فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
مریم ابراهیمی شهرآباد
هوای اتاق سنگین و مرطوب بود. پنجرهها، جایی که سرمای زمستان قصد نفوذ داشت، دوباره با گونی و پلاستیکهای ضخیم پوشیده شده بودند. این عایقبندی، به سختی به نور کم بیرون اجازهی ورود میداد و فضا را در هالهای از تاریکی گرفته بود. سرمایی که از دیوارها و کف زمین و گونیهای نمگرفته به داخل میخزیدند، استخوانهای سوزان را میلرزاند.
زیر کرسی، عقیله و ادریس با سر و صدای آرام بازی میکردند، اما هوای اطرافشان هنوز سرد بود. سوزان، با احتیاط، دهانهی منقل کوچک مسی را باز کرد. تکههای زغال، کهنه و خاکستری، سردیِ زمستان را به دستهایش پس میدادند. او با احتیاط چند تکه چوب نازک و خشک را زیر زغالها قرار داد و با لب بسته که از شدت سرما لرزش داشت، شروع به دمیدن کرد. صدای دمیدن او با ریتمی منظم، فضای ساکت اتاق را میشکست. هر دَم، یک امید کوچک بود که آتش را بیدار کند. از آنطرف کرسی صدای خُروپُف ابوهادی بلند شد صدایی عمیق، ناهموار و پُر از ریتم زندگی. این صدا ناگهان لایهای از غبار را از روی ذهن سوزان کنار زد. او را به یاد سالهای دور انداخت.
یک ماه انتظار در اوج وحشت جنگ. یک ماه دوری از محمد، فرماندهای که مرد زندگیاش بود. به یاد تلفن محمد افتاد که خبر آمدنش را به خانه داد. آن لحظه دنیا برای سوزان از نو آغاز شد. یک روزِ تمام وقت داشت تا خودش را آماده کند. بهترین لباسش را پوشید، همان پیراهن سورمهای که محمد عاشقش بود. بهترین عطرش را زد، آرایش کرد، میخواست به مردی که از دل آتش میآید، زیباترین تصویر از خانهاش را هدیه دهد. به آشپزخانه رفت دستهایش را با روغن زیتون چرب کرد و با تمرکز شروع به کار با ادویهها کرد. قرار بود کُبّه بادمجان بپزد، غذای سوری که محمد بیشتر از هر غذای ایرانی عاشقش بود. بوی گرم زیره، نعناع خشک و کمی دارچین در فضای کوچک آشپزخانه پیچیده بود. سوزان امیدوار بود این عطر زودتر از او به استقبال محمد برود و او را به یاد روزهای پیش از جنگ بیندازد. روزهایی که در لبنان بودند.
سوزان با شوقِ قهوه درست کردن و شروع زندگی دوباره، منتظر محمد بود. صدای رسیدن ماشین نظامی را که شنید، قلبش به تپش افتاد و بعد هم صدای ریتمدار کوبیدن سنگ به در اول سه ضربه با مکث و بعد سه ضربه ریتمدار. سوزان بدون ذرهای تردید، از آشپزخانه بیرون دوید. پاهایش که از ساعتها ایستادن و انتظار خسته بود، ناگهان نیرویی ناشناخته گرفت. او از راهروی باریک گذشت، کفشهایش را پشت سر جا گذاشت و با عجله غیرقابل کنترلی به حیاط رفت. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. درست در لحظهای که اولین پرتو نورکم خورشید در غروب، به صورتش میتابید محمد را دید. محمد با همان لباس سبز و غبارآلود، سنگین و شکسته در قاب در ظاهر شد. سوزان فریاد نزد، فقط تمام انرژی یک ماه دوری را در یک پرش جمع کرد و خودش را در آغوش محمد انداخت. با تمام وجود به شانههای پهن و سرد محمد چسبید. بوی دود، خاک، عرق و مردانگیاش را نفس کشید. تنها توانست بگوید خوش آمدی، در حالی که اشکهایش آرایش گونههایش را پاک میکرد.
سوزان هنوز در اوج هیجان دیدن محمد، حس کرد که تمام عضلات محمد فریاد خستگی میزنند. با عجله بهسمت آشپزخانه رفت که قهوه بیاورد. با حرکاتی سریع و سرشار از شور، استکانها را توی سینی گذاشت. در این فاصلهی کوتاه در ذهنش برنامهریزی کرد که لباس خاکی محمد را بشوید و برایش غذا ببرد. گرمای بخار سماور اولین نشانهی گرم شدن خانهاش بود. سوزان با دو استکان قهوه با قدمهای محتاطانه به هال برگشت. محمد به پشتی تکیه داده و کاملاً در آغوش خواب فرو رفتهبود. چشمانش که چند لحظه پیش با تمام مهربانیاش به سوزان نگاه میکرد، اکنون بسته و آرام بودند. صدای خروپف منظم و عمیق که حاصل ماهها نخوابیدن در میدان جنگ بود، تمام سکوت هال را پر کرده بود. سوزان با سینی قهوه در دست، برای لحظهای ایستاد، نه رنجید و نه دلگیر شد. فقط یک حس عمیق از وظیفه و عشق مادرانه به او دست داد. قهوه را کنار محمد گذاشت، بدون اینکه او را بیدار کند، بهآرامی پتویی روی او کشید. سپس کنارش نشست و به آرامش و عمق خواب مردی که از جنگ برگشته بود، خیره شد.
صدای خروپف بلند ابوهادی، همانند یک قلاب نامرئی، سوزان را از عمق خاطرات بیرون کشید و به اتاق سرد بازگرداند. بخار داغ دمیدن را با بوی خاکستر و چوب سوخته حس کرد. اولین جرقه از زغالها بالا جهید، همراه با گرمای ضعیفش، دوباره ذهن سوزان از اتاق سرد بیرون پرید و به یک بعدازظهر زمستانی در سالهای دور پرتاب شد. چشمانش را بست. او دوباره در آبادان بود. شهری که همیشه گرمای کویر را داشت، اما آن روز، آسمان آن را در آغوش سفید خود گرفته بود. سرما از تمام درزهای در و پنجره به داخل خانه نفوذ میکرد. هوا سنگین میبارید. برف، همه چیز را ساکت کرده بود. سوزان یادش آمد که چقدر از این سکوت سفید تعجب کرده بود؛ در شهری که او را به آفتاب عادت داده بود.
محمد، با لباسی نظامی که برف روی شانههایش نشسته بود، بیرون بود. داشت با زحمت، هیزمهای خشک را از زیر بارش برف نجات میداد تا برای آتش زیر کرسی بیاورد. آن روز، هیزمها را در اتاق چیدند. محمد با مهارت، آنها را در تنورهای کوچک قرار داد و با سنگی که مخصوص این کار بود، خاکستر زغالها را کنار زد. او به سوزان یاد داد که چطور با دقت، دهانه را بگذارد و چطور با دمیدن آرام، شعله را به جان زغالها بیندازد.
ـ این کرسی گرمتر از آغوش من میمونه، تا صبح گرمت میکنه. فقط باید بلد باشی چطور زنده نگهش داری.
کنار کرسی زانو زد، با دقت وسواسگونهای زغالها را زیر خاکستر جابجا کرد تا شعلهی گرمای کرسی جان بگیرد. جرقههای سرخ رنگ مانند هزاران ستارهی کوچک در تاریکی، رقصیدند، آن گرما گرمای زندگی بود.
سوزان اولین بار بود که کرسی را میدید. این صندوق آهنی کوچک، قرار بود قلب گرم خانهشان در سرمای زمستان باشد.
یک «پوف» بلند از منقل مسی، سوزان را به واقعیت برگرداند. چشمانش را باز کرد، هیچ زغالی افروخته نشده بود، فقط تاریکی سردی که گونیها از نفوذش جلوگیری میکردند. سوزان دوباره به زغالها دمید، بالأخره رنگ سرخ به خود گرفتند و اولین نشانههای گرمای واقعی از درون منقل بیرون زدند. سوزان با دست لرزانش منقل را بهآرامی زیر کرسی قرار داد. گرما به زانوهایش رسید، او نفس راحتی کشید. لبخند گرمی زد، گویی که چهرهی خستهی محمد را در جلوی چشمانش میدید، زیر لب زمزمه کرد: «زنده نگه داشتم».
صدای خُروپُف ابوهادی هنوز ادامه داشت. اما حالا، آن صدا دیگر یادآور فقدان نبود؛ بلکه یادآور گرمایی بود که با تلاش، زیر سرمای سخت، روشن نگه داشته میشد. گرمایی که همیشه باید برایش تلاش کرد، چه در آتش زیر کرسی، و چه در دلِ یک خاطره.
سوزان از زیر کرسی که حالا گرمای ملایمی به پاهایش میرساند بلند شد. بهسمت در رفت، باران با ضربآهنگی ملایم بر روی موزاییکها میبارید. سوزان دمپاییهای خیس را پوشید، با قدمهایی آهسته از حیاط گذشت، به آشپزخانه رفت. قمر را دید که توی تاریکی روی نوک پا ایستاده و قوطیهای توی قفسهها را یکییکی برمیدارد و توی آنها را نگاه میکند. پرسید: «خواهر دنبال چی میگردی؟» قمر با حالتی درمانده جواب داد: «یکم عدس گذاشته بودم اینجا، پیداش نمیکنم.» سوزان نگاهی به اطراف آشپرخانه انداخت. کنار تنور، پشت سینی گرد مسی، گوشه قوطی عدس را دید، جلوتر رفت، آن را برداشت.
ـ ایناهاش خواهر اینجا بود.
لبخند روی صورت قمر نشست، قوطی را از دست سوزان گرفت، عدسهای تویش را توی قابلمه خالی کرد، پارچ کنار تنور را برداشت، آنرا توی قابلمه کج کرد و آبش را روی عدسها ریخت.
ـ اینو ببر بذار رو منقل بپزه، من برم ببینم همسایه نون پخته ازش بگیرم.
سوزان جواب داد: «هوا سرده تو برو تو اتاق، اگه کلیههات سرما بخورن اول مصیبته.»
از آشپزخانه بیرون آمدند، قمر در خانه را باز کرد، تا کمر توی کوچه خم شد، انتهای کوچه را به سوزان نشان داد.
ـ اونا اونجاست، اون در سبزه بزرگه، به امزینب بگو خواهر قمرم.
دست سوزان را گرفت، از جیب ژاکتش اسکناس مچاله شدهای را درآورد، کف دست سوزان گذاشت. لبخند زد. سوزان مشتش را باز کرد، قلبش مثل اسکناس توی دستش مچاله شد، به این فکر که این جنگ ناخوانده چه به روز آنها آورده.
باران شدت گرفت، دم اسبی میبارید. آب سطح کوچه را پوشانده بود، سوزان آرام قدم برداشت، جوری که گلولای به لباسهایش شُره نکند. چند خانه بالاتر، جلوی یک درب بزرگ آهنی رنگ و رو رفته ایستاد. چند ضربه به در کوفت، پس از چند لحظه دختری با قد و قامت بلند در را باز کرد. سوزان با دیدن زینب، او را شناخت، خودش را معرفی کرد.
ـ منم خالهی هادی.
زینب اسم هادی را که شنید گونههایش گل انداخت و چالش پیدا شد، چشمهای عسلیاش پشت پردهای از اشک درخشید.
عدنان پنجره را نیمه لا باز کرد، باد سرد به صورتش خورد.
ـ کیه زینب جان؟
زینب جواب داییاش را داد: «خواهر ام هادی» اسم هادی را که به زبان آورد صدایش بغضناک شد.
سوزان شبح عدنان را دید که روی ایوان ایستاده بود، دید عدنان دستی بر محاسن سفیدش کشید، سوزان به زینب گفت: «یکی دو تا نون میخواستم.» از جیب ژاکتش اسکناس مچاله شده را در آورد.
لیلا صدای برادرش، عدنان، را شنید از آشپزخانه به حیاط آمد. آستینهایش را بالا زده بود، دو دستش را با فاصله از خودش گرفت. انگشتان و پشت و کف دستش آغشته به خمیر بود. سوزان وقتی او را دید، سلام کرد.
ـ مثل اینکه به موقع اومدم، میخواستم چندتا نون ازتون بگیرم.
لیلا تعارف کرد سوزان توی خانه برود و زیر باران نایستد، گفت تازه خمیر نان را درست کرده و پختش طول میکشد. سوزان تشکر کرد، گفت میرود و نیم ساعت دیگر برمیگردد. جلوی درِ خانه که رسید، انگار غمی بزرگ، محکم به قلبش خورد، چشم به آسمان دوخت، ابرهای سیاه و سفید روی کول هم سوار شده بودند، دانههای درشت باران روی صورتش افتاد. حس کرد توی هوا غم و غصه موج میزند، وحشتی سرد تمام وجودش را گرفت، به این فکر کرد، چرا بعضی وقتها دنیای به این بزرگی برای آدم چنان تنگ میشود که جز مرگ آرزویی ندارد، از بعد شروع جنگ بارها و بارها آرزوی مرگ کرده بود، پر شالش را بالا آورد به چشمان اشکبارش کشید، وارد حیاط شد. درِ خانه را نیم لا باز گذاشت، قمر را دید که دست به پهلو خم شده بود تا آفتابه را از کنار دیوار دستشویی بردارد، جلو رفت، آفتابه را زودتر برداشت، با حالتی دلسوزانه گفت: «بمیرم خواهر! باز کلیههات درد گرفته؟» چهرهی قمر درهم بود. سوزان توی باغچه رفت، سطل را برداشت، توی چاه انداخت، سطل به در و دیوار چاه خورد و در تاریکی آن گم شد. سوزان آن را نصفه پُر کرد، طناب را بالا کشید، آب داخل سطل را توی آفتابه ریخت، برد توی دستشویی گذاشت.
ـ برو خواهر، زود برگرد تو اتاق که سرما نخوری.
باران آرام و پیوسته روی حیاط میبارید. سوزان ایستاده بود کنار دیوار آشپزخانه، زیر سایهی نصفهی بام، به سنگهای خیس و یخ تکیه داد، در سکوت مطلقی به سر میبرد، طوری که شک میکردی نسبت دوری داشته باشد با دیوار. فکر علی یک لحظه از ذهنش دور نمیشد. موبایلش را از جیب ژاکتش بیرون آورد، روشنش کرد، شماره علی را گرفت، خاموش بود. همین لحظه صدای یاالله مردی را شنید که چند ضربه به در خانه زد، بعد هم وارد حیاط شد. عدنان در قاب در ظاهر شد. باران روی شانههایش نشسته بود. پارچهای که نان لایش پیچیده بود را بهسمت سوزان گرفت. سلام کرد.
ـ خواهرم اولین نونی که امروز پخت رو برای شما داد. سوزان جلو رفت، خواست نان را بگیرد. سرش را بالا آورد نگاهش با نگاه عدنان گره خورد.
عدنان به محض دیدن او، کمی مکث کرد. چشمهایش بیحرکت ماند. چین و چروکی توی پیشانیاش انداخت، نگاه مبهمی به صورت سوزان کرد.
ـ تو سوزان نیستی؟
باد در موهای جوگندمی عدنان پیچید و آنها را مثل کتاب ورق زد. سوزان نفسش را آهسته بیرون داد. کمی جلوتر رفت، با دقت بیشتری عدنان را نگاه کرد، عدنان وقتی با نگاههای بیروح سوزان روبرو شد، با صدایی پُر از هیجان گفت: «منم! عدنان» ناگهان تمام دیوارهای زمان فرو ریختند. دست سوزان روی پارچه نان ماند، نه نان را گرفت و نه عقب رفت. فقط نگاه کرد. لبهایش بیحرکت ماند، اما درونش چیزی لرزید، نه از عشق که از یاد. از باز شدن دری بسته، پس از سالها خاک و سکوت.
باران ریزتر شد. سوزان نان را گرفت، سرش را کمی پایین آورد تا قطرات روی صورتش پنهان شوند. قلبش نمیتپید به شوق، بلکه در سکوتی سنگین فرو رفته بود، سکوت شناختن کسی که زمانی فقط در خاطره بود. نگاه سوزان ترکیبی از شگفتی، هیجان، پرسش، تردید و بهتزده بود، انگار که در ذهنش دنبال کلماتی بگردد، چند لحظه مکث کرد.
عدنان هنوز نگاهش میکرد. گویی پاهای هر دو نفرهشان به زمین چسبیده بود و بدنشان متعلق به خودشان نبود. هیچکدام حرفی نمیزدند فقط نگاه و صدای باران که ادامه داشت و بوی نان گرم که میانشان معلق مانده بود.
درِ دستشویی با صدایی خفیف باز شد. قمر بیرون آمد، هنوز دست به پهلو بود. هوای حیاط خیس و سرد بود. ردّ باران روی موزاییکها تا جایی که عدنان ایستاده بود، کشیده میشد. سوزان هنوز بیحرکت روبروی عدنان ایستاده بود. فقط نگاه مستقیم و آرام میانشان ردوبدل میشد. هر دو آرام و خاموشتر از همیشه دیده میشدند، گویی در میان باران خاطرهای قدیمی شناور مانده بود. قمر لحظهای ایستاد. قطرههای باران را از پیشانیاش کنار زد. هوا بوی نان تازه و خاک خیس میداد. عدنان هنوز بقچهی نان را در دست داشت. بخار از لابلای پارچه بالا میرفت و با هوای نمناک گره میخورد.
قمر چند قدم جلو رفت، هنوز گیج از صحنهی مقابلش، با صدایی آرام سلام کرد. عدنان سرش را اندکی چرخاند، آهسته، انگار از بخشی از زمان بیرون کشیده میشد. نگاهش از روی چهرهی سوزان لغزید تا برسد به قمر. نگاه عدنان سنگین و پروقفه بود، نه از حیرت، نه از شوق، بلکه از تشخیص. چهرهی نمزدهاش زیر باران برق خفیفی داشت، اما آن برق چیزی میان ناراحتی و یاد بود. سوزان حس کرد که چیزی در چهرهی قمر لرزید، مثل نوری قدیمی که بعد از سالها از پشت غبار بیرون بزند. گویی فهمیده بود چیزی در جریان است، بدون نیاز به پرسش. نگاه قمر از عدنان به سوزان و دوباره از سوزان به عدنان برگشت. چیزی در عمق چشمهای عدنان شناخته بود، چیزی که سالها پیش، در حرفهای نیمه پنهان سوزان حضور داشت. یاد جوانی عدنان، صدایی که روزی نامش در خانهشان آرام اما بارها تکرار شده بود. اما آن چهرهی جوان سالها بود که در ذهنش محو شده بود. حالا زیر باران خطوط پیر چهرهی عدنان را بهسختی باز میشناخت. خاطرهی آن عشق پاک، دوباره جان گرفت. نه فقط باران که زمان خودش دوباره برگشته بود تا چیزهای فراموش شده را یادآوری کند. قمر هیچ نگفت، فقط نگاه کرد. سه نفر در یک حیاط خیس، زیر بارانی تند، در سکوتی که از کلمه پرمعناتر بود. باران میانشان جاری بود، بیوقفه و آن نگاه، در سکوت سنگین حیاط طولانیتر از یک سلام ماند.
باد شدت گرفت سرما توی لباسهای خیس سوزان پیچید و لرزه بر اندامش انداخت. قطرات آب محکم به سر صورت هر سه نفر میخورد. سوزان حس کرد که سنگینی این نگاه روی قمر نشسته است، کوتاه، اما نافذ، انگار عدنان میخواست چیزی بگوید و در همان لحظه از گفتنش صرف نظر کرد. دانههای باران به آبهای راکد کف حیاط برمیخورد و صدایی پیوسته و پرطنین ایجاد میکرد. صدایی پر از تکرار و سکوت، مثل پتکهای کوچک بر سطح آیینهای از جنس خاطره.
عدنان لحظهای ایستاد. انگار پاهایش میخواستند بروند، اما نگاهش هنوز در جایی عقب مانده بود، در چشمان زنی که سالها پیش میشناخت و حالا دوباره با مویی خاکستری و نگاهی آرام، روبرویش ایستاده بود. چشمها همدیگر را گرفته بودند بیحرکت و بدون کلام.
عدنان نفس عمیقی کشید، چشمانش را به زمین دوخت، جایی که قطرات باران در حوضچههای کوچک میرقصیدند. قدم به قدم از حیاط گذشت. هر قدم بر سطح آب جمع شده در حیاط فرود میآمد و با صدای پتپت واضحی سکوت سنگین میان آن سه نفر را میشکست. هنوز بوی نان و خاک خیس در هوا بود. عدنان وقتی به در رسید، برگشت، قبل از اینکه در خانه را ببندد نگاهی به صورت سوزان انداخت با حالتی که لبهایش نه اما چشمانش داشت، لبخند عمیقی به روی سوزان زد. نه لبخند شادی، بلکه لبخند پذیرش آنچه گذشته است. سوزان چیزی نگفت، فقط انگشتش را روی نان لغزاند، مثل دلداری خاموشی برای خودش و برای او. باران میانشان را پر کرد، صداهای هر حرف ناگفتهای را در صدای کوبش قطرات بر آب حل کرد و عدنان رد نگاهش را به سکوت شب پرخاطره سپرد.
در با صدای نرم بسته شد. اما گرمای آن لحظه تا مدتی در دل سوزان باقی ماند، همان گرما، مثل بخار نان در هوای سرد، تا دوردستها رفت و ناپدید شد. نگاه سوزان روی در بسته مات ماند، به این فکر کرد چند لحظه پیش عدنان از این در وارد شد و او بعد از سالهای دور، عدنان را باز دیده بود.
ادامه دارد...
سال شصت و یکم ـ شماره 2945