نعیمه سادات صفایی نیا
صبح که از درِ خانه بیرون زد، هوا، خوش بود. نه آنقدر گرم که از سریع راه رفتن عرق کند و پشت یقهی پیراهن سفیدش لک بیفتد و نه آنقدر سرد که صدای روی هم خوردن دندانها، پسزمینهی پیادهروی روزانهاش شود. این هوا برایش، خوش بود. ابتدای خیابان ایستاد، دم و بازدمیکشید و خواست تا کمی از این خوشیِ هوا را بهعنوان دَشت اول، تقدیم ریههایش کند. بند کیفش را جابهجا کرد. به عادت همیشگی با نوک انگشت عینکش را بالا کشید و به موازات خورشید همچون رهبر یک ارکستر ملّی، با گامهای یک ریتم و هماهنگ، سمفونی قدمها، فکرها و موزیک مورد علاقهاش را آغاز کرد.
کمی بعد در مسیر، ماشینی با سرعت از کوچه بهسمت خیابان اصلی پیچید. گودالی از گِل ـ که ارمغان باران شب گذشته بود ـ را به سر تا پای کت و شلوار براق و اتوکشیدهی آقای مدیر، پیشکش کرد. صابر، سرش را که مثل منجنیقی به پایین خم شده بود تا عمق فاجعه را اندازه بگیرد بلافاصله به بالا پرتاب کرد تا چهرهی رانندهی خاطی را شناسایی کند، سرخیِ گونههایش چند درجه پررنگتر شد وقتی دید؛ مدیرِ بخش اعتبارات، سمیر فتاحی، رفیق گذشته و رقیب امروزش پشت رُل نشسته و با پوزخندی از کنارش میگذرد تا جایی که کامپوزیت تازهی دندانهایش در قاب تصویری ـ که برای صابر حکم پاشیدن نمک روی زخم را داشت ـ بهشدت خودنمایی میکرد.
صابر، پس از کمی مکث، مشت گرهکرده و لرزان دستش را چندبار باز و بسته کرد و دم و باز دم محکمی به بیرون پرتاب کرد و انگار با بیرون دادن چندین اسب بخار میخواست دمای بدنش را کنترل کند. این اولین باری نبود که این نوع نگاه و زهرخند و خنجر از جانب سمیر را تحمل میکند. سرش را پایین انداخت و سه بار صلوات فرستاد. همیشه این ترفندِ آموخته از مادربزرگ، برایش مثل آب روی آتش بود. آرامتر که شد قدم به راه گذاشت و محکمتر و تندتر قدم میزد و همزمان مشتش را با فشار باز و بسته میکرد و بخار از دهانش بیرون میداد. به سر در ِ بانک که رسید تک ضرب، نفسی بیرون داد و هندزفری را ازگوشش بیرون کشید و پلههای ورودی را دوتا یکی بالا رفت.
مشرحیم با لبخندی به استقبالش رفت و به مهربانی همیشگی سلام و صبحبخیری گفت... اما صابر به پاسخی شتابزده و مختصر بسنده کرد و با اشارهی دست نشان داد که عجله دارد و با سرعت بهسمت انتهای سالن انتظار بانک رفت؛ جایی که یک درب آهنی بهسمت راهرویی باریک داشت و برای پلههای اضطراری طراحی شده بود. انتهای راهرو یک سرویس بهداشتی کوچک بود که شاید کمتر کسی متوجه آن میشد و بهندرت مورد استفاده قرار میگرفت. صابر اصلاً دلش نمیخواست کسی جناب مدیر را با آن وضعیت ظاهری ببیند.
با وسواس به تمیزی میاندیشید به موازات آن، افکارش را خوب جمع میکرد؛ نباید میگذاشت این اتفاق در کارش تأثیری بگذارد. نفس عمیقی کشید و جای ترکش روی قفسه سینهاش تکانی خورد و درد کهنهی همیشگی را با تلخی ِ اول صبح فرو برد.
در همین احوالات بود که ناگهان صدای مکالمهی تلفنی فردی آمد چندان بیاعتنا نبود اما وقتی اسم خودش را شنید بیش از پیش توجهش جلب شد. گوشهایش را تیزتر کرد. صدای گوینده برایش آشنا بود. اما نمیتوانست هویت دقیق او را شناسایی کند. مُشت پُرکرده از آب را روی کتش ریخت و در حالی که کف دست راست را آرام روی آستین کثیفشدهی چپ میکشید توجهش را کامل به صدا، سپرد. صدا از دریچهای کوچک که در بالای دیوار دستشویی قرار داشت، شنیده میشد. حیاط خلوتی کوچک، درست پشت پلههای اضطراری واقع شده بود. پیش از این هم کمابیش به گوش صابر رسیده بود که اینجا مکانی شده برای سیگار کشیدن مخفی ِ کسانی که نمیخواستند سیگاری بودنشان را علنی کنند.
موش گِل کشیده. اونم که حساس، فکر کنم اصلاً امروز بانک نیاد. برگرده خونهی آقای پاکیزه. همه پدرشو میشناختن کارگری میکرد. حالا پسر هفتم، پدر ندیدهی حسن دولّا، واسه ما فاز امیرکبیر ورداشته و شده رئیس بانک. خیلی واسه ما اُفت کلاس داره بخدا از یه بچه گدا بخوریم. یه جوری سرِ خزانه نشسته و بیتالمال بیتالمال میکنه انگار ارث باباشه.
و صدای قاهقاه خندهاش بلند شد. بعد کمی مکث کرد و با اوهوم... و آره... حرفهای فرد پشت خط را تأیید و تصدیق میکرد و به همان میزان هم لابهلای حرفهای خودش از آنطرف تأیید میگرفت.
والا بخدا. آخه آدم اینقدر چِغر و بَدبدن. یه ذره انعطاف داشته باش. پارسال یادته پسر نُه سالش رفت زیر ماشین و مُرد. سه روز فقط سه روز رفت مرخصی. روز چهارم مثل بُختالنصر اومد نشست پشت میزش و گفت خدمت به مردم واجبتره. این از هموناییه که بیست سال پیش مشت مشت جوونای مردمو بردن دم ِ گلوله. یکی نیس بگه دیگه دورهت تموم شده فرمانده. دو ماه دیگه بازنشست بشی میبرنت تو موزه. زنشم ولش کرده رفته. مریضی مادرزنش و شهرستان و اینا بهونهس.
صابر دیگر حتی کد ملی گوینده را در ذهن داشت. سرش رو بهسمت روشویی خم کرد. مشتی آب را محکم توی صورتش پرت کرد تا داغِ فرصت یک فرودِ موفق را بر جان اشکهایش بگذارد و همزمان فکش را باز و بسته میکرد و فریادها را با سکوت از گلویش رها میساخت.
کارش تمام شده بود و میخواست از دستشویی بیرون بزند و ادامهی نیشترهایی که به جگرش میخوردند را نشنود. ناگهان صدای افتادن جسمی سنگین و همزمان قطع شدن صدای گوینده را شنید اعتنایی نکرد و بیرون رفت هنوز چند قدم از راهرو را نرفته بود که صدایی کم زور و آهسته به گوشش رسید: کمک... ک.. م... ک
یک گام دیگر در مسیر پیش رو قدم برداشت. صدا کمتر بود اما باز شنیده میشد. هنوز در گوشش صدای سمیر بود که چطور تهمت نثارش کرده بود. دلش راضی به شنیدن این صدای کمک نبود جلوتر رفت صدا دیگر قطع شده بود.
ایستاد و به انتهای راهروی خالی و ساکت نگاه کرد. صدا حتی تا نیمهی راهرو نمیرسید. بهندرت کسی از اینجا رد میشد و رفتوآمد بیشتر از آسانسور ِ داخل سالن بود. چند ثانیه ایستاد و دلش فرمان داد که به هیچ چیز فکر نکند ممکن بود هر اتفاقی افتاده باشد و با همه اتفاقاتی که افتاده بود او تنها منجی سمیر بود باید او را نجات میداد پس با سرعت قدمهای رفته را برگشت بهسمت انتهای راهرو و تا حیاط خلوت دوید.
به آنجا که رسید، دید سمیر با همان هیکل درشتش، از قفا روی زمین افتاده. چشمانش به جایی در آسمان بالای سرش خیره شده و از گوشهی دهانش مایع سفید رنگی میریزد. پنجههایش باز بهسمت خورشید بود و یک نخ سیگار ِ تا نیمه دود شده، کنار انگشتانش روی زمین افتاده بود. کمرش را روی زمین میکشید. تمام اندامهای بدنش همزمان و با ریتم میلرزیدند. گوشی از دستش چند متر دورتر افتاده بود و کسی از آنطرف خط، با نگرانی الوالو میکرد.
سالها از مواجههی صابر با چنین صحنههایی در جبهه، میگذشت و به همین خاطر لحظاتی نیاز بود تا او تصویر پیش رویش را هضم کند. مردی که دقایقی پیش، از هر کاری برای نابودی صابر فروگذار نبود حالا مثل ماهیِ از آب بیرون افتاده در روی زمین، درست جلوی پای صابر دست و پا میزد.
به خودش آمد. بالای سر سمیر رفت و زانوهایش را به زمین گذاشت. آرام و بااحتیاط دستهایش را زیر گردن سمیر جا داد و سرش را در بغل گرفت. چشمان سمیر با سویی کمرنگ به صابر خیره شد التماسی در نگاهش بود که مشخص نبود رنگ و بوی حلالیت طلبی میدهد یا میل به زیستن در او زبانه کشیده است. هر چه بود صابر از ته دل میخواست او را آرام کند. فارغ از تمام اعمال و رفتارهای او با خودش در طول این سالها، فارغ از دیدهها و شنیدههای صبح. دستی روی پیشانیاش کشید غرق در عرق بود. در میان این نمناکی، لبهای او خشک شده بود. دستمال را با اشک، نمدارش کرد و روی لبهای خشکیدهی سمیر کشید و زیر لب سلام بر حسینی گفت. چهرهی سمیر از هم شکفت، لبخند محوی رو لبانش نقش بست. تمام تلاش خود را میکرد تا کلماتی نامفهوم را بریدهبریده روی زبان بیاورد اما صابر دستش را آرام روی سینهی او گذاشت و گفت: «آرام باش.»
سایهای از راهرو با صدای گامهایی آهسته به آنها نزدیک میشد. مشرحیم بود که صابر را با چشم دنبال کرده بود و حالا دلواپس تأخیرش شده بود.
آمبولانس رسیده بود و اقدامات لازم برای انتقال سمیر به بیمارستان انجام شده بود. برانکارد به میان سالن ورودی که رسید، سمیر دستِ کم جانش را بالا برد. صابر خودش را به او رساند و دستش را گرفت و به گرمی فشار داد و با دست دیگر آرام رد پای اشکها را از روی گونههای سمیر پاک میکرد. سمیر، از زیر ماسک اکسیژن باز تقلا میکرد تا چیزی بگوید. صابر که گویی حرفهای نگفتهی او را شنیده بود، لبخندی آرامشبخش زد و گفت: «زود برگرد ما اینجا منتظرتیما.»
نیم ساعت از زمان آغاز به کارِ بانک میگذشت و برای اولین بار هنوز درب ورودی بانک باز نشده بود.
صابر، یک راست به سمت اتاق مدیریت رفت و نشست پشت میز.
مشرحیم چای اول صبح را آورد و مثل همیشه شرحی از اوضاع اهل و عیال داد اما اینبار کمی مختصرتر و زودتر از همیشه رفت. میدانست امروز برای صابر، عادی شروع نشده بود. این نیم ساعت، نیمیاز عمر او را بلعیده بود.
صابر همانطور که پشت میز نشسته بود نگاهی به ساعت رومیزی انداخت که از زمان همیشگیاش جلوتر بود و او به همان اندازه خود را مدیون آن میدانست. به صورتِ خندان و پر امید آرمان پسرش نگاه کرد و درب کشوی کنار میز را به آهستگی باز و بسته کرد و عکس ملیحه همسرش را دید زد. اولین جرعهی چای تلخ اول صبح را نوشید و همراه آن، بغض و دلتنگی را در گلو فرو برد.
سال شصت و یکم ـ شماره 2945