قدیمترها «بچهی مردم» یک موجود خیالی و روی اعصاب بود که والدین در وقتِ نمره گرفتن یا شیطنت، به رخ ما میکشیدند. موجودی که انگار از بدو تولد با کتوشلوار به دنیا آمده بود، همیشه نمراتش بیست بود، لباسهایش لک نمیشد و مثل یک هوش مصنوعی به حرف بزرگترها گوش میداد و در خدمت بود. ما هیچوقت این اعجوبه را از نزدیک نمیدیدیم، فقط وصفِ کمالاتش را در گوشمان میخواندند تا کمی به خودمان بیاییم. اما امروز، آن موجود خیالی، گوشت، پوست و استخوان پیدا کرده و از خانهی دوردست همسایه، به عمقِ خصوصیترین لحظات ما و در صفحات اینستاگرام کوچ کرده است. حالا دیگر «بچهی مردم» یک افسانه نیست؛ او با کیفیت تصویری عالی و در قاب استوریهای خوشرنگولعاب، ۲۴ ساعته جلوی چشم ما رژه میرود. دیگر ما نه با یک نفر، بلکه با ارتشی از «بچههای همهچیزتمام» طرفیم که در سه سالگی بلبلزباناند، در پنج سالگی به دو زبان صحبت میکنند، مثل یک حرفهای پیانو مینوازند و در تمام عکسها با لبخندی بینقص و لباسهایی که انگار همین الان از اتوشویی آمده، خیره به دوربیناند. اما بیایید صادقانه به پشت این قابهای شیشهای نگاه کنیم. مادری را تصور کنید که تمام شب را بالای سر فرزند تبدارش بیدار بوده و حالا در میان خستگی مفرط، ظرفهای نشسته و هجوم فکرهای نگرانکننده، گوشیاش را باز میکند. اولین چیزی که الگوریتم اینستاگرام جلوی چشمش میآورد، ویدئوی کوتاهی از یک «مامانِ بلاگر» است که در خانهای غرق در نور و گلهای تازه، با آرامشی ملکوتی مشغول آموزش نقاشی آبرنگ به فرزند مطیعش است. در آن لحظه، آن مادر خسته نه لذتی از آن ویدئو میبرد و نه چیزی یاد میگیرد؛ بلکه تنها باری سنگین از «حس گناه» و «کافی نبودن» روی شانههایش آوار میشود. او از خودش میپرسد: «کجای کار من ایراد دارد؟» اینجاست که تراژدی مدرن آغاز میشود. ما ناخواسته وارد مسابقهای شدهایم که داورانش غریبههای فضای مجازی هستند و جایزهاش، ویران شدن آرامش واقعیِ خانههایمان. این ویترینهای رنگی، با دنیای زمخت، نامرتب اما اصیل تربیت فرزند چه میکنند؟ آیا ما در حال تربیت انسان هستیم یا در حال کارگردانی یک نمایش همیشگی برای جلب لایک؟ در این مقاله میخواهیم به لایههای پنهان این فشار روانی بپردازیم و ببینیم چطور میتوانیم فرزندمان را از چنگال مقایسههای اینستاگرامی نجات دهیم.
مریم کمالی