا باورم نمیشد چطور میشود اینقدر راحت همه چیز را زیر پا گذاشت! خانهام تبدیل به طویله یا... نمیفهمم به هر کس میگویم برخورد تندی با من میکند که من امروزی نیستم زن بستهای هستم و... اما به خدا من نمیتوانم درک کنم که با پنج سگ بزرگ و پشمالو همخانهام که همه جا هستند. هیچکدام از اطرافیانم به خانهام رفتوآمد نمیکنند. حق هم دارند. این سگها بیگناهند میدانم ولی آخر صدای همسایهها در آمده صدای لعن و نفرینشان را میشنوم. هر روزم پر از غم و غصه شده است. وسواس پیدا کردهام. مدام در حال شستن دستهایم هستم. اتاقم را جدا کردهام درش قفل است هیچ کس غیر خودم حق ورود به آنجا را ندارد شبیه یک زندانی بدون ملاقاتی.
سخن کارشناس
روایت نشان میدهد خجسته سالها در رابطهای زندگی کرده که در آن «بیثباتی، پیشبینیناپذیری و نادیدهگرفتهشدن نیازهایش» بهتدریج او را فرسوده کرده است. همسر او از ابتدا نشانههایی از ناپایداری شخصیتی، تنوعطلبی و دشواری در تعهد پایدار داشته و خجسته با این باور که میتواند او را تغییر دهد، وارد رابطه شده؛ باوری که در بسیاری از ازدواجهای عاطفی دیده میشود اما اغلب به ناامیدی میانجامد. فشار اقتصادی، تغییرات مکرر شغلی و ناامنی روانی، زمینهساز شکلگیری خشم مزمن و اضطراب در خجسته شده و در کنار آن، نبود مرزهای روشن در زندگی مشترک، باعث شده تصمیمهای یکطرفهی همسر (مثل آوردن سگها) بهراحتی فضای خانه و امنیت روانی را تحتتأثیر قرار دهد. وابستگی افراطی همسر به حیوانات میتواند نشانهای از جابهجایی عاطفی باشد؛ یعنی فرد بهجای حل تعارضهای انسانی، به رابطهای سادهتر و بیچالشتر پناه میبرد. در مقابل، واکنش خجسته یعنی کنارهگیری و پناه بردن به یک اتاق جدا، نشانهی فرسودگی شدید روانی و احساس بیپناهی است. نکتهی مهم این است که خجسته سالها با «تحمل برای حفظ خانواده» جلو رفته، اما این تحمل بهجای بهبود رابطه، او را به مرز انزوا رسانده است. با این حال حضور پدر و حمایتهای قبلی خانواده نشان میدهد که او کاملاً تنها نیست و هنوز امکان بازسازی شرایط وجود دارد. آنچه این روایت بهروشنی نشان میدهد این است که ادامهی این وضعیت بدون مداخلهی جدی، نهتنها برای خجسته بلکه برای فرزندان نیز آسیبزا خواهد بود. اولین گام، بازگرداندن مرزهای شخصی، گرفتن حمایت حرفهای و خروج از حالت «تحمل منفعلانه» بهسمت «تصمیمگیری آگاهانه» است؛ تصمیمی که میتواند شامل بازسازی رابطه یا در صورت لزوم، بازتعریف کامل آن باشد.
سال شصت و یکم ـ شماره 2944
دکتر زهرا کیایی