کد خبر: ۷۳۲۰
۱۴۰۵/۰۶/۱۴ ۱۲:۴۱

عشقی تنیده در ریشه‌های قالی

کاش زودتر سهیل هم بیاد بریم براش کت و شلوار بخریم. نمی‌دونم چرا هی امروز و فردا می‌کنه! هفته دیگه عروسی خواهرشه مثلاً. دل توی دلم نیست هزار تا کار هنوز روی زمین مونده.

فهیمه شاکری مهر
نویسنده :

فهیمه شاکری مهر

داستان کوتاه 2958«حالش خوب نیست! افتاده گوشه‌ی خونه از غم و غصه! کاش تو...» فرناز حرفش را نصفه رها می‌کند. این پا و آن پا می‌کند. قیچی خیاطی را از روی زمین برمی‌دارد و الکی باز و بسته می‌کند. دوباره قیچی را زمین می‌گذارد. می‌دانم عادت دارد ده بار حرفش را سبک سنگین کند تا به زبان بیاورد. آخر سر تصمیم می‌گیرد بگوید و دهان باز می‌کند: «می‌دونم حق با توست فریبا. رنج کشیدی. یک تنه این بچه‌ها رو بزرگ کردی اما خسرو هم پشیمونه.» سریع‌تر از آن که فکرش را بکند جوابش را می‌دهم: «پشیمونه؟ خب؟ این چه دردی از من دوا می‌کنه؟» می‌گوید: «گوش کن چی می‌خوام بگم اول...» میان حرف او می‌پرم: «تو و بقیه باید گوش کنید نه من! دو سال پیش اومدید گفتید بچه‌هاش رو ببینه گفتم باشه راه باز جاده دراز. عمر و جوونیم رو گذاشتم بچه‌هام رو بزرگ کردم فدای یه تار موهاشون. عیب نداره برن باباشون رو ببیند. اول و آخر باباشونه. اما از اولم گفتم یک کلام ختم کلام بهش بگید به من کاری نداشته باشه.» فرناز دستم را می‌کشد: «چه خبرته یهو منفجر می‌شی! تکون نخور ساسونی که از لباس گرفتم در می‌ره و سوزن بهت فرو می‌ره.» دستش را عقب می‌زنم: «سوزن بهم فرو بره بهتر از نیشترهای شماست. تو مثلاً خواهرمی. باید غم‌خوار من باشی نه شوهرخواهری که هیچ‌وقت نبوده و خواهرتم بدبخت کرد. حالا هم که بعد چند سال اومده دو تا بچه دسته‌گل تحویل گرفته.» سوزن از لباس درمی‌آید و روی زمین می‌افتد. فرناز دستش را روی گل‌های قرمز فرش می‌کشد. سوزن را پیدا نمی‌کند و می‌گوید: «این طرفی نیا تا پیداش کنم.» ساکت می‌شوم و او آرام ادامه می‌دهد: «فریبا تو خواهر بزرگمی عزیزمی. درد و رنج‌ها و تنهایی‌هات رو هم دیدم اما خسرو هم قتل نکرده. اشتباه کرد عزیزم. تاوان اشتباهش رو هم داد. هر کی ندونه من از همه بهتر می‌دونم چقدر خسرو دوستت داشت. یادم نرفته چطور جلوی همه وایستاد برای ازدواج با تو.» نگاهم از دست فرناز که روی فرش است کشیده می‌شود به دارِ قالیِ خانه زری بیگم. بچه بودم. شاید هشت نه ساله. دلم می‌خواست بدانم ریشه‌های فرش و دار قالی چطوری هستند و چطور بهم وصل شدند. چند بار مامان و بقیه برایم توضیح داده بودند اما دل نمی‌دادم به گوش دادن. قیچی کردن قالی تمام شده را دیده بودم. خوش‌حالی از تمامی کار و حتی پخش شیرینی بعد بریدن قالی از دار و گرفتن دستمزدهای قالیباف‌ها را هم دیده بودم. هیچ‌کدام از قالی‌ها دلم را نبرده بود مثل این قالی آخری. زری بیگم و مامان و عمه صنوبر نصف بیشتر قالی را بافته بودند. گل رنگارنگ وسطِ قالی بافته شده بود. دور گل روی برگ‌ها پنج گنجشک قهوه‌ای نشسته بودند. گلی که بافته شده بود وسط یک زمینه‌ی آبی قرار داشت. طرح قالی را دوست داشتم. دلم می‌خواست این قالی را به اوستااحمد نفروشند. به مامان گفته بودم این را برای خانه خودمان بخرد. مامان و عمه صنوبر خندیده بودن که اینا برای خونه اعیانه نه ما فقیر فقرا. حاشیه‌ی بالایی قالی هنوز بافته نشده بود. نمی‌دانم چه شد تصمیم گرفتم قالی را قیچی کنم. این‌طوری شاید مامان مجبور می‌شد بابا را راضی کند تا فرش را برای خودمان برداریم. قیچی را برداشتم و دست به کار شدم. نزدیک بود قالی روی سرم بیفتد که خسرو پسرِ عمه صنوبر سر رسید. چهار پنج سالی از من بزرگ‌تر بود. کنار درس خواندن، شاگرد اوستااحمد هم بود. گونی کلاف‌های رنگارنگ که دستش بود را وسط اتاق رها کرد تا قالی را بگیرد و روی من نیفتد. با دیدن خسرو دست و پایم لرزید. حالا می‌رفت و به همه می‌گفت این خرابکاری را فریبا کرده است. از ترس پا به فرار گذاشتم و تا خانه دویدم. غروب که مامان از قالیباف خانه زری بیگم برگشت حال خوبی نداشت. منتظر بودم به سراغم بیاید و تنبیه‌ام کند. اما ساکت بساط اشکنه شام را برپا کرد. دست و دلش که به شام نرفت بابا متوجه حال بد مامان شد. من هم حالم دست کمی از مامان نداشت. از ترس تن و بدنم در حال سوختن بود و مامان متوجه تب من نشده بود. بعد از شام خزیدم زیر لحاف کرسی و خودم را به خواب زدم. مامان برای بابا تعریف کرد که خسرو قالی نصفه نیمه را بریده است! بابا گفت: «واویلا تا کی باید پیش اوستااحمد کار کنه تا مزد کارش بشه خسارتی که زده! آخه چرا این کار رو کرده؟»
فرناز سوزن را جلوی چشمانم می‌گیرد: «پیداش کردم. به نظرم لبه‌ی پشتی دامنت بلندتر از جلویی باشه بهتره. نظرت چیه مادرِ عروس؟» به فرناز و ارثی که از بزرگ‌ترهایمان برده فکر می‌کنم. من هیچ‌وقت قالیبافی و خیاطی را یاد نگرفتم. نظری در مورد مدل لباس ندارم. فقط برای رنگ پارچه لباس به فرناز و سمیرا نظر دادم. رنگ‌های جیغ را پس‌زده و گفته بودم: «از سن و سال من دیگه گذشته. همین سورمه‌ای رو برام بردارید سنگین‌تره.» سمیرا اعتراض کرد: «مامان عروسی منه ها! عروسی غریبه که نیست. یه رنگ روشن‌تر بردار تو سنی نداری آخه.» راست می‌گفت سنی نداشتم. هفده هجده ساله که شدم جواب بله به خسرو دادم. از همان روز و ماجرای قالیباف خانه که رازنگهدارم شده بود، مهرش به دلم افتاد. بزرگ‌تر که شدم دیدم دوستش دارم. او هم دوستم داشت. از بچگی دخترعمویش را برای او نشان کرده بودند اما جفت پاهایش را در یک کفش کرد که فقط و فقط فریبا! دو سالی با پدرش بگومگو داشت تا بالأخره کوتاه آمدند. پدر و مادر من هم کوتاه نمی‌آمدند. خرابکاری من، خسرو را زیر سؤال برده بود و بابا شرط کرد تا سربازی نرود و کار بهتری پیدا نکند از عقد و عروسی خبری نیست. بعد از عقدمان قالی را نشانم داد. با کار کردن هم خسارت را به اوستااحمد داد بود و هم قالی را برایم نگه داشته بود. چشمان متعجب و شرمنده‌ام را که دید گفت: «همین چشمات اون روز منو قفل کرد تا مراقبش باشم کسی اشکش رو درنیاره. راستش اوستااحمد هیچ‌وقت باور نکرد این خرابکاری کارِ منه.» راست می‌گفت اوستااحمد انگار اعتمادش به او چند برابر شده بود و کارگاه قالیبافی جدید را به خسرو سپرد. بعد از عقدمان، قالی را بیشتر از قبل دوست داشتم چون بوی خسرو و عشقش را می‌داد.

داستان کوتاه 2958بوی داغی به مشامم می‌خورد و به اتویی که در دست فرناز هست نگاه می‌کنم. اتو را نشانم می‌دهد: «حواست کجاست؟ برو بشین تا من این پارچه رو اتو کنم.» روی اولین مبل می‌نشینم: «کاش زودتر سهیل هم بیاد بریم براش کت و شلوار بخریم. نمی‌دونم چرا هی امروز و فردا می‌کنه! هفته دیگه عروسی خواهرشه مثلاً. دل توی دلم نیست هزار تا کار هنوز روی زمین مونده.» فرناز اتو را روی پارچه زری دار سورمه‌ای به آرامی می‌کشد: «انگار همین دیروز بود خاله شدم. یادته خسرو چه ذوقی داشت؟ می‌خندید می‌گفت بچه این‌قدر شیرینه دلم هفت هشت تا بچه می‌خواد.» آه می‌کشم به یادِ روزهای خوب زندگی که خسرو تلخش کرد. همه چیز خوب بود تا قبل از این‌که او در دام اعتیاد بیفتد. از آن به بعد زندگیم به دو بخش قبل و بعد اعتیاد خسرو تقسیم شد. حرف و سوژه عالم و آدم شده بودیم. کی باورش می‌شد خسرو درگیر اعتیاد شود و زن و بچه را رها کند. من و بچه‌ها یک طرف و غیب شدن ناگهانی خسرو یک طرف! این وسط آه و دلسوزی‌های فامیل از همه طرف باعث شد از عالم و آدم دوری کنم. دلم نمی‌خواست حرف‌هایشان درباره‌ی خسرو روزی صد بار به گوش بچه‌ها بخورد. بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌ام را تنهایی گرفتم و به حرف کسی گوش ندادم. بچه‌ها را برداشتم و از شهرستان خودمان بیرون زدم. در شلوغی تهران کار کردم و زندگی را ساختم بدون خسرو؛ بدون مردی که عاشقش بودم. اگر فرناز به تهران ازدواج نمی‌کرد و با شوهرش کمک‌حالم نمی‌شدند شاید کم می‌آوردم. بی‌اختیار دوباره آه می‌کشم. فرناز هم آه می‌کشد: «من از همه بیشتر بودم و دیدم چی کشیدی. باور کن تاوان اشتباهش رو داده. سال‌ها تنهایی و دور از خانواده بودن بدترین عذاب براش بوده. الانم که می‌دونی چند ساله ترک کرده. فقط...» طفلک فرناز از عصبانی شدن من می‌ترسد. به او نگاه می‌کنم تا نگران نباشد و ادامه‌ی حرفش را بگوید. در چشمم زل می‌زند: «فقط دنبال دیدن توست.» می‌پرسم: «چرا؟ برای حلالیت گرفتن؟» اتو را خاموش می‌کند و از جا بلند می‌شود. کنارم می‌نشیند و می‌گوید: «برای دوباره دوست داشتنت. برای دوباره زندگی کردن باهات. عزیزدلِ خواهر. آبجی بزرگه‌ خسرو هنوزم دوستت داره نه مثل قبل؛ هزار برابر بیشتر از قبل. اعتیاد رو ترک کرده و کار می‌کنه اما حالش اصلاً خوب نیست چون تو رو نداره.» همه‌ی این‌ها را می‌دانم. بچه‌ها کم و بیش به گوشم می‌رساندن که نرم شوم و پدرشان را ببخشم. فرناز دستم را در دستش می‌گیرد: «این حرف‌ها رو نه به‌خاطر خسرو که دلتنگته، نه به‌خاطر سمیرا که دوست داره بابا و مامانش کنار هم توی عروسیش باشند، نه به‌خاطر سهیل که خرید کت و شلوار رو عقب می‌اندازه تا تو باباش رو ببخشی و با هم برن خرید؛ بلکه فقط و فقط به خاطر خودت می‌گم که می‌دونم هنوزم اون فرش توی کمد اتاقت کنار لباس‌های خسروست که پنهانی از بچه‌ها نگه داشتی. تو هنوزم خسرو رو دوست داری. این همه سال دوری و غم باید یه جایی تموم بشه. عزیزم بر شیطون لعنت کن و با بخشیدن خسرو دوباره زندگی کن.» حق با فرناز است هنوزم خسرو را دوست دارم. حتی وقتی رنگ سورمه‌ای لباسم را انتخاب کردم به این فکر کردم که خسرو فقط کت و شلوار سورمه‌ای دوست دارد. به ست شدن لباس خسرو با خودم در عروسی دخترمان فکر کردم. دست فرناز را به‌آرامی فشار می‌دهم که حرف‌های ناگفته‌ی قلبم را به زبان آورد و راحتم کرد.

سال شصت و یکم ـ شماره 2958

گزارش خطا
برچسب ها: داستان