کد خبر: ۷۳۲۵
۱۴۰۵/۰۶/۱۴ ۱۲:۴۱

خنده تلخ من از گریه غم‌انگیز تر است.

طنز 2958
سمیه اصغری
نویسنده :

سمیه اصغری

طنزانه 2958یک کلمه از مادرِ عروس
تا چشم به هم زدم، از چپ و راست شنیدم که مادر و ببین دختر رو بگیر. آشنایان و بستگان تا خبردار شدند دختر دمِ‌بخت داریم شروع به عملیات ویژه کردند و هر روز بیش از دیروز زنگ زدند و پاشنه‌ی در جایش بند نشد که نشد.
دخترمان تست می‌زد و ما هم خواستگاران را تست می‌کردیم و بادی به غبغب انداخته و نوبت می‌دادیم. کم‌کم باید به فکر دستگاه دیجیتال نوبت‌‌دهی بودیم.
دیگر داشتیم از دکتر حسابی هم حسابی‌تر می‌شدیم.
به یکی از خواستگاران که درجه‌ی سماجتش از ۳۶۰ رد شده بود قول فردای کنکور را دادیم. قسم حضرت عباس را خورد که پسرم مجنون شده و...
وقت اضطراری عصر روز کنکور را دادیم. اگر برای نابودی اسرائیل به‌اندازه‌ی برقرای کنکور دعا می‌‌کردم قریب به یقین با دعای من مضطر، امروز اثری از غده‌ی سرطانی نمانده بود. دنیا گلستان شده بود. با هر پهبادی که ملعون می‌فرستاد و کنکور دنده‌عقب می‌رفت؛ خواستگاران لگدها را روی بخت دخترم فرود می‌آوردند.
این‌بار زنگ‌ها نه برای خواستگاری بلکه برای استشمام بوی دماغ‌سوختگی بود که: بله دیگه پسر ما هم قاطی مرغ و خروس‌ها شد و فردا بله‌بران است. «آن دیگری که سمج‌تر از همه بود از ویار عروس خانم می‌گفت و لیست من مثل برگه‌های چهارگزینه‌ای دخترم پر از خطوط قرمز حذفیات شازده‌ها می‌شد.»
هرچه در بوق و کرنا کردیم که: «دوستان و آشنایان عزیز کنکور عقب افتاد و دخترمان قصد ازدواج آسان دارد و از ندامت پوست و استخوان شده و...»
جواب دادند: «یک کلمه از مادرِ عروس.»

گورم کجاست کفنم باشهطنزانه 2958
قرار بود با رخت سفید اومدم با کفن سفید هم برگردم.
اما با عشق.
کل جهازم دوتا استکان و نعلبکی بود که زیر عشق من و قدرت‌خان، در اتاق شش در چهار پشت پرده‌ی جاری بزرگه، طاقتش طاق شد و لب‌پر شد.
اما با عشق.
اندک رختخوابی که همچون گلستان رنگارنگ روح را نوازش می‌داد. رختخواب‌ها‌یی در حد ضرورت و زدودن خستگی‌های طویله و مزرعه.
آفتابه لگنی که تا چهل سال اول زندگی، مثل میراث فرهنگی با رعایت فاصله نظاره‌گرش بودیم و دیگر زحمتی به لیست سیاهه‌ی جهاز ندادیم.
اما با عشق.
در تمام سال‌های زندگی، بیشتر از اضافه شدن قاشق چنگال، به فکر اضافه شدن فرزند بودیم. به هربهانه‌ای بود تولید نسل را ادامه می‌دادیم.
خواهری بیاید غم‌خوار برادر، برادری بیاید پشت برادر. بچه‌هاشان نمانند بدون خاله، عمه و دایی و...
پدر‌شوهر خدابیامرزم می‌گفت: «قاشق چنگال بعداً پیدا می‌شه ولی بچه پیدا نمی‌شه.»
به لطف تبلیغات تلویزیونیِ سرای اقساطی احساس عشق از نعلبکیِ لب‌پر شده‌ام پرواز کرده و از قاشق چنگال و مینی‌واش و خردکن بگیر تا لوستر و یخچال سایدبای‌ساید و مبل و هرچه غیرضرور هم بود بدون ضامن و چک خرید کردیم تا سر پیری از معرکه‌گیری عقب نمانیم و عشق را همچنان شعله‌ور کنیم و هی بخوانیم من چقدر خوشبختم همه‌ چی آرومه.
بعد از نیم قرن تجربه‌ی زندگی با قدرت خان و ندیدن یک تار موی سیاه، از سایت‌های چنین و چنان دیدن کردیم و بالا رفتم و سرکی کشیدم تا بلکه کفن زیر قیمت و قسطی پیدا کنم که قدرت‌خان گفت: «گورم کجاست که کفنم کجا باشه. باز خدا پدرشونو بیامرزه که با وام قبر میدن بهمون.»


طنزانه 2958شاخص قورمه
امروز به مناسبت تولد پسر کوچکم، بعد از مدت‌ها قورمه‌سبزی بار گذاشتم؛ غذایی که زمانی پای ثابت سفره بود و حالا برای پختنش باید با اقتصاد کلان مشورت کرد!
چند تکه گوشت از ذخیره‌ی استراتژیک فریزر بیرون کشیدم، سبزی و لوبیا چیتی را هم به آن ملحق کردم و قابلمه رفت روی گاز. پسرم از صبح هر چند ساعت یک‌بار می‌پرسد: «آماده شد؟» و من هر بار در قابلمه را با احتیاط باز می‌کنم؛ بالأخره این روزها کسی هر روز چند میلیون تومان سرمایه را در حال قل‌قل کردن نمی‌بیند!
قورمه‌سبزی دیگر فقط غذا نیست؛ شاخص اقتصادی خانواده است. اگر گوشت داشته باشیم، یعنی اوضاع بد نیست؛ اگر برنج هم کنارش باشد، باید جشن بگیریم؛ اگر روغن هم کم نیامده باشد، احتمالاً وارد دهک مرفه شده‌ایم!
اما امروز یک اتفاق مهم‌تر افتاد: شمع‌های تولد را وسط بشقاب قورمه‌سبزی گذاشتیم و پسرم فوتشان کرد!
نه کیک، نه تجمل؛ یک بشقاب قورمه‌سبزی و کودکی که آرزو کرد.

 

 

طنزانه 2958علت‌العلل گرانی؛ از دلار تا عنبرنسا
قدیما تورم هم بود، اما هنوز به مرحله‌ای نرسیده بود که عنبرنسا هم با دلار هم‌قیمت شود!
امروز دلار تکان می‌خورد، همه‌چیز تکان می‌خورد؛ از بنزین و برنج گرفته تا لوبیا و نخودچی. اما شاهکار اقتصاد وقتی است که عنبرنسا هم احساس می‌کند از قافله عقب مانده و باید گران شود!
حالا سؤال فلسفی این است: عنبرنسا چه نسبتی با دلار دارد؟
دلار که بالا می‌رود، می‌گویند هزینه‌ی واردات زیاد شده. بنزین که گران می‌شود، می‌گویند حمل‌ونقل. باران که کم می‌شود، می‌گویند تولید. باران که زیاد می‌شود، باز هم تولید! اما عنبرنسا؟!
واقعاً نمی‌دانم این موجود محترم از کدام کارخانه تولید می‌شود که قیمتش با نرخ ارز بالا می‌رود. شاید الاغ‌ها هم دلار می‌خرند! شاید یونجه را با کارت بانکی بین‌المللی می‌خرند!
تازه اگر فردا خبر برسد «عنبرنسا کمیاب شد»، دیگر تمام است؛ احتمالاً باید برای خریدش در صف بایستیم، سهمیه بگیریم و کارت ملی ارائه کنیم!
فلاسفه از «علت‌العلل» حرف می‌زدند؛ ما به چیزی رسیده‌ایم که از آن پیچیده‌تر است: علتِ بی‌علتِ گرانی!

سال شصت و یکم ـ شماره 2958

معصومه جمشیدی
نویسنده :

معصومه جمشیدی

گزارش خطا