کد خبر: ۷۳۹۷
۱۴۰۵/۰۳/۰۲ ۰۹:۳۸

مشگل گشا

حسنا احمدی
نویسنده :

حسنا احمدی

طیران 2945چهارزانو رو‌بروی بی‌بی نشست. این خانه‌ی کوچک و نقلی آخرین امیدش بود. بی‌بی کنار سماور نشسته بود و با میل‌های بافتنی شال گردن می‌بافت کار همیشگی‌اش بود. هر سال برای نوه‌هایش شال گردن می‌بافت. چند تایی هم برای خیریه‌ی مسجد آماده می‌کرد تا به خانواده‌های نیازمند بدهند. بی‌بی خوب نیما را می‌شناخت می‌دانست حرفی دارد که از گفتنش خجالت می‌کشد. میل‌های بافتنی را در گلوله کاموا فرو کرد و کنار گذاشت. استکان کمر باریک و نعلبکی گل قرمزش را برداشت و از سماور برقی‌اش برای نیما استکان چایی ریخت و گفت:
ـ بیا مادر، این چایی رو بخور بگو ببینم این وقت روز بی خیر چی شده اومدی.
نیما جلو رفت استکان را از دستان چروکیده‌ی بی‌بی گرفت. عاشق چایی‌های لب‌سوز و لب‌دوز بی‌بی بود. اما اضطراب نمی‌گذاشت از نوشیدن چایی‌اش لذت ببرد. اگر بی‌بی پادرمیانی نمی‌کرد مطمئن بود کارش راه نمی‌افتاد. بی‌بی در کل فامیل معروف بود به گره‌گشایی از کار مردم.
پیامبر گرامی‌اسلام‌صل‌الله‌علیه‌وآله می‌فرمایند:
مَنْ اَعانَ مُؤْمِنا نَفَّسَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ عَنْهُ ثَلاثا وَ سَبْعينَ كُرْبَةٍ، واحِدَةً فِى الدُّنْيا وَ ثِنْتَيْنِ وَ سَبْعِينَ كُرْبَةً عِنْدَ كُرْبَتِهِ الْعُظْمى، قالَ حَيْثُ يَتَشاغَلُ النّاسُ بِاَنْفُسِهِمْ 
هر کس که فرد با ایمانی را یاری نماید خداوند متعال از او هفتاد و سه ناراحتی را برطرف می‌سازد که یکی از آن‌ها در این دنیا و هفتاد و دوتای دیگر در اندوه و سختی بزرگ (منظور روز قیامت است) می‌باشد. سپس فرمود: «آن زمان که جملگی مردم به خود مشغول هستند.» (بحارالأنوار،ج 74، ص 285)
  
چایی‌اش را خورد استکان و نعلبکی را روی سینی پای سماور گذاشت. بی‌بی آرام نگاهش می‌کرد تا هر وقت دلش خواست حرف زدن را شروع کند.
ـ راستش بی‌بی من از هر راهی رفتم به در بسته خوردم نمی‌خواستم شما رو به دردسر بندازم ولی می‌دونم تنها کسی که بابا روی حرفش حرف نمی‌زنه شمایی. من چند وقتی که می‌خوام ازدواج کنم. اولش به مامان گفتم قشقرقی به پا کرد که تو دهنت بوی شیر می‌ده. به بابا گفتم، تو چشم من نگاه کرد و گفت تو از پس پول تو جیبی خودت بر نمیای.
سکوت کرد انگار خجالت می‌کشید بقیه‌ی حرفش را بزند بی‌بی که ته دلش ذوق‌زده شده بود گفت:
ـ مبارکه مادر کسی رو هم زیر سر داری؟
نیما انگار جان تازه‌ای گرفت.
ـ یکی از هم‌کلاسی‌هام خیلی دختر خوب و نجیبیه راستش به دلم نشسته. به مامان که گفتم حتی راضی نشد بیاد دختره رو ببینه.
حضرت محمدصلی‌الله‌علیه‌و‌آله می‌فرمایند:
«ما مِن شابٍ تَزَوَّجَ فى حَداثَةِ سِنِّهِ اِلاّ عَجَّ شَیطانُهُ : یا وَیلَهُ ، یا وَیلَهُ! عَصَمَ مِنّى ثُلُـثَى دینِهِ ، فَلیَتَّقِ الله العَبدُ فِى الثُّـلُثِ الباقى »
هیچ جوانى نیست که در عنفوان جوانى ازدواج نماید مگر آن که شیطان مراقب وى ناله بر مى‌آورد که: «او دوسوم دین خود را از من حفظ نموده است». (بحارالأنوار، ج 78،ص 347)
  
بی‌بی استکان چایی را برداشت و چایی دیگری برای نیما ریخت و به طرفش گرفت.
ـ بیا مادر یه چایی دیگه هم بخور به حرف‌های منم خوب گوش کن. هیچ پدر مادری که بد بچه‌اش رو نمی‌خواد. اونا نگرانن تو هنوز خیلی جوونی تازه رفتی دانشگاه، درست هم که تموم نشده با چه رویی بیان در خونه‌ی مردم رو بزنن. تو اول باید جنم خودتو نشون بدی بعد از اونا توقع کمک داشته باشی.
نیما سرش را پایین انداخت. پس بی‌بی هم با ازدواج او مخالف بود.
ـ حالا سگرمه‌هاتو نکن تو هم هر کاری یه راهی داره، اول از همه اینه که بگردی یه کار پاره‌وقتی پیدا کنی. کار که پیدا شد بعد باید بریم خونه دختر ببینیم دختر خانم حاضره با شما از صفر شروع کنه یا نه.
نیما میان حرف بی‌بی پرید و گفت:
ـ قبول می‌کنه دختر بسازیه ما می‌خوایم با هم زندگی‌مون و بسازیم.
بی‌بی نقلی خندید گوشه‌ی روسری‌اش را جلو دهانش گرفت و گفت:
ـ ای شیطون پس حرف‌هاتونم زدید.
نیما خجالت کشید احساس کرد تمام خون بدنش به صورتش هجوم آورده.
ـ خجالت نکش مادر دور زمونه عوض شده.
ـ راستش بی‌بی من کار پیدا کردم عصر‌ها می‌رم یه شرکت کامپیوتری، اگر بابا اینا راضی بشن یه چند مدتی نامزد می‌مونیم تا اون موقع هم خدا بزرگه.
بی‌بی تک سرفه‌ای کرد.
ـ باشه مادر من با بابات حرف می‌زنم زیاد هم فکر و خیال نکن یه پس‌انداز دارم گذاشته بودم باهاش برم حج عمره می‌دم به تو کارهای مقدماتی رو انجام بدی به کسی هم چیزی نگو، باشه؟
اشک در چشمان نیما جمع شد. جلو رفت و دست بی‌بی را بوسید. بی‌بی دستش را کشید و بوسه‌ای بر پیشانی نیما زد.
امام صادق‌علیه‌السلام فرمود: من زوج اعزبا کان ممن ینظر الله ـ عز و جل ـ الیه یوم‌القیامة.
کسی که مجردی را تزویج کند و امکان ازدواج او را فراهم نماید از کسانی است که در قیامت خداوند به آنان نظر لطف می‌کند. (وسائل‌الشیعه، ج 20، ص 45.)

سال شصت و یکم ـ شماره 2945

گزارش خطا