کد خبر: ۷۳۰۵
۱۴۰۵/۰۶/۱۴ ۰۸:۴۰

پاشو رفیق

ـ سعید، مگه نمی‌خوای بری باشگاه؟ مسابقه داری امروز. لبخند تحویل ستاره داد و گفت: ـ نه، امروز نمی‌رم. می‌خوام با هم بریم سر مزار مامان. دلم خیلی براش تنگ شده.

حسنا احمدی
نویسنده :

حسنا احمدی

طیران 2958جلوی آینه ایستاد. دستی به موهای پریشانش کشید و بعد اسپری را برداشت و چند پاف بزرگ به زیربغل‌هایش زد. از این‌که جلوی آینه هیکل ورزشکاری‌اش را ببیند، خوشش می‌آمد. سال‌ها بود برای رسیدن به این بدن زحمت کشیده بود؛ ساعت‌ها تمرین، عرق ریختن و رژیم غذایی سخت. حالا احساس می‌کرد دارد مزد تمام آن زحمت‌ها را می‌گیرد. هنوز جلوی آینه بود و خودش را برانداز می‌کرد که صدای ستاره از اتاق کناری بلند شد.
ـ کشتی ما رو خوش‌هیکل! بیا صبحونه‌ات رو بخور، می‌خوام جمع کنم برم مدرسه.
لبخند کوتاهی روی لبش نشست. کارشان از صبح تا شب همین بود؛ تکه بار هم کنند و سر به سر هم بگذارند. جان‌شان برای هم در می‌رفت، اما دست از آزار هم برنمی‌داشتند. انگار همین شوخی‌های کوچک، زبان مخصوص خواهر و برادری‌شان بود.
ساک ورزشی‌اش را برداشت و روی صندلی کنار میز نشست. تخم‌مرغ‌های آب‌پز، مثل همیشه، منتظرش بودند. بشقاب را جلو کشید و مشغول خوردن شد. خانه آرام بود و صدای آماده شدن ستاره برای رفتن به مدرسه از اتاقش می‌آمد.
پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: «المُؤمِنُ القَوِیُّ خَیرٌ وَ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ مِنَ المُؤمِنِ الضَّعیفِ؛ مؤمن نیرومند نزد خداوند بهتر و محبوب‌تر است از مؤمن ضعیف.»
(صحیح مسلم، ج ۸، ص ۵۶.)
  
وارد باشگاه شد. مثل همیشه اولین نفری بود که می‌رسید. هوای صبح هنوز خنک بود و سالن خلوت. بوی آشنای کف‌پوش و وسایل ورزشی در فضا پیچیده بود. همه می‌دانستند این نظم و ترتیب را از مادر خدا بیامرزش، به ارث برده است.
دستکش‌های بوکسش را از ساک ورزشی‌اش بیرون آورد و روی نیمکت گذاشت. تا مسابقات انتخابی تیم ملی چیزی نمانده بود. باید قهرمان وزن خودش می‌شد. به مادرش قول داده بود و حالا بیشتر از همیشه احساس می‌کرد باید به قولش عمل کند.
با این‌که یک سال از مرگ مادرش می‌گذشت، هر بار که یادش می‌افتاد، بغض گلویش را می‌گرفت. لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. خودش را جمع‌وجور کرد. نباید اجازه می‌داد خاطرات، تمرکزش را به هم بزنند. باید قبل از این‌که بقیه برسند، بدنش را گرم می‌کرد.
شروع به نرمش کرد. دست‌ها و شانه‌هایش را حرکت داد و بعد چند حرکت کششی انجام داد. صدای قدم‌هایش در سالن خلوت می‌پیچید.
امیرالمؤمنین‌علیه‌السلام فرمودند: «أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى‏ اللَّهِ‏ وَ نَظْمِ‏ أَمْرِكُمْ‏ وَ صَلَاحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ؛ به شما و همه‌ی فرزندان و کسانم و هرکس که این نامه به دست وی برسد، سفارش می‌کنم که تقوا پیشه سازید و کارهای خود را نظم بدهید.» (نهج‌البلاغه (صبحی صالح)، ص ۴۲۱)
  
وحید جلویش ایستاده بود. چشمانش از خشم به خون نشسته بود. هرچه فکر می‌کرد، دلیل این همه عصبانیت وحید را نمی‌فهمید. خیلی وقت بود که رفیق بودند و حریف تمرینی اما امروز وحید طور دیگری مشت‌هایش را حواله‌ی صورتش می‌کرد. ضربه‌ها محکم‌تر از همیشه بود و خشم عجیبی پشت آن‌ها پنهان شده بود.
اگر همین‌طور ادامه می‌داد، ممکن بود مصدومش کند. بالأخره تصمیمش را گرفت و خودش را کنار کشید.
ـ چته، وحید؟ مگه دعوا داری؟ اگر قصد کشتن داری بگو تکلیفمو بدونم؟
وحید مشتی دیگر حواله‌ی صورتش کرد. اگر جاخالی نداده بود، معلوم نبود چه اتفاقی می‌افتاد. صدایش را بالا برد.
ـ بس کن دیگه! داری شورش رو درمیاری.
وحید سر جایش ایستاد. چند لحظه خیره نگاهش کرد. نفس‌های هر دو سنگین شده بود. بعد جلو آمد و زیر گوشش گفت:
ـ سزای آدم نامردی مثل تو که زیرآب رفیق‌شو پیش مربی می‌زنه، همینه.
انگار پارچ آب یخی روی سرش ریختند. چند لحظه مات ماند. چه می‌گفت؟ او زیرآب وحید را زده بود؟
ـ من زیرآب تو رو بزنم؟ کی همچین حرفی زده؟
وحید بدون این‌که جوابش را بدهد، از کنارش رد شد. سر چرخاند و نگاهش به‌سمت هوتن افتاد. حالا می‌توانست حدس بزند این حرف‌ها از کجا آب می‌خورد.
«شَرُّ الْقَوْلِ النَّمِيمَةُ؛ بدترین سخن، سخن‌چینی است» (غررالحکم، حدیث شماره ۲۹۳۹)
  
جلوی آینه ایستاد. امروز روز مسابقه‌ی انتخابی بود؛ روزی که ماه‌ها برایش تمرین کرده بود، اما تصمیمش را گرفته بود. به مربی هم خبر داده بود که نمی‌خواهد در مسابقه شرکت کند. به نفع وحید کنار کشیده بود.
رفاقت در این دنیا برایش از قهرمانی مهم‌تر بود. دلش نمی‌خواست یک روز مثل هوتن شود؛ آدمی که حسادت، رفاقت را از یادش برده بود. با خودش فکر می‌کرد باید از همین حالا روی خودش کار کند، نه فقط روی بدنش. سال دیگر یک وزن بالاتر شرکت می‌کرد. هنوز جوان بود و فرصت داشت.
با مربی صحبت کرده بود. هوتن مدت‌ها بود هم به رفاقت‌شان و هم به این‌که یکی از آن دو پیراهن تیم ملی را می‌پوشید، حسادت می‌کرد. برای همین تمام تلاشش را کرده بود که تمرکز هر دو را به هم بزند و میان‌شان اختلاف بیندازد؛ اما کور خوانده بود.
هنوز روبروی آینه محو خودش بود که ستاره صدایش کرد:
ـ سعید، مگه نمی‌خوای بری باشگاه؟ مسابقه داری امروز.
لبخند تحویل ستاره داد و گفت:
ـ نه، امروز نمی‌رم. می‌خوام با هم بریم سر مزار مامان. دلم خیلی براش تنگ شده.

سال شصت و یکم ـ شماره 2958

گزارش خطا
برچسب ها: بوکس