رسیدیم، نفهمیدم چطور خودم را به ویلچرها رساندم، دو تا پرستار با عجله آمدند، همانطور که او را سمت اتاق میبردند، یکی پرسید: «بچه کی تکون خورده؟» رویا با بیحالی گفت: «چند ساعته تکون نخورده، شب آب قند خوردم دراز کشیدم، خوابم برد، با درد بیدار شدم.» رو به آن یکی گفت: «من میبرم نوار قلب از بچه بگیریم، تو دکتر رو خبر کن.» در اتاق را باز کرد: «وضعیتش باید بررسی بشه.»
فاطمه سادات موسوی
چند تا نفس عمیق کشید: «وای نفسم بالا نمیاد، لطفاً کولرو بزن.»
شیشهها را بالا دادم: «چشششم، شما امر بفرمایید...» چراغ بنزین خیلی وقت بود روشن شده بود، گفتم: «حوصلم نمیکشه بنزین بزنم، نمیدونم چرا تا تقی به توقی میخوره پمپ بنزینا اینقدر شلوغ میشه؟ بذار ببینیم میشه بنزین زد یا نه.» نزدیک پمپ بنزین سرعتم را کم کردم، سوتی کشیدم: «الان که از بعدازظهر شلوغتره، حال معطلی داری؟»
سرش را روی پشتی ماشین چرخاند بهسمت من: «کمرم درد میکنه، منو برسون، برگرد.»
دور زدم، گفتم: «نه دیگه بریم زودتر بخوابیم، میذارم ساعت دو و سه. نزدیک صبح، خلوتتره»
یک چیزی بغلش بود، بچه بود اما انگار یک گوسفند کوچک سفید بود با لباسهای دخترانه، رویا داشت قهقهه میزد، گفتم: «چقدر میخندی؟» گفت: «ببین این بچه سر نداره.» بدنم به رعشه افتاد، بهشدت تکان میخوردم، چشمهایم باز و بسته میشد، رویا داشت تکانم میداد: «احسان تو رو خدا پاشو!» انگار یک گوی سنگین فلزی داخل سرم باشد، چشمهایم داغ بود، به زور باز کردم: «چی شده؟»
گفت:«درد دارم، فکر کنم وقتشه.»
از جایم پریدم، نشستم، خواب از سرم پرید: «ساعت چنده؟ گفتی که هنوز یک ماه دیگه مونده؟»
دستهایش را به پهلوهایش فشار داد: «ساعت دوئه، نمیدونم چم شده.»
و در حالی که میرفتم لباس بپوشم گفتم: «زود بپوش ببرمت بیمارستان»
در ماشین را برایش باز کردم، «خدایا با این باک خالی چه کنم؟» ماشین را روشن کردم، گفتم: «خیلی درد داری؟»
با ناله گفت: «آره، چند دقیقه خوبم، دوباره شروع میشه» دوباره این همسایهی نسناس گاریاش را بد جا پارک کرده، قسم میخورم فردا با مشت دماغش را وسط صورتش خرد کنم. به یک زحمتی ماشین را در آوردم. گاز دادم سمت پمپ بنزین، نزدیک شدیم، لعنت به این همه آدم نفهم که رانندگی هم بلد نیستند، دستم را روی بوق گذاشتم، یکی گفت: «هوی، چته؟» اگر مریض داخل ماشین نداشتم نشانش میدادم؛ «مریض دارم» دستش را تکان داد قیافه گرفت: «بیا برو بابا نکبت»
دو تا ماشین جلوی من بود، راننده آهسته از ماشین پیاده شد، چقدر زمان دیر میگذرد، چرا بنزین نمیزند؟ انگار عروسکشان راه انداختند! داد زدم: «زیرلفظی میخوای، یالا دیگه» صدای رویا اینبار بلندتر شد، زمان زود میگذرد، گفت پنج دقیقه یکبار دردش بر میگردد، احساس کردم بیست ثانیه از درد قبلش گذشته، دیگر به هیچ چیز فکر نکردم، فقط فرمان را چرخاندم، از کنار پمپ بنزین آمدم بیرون و هرچه میشد گاز دادم.
نزدیک میدان رسیدیم: «خدایا، نه...» آنچه نباید میشد، شد... رویا با گریه و ناله گفت: «چرا وایسادی؟» با عجله موبایلم را در آوردم، گفتم: «چیزی نیست الان اسنپ میگیرم.» از ماشین بیرون آمدم: «لعنتی نمیگرفت!» معلوم بود نمیگیرد، ساعت دو بود. صدای نالهی رویا را از داخل ماشین مثل سیلی به گوشم میخورد، حتماً داشت سرزنشم میکرد، انگار زمین و زمان دست به هم داده بودند، من را له کنند! چرا بعد از این همه سال نزاع سیاسی در این روز باید جنگ شروع میشد؟ چرا همسایه بد پارک کرده بود؟ چرا رویا زودتر از موعد...؟ چرا ساعت دو...؟ چرا...؟ نه، من بیمسئولیت نبودم، دلم میخواست محکم لگد بزنم به این ماشین زباننفهم... نمیشد، رویا داخل ماشین بود.
باید هر طور شده بود او را به بیمارستان میرساندم، مثل آدمهای فلکزده هر ماشینی رد میشد دستهایم را بالا میآوردم، زمان زود میگذشت، نه دیر میگذشت! اصلاً این خاصیت زمان است، لجباز است، نفهم است، هر جا باید توقف کند مثل برق رد میشود، لحظهای که باید بگذرد، جاخوش میکند و عقربههای کوفتی تکان نمیخورند. دو سه تا ماشین بدون اینکه به من اهمیتی بدهند، رد شدند، حقیر شده بودم. صدای رویا دوباره بلند شد. یا علی کمک...
یک ماشین پراید میآمد، سرعتش را کم کرد، سرش را بیرون آورد: «چی شده آقا؟» نفسم بالا نمیآمد، در ماشین را باز کردم: «درد داره، بنزین تموم کردم.» پشت فرمان یک جوان بود، کنارش یک مرد میانسال، عقب هم یک خانم و یک جوان دیگر، پیاده شدند، مرد میانسال به راننده گفت: «بابا، تو با داداشت برو من آقا رو میبرم بیمارستان.» و جوانها بدون هیچ اعتراضی گفتند: «چشم.»
خانم گفت: «صدقه دادین مادر؟» آخ، مادر، مادر... در این لحظات چقدر به این کلمه احتیاج داشتم، گفتم: «وقت نکردیم.» با موبایلش زنگ زد: «مامان سریع به نیتی که من دارم صدقه بده.» گوشی را که بست گفت: «اینجور وقتا به پسرم میگم صدقه رو سریع میریزه به شماره کارت یک مستحق آشنا.» بوی مادرم را حس کردم، دلم میخواست گوشهی چادرش را ببوسم، مرد مسنتر گفت: «خیره بابا، به خدا توکل کن، یک ماه پیش دختر ما هم فارغ شد، تا دیدم شما رو فهمیدم، پسرا رو فرستادم، راحت باشین.» اگر میپرسیدند فرشتهی نجات چه شکلی است؟ میگفتم یک زن و مرد میانسال...
رسیدیم، نفهمیدم چطور خودم را به ویلچرها رساندم، دو تا پرستار با عجله آمدند، همانطور که او را سمت اتاق میبردند، یکی پرسید: «بچه کی تکون خورده؟» رویا با بیحالی گفت: «چند ساعته تکون نخورده، شب آب قند خوردم دراز کشیدم، خوابم برد، با درد بیدار شدم.» رو به آن یکی گفت: «من میبرم نوار قلب از بچه بگیریم، تو دکتر رو خبر کن.» در اتاق را باز کرد: «وضعیتش باید بررسی بشه.»
خانمی همراه پرستار داشت میآمد، پرستار برایش توضیح میداد، رفتند داخل.
نشستم روی صندلی، مادر این شب تنهاییام آنطرفتر، ذکر میگفت، با چشم بسته سرم را به دیوار تکیه دادم. مادر رویا به من میگفت: «تا حالا نذاشتیم آب تو دلش تکون بخوره، آقا احسان این امانت دستته ها!» بعضی لحظهها نه نیازی به قاضی هست نه مجرم، خودت یک دادگاه تشکیل میدهی و همهی نقشها را بازی میکنی، احضاریه هم نمیخواهد، همه چیز هم از قبل مشخص است و تو مجرمی چه غلطی بود کردی اول زندگی آمدی غربت؟ تو که مسئولیت یک زن را نمیتوانی به عهده بگیری، اصلاً بچه میخواستی چه کنی؟ اگر اتفاقی برایش بیفتد؟
رفتوآمد به اتاق زیاد شده بود، پرستارها عجله داشتند. صدایم کرد با همان لحن مادرانه: «پسرم نگران نباش، بهجاش براش هفت حمد بخون.» هفت حمد؟ فکم خشک شده بود...
یکی از اتاق بیرون آمد: «شوهرشی؟» گفتم: «بله»، گفت: «گروه خونیشو میدونی؟»
ـ اُ منفی. در نیملا بود به داخل اتاق رفت و گفت: «شوهرش میگه اُ منفی» صدا از داخل اتاق آمد: «اُ منفی یک واحد بیشتر نداریم، گروه خونی خودش چیه؟» خون چه بود، حاضر بودم جانم را بدهم: «آبِ مثبتم.» نگاهم کرد: «نمیتونی بهش اهدا کنی.» رویا همراه دو تا پرستار روی ویلچر، سِرُم به دستش از اتاق بیرون آمد، نگاهش کردم: «چطوری؟» انگار صورتش خون نداشت، با بیحالی گفت: «میبینی که...» مادر آن شبم همراهش رفت، پرستار گفت: «شما این برگهها رو امضا کن باید بره اتاق عمل، وضعیت جنین خوب نیست، جفتش پاره شده.» صدای میکروفون بیمارستان آمد: «خانمها و آقایان توجه کنید، شرایط یک بیمار وخیمه، اگر شخصی گروه خونیش اُمنفی هست به اتاق.... مراجعه کنه.» شرایط وخیم؟ زن من را میگفت؟ چشمانم گرد شد: «اگر کسی پیدا نشه چی؟» راه افتاد: «از بیمارستان دیگه میارن، برای اینکه دیر نشه پیج کردیم.» تند راه میرفت من کنارش: «الان من چیکار کنم؟»
ـ اینا رو امضا کردی، بیا صندوق.
برگهها را گذاشتم روی صندلی، دستم میلرزید، پدر آن شب، دست روی شانهام گذاشت:
ـ باباجان اگر پول میخوای رو من حساب کن.
این همه سال سگدو زده بودم که مثل چنین روزی پول داشته باشم.
رفتوآمد پرستارها، همهمه... سالن دور سرم میچرخید، پدر من را طرف صندلی برد، همه جا کنارم میآمد، انگار مأمور شده بود.
در دلم گفتم: «یا علی، اگر قرار است اتفاق بدی بیفتد، شما نگذارید، در این شهر غربت شما پدر ما هستید...» نیت کردم اگر به خیر بگذرد، فردا یک گوسفند قربانی کنم و به نیت عید غدیر دل فقرا را شاد میکنم.
یک آقایی همراه پرستار رفت داخل اتاق به چهرهاش دقت نکردم، بعد از چند دقیقه پرستار از بیرون آمد، گفت: «یک نفر پیدا شد به خانمت خون بده.» از جیبم چند تا اسکناس در آوردم به او دادم گفتم : «این عیدی شماست» لبخند زد: «ممنون، داخل اتاق عمله، خون هم پیدا شد، همهی تلاشمونو میکنیم.»
منتظر بودم آن آقا بیرون بیاید تا تشکر کنم، چطور میشد از او تشکر کرد؟
چه کسی گفته فرشتهها بال دارند؟
سال شصت و یکم ـ شماره 2959