توی این گرمای تابستان، دودوتا چهارتا میکنم تا سر از یک معادله دربیاورم، معادلهای که یک سرش در گوشیهای تلفن همراه و سر دیگرش در کف خیابان است، البته اگر خاصتر به موضوع نگاه کنیم یک سر داستان برمیگردد به مراسم تدفین و کفن و دفن و دوربینهای گوشی همراه که همهی ما را تبدیل به عکاس حرفهای و آماتور کرده است، آخرین نمونه از سلفی با مرگ برمیگردد به ماجرای تلخ تشییع پیکر استاد اکبر عبدی، تشییعی که حاشیههایش پررنگتر از متن است، باز هم اگر حافظهی تاریخیمان را ورق بزنیم از این جنس از سلفیها را میبینیم، سلفی که نیازمند موشکافی عمیق و راهبردی است:
نفیسه زارعی
همه دستها بالا
حتماً این کابوس دژاووطور یا همان تصویر تکرارشونده را شما هم دیدهاید؛ در یک مراسم عمومی که شخص یا اشخاص معروفی حضور دارند، دوربین گوشی روشن است، انگشت شست دختر یا پسر جوانی روی صفحه میلرزد و صدای اطراف ـ گریه یا شادی، فرقی نمیکند ـ برای چند ثانیه به پسزمینه تبدیل میشود. لحظهای که پیشتر فقط در حافظه جا میگرفت، حالا باید تبدیل به عکس بشود، فیلتر بخورد و با اعتمادبهنفسی که معلوم نیست از کجا سرچشمه گرفته در استوری بنشیند و بعد، در انتظار لایک، زنده بماند. این اتفاق برای خیلیها به منزلهی آن است که اگر ثبت نشود، انگار خود لحظه هم هرگز رخ نداده است.
برای این جنس عکسها و محتواها کسی ساعت آغاز ماراتن را اعلام نکرده و دستورالعملی هم صادر نشده است جز آنکه از این پس، هر رویداد باید مستند شود تا معتبر باشد. این اتفاق، آرام و بیسروصدا، در گوشیهای تلفن همراه و کُنج جیب همهمان جا خوش کرد. کافی است چند دقیقه در یک مراسم عمومی بایستیم و فقط نگاه کنیم، نه به مراسم، به دستهای اطرافمان. دستها بالا میروند، زاویه پیدا میکنند، لبخندی سریع روی صورت مینشیند و چهره دوباره جدی میشود. همهی این ماجرا سه یا چهار ثانیه بیشتر طول نمیکشد؛ اما همین چند ثانیه، گویای یک تغییر عمیق در رابطه انسان امروز با لحظههای زندگیاش است که ما میتوانیم اسمش را بگذاریم لحظهی سلفی در همه حال!
از خاطره به مدرک
پیش از دوران شبکههای اجتماعی، حضور در یک رویداد در حافظهها یا حتی در کاغذ گلاسه عکاسی ثبت میشد. خاطرهای که شکل و رنگش با گذر زمان کمی محو میشد اما همچنان از آن خود فرد بود. کسی که در یک مراسم بزرگ حاضر میشد، بعدها آن را برای دیگران تعریف میکرد؛ با کلمات، با مکث، با جزئیاتی که خودش انتخاب میکرد تا ذهن مخاطب آن را دچار تحریف نکند در حقیقت در این جریان خاطره، محصول یک انتخاب فردی بود. برای پی بردن به این فرایند به سراغ متینا مهدوی رفتم، متینا سالهاست که در حوزهی ارتباطات و علوم اجتماعی فعالیت میکند و زمینهی مطالعاتیاش هم رفتارهای کاربر فضای مجازی است. او دربارهی تجربهی عکاسی فردی توسط موبایل در این روزها میگوید: «با افزایش ضریب استفاده از شبکههای اجتماعی امروز اگر تجربهای ثبت و منتشر نشود، برای بسیاری انگار آن لحظه یا تجربه اصلاً رخ نداده است. این جابهجایی ساده، از خاطره به مدرک، ریشهی فرهنگ سلفی است؛ فرهنگی که مرز میان زیستن یک لحظه و مستندسازی آن برای دیگران را کمرنگ کرده. در این فرایند افراد صرفاً نباید چیزی را تجربه کنند بلکه باید بهدنبال اثبات آن باشند و اثبات، برخلاف خاطره، مخاطب میخواهد؛ یعنی کسی بیرون از خودت هست که باید قانع شود که این تجربه واقعاً افتاده است.»
او در ادامه معتقد است: «پژوهشگران رسانه سالهاست هشدار میدهند سلفی بهسرعت مرزهای اجتماعی پذیرفتهشده را جابهجا میکند؛ از عکس یادگاری در اردوگاههای کشتار جمعی تا سلفی در کنار افراد بیخانمان. این نمونهها هرچند افراطی و دور از تجربهی روزمره به نظر میرسند، در واقع نقطههای انتهایی همان طیفیاند که رفتارهای بهظاهر بیضرر روزمره هم روی آن قرار دارند. ریشهاش را هم باید در ساختار خود شبکههای اجتماعی جستوجو کرد؛ پلتفرمهایی که هویت کاربر را نه با تجربهاش که با لایک و بازدید و اشتراکگذاری میسنجند و هر لحظه، پیش از آنکه تجربه شود، باید ارزش انتشار خودش را ثابت کند.»
وقتی به حرفهای این پژوهشگر دقیق نگاه میکنم یک نکتهی مهم دستم میآید و آن این است که این معیار گفته شده بیصدا، وارد قضاوتهای اخلاقی روزمره هم شده است. آدمها دیگر فقط از خودشان نمیپرسند این لحظه را چطور به یاد بسپارم بلکه میپرسند این لحظه را چطور نشان بدهم. وقتی پرسش دوم بر اول غالب شود، حتی سنگینترین لحظات زندگی مثل سوگ، از دست دادن، درد و... از دایرهی امنیت خصوصی بیرون کشیده میشوند. به عبارت بهتر لحظهای که قرار بود فقط برای خود فرد و نزدیکانش معنا داشته باشد، ناگهان باید در برابر چشم صدها غریبه هم توجیهپذیر باشد.
سازوکاری که پشت هر سلفی پنهان است
برای فهم اینکه چرا سلفی حتی در نامناسبترین موقعیتها، برای کاربرها اینقدر وسوسهانگیز به نظر میرسد، یک قدم به عقب میرویم و به خود سازوکار پلتفرمها یا همان سکوهای مجازی نگاه میکنیم. شبکههای اجتماعی روی یک اصل ساده و قدرتمند ساخته شدهاند. این اصل عبارت است از اینکه هر واکنش اعم لایک، کامنت، بازدید در حقیقت یک پاداش لحظهای و کوچک برای مغز کاربر تولید میکند. رفتاری که هر بار با پاداش همراه شود، تمایل به تکرار پیدا میکند؛ این را روانشناسی رفتارگرا سالهاست به تحقیق و تجربه آزمودهاند با این تفاوت که فقط اینبار میدان آزمایش، زندگی روزمرهی همهی ماست.
دکتر عطاالله ایماننسب از جملهی همان روانشناسان رفتارگراست او هم بر این پیشفرض ما صحه میگذارد و میگوید: «اگر بر اساس سیستم پاداش ذهنی و این نظریه در روانشناسی رفتارگرا پیش برویم در حقیقت سلفی، ارزانترین راه رسیدن به همان پاداش ذهنی است. نوشتن یک متن فکرشده، ساختن یک ویدئوی باکیفیت حتی توضیح دادن یک تجربه با جزئیات، زمان و انرژی میخواهند. اما سلفی در کسری از ثانیه گرفته میشود و همان لحظه آمادهی انتشار است. وقتی این ابزار ارزان، کنار نیاز عمیق انسان به دیدهشدن بنشیند، نتیجهاش همین رفتاریست که این روزها در مراسمهای عمومی از جشن تا عزا بهوضوح دیده میشود. البته باید بگویم نقش اصل فوریت هم در این مقوله نباید دست کم گرفته بشود. استوریهای موقت، نوتیفیکیشنها یا هشدارهای لحظهای، منطق نادرست همین حالا یا هرگز؛ همهی اینها فرصت تأمل و فکر درست را از آدم میگیرند. کسی که در یک مراسم تشییع ناگهان چهرهای شناختهشده را میبیند، وقت فکر کردن دربارهی مناسببودن یا نبودن کار ندارد؛ منطق پلتفرم به او میگوید این لحظه اگر همین حالا ثبت نشود، برای همیشه از دست میرود.»
آمار میگوید سوگ هم قاعده ندارد
شاید تصور عمومی این باشد که دستکم مراسمهای سوگواری از این قاعدهی سلفی به مثابهی پاداش مستثنا هستند. آمار اما چیز دیگری میگوید. دستم روی کیبورد و موس سیستم میرود و در جستجوگرهای مختلف اینترنت نگاهی به وضیعت دنیا میاندازم. نظرسنجیای در انگلیس که متعلق به سه سال قبل است نشان میدهد که نزدیک به یکسوم شرکتکنندگان در مراسم تشییعجنازهی یکی از شخصیتهای سیاسی محبوب این کشور، دستکم یکبار همانجا سلفی گرفتهاند؛ اکثرشان هم این سلفیها برای جلب همدلی دیگران در فضای مجازی منتشرش کردهاند. رقمی که یک نکته را روشن میکند؛ دیگر این رفتار، استثنایی برای یک گروه چند نفره و یا یک کشور نیست بلکه عادتی فراگیر شده که در لحظات عاطفی مثل سوگ بهجای کمشدن، بیشتر میشود چون سوگ هم درست مثل شادی، برای مخاطب شبکه اجتماعی قابل روایت است و اتفاقاً اثرگذاری عاطفی بیشتری هم دارد!
این آمار، کنار تجربههای محلیتر و آشناتر که گذاشته میشود، تصویر یک الگوی جهانی را به دست میدهد؛ الگویی که از مرزهای فرهنگی عبور میکند. سوگ در فرهنگهای مختلف شکلهای متفاوتی دارد، اما وسوسهی ثبت آن برای مخاطب بیرونی، انگار همهجا خودش را یکجور نشان میدهد البته فقط با شدتهای متفاوت.
زهرا روزبه یکی از روانشناسان اجتماعی است که حالا مشغول تحصیل در مقطع دکترای این رشته است، او این موضوع را از نزدیک دنبال کرده و طبیعتاً این پدیده را علمیتر و دقیقتر از آن میبیند که در نگاه اول به نظر میرسد، دکتر روزبه در شرح این وضعیت میگوید: «وقتی فرد در یک موقعیت عاطفی سنگین قرار میگیرد، یکی از نیازهای فوریاش دیدهشدن در آن درد است بلکه نیازی است که پیشتر با حضور فیزیکی جمع، با آغوش، با نگاه همدلانهی اطرافیان پاسخ میگرفت. حالا بخشی از این نیاز به فضای مجازی منتقل شده و سلفی، بهجای آن آغوش یک طوری فرد را تسکین موقتی میدهد؛ تسکینی که واقعی نیست، چون ارتباط انسانی را با شمار لایکها عوض میکند. پیامدش هم طبق تحقیقات صورت گرفته بلندمدت است؛ زیرا فردی که عادت کرده هر تجربه احساسیاش را برای تأیید دیگران منتشر کند، کمکم توانایی تجربهی خالص و بیواسطه احساسات را از دست میدهد. حتی سوگ عزیزان بهعنوان یکی از شخصیترین تجربههای انسانی، وقتی قرار باشد برای مخاطب بیرونی روایت شود، بخشی از صداقتش را میبازد. وقتی کسی وسط گریهکردن، همزمان به این فکر میکند این گریه از چه زاویهای بهتر دیده میشود، دیگر آن گریه کاملاً برای خودش نیست و بخشی از آن برای دوربین است، این مسئله سبب آسیب روانی برای خود سلفیگیرنده میشود».
هنرمند مردمی یا غیرمردمی
در اینجا باید گفت به جرأت سلفی در سوگ خانوادگی، رفتاری نسبتاً نامرئی و کمسروصداست و البته کمتر در ایران مشاهده میشود اما سلفی در تشییع چهرههای شناختهشده، ماجرای دیگریست. بیایید یکی از همین تشییع پیکرهای افراد سرشناس را بازآفرینی کنیم: عصر گرم تابستان، مراسم یادبود مرحوم اکبر عبدی است، جمعیت از بیرون تا درون مسجد موج میزند، در این بین ناگهان دستها برای گرفتن سلفی بالا میرود. نام هر هنرپیشهای که دهان به دهان به گوش میخورد که به مراسم آمده، فوجی از تلفن همراه بهسمتش کج میشود. این تصویر، در روزهای اخیر، یکی از پربحثترین حاشیههای رسانهای شد؛ اما پرسشی که کمتر پرسیده شد این بود که چرا چنین رفتاری در ذهنیت عمومی، گاهی نه یک تخلف که نشانهای از صمیمیت تلقی میشود؟!
ریشهی این موضوع را البته باید در یکی از دوگانههای قدیمی و حلنشده فرهنگ سلبریتی در ایران جستوجو کرد؛ یعنی فرهنگ مردمی بودن در برابر غیرمردمی بودن. علیرضا توانمند کارشناس رسانههای جمعی دربارهی این دوگانهی لاینحل و قدیمی میگوید: «در ادبیات غیررسمی رسانهای و شبکههای اجتماعی ایران، هنرمندی که در دسترس مردم قرار میگیرد، برای عکس میایستد، دست میدهد و لبخند میزند، چهرهای مردمی و خاکی تلقی میشود. در عوض هنرمندی که فاصله میگیرد یا امتناع میکند، برچسب افادهای یا غیرمردمی میخورد. این مسئله معیاری است که کمکم از یک ترجیح ذوقی، به سنجهی اخلاقی ـ اجتماعی برای قضاوت هنرمندان بدل شده؛ سنجهای که در آن حریم شخصی هنرمند و اقتضای موقعیت، حتی موقعیتی به سنگینی یک مراسم ختم، عملاً جایی ندارد. مخاطب ایرانی، بیآنکه خودش لزوماً متوجه باشد، برای هنرمند دو نقش همزمان تعریف کرده؛ هنرمند بهعنوان انسانی با حریم خصوصی و هنرمند بهعنوان سرمایهای عمومی که هرگاه اراده کند باید در دسترس باشد. وقتی این دو نقش تصادم پیدا میکنند، معمولاً نقش دوم برندهی میدان است.»
در بزنگاه مراسم تشییع اکبر عبدی، همین دوگانه بهطرز آشکاری از هم گسست. چهرههایی که همیشه به مردمی بودن شهره بودند در آن لحظهی مشخص در برابر هجوم برای سلفی، واکنشی جز ناخرسندی نداشتند مثلاً یکی از بازیگران در مواجهه با سلفیبگیران گفته بود اگر مردم برای همدردی آمدهاند، دیگر سلفی گرفتن چه معنایی دارد؛ هنرمندان خدمتگزار مردماند، نه سوژهی عکس یادگاری. حرف او نشان میدهد خود معیار مردمی بودن، اینجا با یک شرط ضمنی مواجه شده؛ مردمی بودن تا جایی پذیرفتنی است که با کرامت موقعیت در تقابل قرار نگیرد.
همین شکاف در واکنشهای مردمی هم بازتاب پیدا کرد. عدهای رفتار حاضران در تشییع را با لحنی تند نقد کردند و نشانهای از بیاحترامی به مقام سوگواری دانستند. عدهای دیگر نیز معتقد بودند همین حضور پرشور ولو با ابزار نامناسبی مثل سلفی، نشانهی محبوبیت واقعی هنرمند فقید است و نباید یکسره منفی دیدش. این دوگانگی در قضاوت، خودش گواهی است که جامعه هنوز به تعریف روشن و مشترکی از مرز میان صمیمیت و بیاحترامی نرسیده و در این میان دچار گمگشتگی شده است.
محصول نادرست یا مسئلۀ ساختاری
حاشیههای مراسم و سلفیبگیران آنقدر پررنگ بود که ناگزیر دفاعی هم در برابر انتقاد از این رفتار مطرح شد که به خودی خود ارزش تأمل دارد. برخی تحلیلها هشدار دادند نباید با لحن تحقیرآمیز با این پدیده برخورد کرد چون چنین قضاوتی از بیتوجهی به ریشههای اجتماعی رفتار نشأت میگیرد و در نهایت، بهجای پرداختن به مسائل ساختاری، تمام تقصیرها را متوجه مردم عادی میکند. این موضع، دوگانه مردمی ـ غیرمردمی را از سطح فردی به سطح ساختاری منتقل میکند اما سؤالی که اینجا مطرح میشود این است: آیا این مردمیطلبی افراطی، محصول فقر الگوهای دیگر ارتباط با هنرمند است، یا محصول فرهنگ اثبات حضور در فضای مجازی؟
محمد مخبری جامعهشناس رسانه که سالها روی الگوهای رفتاری کاربران ایرانی در شبکههای اجتماعی کار کرده، میگوید: «هر دو عامل همزمان در کارند. جامعه ایرانی الگوهای رسمی و ساختارمند کمی برای ارتباط مردم با چهرههای شناختهشده دارد؛ نه نشست پرسشوپاسخ منظمی، نه فضای رسمی دیدار، نه مکانیسمی برای اینکه یک شهروند عادی احساس نزدیکیاش را به یک هنرمند بهطور سالم بروز دهد. در نبود این الگوها، سلفی تنها زبان مشترک و در دسترس میماند.»
از طرف دیگر، فرهنگ اثبات حضور در فضای مجازی را هم نمیشود نادیده گرفت. نسلی که هویتش تا حد زیادی از صفحهی شبکهی اجتماعی شکل میگیرد، در حضور یک رویداد بزرگ، شادی یا سوگ، فرقی نمیکند، فرصتی میبیند برای تولید محتوایی که اهمیت اجتماعیاش را نشان بدهد. سلفی با چهرهی سرشناس، در این منطق، سرمایهی اجتماعی قابل نمایشیست که موقعیتش، جشن یا تشییع در محاسبهی فرد چندان اهمیتی ندارد.
نکتهی سومی هم هست که کمتر دیده شده و آن نقش خود رسانهها در تثبیت این الگوست. وقتی خبرگزاریها و صفحات پرمخاطب، بارها تصاویر سلفی در مراسمهای عمومی را بازنشر میکنند؛ حتی با لحن انتقادی، عملاً به آن ضریب دیدهشدن بیشتری میدهند. چرخهای که بدون قصد کسی، همان رفتاری را که قرار بود نقد شود، غیرمستقیم تبلیغ میکند طبق یک اصل ثابت خبری هرچه تصویری بیشتر دیده شود، احتمال تکرار رفتار پشتش هم بیشتر میشود.
وقتی دوربین جای فاتحه را میگیرد
یکی از تلخترین جنبههای این ماجرا، جابهجایی نامحسوس کارکرد بدن در یک مراسم سوگواریست. بدن انسان، در چنین موقعیتی، طبیعتاً برای حرکاتی مثل خمشدن برای فاتحه، در آغوشگرفتن دیگران، یا فقط ایستادن ساکت و سر به زیر، آماده است؛ یعنی ذهن در این لحظه درستترین فرمان ممکن را به اعضای بدن صادر میکند اما وقتی همان بدن دستش را بالا میبرد تا زاویهی یک سلفی را پیدا کند، وارد زبان بدنی دیگری شده؛ زبانی که ریشهاش نه در سوگواری بلکه در نمایش است.
این دو زبان بدنی، در یک لحظهی واحد، بهسختی کنار هم مینشینند. کسی که دستش برای دعا یا طلب مغفرت بالا رفته، نمیتواند همزمان با همان دست گوشی بگیرد و همین ناسازگاری فیزیکی خوب نشان میدهد چرا خیلی از ناظران، صحنهی سلفیگرفتن در یک تشییع را نه فقط اخلاقاً، بلکه به لحاظ بصری هم، ناهماهنگ و آزاردهنده میبینند؛ زیرا دو دنیای متفاوت در یک قاب، رودرروی هم قرار گرفته است.
نمونههای مشابه در حافظهی رسانهای
ماجرای تشییع اکبر عبدی اولین و آخرینبار نیست که چنین حاشیهای در فضای رسانهای ایران مطرح میکند. در سالهای اخیر، بارها تصاویر مشابهی از مراسمهای دیگر، از تشییع هنرمندان و ورزشکاران تا برخی مراسم مذهبی پرجمعیت در فضای مجازی دستبهدست شده و هر بار موجی از انتقاد و دفاع همزمان به همراه داشته. الگوی واکنش تقریباً همیشه یکسان است یعنی تصاویر منتشر میشوند، موجی از خشم بالا میگیرد و بعد از چند روز، بدون هیچ تغییر واقعی، ماجرا از یاد میرود تا نوبت مراسم بعدی برسد.
همین تکرار، خودش گویای یک نکته است: تا وقتی واکنش جامعه فقط در حد خشم لحظهای بماند و به یک متغییر عملی نظیر آموزش یا مقررات برگزاری مراسم ترجمه نشود، هر بار همین چرخه از نو تکرار میشود و همه دچار دور تسلسل میشویم زیرا حافظهی رسانهای کوتاه است و در مقابل عادتهای رفتاری جمعی که عمر خیلی طولانیتری دارند، کم میآورد.
نکتهی دیگری که این تکرارها آشکار میکنند، تفاوت نسلی در واکنش به این تصاویر است. کسانی که مراسمهای عمومی را از دورهای پیش از فراگیری گوشیهای هوشمند هم به یاد میآورند معمولاً با شدت بیشتری این رفتار را غریبه و ناخوشایند میبینند؛ در حقیقت برای این گروه، مراسم و دوربین دو دنیای جداافتادهاند که بهسختی کنار هم مینشینند. اما نسلی که از ابتدا با گوشی همراه بزرگ شده، مرز میان این دو دنیا را کمرنگتر تجربه میکند و برای آنها دوربین، بخشی طبیعی از هر موقعیتیست، نه مزاحمی که باید کنار گذاشته شود. همین شکاف نسلی، بخشی از تندی و تلخی بحثهایی را هم توضیح میدهد که هر بار حول این تصاویر شکل میگیرد.
نگاهی به تجربۀ دیگر جوامع
مسئلۀ مرز میان دوربین و مراسم عمومی، مختص ایران نیست. در بسیاری از کشورها، برگزارکنندگان مراسمهای رسمی، از تشییع چهرههای سیاسی تا مراسم دولتی، از مدتها پیش منطقهای مشخص برای عکاسان و خبرنگاران رسمی در نظر میگیرند و آن را از فضای اصلی مراسم جدا میکنند. همین جداسازی فیزیکی، بهتنهایی یک پیام روشن به حاضران میدهد که حاوی این مطلب است: این مراسم، فضای مستندسازی رسمی است، نه فضای تولید محتوای شخصی.
در برخی کشورها این مرزبندی حتی به سطح قانون رسیده؛ عکاسی بدون اجازه در برخی مراسم خصوصی یا نیمهخصوصی، با محدودیت حقوقی روبروست. کنار این ابزارهای رسمی، تجربه نشان داده خانوادههای داغدار هم، وقتی از قبل و بهصورت روشن خواستهشان را دربارهی دوربین اعلام کنند، معمولاً با استقبال نسبی حاضران روبرو میشوند؛ چون رفتار نامناسب در چنین موقعیتهایی، بیشتر از سر بیاطلاعیست تا بدخواهی آگاهانه.
این تجربهها نشان میدهد راهحل لزوماً به تغییر بنیادین فرهنگ عمومی گره نخورده است، مطابق تجارب برخی از کشورها گاهی فقط یک چارچوب ساده و روشن، از سوی برگزارکننده مراسم، کافیست تا رفتار جمعیت بهطور محسوسی عوض شود.
نکتهای که در این مقایسهها معمولاً جا میماند، تفاوت سن این چارچوبهاست. جداکردن منطقهی عکاسی از فضای اصلی یک مراسم، ابداع تازهای نیست؛ سالهاست در تشریفات رسمی خیلی از کشورها جاافتاده. آنچه تازه است، دوربینیست که این چارچوب قدیمی را دور میزند؛ گوشی همراه، برخلاف دوربین حرفهای عکاسان مطبوعاتی، نه مجوز میخواهد نه جای مشخصی دارد. همین یکی بودن ابزار شخصی و ابزار خبری، مرز میان تماشاگر و مستندساز را از بین برده است و هر کسی، با همان وسیلهای که برای گرفتن عکس خانوادگی و خصوصی استفاده میکند، میتواند خودش را در جایگاه یک راوی عمومی بگذارد.
همۀ خوبان سلفیبگیر
برای فهم دقیقتر این عادت، شنیدن صدای خود مردم هم لازم است؛ همانهایی که در بحثهای رسانهای معمولاً غایباند و فقط دربارهشان حرف زده میشود.
هرچند من از حضور در اینطور مراسمها بینصیب هستم اما به سراغ یکی از حاضران همیشه حاضر در تشییع جنازهی سلبریتیها و یا مراسمهایی با حضور این قشر رفتم. ربیعی در اینباره میگوید؛ معمولاً خبر فوت بازیگرها، موقعیت خوبی برای عکس گرفتن و لایک خوردن و ضریب دادن اینستاگرام است. او صادقانه میگوید: «در آخرین مراسم که رفته تا اسم یک بازیگر شناختهشده به گوشش خورده، ناخودآگاه گوشیاش را از جیب بیرون آورده است و آن لحظه اصلاً فکر نکرده کارش نامناسب است؛ فقط فکر کرده فرصتی است که شاید تکرار نشود. بعدتر که واکنشهای منفی را دیده، خجالت کشیده، او با همان لحن صادقانه اول تأکید میکند در آن لحظه هیچکس در جمعیت به او نگفته این کار درست نیست؛ برعکس، همه اطرافش داشتند همین کار را میکردند و او میخواسته از بقیه کم نیاورد!»
مخاطبین صفحات اجتماعی را که بالا و پایین میکنم یک بانوی میانسال به پستم میخورد که او هم ماجرای سلفی با مرگ را تجربه کرده. ر. محسنی میگوید؛ در سوگ نزدیکانش هیچوقت به فکر گرفتن عکس نیفتاده، اما در مراسمی عمومی و بزرگ، همان فضای شلوغ و هیجان جمعی او را هم به گرفتن چند عکس یادگاری واداشته. او تفاوتش را اینطور توضیح میدهد: «در سوگ شخصی، درد آنقدر نزدیک و واقعیست که جایی برای فکر به دوربین نمیماند؛ در مراسم عمومی، فاصلهی عاطفی بیشتر است و همین فاصله، جا برای رفتارهای دیگر باز میکند.»
کاوه سمیع، دانشجوی جوان هنری است او صریحتر از بقیه حرف میزند. میگوید نسل او با این فرض بزرگ شده که هر تجربهای که ثبت نشود، ارزش تعریف کردن ندارد. حتی وقتی خودش هم منتقد این رفتار است، در لحظه عمل دست خودش نیست؛ انگار گوشی بهجای مغز تصمیم میگیرد. این را نه توجیه، توصیف یک اعتیاد رفتاری میداند که نسلش باید یاد بگیرد از آن فاصله بگیرد.
پرداختن به ماجرای عکس گرفتن در این مواقع از زاویهی دید عکاسهای خبری و حرفهای هم مکمل ماجرا میشود، مجتبی حیدری یک عکاس حرفهای، با سابقه کار عکاسی در مراسمهای عمومی مختلف، نگاه دیگری به سلفی با مرگ دارد. حیدری تفاوت اصلی کار خودش با رفتار جمعیت را در فاصله میبیند و میگوید: «عکاس حرفهای خودش را از صحنه بیرون نگه میدارد، فقط لحظه را ثبت میکند، بیآنکه واردش شود. سلفی درست برعکس این منطق کار میکند؛ فرد خودش را وسط صحنه میبرد و لحظه را نه برای ثبت تاریخ بلکه برای اثبات حضور خودش میگیرد. همین تفاوت ساده، به گفتهی او، مرز میان مستندسازی مسئولانه و رفتار نامناسب را روشن میکند.» برای فهم دقیق ماجرا زهرا روزبه روانشناس اجتماعی، در ادامه بحث قبلی خود میگوید: «راهحل واقعی سرزنشکردن مردم برای رفتاری نیست که خود ساختار رسانهای تشویقش کرده. باید از خودمان بپرسیم چرا الگوهای سالمتر ارتباط انسانی، جایشان را اینقدر راحت به یک عکس چند ثانیهای دادهاند. تا دیدهشدن در فضای مجازی، ارزشمندتر از حضور بیواسطه در یک لحظه تلقی شود، سلفی، در شادی یا سوگ، فرقی نمیکند، زبان مشترک نسل امروز باقی خواهد ماند.»
او پیشنهاد میکند: «خانوادهها، از سنین پایین، فرزندانشان را با تمرین حضور بدون دوربین آشنا کنند؛ تمرینی ساده که در آن، از کودک یا نوجوان خواسته میشود در برخی موقعیتها، آگاهانه گوشی را کنار بگذارد و فقط تجربه کند. این تمرین کوچک، در بلندمدت، توانایی زیستن بیواسطه یک لحظه را حفظ میکند؛ تواناییای که در نسلهای جوانتر دارد بهشدت کمرنگ میشود.»
اما در کنار این موارد روی بعد ساختاریتر ماجرا تأکید میکند. بعدی که آن را میشود اینطور عنوان کرد: «تا نهادهای فرهنگی و رسانهای الگوهای جایگزین و سالمتری برای ارتباط مردم با چهرههای شناختهشده مانند نشستهای حضوری منظم، برنامههای تعاملی، فضاهای رسمی دیدار تعریف نکنند، نمیشود انتظار داشت سلفی جایش را به رفتارهای دیگر بدهد. سلفی، معلول یک خلأ ساختاریست، نه علت مستقل یک بیفرهنگی و به تعبیر قدیمیها برای درمان یک معلول، همیشه باید سراغ علت اصلی رفت.»
پرسشی برای هر کداممان
شاید سادهترین راه برای نزدیکشدن به این موضوع، این باشد که هرکداممان، فارغ از قضاوت دربارهی دیگران، یک بار به رفتار خودمان در مراسمهای مختلف نگاه کنیم. چند بار پیش آمده وسط یک لحظهی مهم، دستمان بیاختیار بهسمت گوشی همراه رفته؟ چند بار، بعد از گرفتن یک عکس، حس کردهایم آن لحظه را کمی کمتر زندگی کردهایم؟ اینها پرسشهای سرزنشآمیزی نیستند؛ فقط دعوتیاند به کمی مکث در دنیایی که همهچیزش برای این ساخته شده که مکث نکنیم.
بیایید به گذشته رجوع کنیم؛ نسلهای پیشین، بدون این ابزار، مجبور بودند مهارت دیگری تمرین کنند؛ زیستن کامل در یک لحظه و بینیاز به اثبات آن برای کسی! شاید بخشی از راه بازگشت، نه در حذف کامل دوربین از زندگی بلکه در بازتعریف رابطهمان با آن باشد؛ رابطهای که در آن دوربین ابزار کمکی حافظه است و هرگز جایگزین آن نیست!
سال شصت و یکم ـ شماره 2958