تصور کنید بچهها لباس نو پوشیدهاند، موهایشان را آب و شانه کردهاند و ذوقزده جلوی در ایستادهاند تا بروند عروسی.
آن سمت، خانهی عروس را چراغانی کردهاند، میز چیدهاند توی حیاط و منتظرند مهمانها بیایند، این لحظه از آن لحظههاست که داماد قند توی دلش آب میشود.
نوعروس قصه هم حتماً نگاهی به دستهای حنابستهاش انداخته و لابهلای نقش و نگار غریبی که روی سرانگشتان نازکش انداختهاند، خالهای مثل شعاع خورشید، خنده را روی لبهای قیطانی سرخش نشانده، از آن خندهها که دخترها همه یکبار آن را موقع عروسبازی کودکانهشان تمرین کردهاند.
یکی توی حیاط نیانبان میزند و زنها هلهله میکنند، در میان هیاهوی عروسی، پسربچهها لای جمعیت میدوند تا یواشکی عروس را ببینند. دخترکها هم ریسه شدهاند دنبال هم تا سفیدبختی خودشان را توی پیشانی بلند دختر بندر، به تماشا بنشینند.
اینجا وسط عروسی خوبان هیچ جایی برای شیطان نیست، آسمان از سر شب ناآرام است اما ضرباهنگ گلوله، میان همهمهی شادی مهمانها شنیده نمیشود، اصلاً اینطور مواقع شگون ندارد کسی بد به دلش راه بدهد و شیرینی شربت عروسی را به کامش تلخ کند...
اما شاید همان لحظه که عروس کنار دست داماد نشسته، قرآن را باز کرده و نگاه میکند به آیات کلامالله و منتظر زیرلفظی است و رفته گل بچیند و گلاب ناب محمدی بیاورد، شیطان دلش تاب نمیآورد خوشبختی آنها را ببیند و دستش میرود روی ماشه...
اینجا جنوب سرافراز است جایی که عروسها دستشان را با خون حنا میبندند، دامادها قبل از اینکه به خانهی بخت بروند، قطار فشنگشان بسته بر کمرشان است و ایران برایشان حکم همان مادری را دارد که او را در آغوشش پرورش داده، اینجا جنوب است جایی که طفل معصومهایش مرز شادیشان همیشه با یک غم مقدس آمیخته شده، غمی از جنس صدای نِیمه جاشوها، همان نغمهای که هنگام رفتن به دریا میخوانند. اینجا بیش از شش ماه است که عروسش نه بلکه عروسهایش قرار بوده شب شادی داشته باشند اما تلخی شب قشنگ عروسی، حالا تهنشین کام همهی ایران شده است، ایرانِ داغدار سرافزار، ایرانِ همیشه سربلند.
سال شصت و یکم ـ شماره 2958