کد خبر: ۷۴۰۰
۱۴۰۵/۰۳/۰۲ ۰۹:۴۳
با من حرف بزن

قسمت 215: زندگی بعد از جنگ

ماه منیر داستانپور
نویسنده :

ماه منیر داستانپور

بر سر دوراهی 2945همه چیز از یک صدای انفجار شروع شد‌. درست از زمانی که نیلوفر خواب بود و یک‌باره با صدای یک انفجار در نزدیکی خانه‌مان چشم‌هایش را باز کرد‌. سه ماهی بود متوجه شده بودیم باردار است‌. بارداری خیلی حساسش کرده بود‌. شاید چون می‌ترسید مثل مادرش که سر زایمان او از دنیا رفته بود‌، او هم خدای نخواسته بلایی سرش بیاید و فرزندمان مثل او تنها و بدون مادر، بزرگ بشود‌. اصلاً همین که قبول کرد بچه‌دار بشویم‌، خودش یک معجزه محسوب می‌شد‌. وگرنه قبل از ازدواج شرط کرده بود که هیچ‌وقت حرف فرزنددار شدن را نزنم و حتی اگر دلم خواست پدر شوم‌، به پذیرش یک بچه از بهزیستی رضایت دهم‌. این تنها شرطی بود که برای ازدواج با من مطرح کرده بود و در ازای پذیرشش حتی از درخواست مهریه هم گذشته بود‌. و البته من انقدر دوستش داشتم که شرط را پذیرفتم و مهریه را هم به‌قدری که در توانم بود به عقدنامه اضافه کردم و روز عقد همه به‌خاطر این کارم شگفت‌زده شدند و بعضی‌ها خیال کردند احمقم که با وجود این شرط تن به ازدواج دادم‌‌‌! ولی من دوستش داشتم‌، چه با بچه و چه بدون آن‌‌‌!
عادت کرده بودم دیگر حرفی از بچه نزنم‌‌‌! ولی نمی‌توانستم شوقم از دیدن آن‌ها را پنهان کنم‌. سر چهارراه وقتی کودکی را در حال فروش گل می‌دیدم هرچه گل داشت را می‌خریدم یا اگر در حال بازی در پارک می‌دیدم‌شان حسابی کیف می‌کردم‌. طبیعی است که نیلوفر چشم بینا داشت و این صحنه‌ها را می‌دید‌. شاید همین هم باعث شد که بدون اطلاع من راهش بیفتد به مطب روان‌پزشک و مشکلاتش را با او مطرح کند‌. صحبت با روان‌پزشک و استفاده از مشاوره‌های او کم‌کم اوضاع را بهتر کرد و باعث شد یک روز از اینکه دوست دارد مادر بشود بگوید‌. از اینکه دختری داشته باشد و موهای بلندش را شانه کند و لباس‌های رنگارنگ به اندام کودکانه‌اش بپوشاند و دنیا را برایش به زیباترین جای ممکن تبدیل کند‌. اوایل همه چیز خوب بود ولی کمی که گذشت حساسیت‌هایش شروع شد‌. چند وقتی می‌ترسید که بچه زودتر از موعد به دنیا بیاید‌، مدتی وحشتش این بود که بچه معلول و ناقص باشد‌. بعد ترسش مرگ من یا خودش بود و دست آخر بازگشته بود به وحشت ابتدایی‌اش و می‌گفت اگر مثل مادرش وقت زایمان بمیرد و فرزندش تنها بماند چه می‌شود؟ من در تمام لحظات کنارش بودم و دلداری‌اش می‌دادم‌. شب‌ها که تا صبح چند بار به‌خاطر کابوس‌هایش از خواب می‌پرید‌، موهای خیس از عرقش را نوازش می‌کردم و برایش از اینکه هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و او به‌خوبی می‌تواند فرزندش را بزرگ کند و خوشبختی و سعادتمندی‌اش را ببیند؛ می‌گفتم تا آرام می‌شد و به خواب می‌رفت‌. اما هیچ‌کدام از این کارها باعث نشد این افکار از سرش برود‌.
یادم است که یک شب با وصیت‌نامه آمد سراغم و کلی گریه کرد و فرزندمان را به من سپرد‌. توی وصیت‌نامه‌اش تمام رفتارهایی که دلش می‌خواست با فرزندمان داشته باشم را روی کاغذ نوشته بود و باعث شد من از شدت عصبانیت خنده‌ام بگیرد و بخواهم که دست از این رفتار بردارد و به خدا توکل کند‌. نمی‌دانم دکتر کمکش کرد یا خودش تصمیم گرفت به‌خاطر من هم که شده‌، تکانی به خود بدهد و دست از این کارها بردارد که یک‌دفعه همه چیز تغییر کرد و آرام شد‌. اما از آنجا که انگار آرامش به من نمی‌آید‌، یک شب که بعد از سردرد شدیدی به خواب رفته بود‌، یک‌باره با صدای انفجار بیدار شد‌. هنوز چشم‌های گرد شده‌اش را به خاطر دارم‌. مدتی بود که زمزمه‌ی احتمال جنگ در بین مردم دهان به دهان می‌چرخید و حالا یک‌باره صدای مهیب انفجار از وسط زندگیمان پیدایش شده بود‌. دنبال کنترل تلویزیون گشت و روشنش کرد‌. رنگ قرمز زیرنویس شبکه‌ی خبر وحشتش را بیشتر کرده بود‌. مطمئن شدیم که جنگ شده و دومین انفجار یک‌باره کار را تمام کرد‌. جنینی که سه ماه با حول‌وولا از او مراقبت کرده بود‌، از دست رفت و راهی بیمارستان شدیم‌.
حالا دیگر نه بچه‌ای بود و نه اثری از سلامت در وجود او‌‌‌! کل مدت جنگ از تهران رفتیم و روزهایمان را در یکی از روستاهای اطراف رامسر گذراندیم‌. انگار نه انگار که کمی آن‌طرف‌تر در تهران مردم زیر آتش و بمب بودند‌. شمال امن و امان بود و به این سبب امیدوار بودم او هم آرام شود‌. اما نیلوفر دیگر نیلوفر سابق نبود‌. نه‌تنها خبری از زن شادی که روزگاری به خواستگاری‌اش رفته بودم نبود‌، بلکه حتی زن مضطرب و نگران باردار چند روز قبل هم دیگر وجود خارجی نداشت‌. به‌طور کل ساکت و بدون حرف شده بود‌. نه چیزی می‌گفت و نه لقمه‌ای به دهان می‌گذاشت‌. نحیف‌تر از گذشته شده بود و کمترین صدا باعث می‌شد بدون وقفه جیغ بکشد‌.
سر و صداها که آرام شد و آتش‌بس اعلام کردند‌، برگشتیم تهران‌‌‌! اما نه به خانه‌ی خودمان‌‌‌! باید به تنهایی برمی‌گشتم خانه و اتاق نوزاد را که دو تایی و با دست خودمان درستش کرده بودیم‌، جمع می‌کردم‌. باید همه چیز را به عقب بازمی‌گرداندم‌. انگار هیچ‌وقت بچه‌ای در کار نبوده‌‌‌! نیلوفر را به خواهرش سپردم و از او که دلش برای خواهر کوچک‌ترش عین جگر زلیخا پاره‌پاره بود خواستم و التماسش کردم جلوی چشم نیلوفر حتی یک قطره اشک هم نریزد و مراقب باشد حرفی در مورد بچه از دهن کسی بیرون نیاید‌. خودم هم به خانه رفتم‌. در اتاق نوزادمان که بی‌گناه از میان رفته بود‌، زانو زدم و اشک ریختم و مویه کردم‌. یک به یک وسایلش را با قربان‌صدقه جمع کردم و همه را از خانه به انباری منتقل کردم و به خیال خودم همه چیز را به قبل از جنگ باز گرداندم‌. نیلوفر چند روز در خانه‌ی خواهرش ماند و حتی با هم‌دیگر به دیدار روان‌پزشکش رفتیم‌. داروها را مصرف می‌کرد و همه چیز خوب به نظر می‌رسید‌. آرامشش در آن روزها باعث شد به اینکه شرایطش رو به بهبود است امیدوار شوم‌. بالأخره بعد از نزدیک به یک ماه دوری‌، به خانه بازگشتیم‌. سکوت نیلوفر وحشت‌زده‌ام کرده بود‌. ولی روزهای بعد کم‌کم شروع کرد به صحبت کردن و این امید را در من تقویت کرد که بالأخره با این حقیقت که فرزندمان را از دست داده‌ایم کنار آمده و همین امر باعث شد به خودم جرأت دهم و به سرکارم برگردم‌. اولین روز بازگشت به کارم خیلی خوشحال بودم‌. انگار خدا دوباره او را به من داده بود و برای دیدنش چنان مشتاق بودم که به سختی می‌توانستم ساعت‌ها را سپری کنم‌. وقت بازگشت به خانه با یک سبد گل و شیرینی و یک انگشتر طلا وارد خانه شدم‌. نیلوفر با شادی به استقبالم آمد و گل و شیرینی را از دستم گرفت و از دیدن انگشتر حسابی خوشحال شد‌. احساس کردم چیزی درون او و همچنین در فضای خانه تغییر کرده و او زیادی شاد است‌. وقت صرف غذا مثل روزهایی رفتار می‌کرد که هنوز باردار بود و از خوردن امتناع می‌کرد‌. کم‌کم فهمیدم هنوز در آن حال و هواست و حتی تمام وسایل فرزندمان را از انباری به اتاقش منتقل کرده بود‌. مانده بودم باید چه کار کنم؟! آیا باید به خواست دکترش او را به بیمارستان منتقل می‌کردم یا می‌توانستم با نگهداری‌اش در خانه و دادن عشق و محبت به او به زندگی باز گردانمش؟!


بر سر دوراهی 2945سخن کارشناس

روایت بیان می‌کند که ما با داستانی روبرو هستیم که در آن یک اتفاق ناگهانی و بسیار سنگین مثل انفجار و جنگ، زندگی یک زن باردار را به‌هم می‌ریزد و بعد از آن، روند طبیعی احساسات و رفتار او تغییر می‌کند. او قبل از حادثه، پر از نگرانی و ترس‌های شدید درباره‌ی بارداری و سلامت خودش بوده و همین نشان می‌دهد که از قبل هم اضطراب زیادی داشته است. وقتی انفجار و جنگ اتفاق می‌افتد و در همان شرایط فرزندش را از دست می‌دهد، این تجربه برای ذهن او بسیار سنگین و غیرقابل تحمل می‌شود.
در چنین موقعیت‌هایی، مغز بعضی وقت‌ها برای محافظت از خود، به‌جای اینکه واقعیت را کامل پردازش کند، بخشی از احساسات را خاموش می‌کند. به همین دلیل، فرد ممکن است به سکوت، بی‌حسی، یا جدا شدن از احساسات خودش برسد.
رفتارهایی مثل سکوت طولانی، حساس شدن به صدا، یا واکنش‌های ناگهانی، می‌تواند نشانه‌ی فشار روانی شدید باشد. گاهی ذهن برای فرار از درد، سعی می‌کند وانمود کند که اتفاق نیفتاده یا قابل برگشت است. به همین دلیل ممکن است فرد به وسایل کودک یا نشانه‌های گذشته بچسبد و بخواهد همه چیز را مثل قبل کند. این رفتارها به معنی «دیوانه شدن» نیست، بلکه نشانه‌ی این است که ذهن هنوز در حال پردازش یک فقدان سنگین است. در این داستان، همسر تلاش می‌کند با محبت و مراقبت او را آرام کند، اما شدت ضربه‌ی روانی به حدی است که به سادگی با عشق و حمایت حل نمی‌شود.
گاهی بعد از چنین تجربه‌هایی، فرد نیاز به کمک تخصصی دارد تا بتواند به آرامی با واقعیت کنار بیاید. اگر این حالت ادامه پیدا کند، ممکن است به‌نوعی سوگ طولانی و حل‌نشده تبدیل شود که فرد را در گذشته نگه می‌دارد. نکته‌ی مهم این است که جنگ فقط بدن را آسیب نمی‌زند، بلکه می‌تواند ذهن و احساس انسان را هم برای مدت طولانی تحت تأثیر قرار دهد.

سال شصت و یکم ـ شماره 2945

دکتر زهرا کیایی
مشاور :

دکتر زهرا کیایی

گزارش خطا