بالأخره کار آب کشیدن حمام تمام شده بود از حمام بیرون آمد دمپایی مخصوصش را پوشید چشم چرخاند تا رضا را ببیند چراغهای خانه روشن نبود صدایش کرد:
حسنا احمدی
لباسها را زیر شیر آب گرفت. آب با شدت روی لباسها ریخت و قطراتش روی دیوار حمام پاشید. عصبانی شد لباس را محکم توی تشت گذاشت و روی چارپایهی حمام نشست و به انبوه لباسهایی که باید آب میکشید خیره شد. چقدر کار داشت و حالا آب کشیدن حمام هم به کارهایش اضافه شده بود. نباید مینشست اینطوری به کارهایش نمیرسید. بلند شد شیر آب را کم کرد و دوباره لباسها را آب کشید و داخل لباسشویی انداخت. صدای رضا از بیرون حمام آمد که به در تَقه زد و با صدایی که عصبانیت از آن مشهود است گفت: «نمیخوای بیای بیرون شام دعوتیم ها الان چه وقت لباس شستن بود الان دقیقاً سه ساعته رفتی تو حموم پدر ماشین لباسشویی رو در آوری پاک نشد این لباسهای بدبخت؟»
دوباره شروع شده بود. این رضا هیچ چیزی از نجسی و پاکی سرش نمیشد. بیشتر شدن کارهایش هم تقصیر او بود. آمد پشت در سعی کرد آرام به نظر برسد حوصله جنگ و دعوا را نداشت.
ـ رضا جان باید سه بار ماشین بشوره من آب بکشم تا پاک شه همینطوری که نمیشه تا مهمونی هم خیلی مونده یه دور دیگه بشوره من حمام رو آب بکشم میام که بریم.
چهرهی رضا با شنیدن حرفهای شیما در هم فرو رفت با مشت به در حمام کوبید و گفت: «خستهام کردی دیوانه، اسراف میکنی که بگی خیلی نجسی و پاکی حالیته؟»
پیامبر گرامیاسلامصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «يُرِيدُ الشَّيْطَانَ عَلَى قَلْبِ ابْنِ آدَمَ لَهُ خُرْطُومٌ مِثْلُ خُرْطُومِ الْخِنْزِيرِ يُوَسْوِسُ ابْنَ آدَمَ إِذَا أَقْبَلَ عَلَى الدُّنْيَا وَ مَا لَا يُحِلّ اللَّهُ…؛ شیطان بینیاش را بر دل فرزند آدم قرار میدهد، بینی شیطان مثل بینی خوک است، فرزند آدم را وسوسه میکند که به دنیا و آنچه که خدا حلال نکرده است، توجه کن.» (تفسیر قمی، ج 2، ص 450)
بالأخره کار آب کشیدن حمام تمام شده بود از حمام بیرون آمد دمپایی مخصوصش را پوشید چشم چرخاند تا رضا را ببیند چراغهای خانه روشن نبود صدایش کرد:
ـ رضا کجایی؟ بیا حاضر شو بریم.
چشمش به ساعت افتاد نزدیک 9 بود. صدای رضا که نیامد مطمئن شد که در خانه تنهاست. گوشی را برداشت و شمارهی رضا را گرفت. هر چه منتظر شد فقط صدای بوق آزاد بود که در گوشش میپیچید. با عصبانیت گوشی را قطع کرد و گفت: «به جهنم که جواب نمیدی.»
یادش افتاد که نماز نخوانده با خودش فکر کرد بهتر است قبل از این که کارهای دیگرش را بکند نمازش را بخواند. وضو گرفت. سفرهی یک بار مصرفش را پهن کرد بعد سجادهاش را آماده کرد. چادر را که سر کرد شک کرد نکند وضویش را درست نگرفته باشد. دوباره وضو گرفت. چادرش را سر کرد نمازش را شروع کرد رکعت دوم بود که شک کرد حمد و سورهاش را درست خوانده یا نه؟ نمازش را شکست و دوباره از اول شروع کرد.
امام علىعليهالسلام: «أعلَمُ الناسِ مَن لَم يُزِلِ الشَّكُّ يَقينَهُ؛ داناترين مردم، كسى است كه شكّ، يقين او را از بين نبرد.» (غررالحكم، ۳۲۰۸)
روی مبل خوابش برده بود که با صدای چرخیدن کلید در قفل از جایش پرید. رضا در را باز کرد نیم نگاهی به شیما انداخت و وارد شد. قلب شیما از کاری که کرد پاره شده.
ـ رضا با جوراب پاتو گذاشتی تو خونه مگه دمپاییهات...
هنوز حرفش تمام نشده بود که رضا سوییچ ماشین را روی کانتر گذاشت. زبانش بنده آمده بود باورش نمیشد، کاپشنش را روی دستهی مبل که انداخت شیما از جا پرید: «چیکار داری میکنی همه جای خونه رو نجس کردی من الان باید همه جا رو آب بکشم.»
اما رضا انگار عین خیالش نبود بدون این که دستهایش را بشوید در یخچال را باز کرد و گفت: «من دیگه با دیوانهبازیهای تو کاری ندارم میخوای آب بکشی بکش، من ولی میخوام مثل بقیهی مردم زندگی کنم. تو هم نمیتونی جلومو بگیری. برات از دکتر هم وقت گرفتم برای پسفردا. یا میری خودتو درمان میکنی یا باید به فکر برگشتن به خونهی مامانت باشی اونجا میتونی با خیال راحت با مامانت ستونهای دیوار و پریزهای برق رو آب بکشی.»
امام صادقعلیهالسلام از قول پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ لِقَلْبِهِ أُذُنَانِ فِي جَوْفِهِ أُذُنٌ يَنْفُثُ فِيهَا الْوَسْوَاسُ الْخَنَّاسُ وَ أُذُنٌ يَنْفُثُ فِيهَا الْمَلَكُ فَيُؤَيِّدُ اللَّهُ الْمُؤْمِنَ بِالْمَلَكِ؛ هيچ مؤمنى نيست، مگر اين كه دلش دو گوش درونى دارد: گوشى كه وسواس خنّاس در آن مىدمد و گوشى كه فرشته در آن مىدمد. پس خداوند، مؤمن را بهوسيلهی فرشته تقويت مىكند.» (کافی، ج 3، ص 267)
روبروی دکتر نشسته بود رضا کار خودش را کرده بود. او مریض نبود فقط دلش میخواست همه چیز تمیز باشد این مگر گناه بود دکتر چیزی در پروندهاش نوشت و آن را بست و بعد رو به شیما کرد و پرسید: «مادرتون هم وسواس داره؟»
ـ ما هیچکدوم وسواس نداریم فقط نجس و پاکی برامون مهمه.
لبخندی تلخ روی لبان دکتر نشست سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و گفت: «متوجه شدم.»
دکتر میدانست کار سختی در پیش دارد اما باید برای بیمارش تمام تلاشش را میکرد.
سال شصت و یکم ـ شماره 2946