کد خبر: ۷۳۹۸
۱۴۰۵/۰۳/۰۲ ۰۹:۳۹
وقتی ویترین‌های مجازی، آرامش خانه‌های ما را می‌دزدند

«بچه‌ی مردم» در قاب اینستاگرام

قدیم‌ترها «بچه‌ی مردم» یک موجود خیالی و روی اعصاب بود که والدین در وقتِ نمره گرفتن یا شیطنت، به رخ ما می‌کشیدند. موجودی که انگار از بدو تولد با کت‌وشلوار به دنیا آمده بود، همیشه نمراتش بیست بود، لباس‌هایش لک نمی‌شد و مثل یک هوش مصنوعی به حرف بزرگ‌ترها گوش می‌داد و در خدمت بود. ما هیچ‌وقت این اعجوبه را از نزدیک نمی‌دیدیم، فقط وصفِ کمالاتش را در گوش‌مان می‌خواندند تا کمی به خودمان بیاییم. اما امروز، آن موجود خیالی، گوشت، پوست و استخوان پیدا کرده و از خانه‌ی دوردست همسایه، به عمقِ خصوصی‌ترین لحظات ما و در صفحات اینستاگرام کوچ کرده است. حالا دیگر «بچه‌ی مردم» یک افسانه نیست؛ او با کیفیت تصویری عالی و در قاب استوری‌های خوش‌رنگ‌ولعاب، ۲۴ ساعته جلوی چشم ما رژه می‌رود. دیگر ما نه با یک نفر، بلکه با ارتشی از «بچه‌های همه‌چیزتمام» طرفیم که در سه سالگی بلبل‌زبان‌اند، در پنج سالگی به دو زبان صحبت می‌کنند، مثل یک حرفه‌ای پیانو می‌نوازند و در تمام عکس‌ها با لبخندی بی‌نقص و لباس‌هایی که انگار همین الان از اتوشویی آمده، خیره به دوربین‌اند. اما بیایید صادقانه به پشت این قاب‌های شیشه‌ای نگاه کنیم. مادری را تصور کنید که تمام شب را بالای سر فرزند تب‌دارش بیدار بوده و حالا در میان خستگی مفرط، ظرف‌های نشسته و هجوم فکرهای نگران‌کننده، گوشی‌اش را باز می‌کند. اولین چیزی که الگوریتم اینستاگرام جلوی چشمش می‌آورد، ویدئوی کوتاهی از یک «مامانِ بلاگر» است که در خانه‌ای غرق در نور و گل‌های تازه، با آرامشی ملکوتی مشغول آموزش نقاشی آبرنگ به فرزند مطیعش است. در آن لحظه، آن مادر خسته نه لذتی از آن ویدئو می‌برد و نه چیزی یاد می‌گیرد؛ بلکه تنها باری سنگین از «حس گناه» و «کافی نبودن» روی شانه‌هایش آوار می‌شود. او از خودش می‌پرسد: «کجای کار من ایراد دارد؟» اینجاست که تراژدی مدرن آغاز می‌شود. ما ناخواسته وارد مسابقه‌ای شده‌ایم که داورانش غریبه‌های فضای مجازی هستند و جایزه‌اش، ویران شدن آرامش واقعیِ خانه‌هایمان. این ویترین‌های رنگی، با دنیای زمخت، نامرتب اما اصیل تربیت فرزند چه می‌کنند؟ آیا ما در حال تربیت انسان هستیم یا در حال کارگردانی یک نمایش همیشگی برای جلب لایک؟ در این مقاله می‌خواهیم به لایه‌های پنهان این فشار روانی بپردازیم و ببینیم چطور می‌توانیم فرزندمان را از چنگال مقایسه‌های اینستاگرامی نجات دهیم.

مریم کمالی
مشاور :

مریم کمالی

مشاوره 2945تله‌ای به نام «کمال‌گرایی سمی»؛ چرا حس می‌کنیم کافی نیستیم؟
والدین امروز، به‌ویژه در ایران، تحت فشار شدیدی برای «عالی بودن» هستند. تصور کنید مادری را که بعد از یک روز طولانی، در حالی که ناهار سوخته و کودکش تمام پذیرایی را با لگو فرش کرده، گوشی‌اش را برمی‌دارد. اولین چیزی که می‌بیند تصویر بلاگری است که با لباس ست مرتب، در آشپزخانه‌ای برق‌زده، مشغول پختن کوکی‌های رژیمی با فرزند آرام و خندانش است.
در این لحظه، بمب «حس گناه» در دل آن مادر منفجر می‌شود. او از خودش می‌پرسد: «چرا من نمی‌توانم این‌قدر شاد و مرتب باشم؟» اینجاست که کمال‌گرایی سمی شروع می‌شود. ما به‌جای اینکه از لحظات واقعی و حتی شلختگی‌های شیرین کودکی فرزندمان لذت ببریم، مدام در حال مقایسه‌ی باطن زندگی خودمان با ظاهر فیلترشده‌ی دیگران هستیم. این حس «کافی نبودن» باعث می‌شود ناخودآگاه با فرزندمان بدخلق شویم یا او را به کلاس‌های بی‌پایانی بفرستیم که شاید اصلاً علاقه‌ای به آن‌ها ندارد، فقط برای اینکه در این مسابقه عقب نمانیم.

و برای لایک زنده هستی!
یکی از تلخ‌ترین اتفاقات تربیت فرزند در عصر جدید، تبدیل شدن کودک از یک «انسان مستقل» به یک «ابزار نمایش» است. حتماً دیده‌اید که در مهمانی‌ها، مادری نیم‌ساعت وقت صرف می‌کند تا فرزندش را در وضعیتی خاص بنشاند تا فقط یک عکس خوب بگیرد؛ در حالی که کودک می‌خواهد بدود و بازی کند.
وقتی تمام دغدغه‌ی ما این باشد که فرزندمان در فلان ویدیو چطور به نظر برسد، در واقع داریم به او پیام خطرناکی می‌دهیم: «ارزش تو به لایک‌هایی است که می‌گیری، نه به آن کسی که واقعاً هستی». کودکی که مدام برای دوربین بزرگ شده، یاد می‌گیرد که احساسات واقعی‌اش را سرکوب کند. او می‌فهمد که اگر لبخند بزند و ژست بگیرد، مادر و پدر خوشحال‌ترند. این یعنی ما داریم نسلی را تربیت می‌کنیم که «تأیید بیرونی» برایش از «رضایت درونی» مهم‌تر است؛ نسلی که در بزرگ‌سالی هم مدام به‌دنبال جلب توجه غریبه‌ها خواهد بود و زندگی نمایشی را به زندگی واقعی ترجیح می‌دهد. در واقع در سلسله ارزش‌گذاری‌هایش این زندگی نمایشی است که ارزشمندتر است چون تأیید بیرونی بیشتری دریافت می‌کند.

کلاس‌های پشت سرهم
در فرهنگ ما، موفقیت فرزند گاهی تنها راه اثبات کفایت والدین است. اینستاگرام این آتش را شعله‌ورتر کرده است. حالا اگر فرزند فلان فامیل یا فلان بلاگر در ۴سالگی به کلاس صخره‌نوردی و زبان چینی می‌رود، ما احساس می‌کنیم اگر فرزندمان فقط در حیاط بازی کند، عمرش تلف شده است. این «کودکی فشرده‌سازی شده» باعث می‌شود بچه‌ها فرصت گران‌بهای بی‌کاری و خیال‌بافی را از دست بدهند. یادتان هست خودمان چطور با یک لنگه دمپایی و کمی خاک ساعت‌ها سرگرم می‌شدیم؟ آن تجربه‌ها ما را خلاق کردند و تجربۀ زندگی یادمان دادند. اما امروز، فرزندان ما به پروژه‌های بیولوژیک تبدیل شده‌اند که باید در کمترین زمان، بیشترین بازدهی را داشته باشند تا ما بتوانیم در دورهمی‌ها یا استوری‌ها، به آنها افتخار کنیم.

مشاوره 2945بازگشت به واقعیت انسانی
حقیقت این است که آن بلاگر یا دوستی که عکس فرزندش را در زیباترین حالت منتشر می‌کند، هرگز از لحظات جیغ زدن کودک در فروشگاه، از لجبازی‌های وقت خواب، یا از خستگی و بیچارگی خودش استوری نمی‌گذارد. زندگی واقعی، فیلتر ندارد. زندگی واقعی یعنی گاهی خانه نامرتب است، گاهی بچه نمرۀ خوبی نمی‌گیرد و گاهی هم ما به‌عنوان والد، حوصله بازی کردن نداریم. پذیرش این نقص‌های کاملاً انسانی اولین قدم برای نجات رابطۀ ما و فرزندانمان است. ما باید آگاهانه از این مسابقۀ تسلیحاتی تربیتی خارج شویم. به‌جای اینکه بپرسیم: «بقیه چه‌کار می‌کنند؟»، باید بپرسیم: «فرزند من به چه چیزی نیاز دارد؟» شاید نیاز او نه کلاس پیانو باشد و نه لباس‌های برند؛ بلکه فقط نیم‌ساعت نشستن کنار شما و تماشای مورچه‌هایی باشد که دانه‌ای را جابه‌جا می‌کنند.

قاب گوشی را ببند، چشم فرزندت را ببین
در نهایت، واقعیت‌زندگی در همان جایی جریان دارد که هیچ دوربینی ِ قادر به ثبتش نیست. حقیقت تربیت، نه در آن عکس‌های سه‌نفرۀ آتلیه‌ای با لباس‌های ست، بلکه در همان لحظاتی است که فرزندتان با زانوهای خاکی و چشمانی اشکی زمین می‌خورد و به‌جای اینکه به‌دنبال زاویه مناسب برای دوربین باشید، آغوشتان را برایش باز می‌کنید. هیچ لایکی در فضای مجازی، هر چقدر هم که پرتعداد باشد، نمی‌تواند جایگزین آن برق که در چشمان فرزندتان می‌درخشد؛ وقتی می‌بیند شما گوشی را کنار گذاشته‌اید و واقعاً با تمام وجود، در کنار او هستید. بیایید یک لحظه به این فکر کنیم: وقتی ما مدام از دریچۀ لنز دوربین به فرزندمان نگاه می‌کنیم، او چه می‌بیند؟ او به‌جای چشم‌های مشتاق و پذیرا، یک مستطیل سیاه و بی‌روح (گوشی) را می‌بیند که بین او و والدش فاصله انداخته است. او یاد می‌گیرد که برای دیده شدن، باید نمایش بدهد. اما امنیت روانی یک کودک زمانی تأمین می‌شود که بداند حتی وقتی نه لباسی زیبا به تن دارد، نه شیرین‌زبانی می‌کند و نه دستاورد خاصی دارد، باز هم در مرکز دنیای والدینش قرار دارد. وقت آن رسیده که کمی از دنیای پرزرق‌وبرق «بچۀ مردم» فاصله بگیریم و به دنیای واقعی و گاهی خاکستری فرزند خودمان برگردیم. اجازه دهید فرزندتان طعم خالص را بچشد؛ حضوری که در آن هیچ استوری گرفتنی در کار نیست، ِ حضور هیچ کپشن عاشقانه‌ای برای غریبه‌ها نوشته نمی‌شود و هیچ فیلتری روی خنده‌ها و گریه‌ها نمی‌آید. دنیای واقعی، جای بی‌نقصی نیست؛ خانه‌ها گاهی به هم ریخته‌اند، بچه‌ها گاهی لجبازی می‌کنند و ما هم گاهی اشتباه می‌کنیم. اما همین «نقص‌های انسانی» است که رابطه‌ها را واقعی و ماندگار می‌کند. قاب گوشی را ببندید. به چشم‌های فرزندتان خیره شوید. به قصه‌های طولانی و گاهی بی‌سر و ته او با دقت گوش بدهید. با او روی فرش غلت بزنید و اجازه دهید زمان بایستد. فرزند شما به یک «والد بلاگر» یا «والد همه‌چیزتمام» نیاز ندارد؛ او به مادری نیاز دارد که بوی آرامش بدهد و به پدری که شانه‌هایش محکم‌ترین جای جهان باشد. یادمان باشد، بچه‌ها خیلی زود بزرگ می‌شوند و از قاب گوشی‌های ما بیرون می‌روند. آنچه در بزرگسالی برای آنها باقی می‌ماند، تعداد لایک‌های زیر عکس‌های کودکیشان نیست؛ بلکه حس گرم دستی است که در دستانشان بود و نگاهی که بدون هیچ واسطه‌ای، آنها را دقیقاً همان‌طور که بودند، می‌دید و می‌ستود. امن‌ترین و زیباترین پناهگاه برای یک کودک، خانه‌ای است که در آن بابت «بودنش» دوست داشته شود، نه بابت ویترینی که از او ساخته شده است. 

سال شصت و یکم ـ شماره 2945

گزارش خطا