استادهای ما توی دانشگاه همیشه میگویند شما ادبیاتیها، روحیهی نرم و نازکی دارید و نمیشود اصلاً کسی ادبیاتی باشد و آن وقت با مفاهیمی مثل جنگ، خشونت و سرسختی، خودش را وفق بدهد مخصوصاً اینکه علاوه بر بودن عنصر ادبیات در خونمان، زن هم باشیم، اما دکتر شهلا دینویزاده اینطور نیست، انگار همه لطافت زنانه و مادرانهاش را از دل همان جنگ هشتساله که لباس سفید بهداری در بیمارستان دزفول به تنش کرده تا این روزها که مشغول فعالیت پژوهشی در حوزهی ادبیات زنانه و رمان است با خودش آورده به دفتر مجلهی زن روز و درست در روزهای پایان هفته، ناگهان عطر ادبیات با بوی تند باروت جنگ و رایحهی حماسهای از جنس گلکاغذیهای شهرش را در مشام همهی ما تداعی کرده است. دکتر دینویزاده که همهی عمرش ادبیات را مثل هوا در تن صبح نفس کشیده حالا در آستانهی روز زبان و ادبیات فارسی از تجربهی نگارش دیدههایش در جنگ و اهمیت زنانهی ادبیات در این عرصه میگوید:
محدثه ارجمند
خودتان را برای خوانندگان زن روز معرفی کنید؟
من شهلا دینویزاده هستم که با نام ادبی «شهلا آبنوس» فعالیت دارم. در ۲۱ آبان ۱۳۴۱، در شهر مقدس دزفول به دنیا آمدم و سعادت این را داشتم تا ۲۱ سالگی در دزفول زندگی کنم. بعد از آن، ۴۴ سال است که ساکن تهران هستم. از ابتدا به شعر و داستان و قصه علاقهمند بودم.
سرزمین پر رمز و راز من، جنوب این روحیه را میطلبد؛ انگار که مردمش بسیار قصهگو هستند و دوستدار قصه. من هم از این قاعده مستثنا نبودم. در خانوادهای بزرگ شدم که شاید از نظر آکادمیک چندان تحصیلکرده نبودند اما به شعر و داستان و قصه عشق میورزیدند. همانطور که قرآن در کتابخانهی پدر بود، کتابهای داستان، شاهنامه، مثنوی، حافظ و اینها هم در قفسههای کتابخانهی پدر جا داشتند. فکر میکنم از همین نگاه پدر و خانواده بود که ما به حوزهی ادبیات آمدیم و سعادت این را داشتم که سالهای سال قلم بزنم، بهخصوص در ادبیات حوزهی زنان و افتخارم این است که در زمانی زندگی کردم که جنگ تحمیلی ۸ ساله در جریان بود. توفیق داشتم که بهعنوان امدادگر در بیمارستان خدمت کنم. شاید دلیل دوم، پس از خانواده، که باعث شد من وارد حوزهی ادبیات شوم، زنان جنگ بودند. فکر میکنم بیتأثیر نبود که من در بیمارستان امدادگر و شاهد و ناظر بسیاری از قصهها و داستانهای شهدا و مجروحان بودم. فکر میکردم اینها باری است که بر دوش دارم و نتوانستم این بار را بر زمین بگذارم، مگر با ادبیات و در داستاننویسی.
چرا تخلص آبنوس را انتخاب کردید؟
بله، این سؤال را خیلیها از من میپرسند. دو دلیل دارد؛ اول اینکه شما میدانید که آبنوس به معنای چوبی است که با سوختن، بوی خوشی از خود نشان میدهد. شاید من هم حس میکردم که نسلی بودیم که سختیهای زیادی دیدیم، اما احساس میکنم رشدمان هم با همان سختیها شکل گرفت. آن چیزهایی را که دوست داشتیم، شاید با سختیها به دست آمد.
دوم اینکه آبنوس نام آبانماه است و من دختر آبان هستم. در کنار رودخانه و آبها به دنیا آمدم؛ کنار رودخانهی پربرکت دز، در شهر دزفول. پدرم میگفت از وقتی به دنیا آمدم، کنار رودخانهی دز بودم و از همان کودکی علاقهی عجیبی به آب داشتم. شاید آن هم بیتأثیر نبوده و در پسزمینهی ذهن و ناخودآگاه من بوده که این اسم را انتخاب کردم.
برای ما از دزفولِ باشکوه بگویید.
از آنجا که من خودم یک دزفولی هستم ـ البته همیشه خودم را جهانوطنی میدانم و خودم را جزئی از تمام مسلمانان و انسانهای کرهی زمین میبینم ـ اما در همان ناخودآگاه و پسزمینهی ذهنم، شهر من برایم یک شهر مقدس بوده است. نمیخواهم از کلمهی تعصب استفاده کنم، چون خیلی دوست ندارم در آموزههای آدمها تعصب باشد، اما ناخودآگاه یک تعصب خاصی به شهر دزفول دارم.
با اینکه ۴۴ سال است در تهران زندگی میکنم، همچنان تعصب دزفولی بودن خود را دارم. شاید بهخاطر مردم نجیبش، شاید بهخاطر مردم صبورش، شاید بهخاطر آب و هوایی که داشته، شاید هم بهخاطر روابط انسانی و اجتماعی و بافت سنتی، اجتماعی و مذهبی که آن شهر داشته. در آن ۲۰ سال اول زندگی، آدمها شکل میگیرند و تأثیری که بر من گذاشته، حالا خوب یا بد همچنان مرا به دزفول پیوند میزند.
دزفول صبور را دوست دارم؛ دزفولی که بنیانگذار انقلاب است و دینش را به انقلاب ادا کرد. به من حق بدهید که همچنان دوست دارم دزفولی بمونم، با صبوری مردمش، با ایثار و گذشت مردمش. مردمی که خودشان زیر موشکهای صدام بودند، اما وقتی مجروحان برای استراحت میآمدند، با آغوش باز از آنها پذیرایی میکردند حتی با یک آبگوشت ساده یا یک استانبولی.
به من اجازه دهید که دوستدار آن مردم باقی بمانم؛ دوستدار آن شهری که خودش را در سالهای جنگ ثابت کرد به عبارتی، میتوان گفت در جنگ ۸ ساله، دزفول خودش را اثبات کرد.
در کنار زمینههای ایجاد علاقهی خانوادگی به ادبیات چه عواملی باعث شد به سراغ این رشته بروید؟
واقعیت امر این است که هویت در کودکی آدمها شکل میگیرد. وقتی ما بچه بودیم، از نعمت داشتن مادربزرگهایی فرهیخته و قصهگویی بینظیر برخوردار بودیم. شبهای طولانی را کنار رودخانهی دزفول، با دخترعموها، دخترعمهها و کنار مادربزرگ میگذراندیم و آنها برای ما قصه میگفتند. از همان کودکی، وقتی دور هم جمع میشدیم، قصه برای ما یک هویت خانوادگی بود و در قصههایی که شنیده بودیم، تفکر میکردیم. همانها بودند که روح من را با قصه، ادبیات و با تفکر عجین کردند. از همان چهار، پنج سالگی، انگار فکر کردم دنیا جایی است که باید به این همه آسمان آبی پر از ستاره فکر کرد. قصههایی که میشنیدیم، پر از خیر و شر بود. خیر و شر در همان قصهها برای ما معرفی شد و ادبیات چیزی نیست جز خیر و شر. در همان کودکی، در قصهها برایمان گفتند که ما بیهدف به دنیا نیامدهایم؛ خوبی هست، بدی هست و بالأخره در پایان قصههای مادربزرگ، همیشه خوبیها و خوبان پیروز میشدند. شاید همین حس زیبا بود که من را به ادبیات کشاند. اگر جایی ظلمی میدیدم، بیعدالتی میدیدم اما فکر میکردم که حداقل در قصههایمان میتوانیم عدالت را برقرار کنیم و خوبیها را در قصهها داشته باشیم و درست از همانجا کلید ورود من به ادبیات زده شد.
به نظر شما آیا جنگ در خدمت ادبیات است یا ادبیات در خدمت جنگ؟
من فکر میکنم هنوز ادبیات و هنرمان آنچنان که باید و شاید در خدمت جنگ نبوده است. زمانی که روایتهای من را در دنیا بخوانند و گوش کنند، فیلمهای ما را ببینند و هنر ما را نظاره کنند این سؤال پاسخ داده میشود که آیا هنر و ادبیات در خدمت جنگ بوده است. الان جنگ دارد کمی سوخت و انرژی به ادبیات خستهی ما تزریق میکند ولی هنوز آنطور که شایسته است، نشده است. من بهشخصه بهعنوان یک مخاطب، فکر میکنم راه طولانی برای رسیدن به آن در پیش داریم؛ بالاخره جوانترها فکرهای خلاق دارند و سرشار از انرژی هستند که انشاءالله آنان بتوانند کاری انجام دهند.
در بین زبانهای جهان، زبان فارسی ویژگیهای خاص خود را دارد. زنان ما از ابتدای تاریخ ایران چه نقشی در حراست از زبان و تقویت آن داشتند؟
شما اصلاً نمیتوانید زبان را از زن تفکیک کنید. اولین کسی که با شما بهعنوان یک نوزاد تازه به دنیا آمده صحبت میکند، کودکی است که در آغوش مادر است و با مادر و زبان مادری عجین شده است پس زن و زبان، یک چیز تفکیکناپذیر است.
اولین معلم زبان تمام انسانها ـ نه فقط زبان فارسی، بلکه زبان تمام انسانها، زنان هستند. ابتداییترین و اولترین کسی که زبان را به فرزندش یاد میدهد، مادر است. پس اولین معلمهای زبان، زنها هستند؛ آن لحظهای که نوزاد دو، سه روزهشان را در آغوش میگیرند و میخواهند شیر بدهند، با همان لبها و کلمات و محبتی که به کار میبرند، آغاز فرایند زبانآموزی را بهصورت ناخودآگاه به کودک دارند، بنابراین مادران فرهیخته میتوانند فرزندان فرهیختهی ایران را تربیت کنند و زن و مادر حافظ ادبیات فارسی است.
در ادبیات موسوم به ادبیات پایداری این حضور زنانه چطور خودش را نمایان میکند؟
هر وقت نام ادبیات پایداری میآید، باز هم غیرت درونی من نمایان میشود، هرچند که سعی میکنم آن را پنهان کنم.
گاهی وقتها ما کنار یک شومینه و آتش مینشینیم و گاهی در خود آتش هستیم. وقتی انسانها در آتش هستند، هیچچیزی دربارهی آتش نمیتوانند بگویند. چه موقع میتوان دربارهی آتش صحبت کرد؟ زمانی که کمی از آن فاصله بگیرد. اگر بخواهیم صادقانه دربارهی ادبیات پایداری صحبت کنیم، از نظر من، این ادبیات بسیار دوستداشتنی، نمیتوانم بگویم شیرین، اما بسیار مورد علاقهی من است. چرا که به قول آن شاعر از صحبتهایی بپرسید که شنیدهها را دیدهاند. حالا کسانی که شنیدهها را دیدهاند و قرار است صحبت کنند، شاید مهمترین افراد برای ادبیات پایداری باشند، اما فقط به این مختص نمیشود.
من روی ادبیات پایداری همیشه حرف دارم، اما ادبیات پایداری مختص من نیست که آنجا سوختم یا غرق جنگ بودم. این ادبیات از شهر من، دزفول، از لب شهرهای مرزی شروع شده و رسیده تا بیرجند و تا دورترین نقطهی شمال شرقی یا جنوب شرقیترین قسمتهای سرزمینمان. همه درگیر این موضوع بودهایم.
اگر من بهعنوان دختری دزفولی خودم را در ادبیات جنگ محق میدانم، باید اجازه بدهم که مادری که فرزندش را؛ یک دانه پسرش را، یا یک پسر از هفت پسرش را، مثلاً از بیرجند فرستاده به شهرهای جنوب و غرب برای پاسداری از میهن، او هم در ادبیات پایداری جای بگیرد. نباید آن مادر را در روایتی که قرار است بگویم فراموش کنم. چرا که آن مادر بعد از ۴۰ سال، همچنان فراق فرزندی را که در جبهه از دست داده، دارد. آن نامزدی را که عشقش را، نامزدش را از دست داده، نباید فراموش کرد. پس ادبیات پایداری این نیست که بیاییم تقسیمبندی کنیم و حد و مرزهایی بگذاریم که فقط کسانی که آنور خط بودند، بتوانند روایت کنند. ادبیات پایداری سطح بسیار وسیعی است؛ روایت انسانهایی که پایداری کردند، چه من که در جنوب زندگی کردم و در بیمارستان خدمت کردم، چه آن مادری که نوگل ۱۸ سالهاش یا بسیجی ۱۴، ۱۵ سالهاش را از دست داده. وظیفهی ما روایت کردن پایداری تمام افرادی است که در جنگ دخیل بودند.
پس من از تعاریف آکادمیک فاصله میگیرم و میگویم ادبیات پایداری گستردگی دارد به قلب تمام انسانهایی که درگیر این جنگ بودند؛ حالا چه در ایران بوده، چه جای دیگر. هرکسی که قلبش درگیر این جنگ بوده، میخواهد روایت کند و این روایت باید بیحد و مرز باشد. نباید خطکشی کنیم. نباید من خودم را محق بدانم و بگویم چون در سرزمینی زندگی کردم که مورد هجمه بوده، پس فقط من محق به بیان ادبیات پایداری هستم. من فکر میکنم ادبیات پایداری یکی از ژانرهای بسیار وسیع است. به همین دلیل، من داستان کوتاه را برای ادبیات پایداری چندان نمیپسندم. ادبیات پایداری یعنی زندگی و زندگی یعنی رمان. زندگیهایی در زمان جنگ رخ داده است و چیزی که ما قرار است بهعنوان ادبیات پایداری بیان کنیم، طریقهی شخصی من در این ژانر است. سلایق متفاوت است، اما من برای ادبیات پایداری حد و مرز جغرافیایی قائل نیستم. فکر میکنم اگر کسی با من که نام جنگ را یدک میکشیدم، در آن زمان همراهی و همدلی کرده باشد، حتی اگر هرگز صدای یک گلوله یا خمپاره را نشنیده باشد، باز هم میتواند در بیان روایت ادبیات پایداری نقش داشته باشد. من هرگز خودم را ملزم به مباحث آکادمیک ادبیات پایداری ندانستهام.
انگیزهی خودتان از روایت متفاوت از محاصرهی دزفول و ایستادگی این شهر به مثابهی ایران چه بود؟
نگاه کنید اگر شما هم یک دختر ۱۷ ساله در بیمارستان بودید، دختری که پر از آرزوهای قشنگ و پر از رنگهای سبز و صورتی و زیبا برای زندگی است. در ۱۶، ۱۷ سالگی، مجبور میشود بهخاطر جنگی که برای مردم پیش آمده، در بیمارستان کار کند. دختری که حتی هنوز آمادگی ورود به جامعه و زندگی را ندارد میرود و قطعهقطعههای دوستان خودش را در بیمارستان میبیند. میرود بالای سر مجروحینی که ۱۵، ۱۶ ساله هستند، تفاوت سنی چندانی با آنها ندارد، بعضی از آنها حتی از او کوچکترند. داوطلبان جنگی، سربازان یا داوطلبانی که همسن و سال خودش یا کوچکتر یا کمی بزرگتر هستند، بر تخت بیمارستان میبیند. شاهد و ناظر شهادت زنان و مردان بیگناهی میشود که در اثر موشکباران مجروح و تکهتکه شدهاند، شانههایش بسیار سنگین میشود. این بار امانت، وقتی که شهدای ۱۵، ۱۶ ساله و ۲۰ ساله، هیچکس را در آخرین لحظات بهجز این دختر امدادگر نمیبینند، با او حرف میزنند سنگینتر میشود همینطور حرفهای کسانی که چند دقیقه بعد به شهادت میرسند، دلش را به تلاطم میاندازد. فکر میکند داستان میتواند او را به آن طرف ببرد که روایت کند. نمیشود بیتفاوت بود.
من با این همه قصه و روایتی که در دو سالی که در بیمارستان بودم دیدم، چه باید میکردم؟ چگونه خود را از این همه بار امانت رها میکردم؟ دوم اینکه، در سالهای پس از جنگ، امام شهید انقلاب فرمودند که اگر شما ننویسید و روایت نکنید، روایتهایی خواهد شد که واقعیت ندارد. پس من خودم را مسئول و مدیون میدانستم. چیزهایی را که شاید نباید یک دختر جوان میدید، من دیدم و خودم را مسئول میدانستم. اگر من نمیگفتم، روایتسازی میشد. اگر روایتهای درست را ما نمینوشتیم مطمئن باشید روایتسازان وارد کار میشدند و آن موقع است که دیگر کار درست نبود و ما امانتداران خوبی نمیشدیم.
این شد که تجربهی زیست خودم در جنگ را نوشتم. شاید بهطور جدی به این مسئله فکر کنید که باید روایت جنگ گفته شود، ولو بسیار تلخ باشد. هر بار که من روایت جنگ را نوشتم، در بخش اعصاب و روان بستری شدم. آنقدر فشار میآمد که باید بستری میشدم.
چرا اسم کتابتان را از آن هجده ماه و هفت روز گذاشتید؟
من حدود دو سال در بیمارستان امدادگر بودم، آن هم در دزفول. از روزی که جنگ شروع شد تا روزی که دشمن از خط مقدم خارج شد، دزفول ۱۸ ماه و ۷ روز در تیررس مستقیم توپ و خمپاره بود. این مدت بعد از عملیات فتحالمبین یعنی هفتم فروردین ۱۳۶۱ به پایان رسید. اگر دقت کنید، عدد ۱۸ ماه و ۷ روز با روایات زیادی گره خورده است. کتاب را به این عنوان گذاشتم. رونمایی رسمی این کتاب اولاً در شهر دزفول انجام شد و ثانیاً در روز هفتم فروردین، که سالگرد پیروزی عملیات فتحالمبین است اتفاق افتاد.
با توجه به تجربهی شما آیا زنان امروز ما که تجربهی دو جنگ اخیر را داشتهاند هنوز هم رسالت روایتگری را میتوانند بر دوش بکشند، رسالتی که شهلا آبنوس بهخاطر درک محیط و حضور در آن حس کرد؟
به نظر من، اتفاقاً مستقیمترین نوع مواجههی زنان سرزمین من با جنگ، شاید در جنگ تحمیلی دوم و سوم رخ داده است. چون در آن زمان جنگ تحمیلی اول، از نظر جغرافیایی فقط یک منطقهی محدود درگیر بود اما در جنگهای اخیر، اگر دقت کنید، هیچ محدودیتی در جغرافیای جنگ وجود ندارد. همچنان که دشمن اصفهان را میزد، دزفول را هم میزد و حتی بندرعباس را هم هدف قرار میداد. امروز جنگ در سواحل جنوبی خلیجفارس متمرکز است، اما نقاط دیگر هم از آسیب دور نیستند. پس اجازه دهید بگویم که امروز جنگ ما مستقیمتر و رویاروییاش عینیتر است.
شاید در آن زمان، زنان محدودتری بهواسطهی مسائل جغرافیایی یا اعزام عزیزانشان به جبهه، درگیر جنگ بودند و راوی آن شدند، اما امروز گسترهی وسیعی از کشور ما این قابلیت را پیدا کرده که زنان ما راوی باشند. شما تصور کنید یک انسان شریف، که الان سن و سالی هم از او گذشته، همسرش یا یکی از اعضای خانوادهاش دانشمند هستهای است و مورد تهدید و ترور قرار میگیرد، یا دخترش و نوهاش به شهادت میرسند. پس من فکر میکنم این جنگ از جنگ قبلی گستردهتر است. درست است که مدت زمانش کمتر و محدودتر است اما از نظر جغرافیایی، تمام زنان سرزمین من اکنون میتوانند و قابلیت این را دارند که راوی جنگ باشند.
خاصترین اتفاق در کتاب شما کدام بخش است؟
فصل دهم کتاب من به شهیدی اختصاص دارد که به شکلی عجیب و غریب بر دوش من امانت گذاشت. اسمش حسن بود. روز هفدهم مهر بود، همان روزهای اول جنگ، که در بیمارستان افشار دزفول امدادگر بودم. یکی از سربازان وظیفه به نام حسن را از اتاق عمل آوردند. ترکش به گردنش خورده بود و دست و پایش از کار افتاده بود. تخت شماره یک سالن را به من سپردند و هر ده دقیقه، هر پانزده دقیقه، بالای سرش بودم و علائم حیاتیاش را کنترل میکردم. او وقتی به هوش آمد، مدام آب میخواست. گفتم نمیشود، باید دو سه ساعتی بگذرد. چون تشنگی بر او غلبه کرده بود با من که تا پیش از آن گفته بودم گمان کند که خواهرش هستم قهر کرد و گفت تو چه جور خواهری هستی که یک قطره آب هم دریغ میکنی؟ گفتم من خواهرت هستم و هر کاری داشته باشی، بگو اما بهخاطر شرایط جسمیات این یک کار را از من نخواه! بعد از گذشت مدتی یکدفعه دیدم فشارش دارد پایین میآید. پرستار را صدا زدم. پتو را که کنار زدیم، دیدیم تخت غرق خون است. زخم پایش را در اتاق عمل ندیده بودند؛ هر خونی که از دستش میرفت، از همان زخم پا بیرون میزد در همان حال گفت مرا ببرید تهران، حالم خوب نیست، باید مادرم را ببینم. گفتم قول میدهم فردا با اولین گروه مجروحان ساعت حوالی ده و نیم تهران باشی. اما انگار میدانست که او را نمیبرند یا به تهران نمیرسد برای همین گفت اگر خواهر منی، برو پیش مادرم دستش را ببوس و بگو لحظهای که حسن داشت میرفت، یک دختر بالای سرش بود، خواهرش بود. گفتم باشد، خودم میآیم به مادرت میگویم. آخرین کلمهاش آدرس خانهشان بود. چند دقیقه بعد به شهادت رسید و او را به سردخانه منتقل کردیم. من جلوی سردخانه نشستم و گفتم خدا و ماه شاهد باشند که یک روز مادر حسن را میبینم، دستش را میبوسم و پیغامش را میرسانم.
سی و اندی سال گذشت. من هم در این سالها بارها با مرگ دست و پنجه نرم کردم و هر بار با خودم میگفتم نکند امانت حسن را نرسانده بمیرم. تا اینکه بالأخره بهواسطهی خبرنگاری مادر حسن را پیدا کردیم. رفتم پیش مادرش، اما اجازه نداد دستش را ببوسم. با این حال سعادتی نصیبم شد که هنوز هم دخترش هستم؛ وقتی با او حرف میزنم، انگار مادر خودم است.
نوشتن این خاطره برایم آنقدر سنگین بود که تا ننوشتمش آرام نگرفتم. مادر شهید خودش دلداریام میداد و هنوز بهجای مادر خودم با او در ارتباط هستم.
شما در خلال صحبتهایتان، از آرزوی خود گفتید که دوست داشتید امام شهید کتابتان را مطالعه کند، این آرزو چرا و از کجا سرچشمه میگیرد؟
با شناختی که از حضرت شهید آیتالله خامنهای داشتم، سیر زندگی امام شهیدمان نشان میدهد که ایشان اهل هنر و ادبیات هستند. من ایشان را نه فقط بهعنوان رهبر بلکه بهعنوان کسی که هنرمند است و دستی بر آتش ادبیات دارد، قبول دارم و برایشان ادبیات مهم بود من بهعنوان یک علاقهمند به ایشان و این حوزه دوست داشتم کتابم را ببینند و بخوانند. اگرچه سعادت دیدار ایشان در دزفول نصیبم شد. حالا آنقدر خودم را قابل نمیدانم که بگویم بیایند و یادداشتی بنویسند یا نظر بدهند اما در آن زمان واقعاً آرزو داشتم و آرزو بر پیران عیب نیست؛ انسان به آرزو زنده است. دوست داشتم که کتابم توسط ایشان خوانده شود. این شهر شعرای بسیار قدرتمندی دارد، نویسندگان زیادی دارد اما از این عنایت بینصیب ماندند. هیچ کتابِ دزفولی، هیچ یادداشتی از حضرت آقای شهید ندارد. قبول کنید که این داغ سنگینی برای ما دزفولیهاست که امام جامعه که برای ما بسیار ارزشمند است، حتی یک یادداشت کوچک بر یکی از کتابها ننوشتند. امیدواریم رهبر عزیز و جوان ما که خداوند حفظشان کند این نگاه را به هنرمندان دزفول داشته باشند و با توجه به ادراک ایشان از دفاع مقدس هشت ساله انشاءالله در این زمینه نظر ایشان نیز مشمول حال ما بشود. من آدمی هستم نقدپذیر؛ هر کسی هر نقدی داشته باشد، هرکس کتاب من را خوانده، منت بر سر من و داستانم گذاشته، حق دارد هرگونه که بخواهد نظر بدهد، مخصوصاً اگر نظر کارشناسانه باشد.
چه کسی بیشترین تأثیر را بر زندگی شخصی و حرفهای شما گذاشته است؟
برادرم که فقط دو سال از من بزرگتر بود اما برای من یک معلم و راهنما بود. اگر کمی تأمل کنم، میبینم که همه معرفتی که در این سالها به دست آوردم، مرهون اوست؛ از روزهای پیش از انقلاب، تا پس از انقلاب و دوران جنگ.
او واقعاً برای من مثل یک مرشد و مراد بود. انگار نه انگار که خواهر و برادر هستیم؛ بحث راهبری او بود. ایشان در سال ۱۳۶۴ به شهادت رسیدند، اما باور کنید هنوز هم برای من زندهاند با وجودی که 41 سال از آن روزها میگذرد و در تصمیمات سخت زندگیام، راهنمای من هستند.
اخلاص برادر شهیدم ستودنی است، روزی که قبل از شهادتش توفیقی پیدا کرده بود، رفته بود حرم امام رضاعلیهالسلام. ایشان آرزوی شهادتی مانند امام حسینعلیهالسلام داشت. یک عبا را به ضریح امام متبرک کرده و آورده بود و گفت: «این عبا را آوردهام که نماز شبم را با آن بخوانم.» همچنین گفته بود: «دلم نمیخواهد با یک تکه ترکش شهید شوم، دلم نمیخواهد اسیر شوم. اگر حسینی هستم، میخواهم مثل امام حسین شهید شوم.» شبی که ایشان به شهادت رسیدند، من ایشان را در خواب دیدم. در خواب به من سفارش مادر و خانواده را کرد. من پرسیدم: «چی شده؟ مگه تو مجروح شدی؟» گفت: «نه، فقط کمی سردرد دارم. شهلا، تو مراقب مادر باش، دکترهای مامان را تو ببر.» و سفارشهای لازم را کرد.
فردا صبح، من مطمئن شدم که ایشان شهید شدهاند، جالب اینجاست که وقتی ایشان شهید شدند، به من خبر ندادند و ایشان را به خاک سپردند. بعدها بهخاطر عشق و محبتی که بین ما بود، میگفتند: «اگر شهلا بالای سر جنازه بیاید، با این وضعیت ظاهری، حتماً از دنیا میرود اما من میدانستم چون هم خوابش را دیده بودم و هم آرزویش را بارها از خودش شنیده بودم».
همیشه با من شوخی میکرد و میگفت: «شهلا، اگر تو پسر بودی، تو را هم میبردم جبهه چون قابلیت شهادت را داری. الان هرچند دلتنگ هستم اما خوشحالم به چیزی که آرزویش بود رسید.»
و حرف آخر شما به خوانندهی زن روز و همهی زنان ایرانزمین چیست؟
حرف آخر من این است که یک زن اگر بخواهد یک مادر نمونه، یک زن نمونه باشد و لیاقت پیدا کند که بگوید ما زن مسلمانیم، باید بخواند و بخواند و بخواند تا بتواند مادری خوب و نمونه و زنی نمونه برای کشورش باشد. خواندن را به خودم، به تمام مردم سرزمینم و بهخصوص زنان توصیه میکنم؛ چون زنان اولین آموزگاران فرزندان و سازندگان وطن و جهان هستند.
سال شصت و یکم ـ شماره 2959