کد خبر: ۷۳۰۶
۱۴۰۵/۰۶/۱۴ ۰۸:۴۶
چطور به کودکمان یاد بدهیم شکست خوردن فاجعه نیست؟

اجازه دهید شکست بخورم

اولین بار که کودک‌مان زمین می‌خورد، معمولاً دستش را می‌گیریم و بلندش می‌کنیم. اگر اسباب‌بازی‌اش خراب شود، دنبال راهی می‌گردیم که درستش کنیم. اگر در مسابقه ببازد، شاید بلافاصله بگوییم: «اشکال نداره، دفعه‌ی بعد می‌بری.» ما والدین عادت داریم درد بچه‌هایمان را هرچه سریع‌تر کم کنیم. طبیعی هم هست. دیدن ناراحتی کودک آسان نیست. اما گاهی آن‌قدر برای نجات دادن او از شکست عجله می‌کنیم که فرصت مهمی را از او می‌گیریم: فرصت اینکه بفهمد می‌شود شکست خورد و باز هم ادامه داد. قرار نیست کودک‌مان را از شکست محافظت کنیم. قرار است به او یاد بدهیم شکست، هرچقدر هم تلخ، پایان راه نیست.

مریم کمالی
مشاور :

مریم کمالی

مشاوره 2958کودکی که هیچ‌وقت نمی‌بازد، چه چیزی یاد می‌گیرد؟
فرض کنید کودکی در یک مسابقه‌ی ورزشی شکست خورده است. پدرش بلافاصله می‌گوید: «داور اشتباه کرد.» مادرش می‌گوید: «اصلاً مهم نیست، تو از همه بهتری.» یا وقتی کودک در انجام تکالیفش مشکل دارد، والد قبل از اینکه خودش فرصت فکر کردن پیدا کند، جواب را در اختیارش می‌گذارد.
همه‌ی این واکنش‌ها از محبت می‌آیند، اما اگر همیشه تکرار شوند، ممکن است کودک به یک نتیجه‌ی ناخودآگاه برسد: «من نباید شکست بخورم و اگر شکست خوردم، حتماً مشکلی وجود دارد که باید کسی برایم حلش کند.»
در حالی که شکست بخش عادی یادگیری است. کودکی که قرار است در آینده با رد شدن در یک امتحان، قبول نشدن در دانشگاه، شکست عاطفی، از دست دادن یک فرصت شغلی یا حتی اشتباهات معمول زندگی روبرو شود، نیاز دارد ناکامی را تجربه کند و یاد بگیرد که ناکامی هم بخشی از زندگی است و می‌توان آن را تحمل کرد.
انجمن روان‌شناسی آمریکا، تاب‌آوری را توانایی کنار آمدن با دشواری‌ها و ادامه دادن مسیر، نه زندگی بدون دشواری، می‌داند. بنابراین هدف ما نباید ساختن کودکی باشد که شکست نمی‌خورد، بلکه باید کودکی باشد که بعد از شکست می‌تواند دوباره بلند شود.

بین «درد شکست» و «ترس از شکست» فرق هست
وقتی کودک در مسابقه می‌بازد و گریه می‌کند، لازم نیست فوراً حالش را خوب کنیم.
گاهی بهترین جمله این است: «می‌دونم خیلی ناراحتی. دوست داشتی برنده بشی.»
و جملاتی که نباید بگوییم عبارتند از: «مهم نیست»، «دفعه‌ی بعد حتماً می‌بری»، «تو از همه بهتری». چون برای کودک، در آن لحظه‌ی واقعاً مهم و گفتن جملاتی مثل مهم نیست یا دفعه‌ی بعد می‌بری، به او احساس درک نشدن و بی‌اعتمادی می‌دهد.
یکی از اشتباهات رایج ما این است که تصور می‌کنیم آرام کردن کودک یعنی از بین بردن احساس ناخوشایندش. در حالی که کودک باید کم‌کم یاد بگیرد می‌تواند ناراحت باشد و این ناراحتی را تحمل کند. این مهارت بعدها به کمکش می‌آید؛ وقتی جواب رد می‌شنود، وقتی دوستی‌اش به هم می‌خورد، وقتی در کاری که خیلی دوست داشته موفق نمی‌شود یا وقتی چیزی برخلاف انتظارش پیش می‌رود. تاب‌آوری از همین تجربه‌های کوچک ساخته می‌شود.
به‌جای نتیجه، درباره‌ی مسیر حرف بزنیم
احتمالاً جمله‌ی «آفرین، چه باهوشی!» را بارها به کودک‌مان گفته‌ایم. اما بهتر است گاهی به‌جای تعریف از ویژگی ثابت کودک، درباره‌ی کاری که انجام داده صحبت کنیم:
«دیدم چند بار امتحان کردی تا بالأخره درستش کردی.»
«این قسمت سخت بود، ولی ولش نکردی.»
«فکر می‌کنی دفعه‌ی بعد چه کاری رو می‌تونی متفاوت انجام بدی؟»
اینجا کودک کم‌کم یاد می‌گیرد توانایی‌ها چیزی کاملاً ثابت و از پیش تعیین‌شده نیستند و روش تلاش، تمرین و یادگیری اهمیت دارد.
این همان چیزی است که در روان‌شناسی از آن با عنوان ذهنیت رشد یاد می‌شود؛ ایده‌ای که بیشتر با پژوهش‌های کارول دوک شناخته شده است. اما پژوهش‌های جدیدتر نشان داده‌اند که نباید از این مفهوم یک شعار ساده ساخت که «فقط مثبت فکر کن و بیشتر تلاش کن تا حتماً موفق شوی». اثر ذهنیت رشد به شرایط و نحوه‌ی اجرای آن بستگی دارد و قرار نیست هر شکستی را با «بیشتر تلاش کن» حل کند.
پس بهتر است به‌جای اینکه به کودک بگوییم: «تو هر کاری بخوای می‌تونی انجام بدی!» بگوییم: «هنوز بلد نیستی؛ بیا ببینیم چطور می‌تونی بهترش کنی.» یک کلمه‌ی کوچک اینجا اهمیت زیادی دارد و آن «هنوز» است. «نمی‌تونم» با «هنوز نمی‌تونم» فرق دارد.

شکست کودک را شخصی نکنیم
یکی از بدترین چیزهایی که می‌توانیم بعد از شکست به کودک بگوییم این است: «تو اصلاً به درد این کار نمی‌خوری.» حتی اگر جمله را از سر عصبانیت گفته باشیم. چون کودک هنوز فاصله‌ی چندانی میان «کاری که انجام داده» و «آدمی که هست» نمی‌بیند.
او ممکن است به‌جای اینکه فکر کند «در این امتحان خوب عمل نکردم»، به این نتیجه برسد که «من آدم باهوشی نیستم.»
در پژوهشی که واکنش والدین به عملکرد فرزندان را بررسی کرده، نوع واکنش والدین با برداشت نوجوانان از انتظارات والدین و پیامدهای روان‌شناختی آن‌ها ارتباط داشت؛ یعنی چیزی که والد درباره‌ی موفقیت و شکست کودک منتقل می‌کند، فقط مربوط به همان اتفاق نیست و می‌تواند روی برداشت کودک از خودش و خواسته‌های والدینش اثر بگذارد.
پس بهتر است بین کودک و عملکرد کودک فاصله بگذاریم: «این نقاشی هنوز اون چیزی نشده که می‌خواستی.» این جمله‌ای است که باید بگوییم و بهتر از این جملات استفاده نکنیم:
«تو نقاش خوبی نیستی.»، «امتحانت خوب پیش نرفته.» و «تو ریاضی‌ات ضعیفه.»
این تفاوت کوچک، در ساختن تصویر کودک از خودش مهم است. لازم نیست هر بار نجاتش بدهیم. این شاید برای والدین سخت‌ترین قسمت ماجرا باشد.
وقتی کودک نمی‌تواند بندی را گره بزند، تکلیفش را حل کند، اسباب‌بازی‌اش را درست کند یا با دوستش اختلاف پیدا می‌کند، دست بردن و حل کردن مسئله برایمان خیلی راحت‌تر است.
اما گاهی باید کمی عقب برویم. نه آن‌قدر که کودک احساس کند تنهاست؛ نه آن‌قدر جلو که مسئله دیگر مسئله‌ی خودش نباشد. مثلاً به‌جای اینکه بگوییم: «بده من برات انجامش بدم.»
بگوییم: «کجاش برات سخت شده؟» یا «دوست داری یه راه رو با هم امتحان کنیم؟»
پژوهش‌های مربوط به حمایت والدین از استقلال کودک نشان داده‌اند که حمایت از استقلال با پیامدهای مثبت تحصیلی و روان‌شناختی ارتباط دارد. در مقابل، در مطالعاتی درباره‌ی واکنش مادران به شکست کودکان، کنترل‌گری بیشتر با افت عملکرد در ماه‌های بعد همراه بوده، در حالی که واکنش‌های حمایتگرانه‌تر با عملکرد بهتر همراه بوده‌اند. این رابطه در کودکان کم‌پیشرفت، پررنگ‌تر بوده است.
یعنی گاهی بهترین کمک ما این نیست که کار کودک را برایش انجام دهیم؛ این است که کنارش بمانیم تا خودش بتواند انجامش دهد.

بعد از شکست، فقط نپرسیم «چرا باختی؟»
گاهی کودک نیاز دارد از اتفاقی که افتاده چیزی یاد بگیرد. اما درست در لحظه‌ای که هنوز ناراحت است، بازجویی کردن کمکی نمی‌کند. فرمول این است: اول احساس، بعد تحلیل.
اول: «خیلی ناراحت شدی، نه؟» بعد که آرام‌تر شد: «فکر می‌کنی چی باعث شد این اتفاق بیفته؟» و بعدتر: «دفعه بعد دوست داری چی رو امتحان کنی؟»
این ترتیب مهم است. کودک قرار نیست وقتی هنوز از شکستش عصبانی و غمگین است، یک جلسه تحلیل عملکرد برگزار کند. ما هم وقتی خودمان شکست می‌خوریم، معمولاً اول باید کمی نفس بکشیم.

مشاوره 2958اجازه بدهیم بعضی شکست‌ها واقعاً اتفاق بیفتند
گاهی کودک تکلیفش را انجام نداده و یادش رفته آن را به مدرسه ببرد. اگر هر بار مادر تکلیف را در کیفش بگذارد، اگر هر بار پدر به معلم پیام بدهد، اگر هر بار والدین مسئولیت اشتباه کودک را بر عهده بگیرند، کودک شاید از یک ناراحتی کوچک امروز نجات پیدا کند؛ اما فرصت تجربه‌ی پیامد طبیعی رفتار خودش را هم از دست می‌دهد. البته این به معنی رها کردن کودک نیست. اگر اشتباه کودک پیامد خطرناک یا آسیب جدی دارد، والد باید مداخله کند. «یادگیری از شکست» به معنای بی‌تفاوتی والد نیست. مسئله این است که بین حمایت کردن و نجات دادن تفاوت بگذاریم. حمایت یعنی: «من کنارتم.» نجات دادن یعنی: «من به‌جای تو حلش می‌کنم.» کودک به اولی نیاز دارد، اما برای مستقل شدن باید کم‌کم از دومی فاصله بگیرد.

خودمان چگونه با شکست رفتار می‌کنیم؟
کودک فقط به حرف‌های ما گوش نمی‌دهد بلکه او به زندگی ما نگاه می‌کند. اگر هر بار اشتباه می‌کنیم خودمان را سرزنش کنیم، اگر از یک خرابکاری کوچک ساعت‌ها عصبانی بمانیم، اگر شکست را نشانه‌ی بی‌عرضگی خودمان بدانیم، بعید است صرفاً با چند جمله درباره‌ی «اشتباه کردن اشکالی ندارد» بتوانیم کودک تاب‌آوری تربیت کنیم. کودک باید ببیند مادرش گاهی اشتباه می‌کند و می‌گوید: «اشتباه کردم.» پدرش گاهی چیزی را بلد نیست و می‌گوید: «نمی‌دونم، باید یاد بگیرم.» و آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌اش هم همیشه برنده نیستند. این شاید یکی از مهم‌ترین درس‌هایی باشد که می‌توانیم به کودک بدهیم: ارزش آدم‌ها با تعداد موفقیت‌هایشان اندازه‌گیری نمی‌شود. ممکن است ببازی و هنوز دوست‌داشتنی باشی. ممکن است اشتباه کنی و هنوز آدم توانمندی باشی. ممکن است امروز نتوانی و فردا دوباره امتحان کنی.
قرار نیست کودکی بزرگ کنیم که از شکست نمی‌ترسد. چنین کودکی احتمالاً وجود ندارد.
قرار است کودکی بزرگ کنیم که وقتی شکست خورد، فکر نکند دنیا تمام شده است؛ بتواند گریه کند، ناراحت شود، کمی کنار بکشد، نفس بکشد و بعد، اگر آماده بود، دوباره دست به کار شود. شاید یکی از زیباترین شکل‌های تربیت همین باشد که آن‌قدر کنارش بمانیم که یاد بگیرد از ناهمواری‌های راه نترسد.

سال شصت و یکم ـ شماره 2958

گزارش خطا