تلفن را قطع کرد هِنوهِنکنان چرخ را تا جلوی در برد. عزیز انگار منتظر بود حرفی بزند: «مادر مطمئنی میتونی باهاش کار کنی؟ میخوای خودم باهاتون بیام؟»
نویسنده :
حسنا احمدی
سارا دستمال را روی چرخ خیاطی کشید تا گرد و خاکش را پاک کند. قدیمی بود. تنها یادگاری عزیز از جهیزیهاش، اما هنوز خوب کار میکرد. خاطرات جلوی چشمانش رژه میرفت وقتی کوچک بود زیباترین لباسهای محله را داشت. عزیز خودش برایش لباس میدوخت حتی مادر تعریف کرده بود که لباس عروسش را هم عزیز با همین چرخ خیاطی دوخته بود. پرت شده بود به همان خانهی کوچک دو اتاقه با آن حیاط کوچک، به آن روزهایی که مادر و پدرش سرکار میرفتند و او پیش عزیز میماند. عزیز را از همه بیشتر دوست داشت حتی از مادرش. عزیز برایش بهاندازهی همهی دنیا مهم بود. كانَصلىاللهعليهوآله يَخِيطُ ثَوبَهُ و يَخْصِفُ نَعْلَهُ، و كانَ أكْثَرَ عَمَلِهِ في بَيْتِه الخِياطَةُ. پيامبر خداصلىاللهعليهوآله جامهی خود را مىدوخت و كفشش را پينه مىكرد و بيشترين كار و سرگرمى او در خانهاش خيّاطى بود. (تنبيهالخواطر، ۱/۴۲)
گوشی تلفنش را برداشت شمارهی حامد را گرفت: «الو حامد بیا کمک کن چرخو ببریم پایین عزیز اجازه داد.» تلفن را قطع کرد هِنوهِنکنان چرخ را تا جلوی در برد. عزیز انگار منتظر بود حرفی بزند: «مادر مطمئنی میتونی باهاش کار کنی؟ میخوای خودم باهاتون بیام؟» سارا چرخ را زمین گذاشت بوسه به گونهی عزیز زد و گفت: «کاری نداره که عزیز، میخوام دور پرچمهایی که ریش شده تو ایستگاه صلواتی بدوزم» بغض گلوی عزیز را گرفت انگار خودش را میدید که با همین چرخ خیاطی در مسجد لباس رزمندهها را رفو میکرد، چقدر زود گذشته بود. با همین چرخ خیاطی سجاد را بزرگ کرده بود، روزگار با او نساخته بود و مجبور شده بود بهخاطر اعتیاد همسرش از او جدا شود و این چرخ خیاطی تنها داراییاش شده بود. حالا همه چیز فرق کرده بود. روزگار او و سجاد را کنار هم بزرگ کرده بود حالا سجاد برای خودش کسی شده بود دیگر به این چرخ خیاطی نیازی نداشت اما مثل جان برایش با ارزش بود. این چرخ خیاطی برایش همه خاطرات جوانش بود. امام علىعليهالسلام میفرمایند: «الأيّامُ تُفيدُ التّجارِبَ؛ روزگار تجربه مىآموزد»(شرح غررالحكم، ج 1، ص 101، ح 376)
دلش طاقت نیاورد دوباره گفت: «نخ پاره میکنه ها من خودم بیام بهتره!» میخواست دنبال چادرش برود که سارا صدایش کرد: «عزیزجونم بابا گفت شب میاد دنبالتون بیاید تجمع اونجا تو موکب منتظرتونم ولی نه برای دوختن پرچم، شما بیاید که من از دیدن روی ماهتون انرژی بگیرم. باشه؟» عزیز خواست چیزی بگوید اما حرف را در دهانش خورد. جلو رفت بوسه به پیشانی سارا زد و گفت: «راست میگی مادر دیگه نوبت شما جووناست. باید ایران و بسپاریم دستتون، برو خیر پیش» سارا هنوز همانجا ایستاده بود میخواست چیزی به عزیز بگوید ولی از واکنشش نگران بود. عزیز که تعللش را دید پرسید: «پس چرا نمیری مادر؟» سارا خودش را به آن راه زد و گفت: «منتظرم حامد بیاد کمکم.» عزیز باهوشتر از این حرفها بود میدانست چیزی هست که اینطور چشمان سارا دودو میزند. لبخندی زد و گفت: «بگو چیه مادر؟ من گوش میدم» سارا دلش را به دریا زد و گفت: «بابا سجاد چند وقتیه که تونسته از بابابزرگ یه خبرایی بگیره؛ راستش بیشتر از خبر تو یه مرکز نگهداری سالمندان پیداش کرده راستش میخواد امشب بره دنبالش با خودش بیارتش تجمع میخواد دنبال شما هم بیاد راستش میخواد همه خانوادهاش کنار هم باشن... ولی میترسه شما قبول نکنید.» عزیز در سکوت به حرفهای سارا گوش داد. دلش نمیخواست مردی که زندگیاش را نابود کرده ببیند از طرفی هم نمیخواست دل تنها پسرش را بشکند. به زور لبخندی زد و گفت: «عیبی نداره مادر، منم میام، باباتم کار خوبی میخواد بکنه در قبال پدرش وظیفه داره حتی اگر پدر خوبی براش نبوده باشه.» امام باقرعلیهالسلام میفرمایند: «ثلاث لم یجعل الله (عزوجل) لاحد فیهن رخصة اداء الامانة الی البر و الفاجر و الوفاء بالعهد للبر و الفاجر و بر الوالدین برین کانا او فاجرین. در سه چیز خداوند متعال به احدی اجازهی ترک آنها را نداده است. 1. ادای امانت به مرد نیکوکار و فاسق. 2. وفای به عهد و پیمان نسبت به نیکوکار و فاسق. 3. نیکی به پدر و مادر، نیکوکار باشند یا فاسق و لاابالی.» (بحارالأنوار، ج 74، ص 56.)