سعد خشمآگین فریاد زد: «این چه مزخرفاتی است که نوشتهای پسر؟ تو رفتهای تا جاسوسیاش را بکنی یا شبیه او شوی؟ با تو چه کرده است هادی؟» در همین لحظه مسروق غلام خانه، به سعد خبر داد که متوکل دستور احضار او به دربار را داده است. رنگ صورت سعد پرید و دستهایش لرزید. به بشیر براق شد و انگشت تهدیدش را بالا برد: «وای به حالت اگر دربارهی گزارشات تو باشد. باش تا برگردم.»
زهرا آذربایجان
سعد به پسرش نگاهی انداخت. او را برانداز کرد و گفت: «برو پسر! برو و دست خالی برنگرد. من به چشمهای نافذ تو ایمان دارم.»
بشیر تعظیم کوتاهی کرد و ردایش را مرتب کرد. دستارش را بر سر آویخت و کاغذهایش را برداشت. دست پدر را بوسید و بهسمت در رفت. صدای پدرش میآمد: «تو میتوانی. نه خسته شو نه بیتاب. ببین چه میکند و چه میگوید. هیچ چیزی را حتی کم و کوچک از نظر نینداز. منتظرت خواهم ماند.»
خانهی امام هادیعلیهالسلام در محلهی عسکر بود. سالهای سال بود که متوکل، علی بن محمدعلیهالسلام را از مدینه به سامرا تبعید کرده بود. بشیر از دودمان عباسیان، حالا برای جاسوسی نزد او میرفت. سرفهای کرد و نگاهی به محلهای انداخت که هادی و خانوادهاش سالها در آن زندگی میکردند. ردایش را بالاتر کشید و کوبهی در را زد. سلیمان، خادم امام در را باز کرد و از مولایش اجازه خواست. بشیر وارد شد و به امام سلام کرد. لبخند مهربان امام نافذترین چیزی بود که نورش در قلب بشیر جوانه زد. یکآن با خودش فکر کرد چگونه میتوان با چون اویی عَلَم دشمنی برداشت. همین لبخند او برای اثبات خوب بودنش کافی بود. اما حرفهای پدرش را به یاد آورد که هاشمیان از همان آغاز تا الان نگذاشتهاند یک آب خوش از گلوی آنها پایین برود و با زبان تند و تیزشان خواب را بر چشم آنها حرام کردهاند. حالا که نه حکومتی داشتند و نه دم و دستگاهی اما انگار محبوبتر از خلفای عباسی بودند و بر دلها جلوس کرده بودند.
این فکرها را از ذهنش پس زد و وارد خانه شد. خانه کوچک بود اما بوی مهر از کاهگلهای آن میآمد. کاغذهایش را زمین گذاشت و دوزانو روبروی امام نشست: «سلام ای پسر پیامبر و ای عموزاده! آمدهام تا اینجا شاگردی کنم. شنیدهام خطی بس نیکو دارید. در ادبیات عرب هم سرآمدید. به من هم یاد میدهید؟»
بشیر اینگونه حرف زدن را از پدر و پدربزرگش آموخته بود که ظاهر کار را حفظ میکردند و در چاپلوسی و چربزبانی کم نمیگذاشتند و همزمان خنجرشان را تیز و صیقلی میکردند. به کاغذهای مخصوص ثبت گزارشاتش دستی کشید و آنها را محکمتر در زیر لباسش پنهان کرد. امام آرام از جایش بلند شد و به سلیمان چیزی گفت و دوباره مقابل بشیر نشست. به او خوشامد گفت و با حمد و ثنای خدا آغاز کرد. سلیمان با جامی خنک وارد اتاق شد و آن را کنار بشیر گذاشت. بشیر به این جام و به همه چیز شک داشت. اگر مسمومش کنند چه؟ نباید از این خانه چیزی بخورد. امام به او گفت که روزهای اول فقط بنشیند و گوش کند. کنار شاگردهای دیگر. شاگردهایی که اغلب از طبقات مستضعف و پایین جامعه بودند اما در گشادهدستی و گشادهرویی، بسیار بلندنظر. بشیر هر از گاهی ردا و دستارش را جمع میکرد تا به بدن و لباسهای شاگردان امام نخورد. درس امام تفسیری از آیات قرآن بود و احکام دین نه طرح یک توطئه. شاگرد تازهی امام، با هر کلام ابوالحسن ثالثعلیهالسلام در بهت و حیرت فرو میرفت.
بشیر خیلی باهوش بود و به فراست هر چیزی را در مییافت اما بودن در کنار هادیعلیهالسلام با شنیدن از او تفاوتش از آسمانها تا زمین بود. بشیر هر چقدر بیشتر در کار او دقیق میشد، کمتر از پایهریزی یک آشوب بزرگ خبردار میشد. دهمین امام شیعیان از گفتن حق باکی نداشت و وظایف سیاسی خود را آنچنان انجام میداد که نماز و روزهاش را. اما همین مرد آرام کابوس روز و شبهای خلیفه بود. مردی که اگر زمانهاش اجازه میداد، به راه پدرش حسینعلیهالسلام، میرفت و قیام میکرد.
چند هفتهای بشیر بهدنبال جاسوسی و آگاهی از فعالیتهای امام به خانهی ایشان رفتوآمد میکرد. میخواست ببیند سازمان وکلایی که او تشکیل داده و وجوهات شرعیای که از دور و نزدیک به دست او میرسد چه تکلیفی دارد و اصلاً حقیقت دارد یا نه. شایعاتی که دربارهی او بر سر زبانهاست، چطور. آیا او قصد براندازی حکومت عباسی را دارد؟ اویی که کابوس شبهای خلفای عباسی شده. پدرش از او چیزهایی میخواست که بشیر نمیدید. گیج و سردرگم شده بود. با بیحوصلگی شروع به نوشتن میکرد: امروز او یک کیسه نان به یکی از شاگردان داد. شاید برای جلب حمایت فقرا. چند روز پیش عبادتش طولانیتر از معمول شد. حتماً برای نابودی خلافت عباسی دعا میکرده است. امروز ما را بیش از حد به سکوت سفارش میکرد. احتمالاً برای اینکه کسی نتواند حرفهایش را به بیرون از خانه ببرد. دیروز داشت چیزی مینوشت، سلیمان میگفت قرآن است، اما احتمالاً نامهای برای یارانش بوده.
او امام هادیعلیهالسلام را میدید که به عبادت و دعا مشغول است و از رسیدگی به امور مردم غافل نیست و از بیان حق و حقیقت نیز واهمه ندارد. او میخواست هر چیز ساده را به یک طرح توطئه و دسیسه تبدیل کند اما با دیدن چهرهی دلنشین امام، چیزهای تازهتری دستگیرش میشد. چیزهایی که از امام شنیده بود برایش مثل یک سراب بود، دور و دروغین. این مرد میانه قامت خوشسیمای عابد که به کار خویش مشغول است چگونه میتواند در فکر براندازی خلافت عباسیان باشد؟
دو ماهی میگذشت. بشیر در حجرهی امام مشغول خوشنویسی بود. ذهنش درگیر دربار بود و چند باری مرکبش روی کاغذ ریخت. مردد بود. ناگهان امام هادیعلیهالسلام وارد حجره شدند. بشیر از جا پرید. به کاغذهای گزارشاتش که زیر حصیر پنهان بود نیم نگاهی انداخت. نگاه عمیق امام هادیعلیهالسلام در عمق قلب بشیر نفوذ کرد. امام چیزی نگفت اما همان برق و تندی نگاه، کار بشیر را ساخت. از جایش بلند شد و بدون هیچ حرفی از خانه بیرون رفت. طاقتش تمام شده بود. دیگر بس بود. در راه گریه میکرد. باران میآمد. اشکهای بشیر و باران، مرکب کاغذهای خوشنویسی را پخش کرده بودند. بشیر بهسوی خانه پرواز میکرد تا فکری به حال خراب دلش بکند اما او دلش را در همان کنج کوچک حجره جا گذاشته بود. به خانه رسید و با سری افکنده و شانههایی افتاده کاغذها را به پدرش داد. پدر با اشتیاق کاغذها را نگاه کرد و شروع به خواندن کرد. کمکم برافروخته میشد. بشیر نوشته بود: در حجرهی کوچک او، هیچ خبری نیست مگر علم، مگر تقوا، مگر خوبی، مگر خدا...
سعد خشمآگین فریاد زد: «این چه مزخرفاتی است که نوشتهای پسر؟ تو رفتهای تا جاسوسیاش را بکنی یا شبیه او شوی؟ با تو چه کرده است هادی؟»
در همین لحظه مسروق غلام خانه، به سعد خبر داد که متوکل دستور احضار او به دربار را داده است. رنگ صورت سعد پرید و دستهایش لرزید. به بشیر براق شد و انگشت تهدیدش را بالا برد: «وای به حالت اگر دربارهی گزارشات تو باشد. باش تا برگردم.»
سعد در حالی که سوار اسبش میشد، بشیر را دید که مصمم به جلو میآید. گردنبند نقره و انگشتر زمردش را بیرون میآورد و به زمین میاندازد. بهسوی پدر میرود و از همان جنس نگاههای علیالنقیعلیهالسلام به پدر میاندازد و میگوید: «پدر جان! آرامش و آسایش این دنیا و آن دنیا در گرو محبت و پیروی و همراهی با اوست. احترام شما واجب است، اما یک نگاه به خود بیندازید. با یک دستور متوکل اینچنین هراسان شدید. ولی او در میان غل و زنجیرها، در میان قفس شیرها، در میان آب و آتش همان است که بود. او وصل به خداست. به خدا وصل شوید.»
سعد از شدت خشم و ناراحتی دندانهایش را به روی هم سایید و اسبش را هی کرد. آنچنان که غبار سم اسب بر روی صورت بشیر نشست. تیرش به سنگ خورده بود. بشیر غبار از صورت گرفت و سرش را به آسمان بلند کرد. باران روی چشمهایش میبارید. چشمهایش باز شده بودند. چیزهای تازهای میدید. لبخندی زد و بهسمت خانهی امام به راه افتاد. اینبار هم امام از او مثل روزهای اول استقبال کرد. در جمع شاگردان نشست و به چهرهی آسمانیترین انسان دنیا نگاه کرد. عبدالعظیم حسنی هم آمده بود تا مراتب ارادت خود را به آن وجود روحانی ابراز کند. یک به یک از امامانش سخن میگفت. تا رسید به امام رضا و امام جواد و ابن الرضا هادیعلیهالسلام. هم شاگرد بود و هم مرید. بشیر به حالش غبطه خورد. بشیر کاغذهایش را آورده بود تا زیارت جامعهی کبیره را با خطی خوش بنویسد. در حین نوشتن به مفاهیم آن فکر میکرد. امام با همین دعاها و زیارتها به هدایت مردم میپرداخت. عمق نفوذ امام به قلبها بسیار بیشتر از آنی بود که متوکل میاندیشید. راهی که از جنگ، توطئه و سلاح مؤثرتر بود. امام هادیعلیهالسلام با همین شیرینیها قلب بشیر را هم هدایت کرده بود. چقدر اسم هادی به او میآمد.
هادی اگر تویی که کسی گم نمیشود...
سال شصت و یکم ـ شماره 2946