همانجا کنار تخت آقاجان روی زمین نشست و پاهایش را دراز کرد. کمرش از درد تیر میکشید. امروز مجبور شده بود تنها آقاجان را حمام کند. هنوز خستگی حمام کردن و جابهجا کردن پیرمرد از تنش بیرون نرفته بود. حتی جان نداشت برای خودش رختخواب پهن کند.
حسنا احمدی
دستهایش را شست و به قطرههای آبی که روی آینه خودنمایی میکردند، نگاه کرد. خسته بود؛ آنقدر خسته که هرچه فکر میکرد، یادش نمیآمد چند دقیقهای است که همانجا نشسته تا نفسی تازه کند. دست خیسش را به صورتش کشید و لحظهای چشمهایش را بست. باید تحمل میکرد. معلوم نبود این وضعیت تا کی ادامه پیدا میکرد. این انتخاب خودش بود؛ پس باید پای تصمیمی که گرفته بود میایستاد. کاش خدا کمکش میکرد.
چراغ کوچک سرویس بهداشتی، نور زرد و کمجانی روی صورتش انداخته بود. چند قطره آب از چانهاش پایین آمد و روی لباسش افتاد. دوباره به تصویر خودش در آینه خیره شد؛ چهرهای که خستگی را نمیشد از آن پنهان کرد. هنوز نگاهش از آینه جدا نشده بود که صدای آقاجان افکارش را پاره کرد.
حضرت محمدصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «نِعْمَ سِلاحُ المُؤمِنِ الصَّبرُ وَالدُّعاءُ؛ چه نیکو سلاحی است صبر و دعا برای مؤمن.» (نهجالفصاحه، ۳۱۲۸)
آقاجان از خواب بیدار شده بود. خودش را سریع به بالای سرش رساند. پیرمرد چشمهایش را تنگ کرد و با دقت به صورت او نگاه کرد؛ انگار میخواست از میان خطوط چهرهاش، کسی را که در ذهن داشت پیدا کند.
ـ محبوبه تویی؟ کی اومدی؟ مگه نرفته بودی؟
لبخند کمرنگی روی صورتش نشست. کنار تخت زانو زد و دست چروکیدهی پیرمرد را در دست گرفت. به پینههای کف دستش نگاه کرد؛ دستهایی که سالها برای زندگی او و خسرو زحمت کشیده بودند. خم شد و بوسهای روی دستش زد.
ـ آقاجون، من مریمم. عمه محبوبه خیلی وقته به رحمت خدا رفته! تشنهای؟ برات آب بیارم؟
هر بار که آقاجان او را با کس دیگری اشتباه میگرفت، قلبش مچاله میشد. دلش میخواست پدرش همیشه همانطور جوان و باصلابت بماند؛ همان مردی که سالها تکیهگاهشان بود و هیچوقت اجازه نداده بود کمبود چیزی را حس کنند.
آقاجان دستش را تکان داد و با صدایی خوابآلود گفت:
ـ اذان گفته، میخوام نماز بخونم. دستم رو بگیر پاشم، محبوب.
ـ هنوز تا نماز صبح خیلی مونده، آقاجان. بخواب، من خودم بیدارت میکنم.
کلی تلاش کرد تا بالأخره پیرمرد را راضی کرد که هنوز تا اذان خیلی مانده است. آقاجان آرام سرش را روی بالش گذاشت و پس از چند لحظه چشمهایش را بست. نفسهایش منظمتر شد و اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
امام صادقعلیهاسلام میفرمایند: «وَأَعْظَمُ مِنَ النِّعْمَةِ عَلَى الْإِنْسَانِ فِي الْحِفْظِ النِّعْمَةُ فِي النِّسْيَانِ، فَإِنَّهُ لَوْلَا النِّسْيَانُ لَمَا سَلَا أَحَدٌ عَنْ مُصِيبَةٍ، وَلَا انْقَضَتْ لَهُ حَسْرَةٌ، وَلَا مَاتَ لَهُ حِقْدٌ، وَلَا اسْتَمْتَعَ بِشَيْءٍ مِنْ مَتَاعِ الدُّنْيَا مَعَ تَذَكُّرِ الْآفَاتِ، وَلَا رَجَا غَفْلَةً مِنْ سُلْطَانٍ، وَلَا فَتْرَةً مِنْ حَاسِدٍ. أَفَلَا تَرَى كَيْفَ جَعَلَ فِي الْإِنْسَانِ الْحِفْظَ وَالنِّسْيَانَ، وَهُمَا مُخْتَلِفَانِ مُتَضَادَّانِ، وَجَعَلَ لَهُ فِي كُلٍّ مِنْهُمَا ضَرْبًا مِنَ الْمَصْلَحَةِ؛ و نعمتی که در فراموشی برای انسان قرار داده شده، از نعمتی که در حفظ و یادآوری به او عطا شده، بزرگتر است؛ زیرا اگر فراموشی نبود، هیچکس از مصیبتی رهایی نمییافت و هیچ حسرتی از میان نمیرفت و هیچ کینهای در دل نمیمرد. همچنین انسان با بهیاد داشتن آفات و گرفتاریهای دنیا، از هیچیک از بهرههای دنیا لذت نمیبرد و امیدی به غفلت و بیخبریِ سلطان و فرصتی برای در امان ماندن از حسد حسودان نداشت. آیا نمیبینی که چگونه خداوند در وجود انسان، هم حفظ و یادآوری و هم فراموشی را قرار داده است، در حالی که این دو با یکدیگر متفاوت و متضادند و در هر یک از آن دو، نوعی مصلحت برای او قرار داده است؟» (بحارالأنوار، ج ۳، ص ۸۰)
همانجا کنار تخت آقاجان روی زمین نشست و پاهایش را دراز کرد. کمرش از درد تیر میکشید. امروز مجبور شده بود تنها آقاجان را حمام کند. هنوز خستگی حمام کردن و جابهجا کردن پیرمرد از تنش بیرون نرفته بود. حتی جان نداشت برای خودش رختخواب پهن کند.
نگاهی به آقاجان انداخت. پیرمرد خوابیده بود و صورتش در نور کمرنگ اتاق آرام به نظر میرسید. دستهایش را زیر سرش گذاشت و آهسته نفس کشید.
ناراضی نبود. همان روزی که خسرو گفته بود آقاجان را بگذارند خانهی سالمندان و او مخالفت کرده بود، میدانست دیگر نمیتواند روی کمک خسرو حساب کند. پاهایش را مالش داد و چشمهایش را برای لحظهای بست.
اگر آقاجان را میگذاشت خانهی سالمندان، هیچوقت نمیتوانست خودش را ببخشد. عاشق پدرش بود؛ مردی که سالها کار کرده بود تا او و خسرو کمبود چیزی را حس نکنند. حالا نوبت او بود. شاید این کمترین کاری بود که میتوانست برای پدرش انجام دهد.
سرش را روی تخت گذاشت. صدای نفسهای آرام آقاجان در اتاق میپیچید. هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که خستگی بر تمام وجودش غلبه کرد و خواب چشمانش را ربود.
پیامبر گرامی اسلامصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «مَنْ سَعَى لِمَرِيضٍ فِي حَاجَةٍ ـ قَضَاهَا أَوْ لَمْ يَقْضِهَا ـ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ كَيَوْمٍ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ. فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ: بِأَبِي أَنْتَ وَأُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ، فَإِنْ كَانَ الْمَرِيضُ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، أَوَلَيْسَ ذَلِكَ أَعْظَمَ أَجْرًا إِذَا سَعَى فِي حَاجَةِ أَهْلِ بَيْتِهِ؟ قَالَ: نَعَمْ؛ هر کسی برای نیاز بیماری بکوشد، چه آن را برآورده سازد و چه نسازد، مانند روزی که از مادرش زاده شده، از گناهانش پاک میشود. در این هنگام، مردی از انصار گفت: ای پیامبر خدا، پدر و مادرم به فدایت! اگر بیمار از خانواده شخص باشد، آیا در صورتی که در برآوردن نیاز خانوادهی خویش بکوشد، این کار پاداش بیشتری ندارد؟ فرمود: چرا.» (وسائلالشیعة، ج ۲، باب ۱۸، حدیث ۱، ح ۲۵۴۸)
سال شصت و یکم ـ شماره 2959