کودکی شما چطور گذشت که توانستید از آن دوران، این شخصیت را بسازید؟
ما پنج برادر هستیم. اگر بخواهم از گذشتهام بگویم، اولین چیزی که در ذهنم نقش میبندد، فضای گرم و صمیمی مسجد محل زندگیمان است. انگار تمام خاطرات کودکی من، در همان محوطه و میان آن دیوارها شکل گرفته است.
از آن سالها، یک خاطرهی خیلی خاص در ذهنم زنده است؛ یادم میآید که حاجآقایی و همسرشان که اهل عراق بودند، در همان نزدیکی ما در مسجد زندگی میکردند. آنها فقط همسایه نبودند، بلکه با حضور پررنگ و محبتشان، به آن مسجد جان دادند. انگار با تمام وجودشان آنجا را زنده کردند.
حضور آنها باعث شد که مسجد از یک ساختمان ساده، به یک مرکز گرم و پذیرا تبدیل شود؛ طوری که نه فقط من، بلکه کلی از بچههای محل، جذب آن فضا میشدیم و ساعتها آنجا وقت میگذراندیم.
خودم هم آن روزها، با وجود اینکه شیطنتهای بچهگانه و بازیهای همیشگی را داشتم، اما در عین حال در درسهایم خیلی پشتکار داشتم و همیشه درسخوان بودم. این نظم و علاقه به یادگیری، بعدها باعث شد تا مسیر تحصیلم را در دبیرستان بهسمت رشتهی مکانیک خودرو بردارم.
گفته میشود ازدواج شما با زهرا خانم، داستان بسیار خاص و متفاوتی داشت؛ چطور این مسیر برایتان شروع شد؟
در سال ۱۴۰۳، یعنی در ۲۲ سالگی ازدواج کردم. داستان این ازدواج خیلی با من گره خورده است. از آنجایی که سالها بود بهخاطر کارهای فرهنگی مسجد با پدرخانمم دوست بودم و با هم صمیمی شده بودیم، وقتی برادر چهارم خانواده قرار بود ازدواج کند، خانواده پیشنهاد ازدواج با زهرا خانم را به من دادند. ما خیلی دوست داشتیم مراسمی داشته باشیم که هم ساده باشد و هم معنایی بزرگ داشته باشد. به همین خاطر، تصمیم گرفتیم مراسم عقد را در مزار شهدا برگزار کنیم تا به بقیه هم نشان دهیم که چقدر میشود یک مراسم ساده اما با اصالت داشت. یکی از زیباترین لحظات زندگیمان، وقتی بود که پدرخانم از حسینیه خانهشان دو سربند برای ما آورد و در همان زمان عقد، آنها را بر پیشانی من و زهرا خانم بست. آن لحظه، در دل آن فضای معنوی، با هم قول و قرار گذاشتیم که زندگیمان را بر اساس الگوی زندگی اهلبیت و حضرت زهراسلاماللهعلیها پیش ببریم و همیشه به آن عهد وفادار بمانیم.
داستان تغییر نام ناگهانی دخترتان در میان عملیات چه بود؟
اوایل زندگیمان، من درگیر عملیاتهای وعدهی صادق بودم. واقعاً دوران سختی بود؛ هم در آن جنگ ۱۲ روزه که نبرد بسیار نابرابری بود و خیلی از دوستانمان را از دست دادیم، هم در عملیات رمضان. جنگ از نهم اسفند شروع شد و من روز سیزدهم اعزام شدم. زهرا خانم هم درست روز بعد، یعنی چهاردهم، قرار بود برای زایمان بستری شود. وقتی فهمید من باید به مأموریت بروم، بهجای اینکه ناراحت شود، با آرامش خودش ساک من را آماده کرد. من واقعاً تعجب میکردم که چطور در آن شرایط، او اینقدر آرام بود.همان شب که من رفتم، رقیه خانم به دنیا آمد. ما قبلاً تصمیم گرفته بودیم اسم دخترمان را حنانه بگذاریم. اما در جریان عملیات، درست بعد از یک انفجار، وقتی یاد مصیبت امام حسینعلیهالسلام افتادم، تمام وجودم لرزید. به دوستانم گفتم که من هیچ وصیتی ندارم، فقط یک خواسته دارم: اسم دخترم را رقیه بگذارید. انگار آن لحظه، نام فرزندم با روح حوادثی که در کربلا گذشت، گره خورد.
آن روز شنبۀ سیاه وقتی خبر رسید کجا بودید، چه حسی در میان شما جاری شد؟
روز شهادت رهبر، ما در جمع خانوادهی پدر همسرم بودیم. آنجا بود که متوجه شدم ارادت به حضرت آقا، برای آنها بیشتر از یک باور ساده، یک عشق ریشهدار است. وقتی خبر شهادت آمد، موجی از ناباوری در خانه بود. اما این ناباوری، باور کنید خیلی زود به یک سوگ بزرگ تبدیل شد. همهی اقوام، جوری دور هم جمع شدند مثل یک فقدان بزرگ بود؛ درست مثل آن روزهایی که یکی از اعضای اصلی خانواده را از دست میدهیم. آن روز ما نه فقط یک رهبر، که انگار عزیزی را از دست داده بودیم که بخشی از روحمان بود. در آن میان، میان آن همه جمعیت و آن همه اشک، به یک چیز فکر میکردم: ما بیدفاع و درمانده، در برابر این اتفاق بزرگ ایستاده بودیم.
از آن لحظهی حساس که انفجار رخ داد و همه چیز تغییر کرد برای ما میگویید؟
لحظهای که انفجار رخ داد، واقعاً تمام آسمان تغییر رنگ داد؛ همه چیز در چشمهایم غریب شد و صدایی مهیب و ناشناخته، در گوشهایم پیچید. آن لحظات، درِ ماشین سنگین با شدت باز شد و من را به بیرون پرتاب کرد. لحظاتی را به یاد نمیآورم، اما میدانم که هفت یا هشت متر را با تمام توان، سینهخیز رفتم تا خود را به یک تیر چراغ برق برسانم. در آن لحظات، دردی حس نمیکردم؛ انگار روحم از جسمم جدا شده بود. تنها با دیدن دستانم بود که تازه متوجه شدم چه بر سرم آمده است. تا زمانی که دوستانم از راه رسیدند و مرا به بیمارستان رساندند. همهچیز را میدیدم؛ تصویر پزشکان و پرستارانی که با اضطراب و سرعت به دورم جمع شده بودند، آخرین چیزی بود که پیش از تاریکیِ بیهوشی، در ذهنم ماند.
حالا، دردی عجیب به سراغم میآید که گاهی طاقتفرسا میشود. پزشکان برای تسکین این درد، قویترین مسکنها را تجویز میکنند؛ اما من، به آنها نه میگویم و سعی میکنم آنها را مصرف نکنم. شبها تا دمدمای سپیدهدم، پلک بر چشم نمیگذارم؛ دیشب هم تا ساعت چهار صبح، بیدار ماندم. نه برای اینکه بدنم به درد عادت کند، بلکه برای اینکه حالم را با وجود رقیه جان تنظیم کنم. حضور او، برای من از هر قرص و دارویی تسکیندهندهتر است. رقیه، آرامش من است. به خودم میگویم: پروردگارا، تو هدیهای گرانبها به من دادهای، پس شکرگزار باش. شاید در لحظات سخت، از سرِ ضعف کمی گله کرده باشم، اما شکایت از خدا هرگز؛ چرا که شکایت، یعنی نفی مسیری که با تمام وجود انتخاب کردهام. دردم هست، بسیار هم هست، اما اعتراضی ندارم...
آیا هنوز هم مثل گذشته، برای رسیدن به اهداف شخصیتان انگیزه دارید یا جراحتها همهچیز را تغییر دادهاند؟
شاید بپرسید با این همه جراحت و این همه درد، دیگر آرزویی برای خودت داری؟ اما پاسخ من خلاف انتظار است: من اکنون به رؤیایم نزدیکتر از هر زمان دیگری هستم. پیش از این حوادث، من و پدر همسرم، رؤیای مشترکی داشتیم؛ رؤیای بنا کردن یک مؤسسه خیریه. خانهای برای رسیدن به دستهای خالی؛ جایی برای تأمین جهیزیهی دختران بیبضاعت، تأمین هزینههای درمان بیماران، و بازگرداندن زندانیانی که در بند هستند. من هیچ آرزویی برای خودم ندارم، و این را مدیون لطف خدا هستم. خدا در جوانی، در همان روزهایی که هنوز راه زندگیام روشن نبود، دوستی را در مسیرم قرار داد که تمام مسیرم را عوض کرد. شاید برایتان عجیب باشد، اما آن دوست وفادار و مسیرساز دوران نوجوانی من، همان شخصی است که امروز پدر همسرم است. گویی تمام این سالها، خداوند با دقت تمام، داشت تکههای زندگی مرا کنار هم میچید تا من را به این مقصد برساند.
راز رفتوآمدهای مکرر یک جانباز به گلزار شهدا چیست؟ آنجا دنبال چه میگردید؟
اعتقاد من به زنده بودن شهدا، باعث آرامش من است. گلزار شهدا، محل ملاقات من با حقیقت است. ما خانوادگی به شهید ابراهیمهادی ارادت داریم، اما من و زهرا خانم، قلباً به شهید محمدمهدی مرادی وابستهایم؛ همان سرباز جوان و مجربی که در ایلام با شجاعت تمام، در برابر اشرار ایستاد و به شهادت رسید. حضور در کنار این روحهای پاک، به من قدرت میدهد تا همانطور که آنها برای میهن ایستادند، من هم برای رؤیایم و برای خدمت به مردم، ایستادگی کنم.
شما حتماً نشانههایی دیدهاید؛ خوابهایی که شاید چراغ راهتان بودند. از آنها برایمان میگویید؟
راستش را بخواهید، بله... من خوابهای خوبی دیدهام؛ هم قبل از آن اتفاق و هم بعد از مجروحیتم. اما معتقدم آدم نباید امانتهای الهی و خوابهایش را بهراحتی تعریف کند. بگذارید این راز، میان من و صاحب آن رؤیاها باقی بماند. فقط همینقدر بدانید که هر چه هست، لطف خداست و بس.
شما که برای این خاک و این نظام، از سلامتیتان گذشتید، امروز چه انتظاری از کسانی دارید که بر صندلی مسئولیت نشستهاند؟
من آرزویی برای خودم ندارم، اما یک خواسته دارم که برایم از نان شب واجبتر است: امیدوارم مسئولین به این کشور و این مردم نجیب خیانت نکنند. مردم ما مشکلات زیادی دارند؛ فشارهای زندگی سهمگین است. هر کسی که پشت میزی مینشیند یا روی صندلی مسئولیتی تکیه میزند، باید بداند که مدیون ثانیه به ثانیهی زندگی این مردم است. مراقب زندگی مردم باشید؛ این تمام خواستهی من است.
بزرگترین دغدغهی این روزهای شما چیست؟
راستش تمام رنج من، زخمهای تنم نیست. بزرگترین غصهی من این است که مبادا در این شرایط، باری بر دوش خانوادهام باشم. من میبینم که آنها با چه عشقی تمام وقتشان را صرف من میکنند، و همین مرا آزار میدهد که نکند بهخاطر من، اذیت شوند. من همیشه خودم را مدیون صبوری آنها میدانم.
در ادامه، با زهرا خانم، همسر صبور و همراه حسینآقا گفتگو میکنیم تا از دریچهی نگاه او، به این زندگی سرشار از ایمان و حماسه بنگریم؛ کسی که خود، همسنگر روزهای سخت و شریک لحظههای ارادت به شهداست.
زهرا خانم، همراهی با مردی که مسیرش با خطر و جراحت گره خورده، کار سادهای نیست. قطعاً لحظاتی بوده که جای خالی ایشان را حس کردید، مثلاً در لحظات سخت زندگی یا زمان تولد فرزندتان، چطور با این دلتنگیها کنار آمدید؟
راستش را بخواهید، من از همان اول تکلیفم را با خودم روشن کرده بودم و مسیر زندگیام را آگاهانه انتخاب کردم. من هم مثل همهی خانمها دلم میخواست در زیباترین و سختترین لحظات، مثل زمان زایمان، همسرم کنارم باشد؛ این یک آرزوی طبیعی است. اما برای من، یک اولویت بسیار بزرگتر وجود داشت. من همیشه با خودم میگفتم: نمیخواهم روزی در محضر حضرت زهراسلاماللهعلیها شرمنده باشم.
وقتی نگاهت به زندگی اینطور باشد، دیگر ترس و نگرانی از آینده معنا ندارد. باور کنید هیچوقت نشده که بهخاطر مجروحیت حسینآقا، ترسی از آینده به دلم راه بدهم. وقتی معامله با خدا و اهلبیت باشد، نگرانی جایی در قلب آدم ندارد. این جراحتها برای ما مدال افتخار است، نه اسباب ترس.
اینطور که پیداست شهید محمدمهدی مرادی حضور پررنگی در زندگی شما دارد. این رفاقت از کجا به این عمق رسید که در تمام مراحل مهم زندگیتان حضور داشته باشد؟
ارادت ما به شهید مرادی فراتر از یک توسل ساده است؛ ایشان پناه لحظههای خاص ماست. نکتهی عجیب و جالب اینجاست که من و حسینآقا، قبل از اینکه اصلاً همدیگر را بشناسیم و ازدواج کنیم، هردو به تنهایی به این شهید متوسل میشدیم. انگار این شهید بزرگوار خودش داشت مقدمات این پیوند را فراهم میکرد.
بعد از ازدواج هم، ایشان شد محرم تمام اتفاقات زندگیمان. محال بود کاری داشته باشیم و اول سرِ مزار ایشان نرویم. روزی که برای آزمایش خون ازدواج رفتیم، اولین مقصدمان مزار شهید مرادی بود. روزی که فهمیدیم خدا به ما فرزند داده، باز هم همانجا رفتیم. حتی وقتی رقیه جان به دنیا آمد، قبل از اینکه او را به خانه ببریم، اول بردیمش سرِ مزار شهید محمدمهدی... تا از همان روز اول، نگاه شهید بدرقهی راه دخترمان باشد.
تلخترین خاطرهی این سالها، یعنی خبرِ شهادت حضرت آقا (رهبر شهید)، برای شما و حسینآقا چگونه گذشت؟ در آن طوفان غم، چه چیزی شما را ایستاده نگه داشت؟
آن صبح را هیچوقت فراموش نمیکنم. خبر مثل آوار بر سرِ شهر ریخت. صدای زنگ در قطع نمیشد؛ دوستان و همسنگرها یکییکی میآمدند. کوچه پر شده بود از صدای غم؛ مردها و زنها مویه میکردند. در آن شلوغی، چشمم به حسینآقا افتاد. گوشهای نشسته بود و بیصدا اشک میریخت؛ اما حالش با بقیه فرق داشت. جلو رفتم و با التماس گفتم: «حسین، تو رو خدا یه چیزی بگو... خوبی؟»
باور کنید در میان آن همه اشک، لبخندی زد که بند دلم را پاره کرد؛ لبخندی پر از آرامش. گفت: «نمیدانم چرا، ولی دلم خیلی آرام است زهرا... یک حس عجیبی دارم؛ انگار آخر این مسیر روشن است.»
همان جملهی حسین، آبی بود روی آتش جانم. آرامش او به من سرایت کرد. در همان لحظات، من دستانم را روی شکمم گذاشتم، به عکس زیبای آقای شهیدمان خیره شدم و با او عهدی بستم... عهدی که فرزندم را در همان مسیری بزرگ کنم که او برایش جان داد. آن آرامش، دوای روزهای سخت بعدی ما شد.
تصمیم برای شروعِ زندگی در مزار شهدا، آن هم در فضایی که معمولاً با حزن شناخته میشود، چالشبرانگیز نبود؟
من و حسینآقا در خلوت خودمان آرزو داشتیم زندگیمان را در حضور برادران شهیدمان آغاز کنیم. تهِ دلمان نگران بودیم؛ میگفتیم نکند خانوادهها مخالفت کنند یا مهمانها با این فضا ارتباط نگیرند. اما وقتی مطرح کردیم، انگار خود شهدا قلبها را نرم کرده بودند؛ همه با ذوق قبول کردند.
برای چیدن سفرهی عقد، دنبال تجملات نبودیم. اصل کاریهای سفرهی ما، عکسهای کوچک شهدا و تصویری از حاجقاسم و سردار حاجیزاده بود (البته ایشان آن موقع شهید نشده بودند) که میان قلبی از گل، روی ماشین عروسمان نشست. آن روز، یعنی سوم خرداد سال ۱۴۰۳ (۰۳/۰۳/۰۳)، مزار شهدا غلغله بود. پنجشنبه بود و زائران زیادی آمده بودند.
وقتی سفره را پهن کردیم، چفیهی متبرک سوریه، شمعدانهای لاله با نام حضرت رقیهسلاماللهعلیها و پرچم امام رضاعلیهالسلام چنان مجلس ما را زیبا کرده بود. غریبهها هم دورِ سفرهی ما جمع شده بودند؛ یکی برایمان یادداشتی به یادگار نوشت، یکی گل هدیه داد و خیلیها با اشک التماس دعا میگفتند. در آن فضای بهشتی، با اجازهی مادرم زهراسلاماللهعلیها و پدرم امیرالمؤمنینعلیهالسلام، بله را گفتم. ما زندگیمان را نه در تالار، که در آغوش شهدا شروع کردیم تا برکت نگاهشان همیشه همراه رقیه جان و زندگیمان باشد.
از اینجا، با مادر حسینآقای محمدی همکلام شدیم؛ بانویی که در پس تمام فداکاریهای حسینآقا و صبوریهای همسرش، ردپای تربیت فاطمی و دعاهای نیمهشب او به چشم میخورد. او برایمان از ریشههای این ایثار میگوید.
مادر جان، حسینآقا از آن آرامش درونیاش برایمان گفت؛ اما شنیدن از ریشههای این صبوری از زبان شما که شاهد قد کشیدن او بودید، لطف دیگری دارد. حسینآقا از کجا به این نقطه از تسلیم و رضا رسید؟
حسین از همان بچگیاش هم همینقدر آرام و مهربان بود؛ یک مظلومیت خاصی در چهرهاش داشت. هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که نماز و روزهاش ترک نمیشد. حالا هم، باز همان است؛ لب به شکایت باز نمیکند. شما ببینید یک سرماخوردگی ساده آدم را چقدر کلافه میکند، اما حسینِ من با این همه درد، فقط سکوت میکند. یکبار نشنیدم بگوید چرا این بلا سرِ من آمد! هر وقت نگاهش میکنم، این شعر در ذهنم زنده میشود:
مادر به اشکِ روضه مرا شیر داده است / در شیرم آب کرده ولی سود با من است...
چه حکمتی در کار خدا بوده که روز حادثه، هم زهرا جان و هم رقیه جان در شرایط سختی باشند؟ زهرا بعد از زایمان اصلاً استراحت نکرد و همین باعث شد خودش هم دچار بیماری و مشکلات زیادی شود. این روزها وقتی به خانهشان میروم و ماشین حسین را در پارکینگ میبینم، انگار آتش به جانم میزنند... اما ناشکری نمیکنم. راضیام به رضای خدا.
فعلاً شرمندهی پدرخانمش هستیم؛ چون خانهی خودِ حسین در طبقات بالای سازمانی فرودگاه است و آسانسور ندارد، او مجبور است آنجا بماند تا بعد از جراحیها و فیزیوتراپی، کمی توانش را بازیابد. همانطور که امامجمعهی محترم کرمانشاه گفتند، هرکسی میآید به حسین روحیه بدهد، خودش از او روحیه میگیرد. ما که خانوادهاش هستیم هم همینطوریم؛ تا میآییم ناراحتی کنیم، او با آن لبخندش به ما دلداری میدهد.
در پایان، این روایتِ نورانی را با کلام مادر زهرا خانم به سرانجام رساندیم. بانویی که با سعهی صدر، میوهی دلش را همسنگر حسینآقا کرد و حالا از زاویهی دید یک مادر مهربان، برایمان از شکوه این همراهی و عاقبتبهخیری میگوید که در خانهی آنها جوانه زده است.
شما در سختترین لحظات، میانِ دو جبهه بودید؛ یکسو دختر و نوهتان در آیسییو و سوی دیگر دامادتان که تا مرز شهادت رفته بود. آن لحظاتِ هولناک بر شما چه گذشت؟
فقط خدا میداند بر ما چه گذشت... ما بیمارستان بودیم برای زایمان زهرا. حالِ هر دو بد بود؛ زهرا را برده بودند آیسییو و نوزاد را بهخاطر احتمال خونریزی معده در انآیسییو بستری کرده بودند. در همان گیرودار، خبر آوردند که حسینآقا شهید شده است! بعداً فهمیدیم در اتاق عمل تمام کرده بود و دوبار احیایش کردند. حتی یکبار پرستاری ناامیدانه برگشته و دیده بود که انگار نوری از حیات در او هست؛ دوباره تلاش کرده بودند و حسین به دنیا برگشته بود.
دو روزِ تمام، حقیقت را از زهرا پنهان کردیم. فقط گفتیم کمی زخمی شده. اما همسر است و دلش آگاه... روز دوم پرسید:
مامان، حقیقت را بگو؛ دستهای حسین چه شده؟ گفتم: «قطع شده.» پرسید: «پاهایش؟» گفتم: «قطع شده...»
منتظر بودم از حال برود، اما زهرا هیچ واکنشی نشان نداد. فقط با صلابت گفت: «دخترم را به من بدهید و مرا پیش حسین ببرید.» با همان حال، دستهگلی خرید و به دیدن یارش رفت.
راستش را بخواهید، این روزها که میبینید، برای ما روزهای آرامش است. ما از طوفان رد شدهایم؛ ما سختترین لحظاتی را که یک انسان میتواند تصور کند، پشت سر گذاشتیم و حالا فقط شاکریم که سایهی حسین بر سرِ زندگیمان هست.
میان صحبتهایمان بودیم که حال حسینآقا تغییر کرد. دیگر آن آرامش دقایق قبل را نداشت و معلوم بود دارد درد میکشد.
مادرش با نگرانی نگاهم کرد و گفت: «ببین، دوباره ناآرام شد. یکدفعه حسی مثل برقگرفتگی تمام بدنش را میگیرد. با اینکه بدنش دیگر حسی ندارد، اما از خارش امانش بریده میشود. بدتر از همه پاهایش است؛ درد شدیدی در آنها میپیچد که طاقتش را تمام میکند.»
در آن لحظه که هیچ کاری از دست کسی برنمیآمد، همسر و مادرش فقط دورش را گرفتند و شروع کردند به خواندن قرآن و فرستادن صلوات. انگار این تنها راهی بود که میتوانستند کمی آرامش را به او برگردانند.
وضعیت طوری شد که حسینآقا را به اتاق دیگری بردند. همه چیز آنقدر با عجله و سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نشد با او خداحافظی کنیم. او رفت تا در تنهایی خودش با دردهایی که هدیهی مسیر عشق است، دست و پنجه نرم کند؛ و ما ماندیم و اتاق ساکتی که بوی ایثار مردی که شهادت را زندگی کرده بود، در آن میپیچید.
قطار نزدیک تهران است. از کوپهی کناری، صدای خنده و گفتگوی چند حاجی کرمانشاهی میآید؛ با آن لهجهی شیرین و باصفایشان معلوم است که عازم مکه هستند. آنها دارند برای سفری آماده میشوند که مقصدش خانهی خداست.
در این سوی دیوار کوپه، من از کسی مینویسم که خودش یکبار تا دم در خانهی خدا رفته و برگشته؛ کسی که تمام بدنش را وقف همان راهی کرده که این حاجیها برایش احرام میبندند.
حاجیها میدانند:
هفت بار؛ باید کعبه را گام بزنی.
سنگ پرتاب کنی؛ صفا و مروه و عرفات آداب دارد.
خانهی خداست؛ شأن خانهی خدا بودن...
اما او ناگهان خدا را دید؛ بدون آداب؛ خداوند چه اندازه شهدا و جانبازان را بیش از آداب خانه، شأن میدهد؛ بدون آداب دست در دست خدا میشوی... بهشت شاید تنها در لحظهی شهادت تعریف شده باشد؛ ناگهان محو خدا میشوی و همین...
سال شصت و یکم ـ شماره 2946