سوزان یک نفس عمیق کشید، لبهایش بهآرامی باز شدند، کلماتی را به زبان آورد که مرز بین دیروز و امروزش بود. گویی تمام گذشته را محو کرد و آیندهاش را به محمد گره زد.
مریم ابراهیمی شهرآباد
باران بند آمده بود اما هوا مهآلود بود. همه جا آب و گل ایستاده بود. باد سرد و مرطوب میوزید. عدنان شاخههای خیس را پشت سرش کشید و وسط حیاط انداخت. این چندمین بار بود که عقیله و بیان در اتاق را باز کردند و توی حیاط آمدند و هر بار سوزان آنها را راهی اتاق میکرد و وعدهی پخت نان سفید میداد. عدنان لبهی تبر را محکم به تنهی درخت زد.
ـ میدونی از کجا آوردمش؟
سوزان سرفهی خشک و صداداری کرد.
ـ از کجا؟
عدنان چند لحظه ساکت ماند و نگاهش خیره در سوزان نفوذ کرد.
ـ از مزارع نزدیک بِنِّش.
سوزان چنان نهای گفت که صدایش در سرش پیچید.
ـ نگفتی گیر تکفیریها بیفتی؟
لبخند پُررنگی مثل شعاعی از نور بر چهرهی عدنان نشست. از سوزان چشم برداشت، روی زانو نشست، چوبهای تکه شده را توی اجاق هیزمی ریخت. قوطی مازروت را روی چوبها خالی کرد و کبریت کشید.
ـ خونهت خیلی سرد بود، باید یه جوری گرمش میکردی.
دود چوب خشک و تر در فضا پیچید. عدنان کمی در سکوت با خودش درگیر شد، چند لحظه با دقت به سوزان نگاه کرد، در نگاهش خیلی پرسشها داشت. انگار جایی ته سرش، سالهای پیش را مرور میکرد، سکوتی که بینشان افتاده بود سوزان را اذیت میکرد. عدنان نفس عمیق و پر حسرتی کشید.
ـ یه سؤال بپرسم ناراحت نمیشی؟
سوزان گاهی به چوبهای مشتعل و گاهی به عدنان نگاه میانداخت.
ـ نه! بپرس.
عدنان از جا برخاست دستهایش را روی شعلههای آتش گرفت، لبهایش بیاراده میجنبید.
ـ چی شد که با محمد ازدواج کردی؟
صدای تبر سکوت حاکم بر فضا را میشکست. نگاه عدنان آمیزهای از غم، حسرت و سؤالی عمیق بود.
ـ جواب این سؤال انگار کلیدی هست که منو از رنج این همه سال دوری نجات میده.
نفس عمیقی کشید، انگار میخواست تمام درد و رنج سالهای گذشته را در این لحظه از سینه بیرون بریزد.
ـ چرا من نتونستم تو دلت جا باز کنم اما محمد تونست؟
سکوت کرد و منتظر جواب سوزان ماند. در نگاه عدنان التماسی پنهان بود، التماس برای فهمیدن، برای رهایی از این سردرگمی طولانی. وزش باد توی صورت سوزان چنگ انداخت. انگار که باد هم منتظر شنیدن پاسخ او بود. سوزان چون مجسمهای از غم و سکوت بود. دوباره صدای تبر در حیاط پیچید و دستان لرزان عدنان روی تکههای چوب فرود آمد، هیزمها مثل قلب عدنان میشکستند و به اطراف پرتاب میشدند. بوی خاک، بوی چوب و بوی باران درهم آمیخته بود. سکوت بین سوزان و عدنان سنگین و طاقتفرسا شده بود. سکوتی که انگار تمام گذشته و حال را در خود جای داده بود. صدای عدنان لرزان و گرفته بود، گویی از اعماق چاهی تاریک بیرون میآمد. کلماتش با احتیاط و وسواس ادا میشدند. گویی میترسید با یک کلمه تمام پلهای باقی مانده را خراب کند. با تمام وجود منتظر جواب سوزان بود. انگار تمام زندگیاش به جواب سوزان وابسته بود.
ـ من تو تموم این سالها فقط به تو فکر کردم سوزان، هیچ زنی نمیتونست جای تو رو برام بگیره، ازدواج دیگه برام معنا نداشت.
چشمهای سوزان پشت پردهای از اشک درخشید. انگار زمان از حرکت ایستاده بود و ثانیهها همچون سالها میگذشتند. توی دلش گفت: «تو عاشق من شده بودی و من عاشق محمد.»
ناگهان با بوی نمِ سنگ و صدای دورِ آب در ذهنش، زمان چرخید. مثل برگ خشک پاییزی که ناگهان در باد برمیگشت خاطرهی غار جعیت در ذهنش آغاز شد. رفت به لحظهای که برای اولین بار محمد را در غار جعیتا دید. با همکلاسیهای دانشگاهش، شیب تند جادهی کوهستانی را بالا میرفت، لذت قایق سواری بر روی دریاچهای زیرزمینی سوزان را به وجد آورده بود.
دریاچه دورتادور غار پیچیده بود، دانشجوها در صف یکییکی سوار قایقها میشدند. محمد جلوی سوزان بود، یک لحظه به عقب برگشت، سوزان را که دید، خودش را کنار کشید. سرش را پایین انداخت و با لحن مؤدبانهای گفت: «شما اول سوار بشین.» میان آن همهمه، سوزان به قایق کوچک نزدیک شد. پا را بر لبهی لغزنده سنگ گذاشت، توازنش را یافت و نشست، نگاهی گذرا به آب انداخت. در آن لحظه، محمد روبروی او نشست. نور کبود از شکافهای سقف بر چهرهاش افتاده بود؛ رطوبت سنگ بر موهایش قطرهوار نشسته بود؛ و نگاهش آرام اما نافذ، مثل نوری از میان سایهها، چشمهای سوزان را گرفتار کرده بود. صدای آهستهی پارو، تنها موسیقیِ لحظه بود.
نسیم مرطوب در آن روز، بوی آب سرد و سنگ خیس را در هوای غار پراکنده کرده بود. قطرههایی از سقف آهکی غار، آرام از بالا میچکیدند و صدایشان با زبانهی پاروها بر سطح آب درهم میآمیخت.
دلِ سوزان، که در کلیسا عدنان را دیده و بیتفاوت از کنارش گذشته بود، اکنون چیزی تازه یافته بود. نه شوقی ناگهانی، که شناختی جدید از معنای عشق. در بازتاب لرزان آب، دو چهره کنار هم افتاده بودند؛ گذشته و حال در یک تصویر لرزان به هم رسیده بودند.
او به محمد نگاه کرد. انگار نه در آن قایق، که میان زمانها شناور بود. صدای خندهی دوستان، بوی نمناک زمین، شعاع نازک نور از شکاف سنها همه درهم آمیخته بود تا لحظهای بسازد که هیچ واژهای نمیتوانست از آن عبور کند و آنجا، در عمق لرزان آب و خاموشی غار، عشق شروع شده بود به نرمی قطرهای که میافتاد و دنیای سوزان را تغییر میداد.
زیرچشمی همدیگر را نگاه کردند. نگاه محمد در ذهن سوزان نقش بست، بعد از این دیدار چندبار او را در دانشگاه دید و هربار حس میکرد در این چشمان بانفوذ، عظمت یک عشق باشکوه را میبیند. یک نگاه کوتاه محمد، اینقدر قدرت و انرژی داشت که توانست او را محسور و مجنون خودش کند. گویی در چشمان محمد آتشی روشن بود که گرمایش سرمای بدن سوزان را گرم میکرد.
هر گوشه و هر راهروی دانشگاه میتوانست سوزان را بهسوی محمد بیاورد. آنها کلمهای جدی به هم نگفته بودند. کلمات برای این حجم از درگیری درونی بیش از حد کوچک بودند. همه چیز در دیدن خلاصه میشد.
سوزان در کتابخانهی مرکزی دانشگاه در میان قفسههای بلند و ساکت دنبال یک مرجع میگشت. ناگهان سایهای بلند و آشنا مقابلش قرار گرفت. محمد بود. او نه نگاهی کرد و نه سلامی گفت، فقط دستش را بهآرامی دراز کرد و کتابی را که سوزان یک لحظه قبل به آن خیره شده بود، برداشت؛ کتابی دربارهی تاریخ هنر مدیترانه. انگار میگفت: «من میدونم تو به چی فکر میکنی.» سوزان تمام بدنش از این تماس کوتاه و بیصدا لرزید. در کافه تریا، زیر نور زرد لامپها محمد داشت در گوشهای یادداشتهایش را میخواند، قلمش با نظمی وسواسگونه روی کاغذ حرکت میکرد. سوزان عمداً مسیرش را طوری تنظیم کرد که از میز او عبور کند. سرعت قدمهایش را کمی تغییر داد و در همان لحظهی عبور، انگار میدان مغناطیسی میان آنها فعال شد. محمد سرش را بلند نکرد، اما سوزان قسم میخورد که لرزش خفیفی در دست و قلم او حس کرد. آنقدر نزدیک بود که توانست عطر کمرنگ و مشخص چوب صندل او را استشمام کند. این سکوت ارتباط، برای سوزان، از هر گفتگویی پُر مغزتر بود.
در محوطهی دانشگاه، زیر باران پاییزی که از پنجره نفوذ میکرد، صورتشان یک لحظه در نزدیکی هم قرار گرفت. نگاهشان برای اولین بار در طول این ماهها، چند ثانیهی طولانی و سنگین به هم گره خورد. در چشمهای محمد، سوزان دیگر آن دختر دانشجوی بیاهمیت نبود؛ بلکه سایهای از یک سرنوشتِ ناخواسته را دید. آن نگاه، مهر تأییدی بود بر اینکه این عشق، حالا دیگر ریشههایی عمیق و غیرقابل بازگشت در روح هر دوی آنها دوانده.
سوزان از دوستانش شنیده بود که محمد در لبنان یک مؤسسه خیریه برای کودکان بیسرپرست راه انداخته، یک روز محمد را تنها توی کتابخانهی دانشگاه دید، جلو رفت و سلام کرد. محمد چنان قشنگ به او لبخند زد و از گوشهی چشم به او خیره شد که سوزان احساس کرد ته قلبش میلرزد. یکی دو بار خواست حرفی بزند صدایش بالا نیامد. محمد به صندلی اشاره کرد.
ـ بفرمایید بنشینید.
سوزان صندلی را از زیر میز بیرون کشید و مقابل محمد نشست. در نگاه و لبخند و صورت محمد چیز عجیبی بود که دل سوزان را میلرزاند. محمد با چشمان خندان و مهربانش به او نگاه کرد.
ـ شما لبنانی نیستین درسته؟
سوزان لبخند زد.
ـ من سوری هستم، بهخاطر تحصیل اومدم اینجا.
حرفها توی کلهی سوزان سر و ته میشدند، قلبش مثل اسب تاخت کرده میزد، سعی کرد بر این حالش غلبه کند، به خودش جرأت داد و پرسید: «شما هم ایرانی هستین درسته؟» لحظهای با هم چشم در چشم شدند، سوزان گفت: «منم یه خواهر دارم که شیعه شده، با یه مسلمون ازدواج کرده، پدرم راضی به این ازدواج نبود ولی خواهرم و شوهرش عاشق هم شده بودن و عشق بینشون بالأخره کار خودش رو کرد.»
محمد لبخند زد.
ـ جهان با همهی قدرتش در برابر قدرت عشق حقیر و ناچیزه.
سوزان گویی لبخندهای محمد را درک میکرد و گرمای مهربانیاش را حس.
ـ از دوستانتون شنیدم که تو بیروت یه مؤسسه خیریه دارین دلم میخواد بیام فعالیتهاتون رو ببینم.
محمد آرام و با نیرویی تمام سوزان را تماشا کرد.
ـ بله با کمال میل، من تقریباً هر روز بعد دانشگاه میرم مؤسسه اگه بخواین یه روز میتونین بیایین و اونجا رو از نزدیک ببینین.
روزی که سوزان میخواست به مؤسسه برود کت و دامن مرتب و خوشدوختی پوشید. موهای بلند و طلاییاش مثل آبشار روی دوشش ریخته بود، پشت چهرهی آرامَش هیجانی شدید پنهان بود. تمام تنش قلب شده بود و بهشدت میتپید. پلههای مؤسسه را یکییکی بالا رفت، وارد سالن شد، نگاهی به اطراف انداخت. پسر جوانی از اتاق روبرو بیرون آمد، بهمحض دیدن سوزان نگاه جدیای به سر و پای او انداخت و با لحن معناداری پرسید: «شما اینجا چه کار دارین؟»
سوزان از نگاه و سؤال جوان، کمی عصبی شد اما سعی کرد خونسرد باشد.
ـ اومدم آقا محمد رو ببینم.
جوان سمت اتاق محمد رفت، بدون اینکه در بزند، وارد شد، سوزان صدای او را شنید که به محمد گفت: «این کیه با این وضع اومده اینجا میخواد تو رو ببینه؟» پسر جوان بلافاصله از اتاق بیرون آمد، بدون اینکه به سوزان نگاه کند.
ـ آقا محمد دارن نماز میخونن، منتظرشون بمونید.
بعد رفت توی اتاق خودش و در را محکم بست. سوزان با قدمهایی آهسته جلو رفت، در نیمهلا باز بود، اول گوشهی سجادهی محمد را دید و بعد خود او را که به سجده رفته بود. وارد اتاق شد، در را پشت سرش بست و به دیوار تکیه داد. نفس عمیقی کشید و چشمانش را به محمد دوخت. با دیدن محمد انگار حسی ناشناخته در رگهایش دویده بود، با احساسات و افکار تازهای درگیر شده بود. چشمان سیاه و نافذ محمد نشان میداد که او با همه آدمهای اطرافش فرق دارد. محو تماشای قنوت و رکوع و سجدهی محمد شد. حالت محمد در نماز، سراپای سوزان را میلرزاند.
همینکه محمد نمازش تمام شد، سوزان صاف ایستاد و سلام کرد. محمد سر چرخاند نگاه کوتاهی به او انداخت با لبخند جوابش را داد، جانماز را جمع کرد و بلند شد ایستاد، در اتاق را تا آخر باز گذاشت و به سوزان تعارف کرد که بنشیند. سوزان روی صندلی نشست، سعی کرد تا جایی که میتواند پاهایش را با دامن کوتاهش بپوشاند. حال و روز گنهکاری را داشت که میترسید در چشم محمد نگاه کند. محمد کنار پنجره ایستاد، هیجان عجیبی ته دل سوزان را زیرورو میکرد، محمد پرده را کنار کشید، نور خورشید اتاق را پُر کرد از پشت شیشهی آبی آسمان پیدا شد. محمد پشت میز نشست، چهرهاش گیرا و مهربان بود. سوزان ترسید به چشمان محمد نگاه کند، گویی یک دنیا حرف پاورچین از دلش آمده بودند و در چهارچوب نگاهش ایستاده بودند و با هر نگاه فکرش بیشتر درگیر محمد میشد و محمد از آنچه در ذهن سوزان میگذشت، خبر نداشت. وقتی برای اولین بار محمد را دید، هرگز فکرش را هم نمیکرد او همان کسی است که بعدها بارها و بارها برایش میمیرد.
روز بعد سوزان با کت و شلوار به مؤسسه رفت. فکر همکاری با محمد برایش لذتبخش بود و همین به او امید میداد و روح او را به محمد نزدیک میکرد. حضورش در مؤسسه قلبش را به تپش میانداخت گویی طوفانی عجیب آرامش روحیاش را درهم ریخته بود. توی خوابگاه، توی دانشگاه، سرکلاس، در همهی لحظاتش محمد حضور داشت.
روزی که همراه محمد به دیدن بچههای یتیم مؤسسه رفت، محمد یک بستهی کادوپیچ شده را جلوی سوزان گرفت: «این هدیه برای شماست.» سوزان همانجا کادو را باز کرد. روسری سبز حریر را از کاغذ کادو بیرون آورد دستش را روی سینه گذاشت و حس کرد قلبش از هیجان دارد از جا کَنده میشود، چشمانش درخشید و لبخند روشنی روی لبانش نشست، از حسی پُر شد که به عشق معروف بود. در سکوت نگاهش با محمد حرف میزد. محمد سرش را زیر انداخت.
ـ میشه خواهش کنم وقتی میایید اینجا این روسری رو سر کنین؟
شادی عمیقی توی صورت سوزان دوید. همانطور که محمد را با عشق نگاه میکرد روسری را روی سرش گذاشت. سوزان میدانست که محمد توی فشار است و دوستانش مدام به او اعتراض میکنند که چرا پای یک دختر جوان مسیحی را به مؤسسه باز کرده، اما محمد هیچوقت به او اعتراضی نکرد. بعد از این باز هم برای سوزان روسری خرید و هربار سوزان یکی از آنها را سر میکرد و به مؤسسه میآمد. هروقت توی خوابگاه تنها میشد، روسریهایی که محمد برایش خریده بود را یکییکی روی سر میانداخت و بو میکشید. انگار نیرویی از محمد ساطع میشد که هرچه در مسیر این تابش بود را برای سوزان دوستداشتنی میکرد.
هر روز که میگذشت عشق سوزان به محمد بیشتر میشد، گویی بین زمین و آسمان، بین کفر و ایمان، جایی معلق بود که نمیدانست تکلیفش با خودش چیست. میان تصمیم و تردید میچرخید. انگار نیرویی در او بیدار شده بود و اختیار او را در دست گرفته بود. روزی که محمد از او خواستگاری کرد، دلش هری ریخت و چنان به خود لرزید که انگار از خوابی طولانی پریده باشد. چند لحظه گیج و مبهوت اطرافش را پایید و سعی کرد جایی برای نگاه کردن پیدا کند، صدای تپش قلبش را شنید، از هیجان نفسش بند آمد. نیم نگاهی به محمد انداخت، چشمان محمد لبریز از شادی و طراوت بود. محمد طولانیترین نگاه را به سوزان کرد، یلدای نگاهش بود، آن نگاه.
در این نگاه طولانی که تمام جهان را در خود خلاصه داشت، عشق سوزان به اوج خود رسید. عشق به محمد دیگر تنها یک حس نبود، تبدیل به مسیری شد که سوزان را به حقیقت میرساند. تمام آن تردیدها که در وجودش خانه کرده بود، با یک نگاه محمد، فروریختند. سوزان یک نفس عمیق کشید، لبهایش بهآرامی باز شدند، کلماتی را به زبان آورد که مرز بین دیروز و امروزش بود. گویی تمام گذشته را محو کرد و آیندهاش را به محمد گره زد.
ادامه دارد...
سال شصت و یکم ـ شماره 2959