کد خبر: ۷۳۷۵
۱۴۰۵/۰۶/۲۱ ۰۹:۵۳

نامه‌ای برای تو

راستی، من که تو را دارم، چه ندارم؟ من که تو را دارم، دیگر از خدا چه می‌خواهم؟ تو تمام آرزوهای برآورده‌ی منی؛ تو میان قلب من نه، تو خودِ خودِ قلب منی.

نرگس مهتدی
نویسنده :

نرگس مهتدی

یادداشت 2959فرزندم؛ خیلی از مادرها برای فرزندان‌شان نامه می‌نویسند، نامه‌هایی که به دست‌شان می‌رسد یا نه، نامه‌های مادرانه‌ی لای کتاب، نامه‌های چسبیده به در یخچال. من هم برایت می‌نویسم، نه برای نصیحت، نه برای روزی که نباشم؛ این نامه بهانه‌ای ا‌ست برای بزرگداشت روزهای بی‌بازگشت کودکی.
بارها از خودم پرسیده‌ام من مدیون توام یا تو مدیون من؛ قطعاً آن‌که بدهکار است، منم. تو مادری را به من هدیه کردی، چه موهبتی بالاتر از این، همه از بهشت زیر پای من می‌گویند؛ بهشت من تویی، آن‌گاه که در آغوشم تنگ می‌فشارمت.
شناسنامه دروغ می‌گوید؛ تاریخ تولد من آن روزی است که تو پا به دنیا گذاشتی. نه، نه، اشتباه کردم؛ من هر روز با شکفتن دیدگان پرفروغت از نو متولد می‌شوم و زندگی را از سر می‌گیرم.
تو صدا می‌زنی مادر، و من می‌شنوم باران. تو صدا می‌زنی مادر، و من یک‌پارچه آسمان می‌شوم. تو صدا می‌زنی مادر، و من نسیم می‌شوم و می‌وزم.
من با تو خدا را شناختم، وقتی که ذره‌ذره قد کشیدن نهال وجودت را به نظاره نشستم، وقتی زبان باز کردی و کلمات کودکانه‌ات را مثل نقل‌ونبات زیر زبانم مزه‌مزه کردم. من با تو زنده‌ام، وقتی حتی نفس نمی‌کشم تا در سکوت کامل صدای نفس‌هایت را دانه‌دانه بشمارم، و مژه بر هم نمی‌زنم تا ناز نگاهت را حتی یک لحظه نبازم.
تو هر روز رشد می‌کنی و من پا‌به‌پای تو پیر، نه بزرگ، می‌شوم. تو آن بزرگ معمار کوچکی هستی که با سرانگشتان هنرت، آجر به آجر و خشت به خشت، شخصیت مرا از نو می‌سازی. تو غزل ناب خدایی، و این منم که هر روز می‌خوانمت؛ با عشق، با نور.
تو پیامبر خانه‌ی منی و من به معجزه‌ی خنده‌ی شفابخش تو ایمان آورده‌ام. سهم من از تمام دنیا باشد شادی و لبخند تو؛ پس بخند، تا این دنیای عبوس به روی ما بخندد. با تو تمام فصل‌ها بهار است و تمام ماه‌ها اردیبهشت و فروردین.
راستی، من که تو را دارم، چه ندارم؟ من که تو را دارم، دیگر از خدا چه می‌خواهم؟ تو تمام آرزوهای برآورده‌ی منی؛ تو میان قلب من نه، تو خودِ خودِ قلب منی.

سال شصت و یکم ـ شماره 2959

گزارش خطا