پایمان را در خم اول کوچه تاریخ میگذاریم، آسهآسه و با احتیاط روی سنگفرشهای کاغذی نسخههای خطی و چاپی قدم برمیداریم تا مبادا در تاریک و روشن وقایع و حوادث چیزی از قلم بیفتد و اتفاقی نگفته بماند. تاریخ معاصر ایران پر است از ناگفتههایی که روی دیگر سکه را به ما نشان میدهد. در این میان آدمهای جریانساز و جریانهای آدمسازی هستند که گذشته و حال و آینده را ساختهاند، کافی است آنها را مثل قطعههای پازل کنار هم بچینیم و بعد سر فرصت معمای حل شده را تماشا کنیم، و بالأخره در جریانشناسی تاریخی سرکی به مهمترین وقایع فرهنگی، اجتماعی و سیاسی میکشیم و با نگاهی نو در کنار جریانها به شخصیتهای اثرگذار میپردازیم. همیشه سفر آن هم از نوع سیاسیاش خوشایند نیست. چشمتان را ببندید و برگردید به 54 سال قبل، زمانی که ظاهراً نه خبری از جنگ بود و نه به تعبیر پهلویچیها کسی برای ایران شاخ و شانه میکشید، اما آیا واقعاً هیچ چیزی ایران را تهدید نمیکرد؟ قضیه از آن چه به نظر میرسید پیچیدهتر بود. در فاصله سالهای 1347 تا 1348، سه بحران بزرگ جهانی پشت پرده در حال رقم خوردن بود که نقشهی منطقهی غرب آسیا را بازتعریف کرد. بحرانهایی که ریچارد نیکسون را مجبور کرد تئوری جدیدی برای حفظ هژمونی آمریکا طراحی کند؛ تئوریای که نقطهی اوج آن، سفر تاریخی ۹ خرداد ۱۳۵۱ به تهران و واگذاری امنیت خلیج فارس به شاه بود. این سفر آنقدر مهم بود که رئیسجمهور وقت آمریکا چمدان بسته و با اهل و عیال به ایران آمد؛ بررسی دکترین نیکسون بهعنوان یک جریان اقتصادی، سیاسی و اجتماعی میتواند اهمیت این سفر و تأثیر آن را در نیم قرن بعد را مشخص کند؛ جریانشناسی این شماره از زن روز با این سفر عجیب و پیچیده شروع میشود:
نفیسه زارعی
سه بحرانی که دکترین نیکسون را ساخت
در سال ۱۹۶۸، دولت کارگری هارولد ویلسون در لندن اعلام کرد که بهدلیل مشکلات اقتصادی داخلی و هزینههای سنگین حفظ مستعمرات، تا پایان سال ۱۹۷۱ تمامی نیروهای نظامی خود را از شرق سوئز ـ منطقهای از مدیترانه شرقی تا خلیج فارس و اقیانوس هند خارج خواهد کرد. این اعلامیه، زلزلهای در معادلات قدرت جهان به پا کرد. برای بیش از یک قرن، انگلیس با ناوگان هند غربی خود، ظاهراً امنیت خلیج فارس را در دست داشت و شیوخ نشینهای جنوب خلیج تحت الحمایهی لندن بودند. اما خروج ناگهانی بریتانیا، یک خلأ امنیتی بزرگ پدید آورد. حالا این پرسش بیپاسخ مانده بود که چه کسی جای خالی لندن را پر میکند؟ اتحاد جماهیر شوروی یا آمریکا؟ بسیاری از تحلیلگران معتقدند خروج بریتانیا یک تلهی استعماری حساب شده بود؛ لندن میدانست که نمیتواند بماند، اما نمیخواست منطقه به دست شوروی یا جنبشهای ملی بیفتد. پس با هماهنگی واشنگتن، مسیر را برای مدل جدیدی از سلطه هموار کرد یعنی سلطه از طریق نیابتی!
در همین سالها، دومین عاملی که معادلات را پیچیدهتر کرد، فاجعهی ویتنام بود. جنگی که از ۱۹۶۵ با حضور مستقیم نیم میلیون سرباز آمریکایی آغاز شده بود، تا سال ۱۹۶۹ حدود ۳۵ هزار کشته و صدها هزار مجروح برای ارتش آمریکا به همراه داشت. بودجهی نظامی واشنگتن سر به فلک کشیده بود و در خیابانهای نیویورک و واشنگتن، شعار علیه جنگ ویتنام طنینانداز شد. نیکسون که در ژانویه ۱۹۶۹ بر مسند قدرت نشسته بود، دو وعدهی مهم داده بود: پایان شرافتمندانه جنگ ویتنام و کاهش هزینههای خارجی. در چنین شرایطی، اعزام مجدد نیروی زمینی آمریکا به خلیج فارس برای پر کردن خلأ انگلیس، یک خودکشی سیاسی محسوب میشد. اما از سوی دیگر، رها کردن خلیج فارس نیز غیرممکن بود؛ چرا که ۶۰ درصد نفت جهان آن زمان از این منطقه تأمین میشد و دلار آمریکا به نفت وابسته بود. راه حل میانی چیزی نبود جز ساختار امنیتی جدیدی که آمریکا در آن صرفاً پشتیبان لجستیکی و هستهای باشد و نیروی زمینی را کشورهای منطقه تأمین کنند. این همان هستهی مرکزی دکترین نیکسون بود که در ۲۵ ژوئیه ۱۹۶۹ در جزیرهی گوام رونمایی شد.
سومین عاملی که نیکسون را بهسوی ایران کشاند، تحولات عراق بود. در ژوئیه ۱۹۶۸، حزب بعث عراق در یک کودتا به قدرت رسید و بلافاصله بهسمت اتحاد جماهیر شوروی گرایش پیدا کرد. صدام حسین که در آن زمان معاون رئیسجمهور بود، قراردادهای بزرگی با مسکو امضا کرد؛ از جمله ورود هزاران مستشار نظامی شوروی به عراق، فروش موشکهای اسکاد و میگهای پیشرفته. برای نیکسون و کیسینجر، این سناریوی وحشتناک به واقعیت تبدیل میشد: عراق که در همسایگی خلیج فارس و ایران است، داشت به پایگاه شوروی تبدیل میشد و کریدور نفتی خلیج فارس مستقیماً زیر سایهی موشکهای شوروی میرفت. از طرف دیگر، در عمان نیز شورشیان چپگرا در استان ظفار با حمایت مسکو علیه سلطان قابوس میجنگیدند. نیکسون یک راه بیشتر نداشت: سپردن مسئولیت مهار شوروی در خلیج فارس به قدرتی منطقهای که هم توان نظامی داشت و هم همسایه عراق بود. آن قدرت کسی نبود جز ایران و محمدرضا پهلوی که ماندنش در قدرت را مدیون آمریکاییها میدانست.
بنابراین، در آستانهی سفر ۹ خرداد ۱۳۵۱، تمام مقدمات برای یک تحول بزرگ فراهم شده بود. آمریکا پس از تحقیر در ویتنام و با دیدن خلأ قدرت ناشی از خروج بریتانیا، به این نتیجه رسیده بود که باید هزینههای خود را در منطقه کاهش دهد اما سلطه را حفظ کند. ایران نیز بهعنوان قدرتی که ادعای ژاندارمی خلیج فارس را داشت، آماده بود تا این نقش را به قیمت وابستگی روزافزون به غرب بپذیرد. تنها چیزی که باقی مانده بود، یک دیدار رودررو در تهران بود تا معادله نهایی شود. آن دیدار در ۹ خرداد ۱۳۵۱ رقم خورد؛ روزی که نیکسون به ایران آمد تا به شاه بگوید: «از این پس شما مسئول امنیت خلیج فارس و دریای عمان هستید و ما هر سلاحی جز سلاح هستهای در اختیارتان میگذاریم.» این آغاز یک ماجراجویی پرهزینه بود که طومار آن را انقلاب اسلامی در هم پیچید.
ماجراجویی به سبک آمریکایی در تهران
درست در چنین فضایی بود که صبح روز ۹ خرداد ۱۳۵۱، هواپیمای ریچارد نیکسون، سی و هفتمین رئیسجمهور آمریکا، در فرودگاه مهرآباد تهران به زمین نشست. استقبالی تشریفاتی و پرزرق و برق ترتیب داده شده بود. محمدرضا پهلوی که خود را شاهنشاه آریامهر مینامید، شخصاً در فرودگاه حاضر شد تا از نیکسون و مشاور امنیت ملی قدرتمندش، هنری کیسینجر، پذیرایی کند. خیابانهای تهران پر از پرچمهای سه رنگ ایران و آمریکا بود و رسانههای آن روز، این دیدار را تاریخی و نقطهی عطفی در روابط دو کشور توصیف میکردند. اما کمتر کسی میدانست که پشت درهای بستهی کاخ سعدآباد، چه توافقاتی در حال شکل گرفتن است.
نیکسون که از باتلاق ویتنام فرار میکرد و نیاز داشت تصویر شکست خورده آمریکا را در جهان ترمیم کند، با خود نقشهای تازه به تهران آورده بود. طرحی که در محافل استراتژیک واشنگتن به دکترین نیکسون شهرت یافته بود و در یک جمله خلاصه میشد: «آمریکا دیگر نمیجنگد؛ متحدانش میجنگند.»
پشت درهای بستهی سعدآباد چه گذشت؟
جلسهی محرمانهی سعدآباد چندین ساعت به طول انجامید. در این جلسه، کیسینجر که طراح اصلی سیاست خارجی نیکسون بود، با زبانی صریح به شاه گفت: «دوران حضور نظامی مستقیم آمریکا در آسیا به پایان رسیده است. از این به بعد، شما باید مسئولیت حفظ امنیت خلیج فارس و دریای عمان را بر عهده بگیرید.» شاه که همیشه آرزوی نقش ژاندارم منطقه را در سر میپروراند، بدون هیچ تردیدی این پیشنهاد را پذیرفت. در مقابل، نیکسون قول داد که تمامی محدودیتهای فروش تسلیحات به ایران را لغو کند و پیشرفتهترین تجهیزات نظامی آمریکا، بهجز سلاح هستهای را در اختیار تهران بگذارد. این همان دست باز معروفی بود که بعدها در اسناد لانهی جاسوسی به تفصیل شرح داده شد.
نتیجهی این دیدار دو روزه، امضای یک تفاهمنامهی محرمانه بود که در تاریخ روابط ایران و آمریکا بیسابقه محسوب میشد. بر اساس این سند، ایران نهتنها حق خرید هر نوع سلاح متعارفی را پیدا میکرد، بلکه مستشاران نظامی آمریکا نیز در سطوح بالای ارتش ایران نفوذی بیسابقه یافتند. در عمل، از آن لحظه به بعد، تصمیمگیری دربارهی ساختار دفاعی ایران، نوع تجهیزات خریداری شده و حتی استقرار یگانهای نظامی، مستقیماً تحت نظارت کارشناسان پنتاگون قرار گرفت. به عبارت روشنتر، ایران برای حفظ امنیت منطقه عملاً حاکمیت مستقل نظامی خود را به آمریکا واگذار کرده بود.
بازار داغ فروش اسلحه به ایران
اما این تازه آغاز ماجرا بود. پس از سفر نیکسون، سیل عظیمی از تسلیحات پیشرفته آمریکایی به ایران سرازیر شد. در کمتر از پنج سال، تهران موفق شد پیشرفتهترین هواپیماهای جنگنده آن دوران یعنی اف ـ ۱۴ تامکت که حتی در اختیار بسیاری از متحدان اروپایی آمریکا هم قرار نگرفته بود، اف ـ ۴ فانتوم، ناوشکنهای مدرن، موشکهای دوربرد و هزاران دستگاه زرهپوش را خریداری کند. ارزش این قراردادها به بیش از ۲۰ میلیارد دلار (معادل بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار امروز) میرسید. ایران در مدت کوتاهی به بزرگترین خریدار تسلیحات آمریکایی در جهان تبدیل شد و ارتش شاه از بسیاری از کشورهای ناتو قدرتمندتر گشت.
بهای گزاف ژاندارمی
اما این قدرت نمایی ظاهری، بهایی گزاف برای ملت ایران داشت. اولین و مهمترین هزینه، وابستگی کامل اقتصاد کشور به درآمدهای نفتی بود. برای پرداخت صورت حساب کلان تسلیحات، شاه مجبور بود روزبهروز تولید نفت را افزایش دهد و فشار بر منابع طبیعی کشور را بیشتر کند. در همان حال، مستشاران نظامی آمریکایی که تعداد آنها به هزاران نفر رسیده بود، نهتنها در پادگانها و مراکز نظامی، بلکه در برخی نهادهای غیرنظامی نیز صاحب اختیار شدند. روایتهای تاریخی از آن دوران نشان میدهد که حتی برای خرید یک قطعه یدکی برای تانکهای ایرانی، نیاز به تأیید یک افسر آمریکایی بود. این تحقیر حاکمیت ملی، آتش خشم مردمی را روزبهروز شعلهورتر میکرد که بعدها در انقلاب اسلامی به فوران رسید.
دو ستون استراتژی آمریکایی
از سوی دیگر، دکترین نیکسون فقط ایران را هدف قرار نداده بود. آمریکا همزمان با تقویت شاه، عربستان سعودی و رژیم صهیونیستی را نیز بهعنوان دو رکن دیگر استراتژی خود در منطقه تعریف کرده بود. این همان مدل معروف «دو ستون» یا «تویین پیلارز» بود که بر اساس آن، ایران مسئول امنیت آبی و شرقی خلیجفارس شناخته میشد و عربستان نیز مسئولیت بخش جنوبی و مالی را بر عهده میگرفت. در این معادله، رژیم صهیونیستی نیز بهعنوان بازوی نظامی و اطلاعاتی غرب در قلب جهان عرب ایفای نقش میکرد. نتیجهی این سیاست چیزی نبود جز رقابت تسلیحاتی بیسابقه بین کشورهای منطقه، رشد بیرویه بودجههای نظامی و عقب ماندن مردم از توسعه و آزادی.
پیشبینی شکستخورده
با این حال، آنچه نیکسون و کیسینجر و شاه در محاسبات خود پیشبینی نکرده بودند، قدرت یک نهضت مردمی بود که ریشه در باورهای دینی و عزت ملی داشت. استراتژی ژاندارم منطقه اگرچه در ظاهر ایران را به یک قدرت نظامی بزرگ در خلیج فارس تبدیل کرد، اما در باطن، نفرت از وابستگی به آمریکا و خشم از دیکتاتوری داخلی را چنان در جامعهی ایرانی ریشه دواند که کمتر از شش سال بعد، تمام این معادلات را در هم ریخت. انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ نشان داد که هیچ دکترین نظامی و هیچ تسلیحات پیشرفتهای نمیتواند ارادهی یک ملت بیدار را شکست دهد. وقتی مردم ایران در بهمن ۱۳۵۷ به خیابانها ریختند، همه آن هواپیماهای اف ـ ۱۴ و ناوشکنهای آمریکایی نتوانستند از رژیمی که پشتیبان آنها بود، دفاع کنند. دکترین نیکسون در خلیج فارس، در برابر انقلاب اسلامی زانو زد.
ژاندارم خلیج فارس در میدان عمل؛ از جنگ ظفار تا قرارداد الجزایر
ماجراجویی نظامی ایران در قامت ژاندارم خلیج فارس، خیلی زود فراتر از مرزهای کشور را درنوردید. شاه که اکنون خود را با تأیید واشنگتن، سایهروشن شوروی در جنوب میدید، دو بال عملیاتی برای استراتژی نیکسون در منطقه تعریف کرد. بال نخست، مداخلهی نظامی مستقیم در عمان بود. در همان سالهای پس از ۱۳۵۱، دهها هزار سرباز ایرانی به همراه هوانیروز و نیروی دریایی، به یاری سلطان قابوس در جنگ ظفار شتافتند. شورشیان چپگرایی که مورد حمایت شوروی و چین بودند، در کوههای جنوب عمان سنگر گرفته بودند و سلطان تنها را در تنگنا قرار داده بودند. نیروهای ایرانی نهتنها در عملیاتهای زمینی شرکت کردند، بلکه مسئولیت پشتیبانی هوایی و محاصره دریایی منطقه ظفار را نیز بر عهده گرفتند. این اولین باری بود که پس از قرنها، نیروهای نظامی ایران در جنگی فرامرزی در جنوب خلیج فارس حضور مستقیم پیدا میکردند. برای بسیاری از مردم منطقه، این صحنه تداعیکنندهی روزگار شاهنشاهی هخامنشی و ساسانی بود، اما اینبار بهجای شکوه یک امپراتوری مستقل، تصویر یک ژاندارم نیابتی در خدمت قدرتهای فرامنطقهای تداعی میشد.
بال دوم عملیات، تنش با عراق بود. دکترین نیکسون به شاه این جرأت را داده بود که از تهدید شوروی در همسایگی غربی نهراسد. ارتش ایران در اواسط دههی ۱۳۵۰، بارها به نقاط مرزی عراق نفوذ کرد و با حمایت از گروههای کرد مخالف رژیم بعث، تلاش کرد موازنهی قدرت را به نفع خود تغییر دهد. اوج این تنشها، امضای قرارداد الجزایر در سال ۱۳۵۳ بود که تحت فشار آمریکا و با میانجیگری رئیسجمهور وقت الجزایر، صدام حسین مجبور شد امتیازات گستردهای در مورد اروند رود به ایران بدهد. شاه در بازگشت از این قرارداد، خود را پیروز میدان دیپلماسی معرفی کرد، اما غافل از اینکه این پیروزی ظاهری، ریشههای کینه و انتقام را در دل صدام و حزب بعث کاشت؛ همان ریشههایی که کمتر از یک دهه بعد، به شکل یک جنگ هشت ساله خونین بر سر همین مرزها، تمام دستاوردهای نظامی و اقتصادی ایران را به آتش کشید.
رقابت تسلیحاتی و انبار باروت در جنوب خلیج فارس
در سوی دیگر خلیج فارس، متحد دیگر آمریکا یعنی عربستان سعودی نیز مشغول ایفای نقش بود. ریاض که زیر سایهی همان دکترین، خود را مسئول مهار جریانهای چپ و ناصریستی در شبهجزیره عربستان میدید، با هزینههای گزاف، جنگهای نیابتی را در یمن و عمان سامان میداد. نتیجهی این رقابت دو ژاندارم، چیزی جز تبدیل منطقه به یک انبار باروت نبود. کشورهای کوچک جنوب خلیجفارس که تازه از زیر یوغ استعمار بریتانیا خارج شده بودند، حالا خود را میان دو غول تسلیحاتی ایران و عربستان میدیدند؛ غولهایی که هر دو یک ارباب داشتند و یک هدف؛ حفظ منافع غرب به بهای ناامنی پایدار برای مردم منطقه!
نقطهی تاریک؛ وابستگی، تورم و تحقیر حاکمیت ملی
اما نقطهی تاریک این ماجرا، چیزی بود که کمتر در گزارشهای رسمی آن سالها دیده میشد. وابستگی تسلیحاتی ایران به آمریکا، ابعاد اقتصادی و سیاسی فاجعهباری داشت. صورتحسابهای سنگین خرید سلاح، نهتنها بودجهی عمرانی و توسعهی کشور را میبلعید، بلکه تورمی بیسابقه را به جامعهی ایران تحمیل کرد. در سالهای ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶، تورم در ایران به بیش از سی درصد رسید، مسکن گران شد، اجناس خوراکی روزبهروز کمیابتر میشد و فاصله طبقاتی به شکاف عمیقی تبدیل گشت که جز انقلاب، چیزی نمیتوانست آن را پر کند. مستشاران نظامی آمریکا که در قراردادهای خود حق قضاوت کنسولی داشتند، با مصونیت کامل در خیابانهای تهران و اصفهان تردد میکردند و رفتارشان برای بسیاری از ایرانیان تداعیگر روزگار استعمار بود. روزنامههای آن زمان از درگیریهای لفظی و فیزیکی شهروندان ایرانی با این مستشاران بارها گزارش دادند؛ گزارشهایی که نشان میداد خشم مردم نه علیه ژاندارمی، که علیه ذلت وابستگی است.
یک شکست تاریخی در برابر انقلاب مردمی
با نزدیک شدن به سال ۱۳۵۷، عملاً تمام مؤلفههای دکترین نیکسون در ایران با شکست مواجه شده بود. استراتژی واگذاری مسئولیت به متحد منطقهای فرض میکرد که یک دیکتاتوری وابسته و مسلح، قادر است آرامش را در منطقه برقرار کرده و نارضایتی داخلی را سرکوب کند. اما انقلاب اسلامی نشان داد که ملتها نه با گلوله که با ایمان و اراده به میدان میآیند. در بهمن ۱۳۵۷، هیچکدام از آن هزاران قبضه سلاح پیشرفته و هیچکدام از آن ناوشکنها و هواپیماهای جنگی نتوانستند از سقوط رژیم شاه جلوگیری کنند. ارتش ایران که بنا بود سنگر مستحکم غرب در برابر شوروی باشد، در برابر خواست ملت تسلیم شد و دکترین نیکسون در خلیج فارس برای همیشه به موزهی تاریخ پیوست.
پژواک یک دکترین در قرن جدید؛ تاریخ تکرار نخواهد شد
نیم قرن از سفر نیکسون به تهران میگذرد. دکترینی که قرار بود با کمترین هزینهی آمریکا، بیشترین سلطه را بر خلیج فارس تضمین کند، امروز در شرایطی بازخوانی میشود که منطقه درگیر جنگی تمامعیار است. جنگ رمضان که در اسفند ۱۴۰۴ با حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران آغاز شد و به شهادت رهبر انقلاب انجامید، تمام معادلات پیشین را بر هم زد.
ایران در این جنگ نهتنها شکست نخورد، بلکه با تحت کنترل درآوردن تنگهی هرمز، موازنهی قدرت را یکسره تغییر داد. همان آبراهی که نیکسون تصور میکرد با یک ژاندارم وابسته میتواند امنیت آن را تضمین کند، امروز زیر سلطهی موشکهای ایرانی است. نتیجه، شوکی کمسابقه در بازار جهانی انرژی بوده است؛ کاهش عرضهی نفت، افزایش بیسابقه قیمت و اختلال در زنجیرهی تأمین. صندوق بینالمللی پول هشدار داده که هر ۱۰ دلار افزایش قیمت نفت، رشد اقتصادی کشورهای صنعتی را تا پنج درصد کاهش میدهد.
اما مهمتر از پیامدهای اقتصادی، تغییر معنادار در موازنهی قدرت است. آمریکا با تهدید نظامی و آزادسازی ذخایر استراتژیک نتوانست بحران را مهار کند. تثبیت حاکمیت ایران بر تنگهی هرمز به معنای پایان عبور رایگان ناوهای آمریکایی و تغییر محاسبات امنیتی کشورهای منطقه است. کشورهای عربی خلیج فارس که اقتصادشان بر پایهی صادرات نفت است، اکنون میدانند امنیت انرژی آنها در گرو روابط با تهران است.
برای معماران دکترین نیکسون، تلخترین طنز تاریخی این است؛ همان کشوری که پنجاه سال پیش بهعنوان ژاندارم وابسته طراحی شده بود، امروز در جنگی تحمیلی با آمریکا و اسرائیل، کلید بزرگترین شریان انرژی جهان را در دست گرفته است. دکترین نیکسون نه فقط شکست خورد، بلکه به بزرگترین کابوس استراتژیک واشنگتن تبدیل شد زیرا امروز، ایران حق وتوی عملی بر خلیج فارس دارد.
منابع:
ـ کتاب ایران و ظهور رضاشاه: از فروپاشی قاجار تا قدرت پهلوی؛ نوشتهی سایروس قانی
ـ مقالهی خروج بریتانیا از خلیج فارس نوشتهی دبلیو. تیلور فین
ـ کتاب امنیت انرژی و ژئوپلیتیک تنگهی هرمز نوشتهی محمدرضا حافظنیا
ـ و دادههای مندرج در پایگاههای اینترنتی با عنوان دکترین نیکسون
سال شصت و یکم ـ شماره 2946