کد خبر: ۷۳۷۸
۱۴۰۵/۰۶/۲۱ ۰۹:۵۳
کنتر‌ل‌گری در زنان

نگرانی در لباس کنترل‌گری

برخی زن‌ها از صبح که بیدار می‌شوند خود را مسئول اداره کردن یک جهان کوچک می‌دانند. بچه باید چه ساعتی بیدار شود، چه بخورد، تکالیفش را کی انجام دهد، همسرش چه چیزی بخورد که مریض نشود، مهمانی چه ساعتی تمام شود، خانه چه شکلی باشد، لباس‌ها کجا باشند، چه کسی چه کاری را انجام دهد و حتی اینکه دیگران چگونه با او رفتار کنند. اگر چیزی طبق برنامه پیش نرود، اضطراب می‌گیرد و دلش آشوب می‌شود. اگر همسرش کاری را به شیوه‌ی خودش انجام دهد، ممکن است بگوید: «ولش کن، خودم انجام می‌دم» اگر فرزندش تصمیمی ‌بگیرد که به نظر او درست نیست، مدام توضیح می‌دهد، هشدار می‌دهد و گاهی آن‌قدر پیگیری می‌کند تا کودک بالأخره همان کاری را انجام دهد که او می‌خواهد. از بیرون ممکن است این زن را «سخت‌گیر»، «وسواسی» یا «کنترل‌گر» ببینیم. اما پشت بسیاری از این رفتارها، چیزی پیچیده‌تر از میل به سلطه وجود دارد: ترس از اینکه «اگر کنترل را رها کنم، همه‌چیز از دستم خارج می‌شود».

مریم کمالی
مشاور :

مریم کمالی

مشاوره 2959کنترل همیشه از قدرت نمی‌آید
ما معمولاً کنترل‌گری را با قدرت‌طلبی اشتباه می‌گیریم. انگار آدم کنترل‌گر کسی است که می‌خواهد همه را زیر نظر خودش داشته باشد. اما همیشه این‌طور نیست. گاهی کنترل‌گری از ترس یا اضطراب می‌آید. از احساس مسئولیتی که بیش از اندازه بزرگ شده و تبدیل به این باور شده که «اگر من حواسم نباشد، حتماً اتفاق بدی می‌افتد.»
در روان‌شناسی مفهومی ‌وجود دارد به نام تحمل‌ناپذیری «عدم قطعیت» یعنی اینکه فرد تا چه اندازه می‌تواند با «نمی‌دانم چه خواهد شد» کنار بیاید.
برای بعضی آدم‌ها، ندانستن بسیار آزاردهنده است. وقتی آینده نامعلوم است، ذهن شروع می‌کند به پیش‌بینی کردن، سناریو ساختن، چک کردن و اطمینان گرفتن. پژوهش‌های چند دهه‌ی اخیر نشان داده‌اند که تحمل‌ناپذیری عدم قطعیت با نگرانی و مشکلات اضطرابی ارتباط نزدیکی دارد. یک مرور علمی ‌در سال ۲۰۲۵ نیز آن را یکی از سازه‌های مهم در مشکلات اضطرابی معرفی می‌کند. برای همین گاهی پشت جمله‌ای مثل: «بده خودم انجامش بدم» یک جمله‌ی ناگفته وجود دارد: «وقتی خودم همه کارها رو انجام میدم، خیالم راحت‌تره»

زنانی که همیشه باید حواس‌شان به همه‌چیز باشد
بخشی از کنترل‌گری زنان را باید در زمینه‌ی زندگی روزمره‌شان دید. زنان در بسیاری از خانواده‌ها هنوز بخش بزرگی از کارهای مراقبتی و برنامه‌ریزی خانه را بر عهده دارند؛ از یادآوری قرار پزشک و تکالیف بچه‌ها گرفته تا خرید، برنامه غذایی و رسیدگی به امور خانه.
وقتی سال‌ها نقش دفترچه‌ی یادداشت را بازی می‌کنی و البته مسئولیت لیست کارها را هم به عهده داری، ممکن است کم‌کم مرزی میان مسئولیت‌پذیری و کنترل کردن از بین برود. زن می‌گوید: «اگه من دنبال نکنم، انجامش ندم، پیگیری نکنم، کی‌ قراره این کارها رو انجام بده؟»
و شاید حق هم داشته باشد. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که «مسئول بودن» تبدیل شود به «مسئول همه‌چیز بودن» آن‌وقت دیگر فقط رفتار خودمان را مدیریت نمی‌کنیم؛ می‌خواهیم رفتار همسر، فرزند، خانواده و حتی احساسات دیگران را هم مدیریت کنیم. با این توجیه که: «من می‌خوام همه چیز درست انجام بشه» این جمله‌ی محبوب آدم‌های کنترل‌گر هم هست و اتفاقاً نیت اصلی‌شان هم همین است که واقعاً کار درست انجام شود.  اما سؤال مهم این است: درست از نظر چه کسی؟
ممکن است همسر شما ظرف‌ها را جور دیگری بشوید، کودک اتاقش را به شکلی متفاوت مرتب کند یا همکار شما کاری را با روشی غیر از روش شما انجام دهد و در نهایت هیچ اتفاق بدی هم نیفتد. کنترل‌گری از «دیگران بلد نیستند» نمی‌آید بلکه از «تنها روش درست، راه و روش من است» و هرچه فاصله میان «روش من» و «روش دیگری» کمتر قابل تحمل باشد، نیاز ما به کنترل بیشتر می‌شود. کنترل کردن، آرامش کوتاه‌مدت می‌دهد. این قسمت ماجرا کمی ‌عجیب است که کنترل کردن دست‌کم برای مدتی، جواب می‌دهد.
نگرانیم که بچه تکالیفش را انجام نداده. می‌رویم بالای سرش، چند بار تذکر می‌دهیم و بالأخره انجامش می‌دهد. نگرانیم همسرمان کاری را فراموش کند. ده بار یادآوری می‌کنیم و او انجامش می‌دهد. نگرانیم اتفاق بدی بیفتد. همه چیز را دوباره چک می‌کنیم. و برای چند دقیقه احساس آرامش می‌کنیم. اما همین آرامش کوتاه می‌تواند رفتار کنترل‌گرانه را تقویت کند و ذهن باور کند که وقتی کنترل می‌کند، اضطراب کمتری نصیبش می‌شود.
به همین دلیل رها کردن کنترل همیشه به این سادگی نیست. مسئله فقط تغییر یک عادت رفتاری نیست؛ گاهی باید یاد بگیریم اضطراب ناشی از ندانستن و نامطمئن بودن را تحمل کنیم.
پژوهش‌های مربوط به تحمل‌ناپذیری عدم قطعیت نشان می‌دهد این ویژگی با راهبردهایی مثل اجتناب شناختی و دشواری در تنظیم هیجان ارتباط دارد. در یک فراتحلیل بزرگ که بیش از ۳۰ هزار نفر را بررسی کرد، نشان داد که تحمل‌ناپذیری عدم قطعیت با راهبردهای ناسازگارانه تنظیم هیجان رابطه دارد.

کنترل یا مراقبت
کنترل کردن دیگران، با مراقبت کردن فرق دارد این تفاوت خیلی مهم است. مراقبت می‌گوید:
«اگر خواستی، کمکت می‌کنم» کنترل می‌گوید: «این کار را باید همین‌طور که من می‌گویم انجام بدهی.» مراقبت می‌گوید: «نگرانتم. اگر مشکلی داشتی من هستم.» کنترل می‌گوید: «من باید بدانم دقیقاً کجایی، با چه کسی هستی و چه کار می‌کنی» مراقبت به دیگری فضا می‌دهد. کنترل، فضا را کم می‌کند و این موضوع درباره‌ی فرزندان اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.
مادر کنترل‌گر الزاماً مادر بدی نیست. اتفاقاً خیلی وقت‌ها برعکس است؛ مادری است که بیش از حد نگران است. نگران نمره‌های کودک است. نگران دوست‌هایش است. نگران آینده‌اش است. نگران اینکه مبادا اشتباه کند. برای همین مدام راهنمایی می‌کند، تذکر می‌دهد، اصلاح می‌کند، تصمیم می‌گیرد و گاهی حتی به‌جای کودک مسئله را حل می‌کند.
اما کودک برای رشد کردن فقط به مراقبت نیاز ندارد؛ به  تجربه کردن استقلال هم نیاز دارد.
در ادبیات روان‌شناسی، «کنترل روان‌شناختی والدین» به تلاش برای کنترل دنیای درونی کودک، از جمله احساسات و افکار او، از طریق فشار، احساس گناه، شرم یا پس گرفتن محبت اشاره دارد. پژوهش‌های گسترده این نوع کنترل را از حمایت سالم والدین متمایز می‌کنند.
تفاوت ظریفی است بین: «من دوست ندارم این تصمیم را بگیری، اما انتخاب با خودت است».
با: «اگر این کار را بکنی، واقعاً ناامیدم می‌کنی».
یکی نگرانی مادر را بیان می‌کند. دیگری آزادی کودک را محدود می‌کند.

کنترل‌گری گاهی از کمال‌گرایی هم تغذیه می‌کند
بعضی زنان فقط نمی‌خواهند اوضاع تحت کنترل باشد، بلکه می‌خواهند  درست و بی‌نقص هم باشد.
خانه باید مرتب باشد. مادر باید همیشه حوصله داشته باشد. بچه باید خوب درس بخواند.
همسر باید مسئولیت‌پذیر باشد. غذا باید خوب از آب دربیاید و خود زن هم باید در همه‌ی این نقش‌ها موفق باشد. این‌جاست که کنترل‌گری می‌تواند به کمال‌گرایی گره بخورد.
جالب اینکه پژوهش‌های خانوادگی نشان داده‌اند کنترل روان‌شناختی والدین می‌تواند در انتقال الگوهای کمال‌گرایانه بین نسل‌ها نقش داشته باشد؛ یعنی شیوه‌ای که ما با فرزندان‌مان رفتار می‌کنیم، ممکن است فقط روی امروز آن‌ها اثر نگذارد و بخشی از رابطه‌ی آن‌ها با موفقیت و اشتباه در آینده را هم شکل دهد.

آیا رها کردن کنترل یعنی بی‌خیال شدن؟
این یکی از بزرگ‌ترین سوءتفاهم‌هاست. قرار نیست اگر کنترل‌گر نیستیم، بی‌مسئولیت باشیم. قرار نیست کودک را رها کنیم. قرار نیست به همسرمان بگوییم: «هر کاری خواستی بکن»
قرار نیست خانه و زندگی را به حال خودش رها کنیم.
رها کردن کنترل یعنی پذیرفتن مرز میان چیزهایی که در اختیار ما هستند و چیزهایی که نیستند.
من می‌توانم انتخاب کنم چگونه حرف بزنم. اما نمی‌توانم انتخاب کنم همسرم چه احساسی داشته باشد. می‌توانم قوانین مشخصی برای فرزندم بگذارم. اما نمی‌توانم تضمین کنم او همیشه انتخاب درست را خواهد کرد. می‌توانم برای آینده برنامه‌ریزی کنم. اما نمی‌توانم آینده را تضمین کنم. این پذیرش، شاید در ظاهر شبیه دست کشیدن باشد، اما در واقع نوعی بلوغ روانی است.

اگر کنترل نکنم چه می‌شود؟
از خودمان بپرسیم: «اگر این را کنترل نکنم، از چه می‌ترسم؟» دفعه‌ی بعد که دیدید دارید کاری را برای بار سوم به کسی یادآوری می‌کنید، قبل از اینکه یادآوری چهارم را بکنید، چند ثانیه مکث کنید و از خودتان بپرسید: «اگر این بار کنترلش نکنم، چه احساسی دارم و از چه چیزی می‌ترسم؟»
شاید جواب یکی یا چند تا از این‌ها باشد: «می‌ترسم خراب شود، می‌ترسم بچه‌ام شکست بخورد، می‌ترسم دیگران فکر کنند مادر خوبی نیستم، می‌ترسم اگر همه‌چیز را خودم مدیریت نکنم، اوضاع از دستم خارج شود».
شاید مسئله ظرف‌های نشسته در سینک نباشد. بلکه مسئله این باشد که زن سال‌ها یاد گرفته برای اینکه احساس امنیت کند، باید همه‌چیز را در دست خودش نگه دارد و حالا باید یک مهارت تازه یاد بگیرد: اینکه گاهی دست‌هایش را باز کند و ببیند دنیا، حتی بدون دخالت دائمی ‌او، همچنان سر جایش می‌ماند. کنترل کمتر، لزوماً به معنی زندگی بی‌نظم‌تر نیست بلکه ذهنی آرام‌تر و روابطی آزادتر و امن تر در پی خواهد داشت.
و شاید برای زنی که سال‌ها فکر کرده «اگر من حواسم نباشه، هیچ‌چیز درست پیش نمی‌ره»، یکی از آرامش‌بخش‌ترین کشف‌های زندگی همین باشد: «همه‌چیز قرار نیست تحت کنترل من باشد تا خوب پیش برود.»

سال شصت و یکم ـ شماره 2959

گزارش خطا