کد خبر: ۷۳۷۹
۱۴۰۵/۰۶/۲۱ ۰۹:۵۳
با من حرف بزن...

قسمت 229: نمی‌دانم چی کار کنم؟

اکرم بادی
نویسنده :

اکرم بادی

بر سر دوراهی 2959اصلاً همه‌اش تقصیر خاله مهری است که این فکرها را انداخت تو سر من وگرنه من که داشتم زندگی‌ام را می‌کردم و با درد خودم می‌ساختم. کاش قلم پایم می‌شکست و نمی‌رفتم که مثلاً چندنفر، فک و فامیل را بعد از مدت‌ها ببینم و دلم باز بشود. بیچاره محسن را که دلش هم نبود، تنها گذاشته و برای اینکه روحیه‌ای تازه بگیرم رفته بودم. لباس که پوشیدم بروم محسن ساکت و آرام نگاهم کرد. از آن نگاه‌هایی که هزار معنی می‌دهد. گفتم: «چیه؟! چرا نگاه می‌کنی؟» خندید. پیله شدم: «هان...هان بگو چرا این‌طوری نگاه کردی؟» آرام با کندی نشست روی مبل. یک دستش را گذاشت پشت سرش و تکیه داد سینه‌ی مبل و آه کشید. بیخود می‌پرسیدم؛ خودم معنی نگاهش را می‌دانستم. یعنی این‌که نرو. یعنی من تنهام، تنهایی دلم می‌گیرد... مثل این چندساله که افسردگی پدرش را درآورده. حالا محسنِ سرزنده و پرکار، شده آدمی ‌افسرده، گوشه‌گیر، کم‌حرف و بدتر از همه کُند. روز به روز هم دارد پس می‌رود. شده اندازه‌ی یک جوجه. هر روز هم یک درد جدید؛ قلب، کلیه... هرچه هم دکتر و دوا می‌کنیم فرقی نمی‌کند. هر روز بدتر از روز قبل است. اصلاً محسن همچین آدمی‌ نیست. همیشه‌ دوست داشت من آدم مستقلی باشم. خودم بروم بیایم. اما حالا مثل بچه‌ای که وابسته‌ی مادرش باشد تنهایی عذابش می‌دهد. کیف و مانتوام را می‌گذارم روی مبل. کنارش می‌نشینم می‌گویم: «حالت خوب نیست نمی‌روم؛ واجب که نیست. یه دورهمیه دیگه؛ حالا یه وقت دیگه.» دست‌هایش را می‌گذارد روی زانوهاش. سرش خم می‌شود پایین و خیره می‌شود روی گل قالی. صدایش بی‌حال و ضعیف از ته گلو می‌آید: «نه برو. منم می‌رم همین‌جا مغازه‌ی رفیقم، پیشش می‌شینم.» محسن را که فرستادم رفت، من هم رفتم. به امید اینکه تجدید روحیه و انرژی باشد برای ادامه‌ی راه. حداقل برای در کردن خستگی روحم. واقعاً هم دلم باز شد. بعد از مدت‌ها خاله‌ها و بروبچه‌هایشان را می‌دیدم. دخترخاله‌ها، عروس‌هایشان، زندایی و بچه‌هایشان، خواهرهایم و همه. ولی فقط همان ساعت اول. نمی‌دانم چی‌شد که یکهو خاله مهری رفت سراغ محسن. اول حال و احوالش را پرسید. بعد که برایش گفتم زیاد خوب نیست. افسردگی و بیماری‌های رنگ و وارنگش دارد پدرمان را در می‌آورد؛ بعد هم سفره‌ی دلم را برایش باز کردم و از استنت قلبش گفتم و از سکته‌ای که پارسال رد کرد و خدا چقدر بهمان رحم کرد، تازه فهمیدم چقدر وقت است دارم حرف می‌زنم. و لابد چقدر رنگ و رُخِ خودم هم تیره شده و لابد چقدر غم آمده نشسته توی صورتم. که یکهو نمی‌دانم چی‌ شد و خاله مهری چه فکری کرد، که سرش را داد نزدیک گوشم و گفت: «سوءتفاهم نباشه‌ ها خاله جون، خونه‌تون به نام آقامحسنه؟» یکهو انگار آب سردی همان وسط مهمانی، وسط همه‌ی نگاه‌ها از فرق سرم ریخته شد تا نوک انگشت‌های پایم. همه‌ی جانم یخ کرد. تمام بدنم انگار که شکست و همان‌جا ریخت! فکر و ترسی که تا حالا توی سرِ خودم نبود، خاله مهری آن روز انداخت توی دلم. فقط سر تکان دادم. که یعنی آره. و دیگر نفهمیدم کی چی می‌گوید. فقط صداهایشان نامفهوم توی سرم بود. یکی می‌گفت: «زن باید همیشه یه پشت و پناهی داشته باشه؛ برای خودش» یکی دیگر می‌گفت: «بیچاره زن...یه عمر زحمت می‌کشه، می‌سازه می‌چینه؛ آخرش همه چیز می‌شه مال بچه‌ها... راحت و حاضرآماده»
ـ «آره بابا بعضی‌هام که صفت ندارن... بیچاره مامانه» یکی دیگر می‌گفت: «من از همون اول که خونه‌مونو خریدیم گفتم باید بزنی به نام من.»
ـ «باریکلا کار حسابی‌ای کردی. خدای نکرده فردا روزی زد و یه اتفاقی زبونم لال افتاد اقلاً زن خیالش بابت خونه راحته... اگه گیر یه عروس، یا داماد نابابم افتاد، اقلاً خونه رو از زیر پاش نکِشن».
صدای زندایی بود که داشت تعریف می‌کرد: «بیچاره این همسایه‌ی طبقه‌ی پایین ما مستأجره. بنده خدا می‌گه خودم خونه، زندگی داشتم. چند سال بعد از اینکه شوهرم به رحمت خدا رفت بچه‌هام نرم نرم آمدند و هر کسی یه چیزی گفت. یکی گفت تو یک نفر خونه به این بزرگی می‌خوای چی‌کار؟ یکی گفت بفروشیم؛ بیا پیش ما، خودم تا آخرِ عمر نوکرتم...» زندایی داشت با آب و تاب تعریف می‌کرد و دل من اما مثل دیگی پر از سیر و سرکه جوش آمده بود. هیچ‌کس حواسش نبود با این حرف‌ها چقدر دارند دلم را خالی می‌کنند. چطور ترس را مثل پلنگی رم داده و انداخته‌اند توی دلم. یکی دیگر می‌گوید: «چی کار کرد؟ خب چرا نرفت پیش پسرش؟!» زندایی آهی به صدایش می‌دهد: «نه بابا کجا بره؟ بنده خدا می‌گفت خام شدم، دلم سوخت، گفتم جوونن بگذار کاری که دل‌شون می‌خواد بکنند؛ تازه حقِ‌شونه. مال خودشونه... تازه دارن با احترام بهم می‌گن. چه اشکالی داره. می‌گفت فروختن، منم رفتم پیش همون پسرم که گفته بود. اما نوکری‌اش بیشتر از چند ماه دوام نیاورد...»
صدای نچ‌نچ از همه طرف توی گوشم بود. صداها با هم قاطی شده بود: «حقِ‌شه. زن انقدر بی‌سیاست!»
ـ «تقصیر خودشه. باید همون‌جا خونه پسرش می‌نشست؛ خودش گفته تا آخر عمر نوکرتم»
عرق نشسته بود به تنم. انگار یکهو پشتم خالی شده باشد، لرز افتاده بود به جانم. تمام یک ساعت خوشی مهمانی مانده بود روی دلم و می‌خواست از گلویم بالا بیاید! هیچ‌کس از آن جمع دوروبرم نفهمید از آن روز به بعد چه باری را گذاشت روی شانه‌هایم. می‌خواهم خودم را مشغول کنم نمی‌شود. می‌خوابم حرف‌ها و فکرها می‌آید. بیدار می‌شوم می‌آید. سرِ گاز موقع جلزوولزِ غذا می‌آید. نماز می‌ایستم می‌آید! صدای نحس و وامانده‌ای که مرتب توی گوشم منفی می‌بافد. دلم می‌لرزد. انگار که لبه‌ی پرتگاهی ایستاده باشم و هیچ تکیه‌گاهی نداشته باشم. رنج بیماری محسن یک طرف، فکرهای منفی و تنها ماندنم یک طرف. حرف‌های آن روز و آواره ماندن هم دارد دیوانه‌ام می‌کند. دلم دارد می‌ترکد. فکرها و حرف‌های آن روز مدام توی سرم چرخ می‌خورد. نکند زبانم لال برای محسن اتفاقی بیفتد...
نکند بعد از محسن بچه‌هایمان بخواهند خانه را... وای آن وقت چه برسر من می‌آید. کاش محسن خانه را... چندبار خواسته‌ام این حرف‌ها را برای محسن تعریف کنم. هی تا نوکِ زبانم می‌آید و پس می‌رود. آخر محسن نمی‌گوید تو چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟! چندبار خواسته‌ام خودم به محسن پیشنهاد بدهم بیاید و خانه را... دلم نیامده. نمی‌شود. هم دلم نمی‌آید بگویم، هم ترسیده‌ام حالش را بدتر کند. شاید اصلاً فکر کند حرف‌هایم بوی مرگ می‌دهد و حالش از اینی که هست خراب‌تر بشود. با اینکه بچه‌هایمان خوب هستند و این حرف‌ها برایم معنایی ندارد. اما باز نمی‌دانم چی کار کنم؟ به بچه‌ها و روزگار اعتماد کنم و خودم را بزنم به بی خیالی؛ هرچه را پیش آمد استقبال کنم. یا باید حرف‌های بقیه را جدی بگیرم و به فکر تدبیری باشم.


بر سر دوراهی 2959سخن کارشناس

این روایت، تصویر زنی است که یک گفتگوی ساده در یک مهمانی، ناگهان ترس عمیقی را در او فعال کرده است؛ ترسی که پیش از آن شاید به شکل مبهم وجود داشت اما حالا به نگرانی دائمی ‌درباره‌ی آینده، بیماری همسر و احتمال بی‌پناه ماندن تبدیل شده است. بیماری و وابستگی همسر نیز این نگرانی را تشدید کرده و ذهن او را مدام به سناریوهای «اگر اتفاقی بیفتد چه؟» می‌برد. آنچه او تجربه می‌کند، بیش از آنکه صرفاً دغدغه‌ی تأمین آینده باشد، نوعی اضطراب پیش‌بینانه و فاجعه‌سازی درباره‌ی آینده است؛ ذهن می‌کوشد با تصور کردن بدترین اتفاق‌ها و پیدا کردن راهی برای جلوگیری از آن‌ها، احساس امنیت ایجاد کند، اما در عمل خودش را بیشتر در چرخه‌ی ترس گرفتار می‌کند.
اولین قدم این است که میان «تدبیر» و «نگرانی» تفاوت بگذارد. تدبیر یعنی در زمان آرامش، اطلاعات واقعی دارایی‌ها و وضعیت مالی را بررسی کند، درباره‌ی حقوق قانونی خود آگاهی پیدا کند و اگر لازم بود با یک مشاور حقوقی معتبر درباره‌ی مالکیت و آینده‌ی مالی خانواده صحبت کند. اما ساعت‌ها فکر کردن به مرگ همسر، اختلاف احتمالی با فرزندان یا بی‌خانمانی آینده، بدون اینکه اقدام مشخصی در پی داشته باشد، دیگر تدبیر نیست؛ تغذیه‌ی اضطراب است. بهتر است یک زمان مشخص برای بررسی مسائل مالی تعیین کند و خارج از آن زمان، هرگاه ذهن دوباره سراغ سناریوهای فاجعه رفت، به خود یادآوری کند: «این یک احتمال است، نه یک اتفاق.»
همچنین بهتر است پیش از مطرح کردن مسئله با همسر، ابتدا اضطراب خودش را مدیریت کند و سپس در فضایی آرام و بدون اشاره به حرف‌های دیگران، درباره‌ی امنیت مالی مشترک با او گفتگو کند. می‌تواند به‌جای «اگر برای تو اتفاقی بیفتد، خانه چه می‌شود؟» بگوید: «دلم می‌خواهد درباره‌ی آینده مالی‌مان با هم برنامه‌ای داشته باشیم.» این تغییر، گفتگو را از فضای مرگ و فقدان به‌سمت برنامه‌ریزی و احساس امنیت می‌برد.
از سوی دیگر، لازم است مراقب باشد بیماری همسر به معنای پایان زندگی یا ناتوانی قطعی آینده تعبیر نشود. ذهن مضطرب معمولاً چند احتمال را پشت سر هم به یک «نتیجه قطعی» تبدیل می‌کند. او قرار نیست با بی‌خیالی زندگی کند؛ قرار است به‌اندازه‌ی واقعیت نگران باشد و به‌اندازه‌ی نیاز اقدام کند. اگر این افکار مزاحم، خواب، اشتها، عبادت، کارهای روزمره یا آرامش او را مختل کرده‌اند و مرتب تکرار می‌شوند، مراجعه به روان‌شناس برای کار روی اضطراب و فاجعه‌سازی می‌تواند بسیار کمک‌کننده باشد.

سال شصت و یکم ـ شماره 2959

دکتر زهرا کیایی
مشاور :

دکتر زهرا کیایی

گزارش خطا