دستش را به کمرش گرفت و به سختی جلوی کشوهای لباس نشست. همه چیز مرتب بود و بوی تازگی می. داد چند روزی بود که با کمک مادرش سیسمونی دخترش را در اتاق چیده بود. روزی دو سه بار به این اتاق سر میزد گاهی لباس یا عروسکی را جابه جا می. کرد کشو را باز کرد لباس سرهمی را برداشت. دلش برای رنگ صورتی ملیحش ضعف. رفت لباس را جلوی صورتش گرفت و بو کرد احساس میکرد این اتاق بوی بهشت میدهد. لباس را با احتیاط سر جایش گذاشت. از جایش بلند شد کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد هوا تاریک شده بود، اما از علی خبری نبود. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند من المراة ان یکون بکرها جاریة؛ از میمنت و خوش قدمی زن این است که اولین فرزندش دختر باشد
(مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص (۱۱۱)
سجاده اش را آورد و همانجا وسط اتاق دخترش پهن. کرد. قبل از این که قامت ببندد شمارهی علی را گرفت بعد از چند بوق صدای علی در گوشش پیچید «الو راضیه جان!»
سلام کجایی پس؟ خیلی طول کشید.
ببخشید عزیزم گفتم بهت بذار ببرمت خونه مامانت گوش نکردی حال خاله خوب نبود گفتن باید بهش سرم بزنن موندم تا سرم تموم شده بنده خدا کسی رو نداره غیر من. علی راست میگفت؛ خاله، شوکت کسی را جز علی نداشت همه فامیلش را در زلزلهی بم از دست داده بود چند ساعت پیش بود که به علی زنگ زد و گفت که بد حالست و علی هم سراسیمه به کمکش رفت
۔ عیب نداره بمون پیشش پیرزن دست تنها گناه داره منم زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم.
امام صادق علیه السلام میفرمانید: «عَظْمُوا کِبارَکُم وصِلُوا أرحامَکُم؛ بزرگسالان خود را احترام کنید و صله ارحام به جای آورید.
(کافی ۲/ ۱۶۵ / ۳.)
ساک کوچکش را جلوی در. گذاشت پدر قرار بود تا نیم ساعت دیگر خودش را برساند. دوباره دلش برای اتاق دخترکش تنگ شده در اتاق را باز کرد درست زیر لوستر عروسکی ایستاد همان لحظه جنین تکانی خورد زیر لب گفت: «چیه مامانی؟
تو هم اتاقت رو دوست داری؟ تا میام این جا شروع میکنی به تکون خوردن. در عالم خودش بود که با صدای جنگنده پرت شد وسط جنگی که چند روزی بود شروع شده بود دلش هری پایین ریخت با خودش فکر کرد کاش علی خانه بود هنوز وسط اتاق ایستاده بود که یک باره زمین زیر پایش لرزید. احساس کرد دستی از روی زمین بلندش کرد و محکم به دیوار. کوبید دیگر نه چیزی میدید نه چیزی میشنید چشمانش را به سختی باز کرد همه جا تاریک بود دهانش طعم خون و خاک میداد نمیتوانست تکان بخورد انگار چیزی رویش افتاده بود. نفسش به سختی بالا میآمد میخواست دستش را تکان بدهد، اما نمیتوانست حتی صدایی هم از حنجره اش بیرون نمیآمد لبهایش را تکان داد، اما بی فایده بود.
دلش گواه بد میداد دخترش تکان نمی خورد آن قدر درد داشت که نمیتوانست تشخیص دهد کجای بدنش درد می. کند زیر لب یا زهرایی گفت دلش میخواست با خدا حرف بزند: «خدایا اگر دخترم چیزیش شده منم نمیخوام دیگه تو این دنیا بمونم.» هنوز آخرین کلمه بر زبانش ننشسته بود که احساس کرد نوری از آسمان به سمتش میآید دلش روشن شد چشمانش را بست و لبخند زد. پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند: یَقولُ اللهُ عَزَّوَجَلٌ: وَعِزَّتِی وَجَلالِی لِأَتَقِمَنَّ مِنَ الظَّالِمِ فی عاجِلِهِوآجِلِهِ وَلَا نْتَقِمَنَّ مِمَّنْ رَأَى مَظْلُومًا فَقَدَرْ أَنْ یَنْصُرَهُ فَلَمْ یَنْصُرْهُ؛ حَدَایَ عزوجل میفرماید به عزّت و جلالم سوگند که از ظالم در دنیا و آخرت انتقام میگیرم و از کسی هم که مظلومی را ببیند و بتواند یاریاش کند و نکند بیگمان انتقام میگیرم».
(کنزالعمال، ج ۳، ص ۵۰۵، ح ۷۶۴۱)
علی پایین مزار نشسته بود با این که سه روز بود راضیه را به خاک سپرده بود باورش نمیشد که دیگر او و دخترش را. ندارد عکس راضیه به صورتش لبخند میزد. در این سه روز لحظهای نتوانسته بود آرام و قرار بگیرد. دلتنگ بود، روزی صد بار با خودش تکرار میکرد کاش راضیه را تنها نگذاشته بود اگر در خانه مانده بود شاید الان کنار هم. بودند کفش کوچک صورتی را که مأموران هلال احمر از زیر آورد بیرون کشیده بودند در دستش فشرد از تمام سیسمونی صورتی دخترش همین یک لنگه کفش مانده بود کفشی که فرصت نشد از آن استفاده کند.