کد خبر: ۷۴۰۶
۱۴۰۵/۰۳/۰۲ ۱۱:۱۶
گفتگو با مادر شهید «مژده زندی‌نسب» از نخبگان صنعت برق

از مدار نخبگی تا قلب توانیر

من، قدّم به سال‌های آتش و خون جنگ تحمیلی هشت‌ساله می‌رسد. کودکی‌ام در همان روزگار گذشت؛ روزگاری که اگرچه عمق اضطراب و التهابش را با تمام وجود درک نکرده بودم، اما با جنگ غریبه هم نبودم. آن جنگ برای من روایتی زنده بود که در لابه‌لای حرف‌های پدر و مادر، در سکوت‌هایشان، در نگاه‌هایشان و در خاطره‌های ناگفته و گفته‌شان جریان داشت. من جنگ را از زبان آنان شناختم؛ اگرچه آن روزها خردسال بودم، اما امروز وارث روایت‌هایی هستم که در جانم ریشه دوانده‌اند. در این سال‌ها، مسیر چهل‌وهفت‌ساله‌ی این سرزمین را نیز دیده‌ام؛ پیچ‌وخم‌هایش را، فراز و فرودهایش را، روزهای آسان و روزهای دشوارش را. آموخته‌ام که باید با امید پیش رفت، و در برابر مانع‌ها باید ایستاد، اندیشید، از نشانه‌ها و راهنماها مدد گرفت و با صبر و اطمینان عبور کرد. در جنگ رمضان روزهای پرالتهاب این کشور را با تکه‌تکه جانم لمس کردم. روزهایی که مردم بار دیگر معنای حضور، بیداری، ایستادگی و وفاداری را به تصویر کشیدند. صحنه‌هایی دیده‌ام که در آن، عظمت یک ملت در لحظه‌های سرنوشت‌ساز آشکار شد؛ لحظه‌هایی که نشان داد ایران، فقط یک جغرافیا نیست، بلکه ریشه‌ای استوار در تاریخ و ایمانی زنده در جان مردمانش است. من خروش مردان و زنانی را دیده‌ام که بی‌هیچ تمایزی، در بزنگاه‌ها به میدان آمدند؛ آمدند تا بگویند این سرزمین هنوز زنده است. در این حین، از مادران و پدران شهدا نیز دور نمانده‌ام. همان‌ها که فرزندان‌شان در روز نیاز، پشت وطن را خالی نکردند. به حسب وظیفه و ادای دِین به میان آنان می‌روم و پای حرف‌هایشان می‌نشینم. ما اهالی مجله‌ی زن روز، خود را از روایت خانواده‌ی معزز شهدا جدا نمی‌دانیم؛ ما هم فرزند همین مسیریم، فرزند همین ریشه‌ایم. پس در این شماره گفتگو کردیم با مادر شهیده دکتر «مژده زندی‌نسب». مژده مسیرش را نه از انتخاب رشته‌ی کنکور، که از کلاس‌های زبان دوران کودکی آغاز کرد. دختری که یاد گرفته بود ثانیه‌ها را به طلا تبدیل کند و وقت را به بند بکشد. او با رتبه‌ی درخشان ۲۰۶، پا به دانشکده‌ی برق دانشگاه امیرکبیر گذاشت تا مدار قدرت را نه فقط در تئوری، که در عمل بیاموزد. اما برای او، برق تنها یک رشته نبود؛ دریچه‌ای به جهان بود. هم‌زمان با دریافت دیپلم دبیرستان، مدرک تافل (TOEFL) را در آغوش کشید و با همان اراده، زبان فرانسه را تا اخذ دیپلم ادامه داد. او که با تکیه بر دانش خود و بدون استفاده از سهمیه‌ی المپیاد، صندلی دانشگاه امیرکبیر را فتح کرده بود، مقطع ارشد را در رشته‌ی برق قدرت دانشگاه شهیدبهشتی به پایان رساند. او، به‌عنوان متخصص در مجموعه‌ی توانیر، در حالی که به زبان‌های انگلیسی، فرانسه و آلمانی مسلط بود ثابت کرد موفقیت، تکرار مداوم یک اراده‌ی پولادی است. دکتر مژده زندی‌نسب مصداق بارز این جمله‌ بود: وقت، تنها سرمایه‌ای است که نباید هدر برود. دختری که ستون اعتماد یک خانواده و یک صنعت بود.

سیده یاسمن رودباری
مصاحبه گر :

سیده یاسمن رودباری

گفتگو 2945امانت‌دار ثانیه‌‌ها
همه چیز از همان روزهای اول ابتدایی شروع شد. وقتی دست‌های کوچکش را می‌گرفتم و راهی کلاس زبانش می‌کردم، می‌دانستم که او بناست کارهای بزرگی بکند. مژده‌ی من، با بقیه فرق داشت؛ انگار در نگاهش همیشه جدیتی برای شدن، بود. بزرگ‌تر که شد، بیشتر تلاش می‌کرد. هیچ‌وقت ندیدم وقتش را به بطالت بگذراند.
‌یادم هست وقتی هم سن و سال‌هایش سرگرم بازی بودند، او هم‌زمان با گرفتن دیپلم، مدرک تافل زبانش را هم گرفت. عطش یاد گرفتن در وجودش خاموش نمی‌شد؛ بعد از انگلیسی به سراغ فرانسه رفت و دیپلمش را گرفت و بعد هم آلمانی... او می‌خواست دنیا را با زبان خودش بفهمد.
‌در دوران دبیرستان، المپیادی بود، اما راه سخت‌تر را انتخاب کرد. با آن‌که می‌توانست از سهمیه‌ی المپیاد استفاده کند، گفت: «می‌خواهم خودم را در کنکور ثابت کنم» و ثابت کرد. با رتبه‌ی ۲۰۶، نشست روی صندلی مهندسی برق دانشگاه امیرکبیر. بعد هم ارشد برق قدرت در دانشگاه شهید بهشتی. هر پله‌ای را که بالا می‌رفت، من با غرور نگاهش می‌کردم، اما او هیچ‌وقت توقف نکرد. وقتی پا به توانیر گذاشت، شد ستون آنجا. ده سال تمام، دختر من به تنهایی بار سنگین جمع‌آوری بودجه‌ی کل صنعت برق کشور را به دوش کشید. باور کردنی نبود، اما ۳۹ شرکت زیر نظر دختر من بودند و او با آن ذهن منظم و دقیقش، حساب و کتاب همه‌شان را مرتب می‌کرد. جوری کار می‌کرد که وقتی نبود، انگار تمام چرخ‌دنده‌های آن مجموعه‌ی بزرگ از حرکت می‌ایستاد. راست می‌گفتند مدیرانش که با رفتن او، ضربه‌ای به بدنه‌ی صنعت برق خورد که هیچ جایگزینی برایش پیدا نمی‌شود. حتی دکتر مخبر هم در بازدیدش وقتی از نخبگی و بزرگی کارهای مژده شنید، آهی کشید و برای از دست دادن چنین گوهری تأسف خورد.
‌مژده برای من فقط یک دختر موفق نبود؛ او معلم من بود در راه هدر ندادن لحظه‌های زندگی. حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم، می‌بینم او در تمام آن سال‌ها داشت با عجله توشه‌ی بزرگش را جمع می‌کرد؛ دختری که هیچ‌گاه از حرکت نایستاد و جای خالی‌اش، نه فقط در قلب من، که در رگ‌های صنعت برق این سرزمین، همیشه سبز خواهد ماند.

دخترم مژده؛ از مدار شجاعت خارج نشد
‌همه می‌گویند دخترت نخبه بود، می‌گویند رتبه‌ی ۲۰۶ کنکور بود و به سه زبان دنیا حرف می‌زد؛ اما برای من که مادرش بودم، بزرگ‌ترین نخبگی مژده، شجاعت و وجدان بیدار او بود. او از هیچ‌چیز نمی‌ترسید. وقتی روزهای سخت از راه رسیدند و اعلام کردند که فقط ۲۰ درصد از کارمندان باید در توانیر حضور داشته باشند، مژده لحظه‌ای تردید نکرد. لباس پوشید که برود. هر چه اصرار کردم، هر چه از نگرانی‌های مادرانه‌ام. برایش گفتم که دخترم بمان، بقیه نمی‌روند... قبول نکرد. او تنها کسی بود که در آن روزهای تنهایی و سکوت اداره، حاضر به خدمت شد. وقتی بقیه نبودند، تمام کارها، حتی کارهایی که فراتر از مسئولیتش بود، روی سر او ریخت، اما مژده همه را تک‌به‌تک و با وسواس انجام داد.
‌عجیب بود که در تمام این سال‌ها، او هیچ‌چیز برای خودش نمی‌خواست. هیچ‌وقت نه انتظار پاداش داشت و نه چشم‌داشتی به اضافه‌کاری. برای او، هر قدمی که برمی‌داشت، تنها انجام یک وظیفه بود. محل کارش امکانات رفاهی زیادی داشت؛ مهمان‌پذیرهای مجلل در بهترین شهرهای ایران که در اختیار مدیرانی مثل او بود، اما مژده حتی یک بار، نه برای خودش و نه برای ما، از این امتیازها استفاده نکرد. او اهل استفاده از سفره‌ی آماده نبود.
‌تنها زمانی بار سفر می‌بست که پای مأموریت و نظارت در میان بود. می‌رفت تا به چشم خودش ببیند بودجه‌ای که با آن همه سختی جمع‌آوری کرده، کجا خرج می‌شود. مثل یک دیده‌بان امین، از شرکت‌ها بازخواست می‌کرد و اجازه نمی‌داد ریالی از حق‌الناس جابه‌جا شود. تعهد اخلاقی او، مرزی نداشت.
‌او به من آموخت که نخبگی یعنی در اوج قدرت، پا روی نفس گذاشتن. مژده‌ی من با همان شجاعتی که در المپیادها و دانشگاه می‌درخشید، در میدان ایمان و وجدان هم درخشید. او نرفت که فقط یک مدیر باشد؛ او رفت تا ثابت کند می‌توان در حساس‌ترین گلوگاه‌های مالی کشور نشست و حتی یک لکه روی دامن وجدان باقی نگذاشت. نه این که چون دخترم هست 
این را بگویم ولی باور کنید که جای او نه فقط در صندلی مدیریت، که در قله‌ی شجاعت و پاک‌دستی، تا همیشه برای من و پدرش و این سرزمین، ماندگار خواهد بود.

گفتگو 2945دختری که وظیفه را برگزید
‌می‌خواهم از آن شنبه و یکشنبه‌ی آخر بگویم. از روزهایی که سایه‌ی ترس بر شهرمان سنگینی می‌کرد و همه به‌دنبال پناهی برای جان خودشان بودند، اما مژده‌ی من، بندِ کفش‌هایش را محکم می‌کرد تا به‌سمت برق شهدا برود.
‌یادم هست که مدیرش تماس گرفت و گفت: «خانم دکتر زندی‌نسب، نیایید! اینجا خطرناک است.» اما مژده‌ی ۳۲ ساله‌ی من، با همان لجاجت معصومانه‌ای که در یادگیری زبان و درس داشت، گفت: «آخرِ سال است؛ بودجه‌ها مانده، کارهای بچه‌ها روی زمین است. من باید باشم.»
‌آن روز که ولوله افتاد، آن روز که بیت را زدند و همه از هراس جان فرار می‌کردند، مژده‌ی من تنها کسی بود که پشت میز تکیه داده بود به کوه وظایفش. او نرفت. ماند تا آخرین عدد بودجه را تراز کند. در حالی که من در خانه بی‌خبر از همه جا در فکر تهیه‌ی جهیزیه‌اش بودم و داشتم برای خوشبختی‌اش نقشه می‌کشیدم. مژده جان، مادر به فدای آن تعهد بی‌پایانت، گاهی در خلوتم با تو دعوا می‌کنم. می‌گویم دخترم، چرا به من فکر نکردی؟ چرا به آن لباس عروسی که برایت در رؤیاهایم دوخته بودم فکر نکردی؟ تعهد اخلاقی تا کجا؟ حالا که نیستی، می‌بینی همکارانت هنوز وقتی می‌خواهند به اداره بیایند، می‌پرسند: «امن است؟ آن‌ها هنوز می‌ترسند، اما تو... تو از چه جنسی بودی که حتی احتمال خطر هم لرزه به دلت نینداخت؟»
‌مژده فقط یک مسیر را می‌شناخت: مأموریت برای نظارت. او با وجدانش معامله نمی‌کرد. حالا که به صندلی خالی‌اش در توانیر نگاه می‌کنند، تازه می‌فهمند چه خللی در کارها افتاده است. مژده فقط بودجه جمع نمی‌کرد؛ او با غیرتش جان به صنعت برق تزریق می‌کرد. دخترِ من، با تکه‌های جهیزیه‌ای که هر روز برایش می‌خریدم، راهیِ خانه‌ی بخت نشد؛ او راهیِ آسمانی شد که شجاعت امثال او را کم داشت. مژده رفت، اما داغ آن سؤال مادرانه تا ابد با من می‌ماند: «چرا آن‌قدر شجاع بودی مژده؟ چرا انقدر برای این سرزمین، مادر بودی و برای من، فقط یک خاطره شدی؟»
‌بسیاری می‌پرسند مژده آن همه شجاعت را از کجا آورده بود؟ پاسخ من ساده است: «از خانواده‌اش.» ما در خانواده‌ای بزرگ شده‌ایم که روحیه را نمی‌بازیم. در تمام این ایام جنگ و التهاب، ما هیچ‌کجا نرفتیم و خانه‌مان را ترک نکردیم. باور قلبی ما این است که تقدیر، همان چیزی است که خداوند برای ما مقدر کرده و فرار از آن معنایی ندارد. مژده در چنین بستری قد کشید؛ جایی که آموخت ایستادن در پای وظیفه، بخشی از بندگی است.
گفتن از مژده برای من، گفتن از سی و دو سال بزرگی است. وقتی در ده سالگی او را نزد دندان‌پزشک بردم، پزشکش با تعجب رو به من کرد و گفت: «این دختر نگاهش به دنیا بچگانه نیست؛ منش و رفتارش خیلی بزرگ‌تر از سن اوست. و مژده تا آخرین روز زندگی‌اش، همین‌قدر عاقل، همین‌قدر باوقار و همین‌قدر فارغ از تعلقات کوچک ماند.»

‌دنیا در چشمش کوچک بود
دختر من در علم و اخلاق، هر دو نخبه بود. در خانه‌ی ساده‌ی ما، مژده همان دختری ماند که بود. با وجود جایگاه مدیریتی حساس در توانیر و تسلط به سه زبان دنیا، هیچ‌گاه دلبسته‌ی مادیات نشد. کمد لباس‌هایش تا روز آخر، همان کمد کوچک دوران کودکی‌اش ماند. او که بودجه‌ی عظیم صنعت برق کشور را تراز می‌کرد، در زندگی شخصی‌اش چنان مناعتی داشت که هیچ‌گاه دغدغه‌ی مالی برای ما ایجاد نکرد؛ تمام اموراتش را خودش با عزت‌نفس اداره می‌کرد.
‌
حجابی از جنس حیا
در تمام این سال‌ها، حتی یک‌بار هم نشد که من به مژده تذکر حجاب بدهم. او فی‌نفسه بر اساس باور قلبی‌اش، چادر را به‌عنوان پوشش برگزیده بود و با همان چادر ساده در حساس‌ترین جلسات کاری حاضر می‌شد. او به ما آموخت که می‌توان در اوج تخصص و مدرنیته، به اصالت‌ها پایبند ماند.
امانتداری در بیت‌المال
مسیر خانه‌ی ما تا محل کار او در توانیر بسیار طولانی بود. مژده باید چندین بار ایستگاه‌های مترو را عوض می‌کرد، اما هیچ‌وقت اعتراض نکرد. حتی وقتی به او پیشنهاد دادند که راننده در اختیارش بگذارند، نپذیرفت. او همان مژده‌ی متواضعی بود که ترجیح می‌داد با مردم باشد. در مأموریت‌های کاری‌اش، وسواس عجیبی روی بیت‌المال داشت؛ هرگز از ماشین اداره برای مسیرهای شخصی استفاده نمی‌کرد و اجازه نمی‌داد ریالی از حق‌الناس وارد زندگی‌اش شود.
‌بسیاری از نخبگی مژده در مدارج علمی می‌گویند، اما من می‌خواهم از نخبگی او در انسانیت بگویم. مژده برای من فقط یک دختر نبود؛ یک رفیق تمام‌عیار بود. ساعت‌ها کنار هم می‌نشستیم، مشورت می‌کرد، دردودل می‌کرد و تمام لذت تعطیلات آخر هفته‌اش این بود که در خانه، کنار من باشد.

خانه‌ای کوچک، آرمان‌هایی بزرگ
ما در یک خانه‌ی ۵۰ متری ساده و با درآمدی حداقلی، اما با رزقی حلال، زندگی کرده‌ایم. من و همسرم که افتخار جانبازی میهن را بر تن دارد، تمام تلاش‌مان را کردیم تا الگویی باشیم که مژده با نگاه به ما، مسیرش را پیدا کند. همسرم همیشه می‌گفت: «من برای خدا به جبهه رفتم و برای نجات وطنم جنگیدم؛ هیچ ادعایی و هیچ درخواستی از این نظام ندارم. حتی وقتی از مسجد محل آمدند تا در جمعی سخنرانی کند، نپذیرفت و گفت کارش معامله با خدا بوده است، نه برای تریبون و نام.»

گفتگو 2945فرار از سهمیه؛ تکیه بر زانو
مژده، میوه‌ی همین درخت بود. با اینکه می‌توانست به‌عنوان فرزند جانباز از سهمیه‌های قانونی استفاده کند، با قاطعیت ایستاد و گفت: «من خودم درس‌خوان هستم، معدلم بالاست و نیازی به هیچ سهمیه‌ای ندارم. او با رتبه‌ی ۲۰۶ کنکور سراسری ثابت کرد که نخبگیِ واقعی، راهش را از میان کتاب‌خانه‌های ساده و با تکیه بر زانوی خویش پیدا می‌کند، نه از مسیرِ امتیازهای ویژه.»

‌نهم اسفند
بگذارید از احساس مژده در نهم اسفندماه بگویم که به اوج خود رسیده بود. وقتی صدای انفجارها برخاست و تهران در التهاب بود، مژده با من تماس گرفت. صدایش پریشان بود اما اراده‌اش نمی‌لرزید. گفت: «مامان، انگار بیت را زدند... رهبر مسلمین جهان را زدند...» من با تمام وجودم گریه می‌کردم و نگران جان او بودم، اما دخترم در میان آن اندوه، جمله‌ای گفت که تا ابد در گوشم زنگ می‌زند: «مامان، بیت را زدند، اما من اینجا پای کار می‌مانم که ایران پابرجا بماند.»
‌او ماند. در حالی که دیگران از هراس جان می‌رفتند، مژده در ساختمان برق شهدا ماند تا کارهای زمین‌مانده را تمام کند. او می‌دانست که در آن لحظات، پایداری شبکه‌ی برق کشور، یعنی پایداری امید در دل مردم.
او نه‌تنها یک متخصص بی‌نظیر، بلکه یک جان‌فدای واقعی بود.

جستجوی در میان خرابه‌ها
خبر شهادت مژده، سنگین‌ترین غمی بوده و خواهد بود که بر شانه‌های زندگی‌ام آوار شده است. آن روز تلخ، از شهرستان تماس گرفتند و بر حضور او برای تنظیم نهایی بودجه تأکید کردند. مژده هم رفت؛ مثل همیشه مسئولیت‌پذیر و بی‌درنگ.
در بانک بودم که پسرم تماس گرفت. صدایش می‌لرزید. گفت: «دکتر داوودی، مدیر مژده، تماس گرفته و سراغ مژده را می‌گیرد؛ فقط می‌خواهد بداند امروز سر کار رفته یا نه؟ مامان، مژده رفته؟» گفتم: «بله رفت...» و ناگهان فریاد پسرم در گوشم پیچید: «وای چه بر سر ما آمد!» دیگر صدایی نشنیدم. دقایقی بعد که دوباره تماس گرفتم، جمله‌ای شنیدم که بند دلم را پاره کرد: «مامان، در میان خرابه‌ها دنبال تکه‌های پیکر مژده می‌گردم...»
دیگر چیزی نفهمیدم تا وقتی که روی تخت درمانگاه چشم باز کردم. مدام فریاد می‌زدم من را به برق شهدا ببرید، اما کسی مرا نبرد. دو روز بعد، پیکری را نشانم دادند و گفتند این دختر توست، اما قلب مادرانه‌ام گواهی می‌داد که آن جنازه، فرزند من نیست؛ آن بدن، پاره‌ی تن من نبود.
چطور می‌توانستم جگرگوشه‌ام را به خاک بسپارم؟ مژده‌ای که از کودکی دستش را می‌گرفتم و پله‌پله به کلاس‌های درس می‌بردم. او به‌راحتی دکتر زندی‌نسب نشد؛ برای رسیدن به این جایگاه علمی، زحمت‌ها کشید و سختی‌ها دید. مژده در خوب بودن یک استثناء بود. او در اوج مسئولیت‌های سنگین مدیریتی، چنان مراقب مرز حلال و حرام بود که وجدانش لرزه به تن هر کسی می‌انداخت. او در میان اعداد و ارقام بودجه، در پی ادای حق بود و سرانجام، جانش را هم در همین راه، صادقانه پیشکش کرد.

گفتگو 2945گلایه‌های مادری از قدرناشناسی مسئولان
‌من امروز گله دارم؛ گله از مسئولانی که تا مژده در کنارمان بود، قدر گوهر وجودش را ندانستند. قدر آن دختر دانشمندی که با حجاب کامل، برای وطنش و در مسیر اطاعت از کلام رهبرش که همواره به تقوای الهی سفارش می‌کردند، صادقانه به وظیفه‌اش عمل می‌کرد.
‌سؤال من این است: چرا آقایان وزیر، آن زمان که مژده زنده بود و گره‌های سخت بودجه را باز می‌کرد، او را نشناختند و از او قدردانی نکردند؟ چرا این دیدارها و یادکردن‌ها همیشه باید به بعد از شهادت موکول شود؟ فرزند من در تمام سال‌های خدمتش، بی‌صدا و ناشناخته ماند. او سرباز گمنام عرصه‌ی تخصص بود.
‌در روز تشییع پیکرش، با صدای بلند فریاد زدم تا همه بشنوند: ساعت کاری دختر من تا ۸ شب بود. زمانی که بسیاری از همکاران در خانه‌هایشان در حال استراحت بودند، مژده تازه به خانه بازمی‌گشت. تعهد اخلاقی او از حد تصور فراتر بود. او با همان چادری که می‌گفت مایه‌ی مصونیت و افتخار ما زنان است، در تمام جلسات حساس اداری مقتدرانه حاضر می‌شد.
‌اگرچه باور دارم برای مژده‌ای با این درجه از خلوص، مرگی جز شهادت حیف بود، اما من یک مادرم؛ پذیرش این نبودن برایم دشوار است. دلم می‌خواست او می‌ماند تا ایران سال‌های سال از ثمره‌ی دانش و اخلاقش بهره‌مند شود. مژده‌ی من استحقاق این را داشت که در زمان حیاتش، نه به‌عنوان یک کارمند ساده، بلکه به‌عنوان یک سرمایه‌ی ملی دیده و قدر دانسته شود.

چشم‌انتظاری در ساعت ۸ شب
آرزو می‌کنم روزی فرا برسد که انتقام خون پاک رهبر عزیز و تمامی شهدای مظلوم این سرزمین گرفته شود؛ شهدایی همچون دختر من که حتی در خانه هم از بزرگی نام و مرتبه‌ی علمی‌اش نمی‌گفت. من تازه پس از شهادت مژده فهمیدم که او در چه جایگاه بلند علمی و اداری ایستاده بود؛ او چنان متواضع بود که بزرگی‌اش را از ما هم پنهان می‌کرد.
‌حالا این روزها، وقتی عقربه‌های ساعت به ۸ شب نزدیک می‌شود، بی‌اختیار منتظرش می‌مانم. گوشم به زنگ در است تا بیاید و خانه‌ی ما را دوباره روشن کند. چشمم به در خشک می‌شود، اما مژده نمی‌آید که نمی‌آید.
‌من هر جمعه برایش مراسم ختم صلوات می‌گیرم، به این نیت که این صلوات‌ها هم هدیه‌ای به روح او باشد و هم برای تعجیل در ظهور آقا امام زمان‌عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌‌الشریف؛ همان آقایی که مژده برای آمدنش دعا می‌کرد. در این خلوت مادرانه، فقط یک آرزو دارم: اینکه به خوابم بیاید و با من حرف بزند؛ بگوید که کجاست؟ حقیقت این است که قلب مادرانه‌ام هنوز آرام نگرفته؛ من هنوز باور دارم که پاره‌ی تنم را پیدا نکرده‌اند و او جایی در میان بی‌کرانه‌هاست.

کلام آخر
و حالا من باور دارم که درخت انقلاب، تا وقتی به ریشه‌هایش تکیه دارد،
نه از طوفان می‌ترسد و نه از زخم.

سال شصت و یکم ـ شماره 2945

گزارش خطا