کد خبر: ۷۴۱۸
۱۴۰۵/۰۲/۲۶ ۰۸:۱۵

آن شب‌ها

رضوانه باهری
نویسنده :

رضوانه باهری

یادداشت 2944یک شب تا صبح... عجب انتظار طولانی و جانکاهی است، ما از این شب تا سحرها خاطره‌ی خوبی نداریم، از آن شب‌های بلندی که زمستان و تابستانش فرقی ندارد و هردو به یک اندازه کِش می‌آیند. از آن شب‌های بلند لعنتی که سر صبح شدن ندارند، اسفند سال قبل بود که تجربه‌اش کردیم برای بار چندم... اما پیش‌تر از آن یک بار در دی‌ماه و باری تلخ‌تر در شب طولانی اردیبهشت که خیلی‌ها می‌گفتند به‌خاطر بلندایش یک سور به آخرین شب سرد زمستان می‌زند. ما مرگ تدریجی خودمان را تجربه کردیم همان شب بود که زهرا از لبنان پیام داد: «می‌گم بیا نگران نباشیم سید بچه کشاورز بوده اینو خودش گفته پس می‌دونه باید چطوری توی سرما و توی کوه‌های ارسباران زنده بمونه» من اما توی دلم یک آتش سرد زبانه کشیده بود نگاهم از سر شب تا صبح صادق، به صفحه‌ی بزرگ تلویزیون بود تا خبر شهادت...
آن شب هم مثل شب‌های دی‌ما و اسفند بود همان شب که یک عده نانجیب هلهله کشیدند... راستی راز انگشتر، راز دست، راز مشت‌های گره‌کرده‌ی مردان خدا چیست؟
مرور می‌کنم خرداد بود که آقای شهید در حرم رهبر کبیر انقلاب فرمود دلم برای رئیسی سوخت...
انگار مشخصات همه‌ی مظلومان تاریخ که طرف حق و درست ایستاده‌اند و دشمن برای شهادت‌شان هلهله می‌کند یک‌جور است، چه مسافر یا مسافران پرواز اردیبهشت باشد چه مسافر بغداد و چه ساکن خیابان کشوردوست...
انگار همه‌شان یک تقدیر دارند اصلاً مثل این است که سیدالشهداء همه‌شان را خریده است، یادم می‌افتد آن روایت دلچسب را که هر زمینی کربلاست... روایت انگشتر و دست حالا بعد از هزاروچهارصد و اندی سال مکرر تکرار می‌شود، چه تفاوتی می‌کند کجای زمین باشی وقتی دستت حکایت غریبی را در همه‌ی دالان تاریخ مظلومانه و مقتدرانه شیعه به رخ می‌کشد...
و روایت شهادت در ارسباران سرد که هنوز بوی چوب سوخته از میان جنگل‌هایی که در اردیبهشت هم تن‌شان بوی بهار را نگرفته، خیلی غریب است... این روایت، روایت مردانگی و خدمت است، روایت مرد و مردانی است که همه‌ی ایران هنوز با مرور نام‌شان افسوس می‌خورند و می‌گویند: «کاش این روزها آن‌ها بودند...»

سال شصت و یکم ـ شماره 2944

گزارش خطا